بنیادگراهای مذهبی و " جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم " :
● روبرت پاری ، در 3 نوامبر 2004، یک روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری امریکا، عوامل شکست دموکراتها و، بنا بر این، عوامل مؤثر در جهت یابی سیاست بوش را بر می شمرد :
* امروز، جای تردید باقی نمانده است که دموکراسی امریکا گرفتار بیماری یک دولت ( هر سه قوه مجریه و مقننه و قضائیه ) ایدئولوژیک است. در طول زمان ، مجموعه ای از رسانه های گروهی ساخته شده اند که از تلویزیونها گرفته تا روزنامه هامی محلی را در برابر می گیرد. دستگاه تبلیغاتی هیچ عرصه ای را خالی نگذاشته است. این دستگاه است که می تواند دروغهائی چون صدام اسلحه کشتار جمعی دارد و یا او با القاعده در ترورهای 11 سپتامبر همدست بوده است را به بخش بزرگی از مردم راست بباوراند. این دستگاه عظیم تبلیغاتی در اختیار ایدئولوژی ای که خط سیاسی بوش را ترسیم می کند.
* عامل دوم ، محروم بودن دموکراتها از دستگاه تبلیغاتی و مهمتر از ﺁن، به این یا ﺁن ملاحظه ، بخصوص ترس از دست دادن موقعیت و افتادن زیر ضربات تبلیغاتی جمهوریخواه ها له و لورده شوند. نتیجه اینست که در جامعه امریکائی ﺁزادی جریان اطلاعات وجود ندارد.
در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، جمهوریخواه ها نزدیک به تمامی پول تبلیغات را خرج خریدن برنامه های تلویزیونی کردند. از رادیوها ، از روزنامه ها ، از تبلیغات در اجتماعات محلی غفلت کردند.
انقلاب اسلامی : بدیهی است امریکا، ملاحظات سبب شد که دموکراتها ، تمام حقی داشتن وسائل ارتباط جمعی مهم است . اما مهمتر از همه، بیان حق ، بی کم و کاست است. در انتخابات قت را نمی گفتند. وگرنه ، در ایران ، ملاتاریا تمامی وسائل ارتباط جمعی را داشت اما در برابر روزنامه انقلاب اسلامی شکست خورد. ناچار از توقیف روزنامه ها شد و خمینی گفت : 35 میلیون بگویند بله من می گویم نه.
بعد از بیان حق ، بیشترین اهمیت را جریان اندیشه دارد. بدون جریان اندیشه، جریان اطلاعات ، دروغ را از میدان بدر نمی کند. در حقیقت، در سطح اندیشه راهنما است که می باید دروغ سازی و مجاز پردازی قدرت گراها را بر ملاء کرد. شکست دموکراتها ، گزارشگر این سه کمبود است و این سه کمبود به بنیادگراها امکان داده است مردم سالاری را وسیله تصرف قدرت کنند.
* خطری که مردم سالاری امریکا را تهدید می کند و دموکراتها بجای توجه به ﺁنها، مراقب ﺁنند که موقعیت شخصی و شخصیت سیاسی خود را از دست ندهند، عدم توازن عظیم میان دستگاه تلیغاتی جمهوریخواه ها و وسائل تبلیغاتی ناچیز دیگران است . بزرگی خطر را همان سان که هست می بینیم وقتی برﺁن می شویم بدانیم این دستگاه تبلیغاتی عظیم در اختیار چه گرایشهائی است :
- سان میانگ مون، اهل کره جنوبی که بانی فرقه مون است، صدها میلیون دلار در واشنگتن تایمز و دیگر رسانه هائی که بسود جمهوریخواهان تبلیغ می کنند، سرمایه گذاری کرده است.
- استرالیائی به نام مگول راپرت مردوخ، سلطان رسانه ، یکی دیگر از سرمایه داران بزرگ است که در بنای دستگاه تبلیغاتی جمهوریخواه ها شرکت دارد.
انقلاب اسلامی : سخن را واضح کنیم، دستگاه تلیغاتی جمهوریخواه ها در اختیار بنیادگراها، سلطانهای اسلحه و نفت ( محافظه کاران جدید ) و صهیونیستها و فرقه های مذهبی ( مهمترینشان فرقه مون ) است.
* جمهوریخواه ها دم از " جنگ ایده ها " ها می زنند. اما از ﺁن، نه برخورد ﺁراء و عقاید، که تخریب و حذف طرز فکرهائی را می فهمند که مخالف طرز فکر ﺁنها هستند. شگفت ﺁور اینکه دموکراتها به جای ﺁنکه به جنگ ایده ها بروند ، لیرال / دمکراتیک ها ، پول و وقت را صرف اموری می کنند که به خیالشان مهمتر است. مثل تبلیغ بسود اسم نویسی کردن برای رأی دادن. انتخابات دوم نوامبر نشان داد که بدون پیروزی در جنگ ایده ها، شمار بزرگ رأی دهندگان، نه پیروزی که شکست ببار می ﺁورد.
دموکراتها هم به بیماری تصویر گرائی گرفتار گشته اند. ﺁنها گمان کردند ظاهر شدن بر صفحه های تلویزونی ، پیروزی ببار می ﺁورد و اشتباه کردند.
* بوش و دستگاه تبلیغاتی جمهوریخواه ها کمتر اعتنائی به این امر که دروغ نباید بگویند، ندارند. هر دروغ که ﺁنها را به مقصود برساند، می گویند. در برابر، دموکراتها نیز کوشش بایسته برای اینکه شرافتمندانه اطلاعات صحیح در اختیار مردم امریکا بگذارند، نمی کنند. از این رو، جمهوریخواهها برنده شده اند.
انقلاب اسلامی : راستی اینست که حقیقت را ابراز کردن ، کارﺁمدترین تبلیغ است. وقتی مردم دو طرف را راستگو ندانند و حتی وقتی یک طرف را از ابراز حقیقت، گریزان ببینند ، دستگاه تبلیغاتی قوی تر برنده می شود. بخصوص اگر طرف مقابل، صورت گرا باشد و از برخورد عقاید و ﺁراء بگریزد. زیرا خود عامل تبلیغ بسود طرف خویش شده است.
● مجله نشین ( 11 نوامبر ) در مقاله ای، نقش " عامل ایمان دینی " را در انتخابات ریاست جمهوری امریکا و در بکار بردن " جنگ و فقر" برای تصرف قدرت ، مطالعه کرده است. نکات این مطالعه سخت در خور توجه، اینها هستند :
* ﺁیا نباید از خود بپرسیم کسانی که در عمل، جنایت زندان ابوغریب را پدید می ﺁورند، چگونه توانستند با ادعای دفاع از " ارزشهای اخلاقی " ، در انتخابات ریاست جمهوری امریکا پیروز شوند ؟ این مبلغان جنگ چگونه توانستند خود را نماد مسیحیت بباورانند ؟
* سکولارها و لیبرالها و میانه روها دچار این خطا شدند که دین را شکلی از " ناعقلانیت " شبه معنویت و نوعی از خلجانات عمومی تلقی کردند. تصور نمی کردند دین رقیب ﺁنها شود. حال ﺁنکه کلیساها، غیر " رستگاری جاودانی " ، در قلمروهای مادی مشخص نیز وارد عمل شده اند. ﺁنها بدیل دولت در عرضه خدمات رفاهی گشته اند. بدین خدمات، نه تنها افراد را اهل ایمان می کنند بلکه خدمتگذارهای وفادار کلیسا ها در هدفهای سیاسیشان می گردانند :
* از واشنگتن که بیرون بروی، بطرف ویرجینیا، کلیسا مکلین بیبل را می یابی . مرد روحانی مطلوب سناتور جیمس اینهف و دیگر سران محافظه کاران ، در این کلیسا، به دهها خانواده ، شام ارزان می دهد. صدها تن بیکار و زنان طلاق داده شده و رفتار سوء دیده، به این کلیسا و کلیساهائی از این نوع، مراجعه می کنند. کلیساهای بزرگ ، در سال، به 10 هزار تن از مردم فقیر لباس می دهند. بدین قرار، در استفاده از فقر و بیکاری و کزکردگی ، همانند سازمان فلسطینی حماس هستند. همانند حماس نیز میان فقر و جنگ ربط برقرار می کنند. بدین ترتیب که انبوه فقیران را به کسانی بدل می کنند که در راه ﺁرمان الهی، می باید در امریکا مبارزه و در بقیت جهان جنگ کنند.
* در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، کلیسا، مؤسسات دولتی تأمین خدمات اجتماعی را ، در نظر دین باوران ، مؤسسات در خدمت سقط جنین و همجنس بازی معرفی کردند. کوشش کلیسا ها بر اینست که با تخریب اینگونه مؤسسات، خدمات اجتماعی و امدادگری را به انحصار خویش درﺁورند. فرقشان با حماس اینست که حماس از نبود مؤسسات دولتی مأمور خدمات دولتی سود می برد و کلیساها با تخریب این مؤسسات می خواهند صاحب انحصار شوند.
* ﺁنچه امریکای امروز به خود می بیند ، یک بعد اخلاقی و معنوی جدید نیست. بلکه کلیسای در خدمت قدرت سیاسی است که توسعه فقر و بیکاری و نابسامانیها را دستمایه کرده است. ﺁنچه دموکراتها ندیده اند، واقعیت است ﺁن سان که هست.
انقلاب اسلامی : نظیر همین اشتباه را در ایران " لائیک " ها می کنند. اشتباه ﺁنها که دین ستیز نیستند و نیز دین ستیزان حرفه ای و غیر حرفه ای تنها این نیست که نمی دانند دین بمثابه بیان ﺁزادی و به یادﺁورنده بعد معنونی انسان به او، یک چیز است ، قدرت طلبی در پوشش دین، چیز دیگر است، این دو چیز را یک چیز تلقی کردن، یعنی تمام عرصه دین را به دین سالاران قدرت پرست تحویل دادن. روش درخور، پیشنهاد دین بمثابه بیان ﺁزادی است. اما اشتباه دوم نیز بزرگ است : لائیسیته بمثابه دولت بی طرف، در صورتی که با کوشش برای عرضه دین بمثابه بیان ﺁزادی همراه نباشد ، بیان قدرت دینی و بیانهای قدرت غیر دینی ، وضعیتی نظیر وضعیت امریکا و برخی از کشورهای اروپا را پدید می ﺁورد.
* فقر را مورد استفاده قرار دادن و جنگ را مرام کردن، بهیچرو با ﺁموزش مسیح نمی خواند. راه کار ﺁن نیست که دمکراتها خود را مؤمن جلوه دهند. راه حل ﺁنست که مسیح را در جانب خود بدانیم و مسیحیت را بمثابه فراخواندن انسانها به معنویت و اخلاق ، به جامعه امریکائی ارائه کنیم. خدمات عمومی نباید وسیله رنگ کردن فکری انسانها بگردد. باید با تألیف فقر و جنگ، ﺁنها بمنزله بازگشت به اخلاق، مبارزه شود.
ﺁخرین درس که ما باید از مسیحیان پیشین، از ﺁن اصیل ها بگیریم، اینست که چگونه یک اخلاق و روحیه قهرمانی یک اقلیت کوچک سبب شد بتوانند در برابر بزرگ ترین امپراطوری بایستند و بر ﺁن غالب شوند . برای چهار سال ﺁینده و سالهای بعد از ﺁن، لیبرالها و ترقیخواهان نیاز دارند به سراغ مسیحیت نخستین بروند ، مسیحیتی که در برابر امپراطوری روم ایستاد . امریکا بدین مسیحیت نیاز دارد.
انقلاب اسلامی : بدین قرار، روشی که ما در ایران تجربه کردیم و عبارت می شد از پیشنهاد اسلام بمثابه بیان ﺁزادی ، روش درخود، برای همه جا است. اگر ایرانیان ، در پرتو تجربه ایران و تجربه ها در جامعه های دیگر، ﺁن کار بزرگ را قدر بشناسند و دست یاری دهند، بسا تحول مطلوب شتاب می گیرد.
● اما تألیف فقر و جنگ، وقتی به منطقه خاورمیانه مربوط می شود، نظریه ای دینی می شود که در شماره های پیشین انقلاب اسلامی ، تشریح کرده ایم. چکیده ﺁن اینست :
" جنگ با محور شر اجتناب ناپذیر است. اسرائیل می باید حمایت شود. اجتماع یهودیان در اسرائیل و جنگ اسرائیل با مسلمانان ، زمینه را برای جنگ سرانجام بخش فراهم می ﺁورد. در این جنگ، مسیحیت بطور کامل پیروز می شود و جهان زیر پرچم مسیح در می ﺁید. یهودیان و غیر یهودیان که باید از بین بروند، از میان می روند و ﺁنها که می مانند به مسیحیت می گروند و جهان مسیحی ﺁماده رجعت مسیح می شود."
● نباید پنداشت این " نظریه" تراوش ذهنیت های غیر عقلانی است. جنگهائی هم که هیتلر و موسیلینی براه انداختند، متکی بر نظریه عقلانی نبودند. جنگ فرﺁورده هیجانها و خلجانهای غیر عقلانی است . پس ﺁن بخش از جامعه که هیجان و خلجان کار ساز است، حوزه عمل کلیسا می شود و در بخشی که نظر یه باید " عقلانی " باشد تا بپذیرد، ایدئولوژی که مزدوران سلطانهای اسلحه و نفت می سازند، کارساز می شود.
● اثر این عوامل در تعیین سیاست بوش اینست که او زمان تشکیل دولت فلسطینی را از 2005 تا 2009 به تأخیر انداخت. بوش فلوجه را ویران ساخت . ﺁنتی وار ( 8 نوامبر ) " نظریه " راهنما را ، می شناساند :
افراد نیروی دریائی امریکا که در ماههای گذشته کشته شده اند، بدست کسانی کشته شده اند که نام دارند. نامشان شیطان است و در فلوجه زندگی می کنند !
این کلام از سرهنگ نیروی دریائی امریکا ، گاری براندل است. او این سخنان را مقارن حمله به فلوجه ، خطاب به سربازان و درجه داران ، بر زبان ﺁورد و از ﺁنها پرسید : این جنگ، جهاد مقدس نیست ؟
یکی از هدفها که با بمبارانها با خاک برابر شد ، بیمارستان مخصوص مراجعات اورژانس ، بنام نضال است. ویران کردن اینگونه هدفها چرا مقدم شده است ؟ زیرا مقاومت کنندگان نمی باید سرنوشتی جز مرگ داشته باشند .
● در 16 نوامبر، تلویزونهای دنیا ، در فلوجه، مسجدی را نشان دادند و یک تفنگدار دریائی را که با حضور دوربین تلویزیون امریکائی، یک عراقی بی اسلحه و زخمی و افتاده بر زمین را کشت. در حالی که می گفت : او حالا مرد.
انقلاب اسلامی : این جنایت در جنایت گویای مردم سالاری است که بوش برای مردم عراق به ارمغان ﺁورده است. کار را بجائی رسانده است که چون لوپن ( رهبر راستهای افراطی فرانسه ) می گوید: اگر ده یک جنایتهای بوش را هیتلر مرتکب شده بود، مظهر اعلای جنایتکاری در تاریخ می شد. از این نظر، مردم منطقه از تاریکی ناباوری به خود و باور به غرب و توانائیهایش ، به روشنی استقلال یا جستجوی توانائیهای خویش است.
انتخاب بوش و عوامل موثر در جهت یابی سیاست او، چشم عقل را ، در نظر اول ، از دیدن واقعیت همان سان که هست باز می دارد. بسا چشم انداز ﺁینده نزدیک و دور را تاریک می بیند. اما دقت را که بیشتر می کند و تحول جامعه امریکائی را از درون که اندر می یابد و انزوای جهانی امریکا را که می بیند و... چشم انداز را روشن می بیند. چرا که هم سیاستی که بوش می تواند در پیش بگیرد و ای بسا جز ﺁن بگردد که خود و بنیادگراها در نظر دارند، و هم تجربه های فلسطین و عراق، به ما می ﺁموزند که تجربه انقلاب ایران ، بخصوص ازاین نظر که تحول می باید از درون و در درون انجام بگیرد، صحیح است. فرصتی که کشورما و کشورهای دیگر برای تحول بسوی مردم سالاری و زیست در استقلال و ﺁزادی یافته اند، کم مانند است .
و " ایران " با اروپا به توافق رسید:
|
|
|