رئیس جمهوری ﺁینده صدر اعظم " رهبر " می شود یا ارباب او ؟:
● در 8 مهر ماه ، رسالت، در يادداشت خود، به سه بحران وضعيتهاي وخيم حاصل از تجدد در برخي سطوح اجتماعي، بحران مشاركت و بحران كارآمدي سيستم سياسي كه در دوران دو رئيس جمهور گذشته وجود داشته می پردازد و به این جا می رسد که رئیس جمهوری باید نقش صدر اعظم رهبر را ایفا کند. آنچه برای اين صدراعظم ، به عنوان مسائل اساسي، مطرح خواهد بود، دو نوع دشواری است : دشواری اول از میان برداشتن موانع بزرگ تازهاي است كه در دو دوره توسعه پديد آمده است. اگر رئيس جمهور صدراعظمي با دغدغههاي اصولگرايانه باشد آنگاه است كه اين موانع براي او معناي جديدتري پيدا ميكند.
و اما دشواري دوم: بنيادگراها دچار يك دشواري بزرگ هستند و آن تعيين حد و مرز عقل معطوف به ارزش و عقلانيت فردي مدرنيتي است. بنيادگرايي در سطح نخبگان، دشواري زيادي پدید نمی ﺁورد. اما در سطح زندگي متعارف اجتماعي وضعيت به گونه ديگري است.
انقلاب اسلامی : الف - وقتی بنیاد گرائی و خاصه های ﺁن و مدار بسته ای که بنیادگراهای ایرانی و اسرائیلی و امریکائی میان خود بوجود می ﺁورند، توسط انقلاب اسلامی شناسانده شدند، محل برای انکار نمی ماند. اما می تواند با استفاده از منطق صوری، جای ملاتاریا و مافیاهای نظامی و مالی را به " خردمدارها " و " تجدد طلبان" داد. رسالت همین شیوه را بکار برده و این جماعت را " بنیادگرا " گردانده است. هرچند ﺁنها هم که قدرت را مدار عقل و عقل و تجدد را اسطوره می کنند، بنیادگراهائی هستند که مثل پهلوی طلبها ، سرانجام زندانی وهم و خیال می شوند.
ب - دانستنی است که در سال 76 نيز هفته نامه شما ارگان جمعيت مؤتلفه اسلامي خواهان تصويب طرحي در مجمع تشخيص مصلحت نظام شده بود كه طي آن "جمهوري اسلامي" به "حكومت عدل اسلامي" تغيير نام داده شود. هر دو پيشنهاد متضمن اين موضوع است كه انتخابات از حیز انتفاع بيفتد و "سلطنت فقيه" جاي "ولايت فقيه" را بگيرد. رسالت در شماره امروز خود خواهان انتخاب "صدر اعظمي با دغدغههاي اصولگرايانه" شد
اما رهبر فرمانبر صدر اعظم می شود و یا صدر اعظم فرمانبر رهبر؟.
سعید لیلاز ، زیر عنوان " پس از خرم " ، از جمله، نوشته است : در وهله دوم، اين راى عدم اعتماد ساختار كمابيش سنتى سياسى ايران را مبنى بر وجود نظام دوحزبى كاملاً بر هم زده و عنصر سوم نيرومندى متكى بر جريانات راديكال را وارد صحنه كرده است. اين "نيروى سوم"، با اتكا به اهرم هاى خود ابتدا چپ را كنار زد و اينك بر همان مبنا و بنا به ماهيت خود "راست" را منزوى و دنباله رو خويش كرده است: نيرويى جديد كه نه تنها تاب مستورى ندارد و براى رفتن خاتمى بى تابى مى كند و به ثانيه شمارى افتاده است، بلكه به تدريج حوصله ادامه مشاركت جناح راست در قدرتى را كه به تنهايى نيز مى تواند به كف آورد، از دست مى دهد. البته از اين بابت گفتار حاضر اندرزى براى ارائه به جناح راست كه ابتدا از راديكال ها به عنوان سربازان پياده نظام براى بيرون راندن چپ استفاده كردند و اكنون خود به چرخ پنجم آنها تبديل شده اند، ندارد. فقط بر خوش خيالى دولتى بايد افسوس خورد كه چون هاشمى رفسنجانى در سال هاى ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۶ متحدان پيشين خود را به منتقدانى آشتى ناپذير و سيرى نشناس مبدل ديد و بيشتر دوران رياست خود بر دولت را به خنثى كردن توطئه آنان اختصاص داد.
در وهله سوم، راى عدم اعتماد به احمد خرم هشدار به "چپ" نيز هست: نويسنده اين گفتار خود را محق به اين اندرز به چپگرايان مى داند كه مبادا خوش خيالان آنها نماينده اى خوش خيال تر از خود را براى انتخابات رياست جمهورى پيش رو و به اعتبار اين گفته لنين كه "يك انقلابى هرگز دست رد به سينه قدرت نمى زند" به ميدان بفرستند و تصور كنند كه در صورت پيروزى در انتخابات حتى به اندازه خاتمى اقبال خواهند داشت كه شخصاً دشنام نشنوند. آنها كه چپ را تشويق به حضور در انتخابات مى كنند، يا نياز صرف رقيب به افزايش نرخ مشاركت در انتخابات و نه بيشتر را بازتاب مى دهند و يا از راديكال ها كه دست كم فضاى سياسى دو سه سال آينده ايران را در دست خواهند داشت، نمايندگى ندارند. روزهايى باز هم تاريخى در پيش است .
انقلاب اسلامی : اگر لنین می بود و می دید که قدرت ( = زور ) " انقلابی " را به عکس هدف دلخواهش می رساند و کار به انحلال رژیم می کشد، در می یافت که بر اصل ثنویت تک محور، حکم " یک انقلابی هرگز دست رد به سینه قدرت نمی زند " را ، بر اصل موازنه عدمی به " یک انقلابی همواره ﺁزادی را روش و هدف می کند " می گرداند. بهر رو، راستی اینست که رژیم جهتی را به خود گرفته است که رئیس جمهوری اگر نماینده مستقیم مافیاهای نظامی - مالی باشد، ارباب " رهبر " و " رهبر" ﺁلت فعل او می شود. از اعضای ملاتاریا که خود در رأس مافیائی بزرگ است، هاشمی رفسنجانی است. قسمتی دیگر از کارنامه سیاسی او اینست .
|
|
|