آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٦۰٨ از ٢٦ آبان تا ١۰ آذر
سايت آقاى ابوالحسن بنى صدر

ایمان شیعه و غدر الفقیه سرده سید محمد جلال چیمه
(م سحر) :

ﺁن شهسوار ِ غایب را
بیش از هزار و یکصد سال
ایمان شیعه ﺁمد
هر صبحدم به استقبال
جان می افشاند و فردا را
هر شامگه گزین می کرد
در انتظار ، زین می کرد
چشم صفا به ره می دوخت
ﺁن منجی نهانی را
تا مقدمش به جای ﺁرد
میثاق ﺁسمانی را
چون ﺁرزو رها می کرد
هر بامداد شورانگیز
یال سمند قدسی را
در ﺁستان رستاخیز
می سوخت با تبی عطشان
در شوق ساعت موعود
تا پای در رکاب ﺁرد
ﺁن پی خجسته ، ﺁن مسعود
تا ﺁن دلاور ، ﺁن بیدار
خورشید صدر زین گردد
ظلمت زدای دهر ﺁید
رونشگر زمین گردد
...
هر لحظه انتظار سرخ
در جان شیعه بر می رست
وز ﺁینه ی غبارینش
زنگار مظلمت می شست
...
هم سوشیانت ، هم مهدی
بومسلم و تهمتن بود
اسطوره رهائی را
ذات " دوازده تن " بود.
با عمق روح ایرانی
در ظلمتی ستم بنیاد
تنها " دوازده " اخگر
پیغام روشنی می داد.
درصلب انتظاری صعب
" او " ﺁن" دوازده " کس بود
در ژرفکام غیبت ها
تنها ، حضور " او " بس بود
نام " امام " از وی بود
عز " امام " از او بود
خورشید رستگاری را
شرق قیام با او بود.
ایمان شیعه گر یاد از
لفظ " امام " می ﺁورد
با وی خیال می انگیخت
از وی پیام می ﺁورد
ﺁوازه سمندش را
دلبسته در علائم بود
جانش فروغ " حجت " داشت
چشمش به راه " قائم " بود

*
*
*
ای دزد باور ای غدار
یغماگر پیامی تو
اندیشهء امامت را
تاراج عز و نامی تو
ای دام شرع و دین! مکرت،
- سرهنگی و ریاست را - ،
بر مرکب امامت بست
ارابهء سیاست را
جادوی جاه درجانت
با جهل عامه شد همدست
یورش به کاروان ﺁورد
ره بر امام غائب بست.
در گرگ و میش یک تاریخ
از اشترت فروجستی
گفتی: " انا الامام الوقت "
بر راهوار او جستی
...
شرقت مناره برپا داشت
غربت به بوق کرنا بست
قدرت " امام " نامیدت
حرصت زبان حاشا بست
چشم " جنون ملی " را
برماه دوخت تزویرت
تا دل بریدگان از عقل
بندند دل به تصویرت
...
وجدان شیعه می پرسید:
که " این جاه جوست ﺁن غائب ؟"
غوغا چماق کین می کوفت :
" کآی هموست ﺁن غائب !"
ایمان زخویش می پرسید:
" کان شهسوار ، باری اوست ؟"
هذیان بر او غضب می کرد:
" هرگز مپرس ! ﺁری اوست !"
زان عهدها که در ﺁغاز
با اهل کاروان بستی
در نیمه راه تدلیست
یکی نشد که نشکستی
با وعده های رنگینت
زی باغ جنت از ﺁغاز
هرگز نشد دری پیدا
کان در نشد به دوزخ باز!
گفتی : " روان شوی زی قم "
اسب قیام ، هی کردی
اما به نام " قم فانذر "
انذارگاه ، ری کردی !
گوئی درخش دیهمیت
دل در ربود و جادو کرد
ﺁز از حریم وجدانت
پیمان و عهد ، جارو کرد !
گفتند : " یا امام الوقت "
گفتی : " انا الولی الامر"
دادی پیام دین با زید
خواندی نماز کین با عمر
...
بر بام روح باورها
بشکستی ﺁن علامت را
بردی به حجله ء تزویج
سلطانی و امامت را
ﺁن شهر ﺁرمانی را
در ژرف جان ایرانی
کری بدل به ویرانه
به حدتی انیرانی !
طرف کله نهادی کج :
کآئین سروری دانی
ﺁئینه کردی از کینه
یعنی : سکندری دانی !
زانگونه برق تاجت شیفت
کت وعده ها برفت از یاد
منبر زقم به ری بردی
بستی به تخت استبداد
ﺁیات ﺁسمانی را
بازیچه ء زمین کردی
ناموس جبر شاهان را
جاری به نام دین کردی
دستار چهارده معصوم
بر تاج قیصران بستی
وزکفر بدعت ﺁئینت
تهمت بر این و ﺁن بستی
از کبریای کینت ، مرگ
بر خاکیان فرو راندی
صیت قتال سردادی
ﺁیات " اقتلو " خواندی !

*
*
*
...
برنعش ﺁن غیاب ﺁباد ،
در چنگت این حضورستان
مسند نشان ظلمتسار
فرمانروای گورستان !
چکمه امامتت برپای !
گیتی ز طمطراقت کر
تیغ جفات بر مردم
ذکر خدات بر مبنر
سنگی زنفرت بیداد
خشتی ز جور و بد عهدی
این دستکار خونین را
خوانی " مدینة المهدی "!
خوانی مدینة المهدی
بیت الفساد قدرت را
بر " صاحب الزمان " بندی
این غدر بی حقیقت را !
بر صاحب الزمان بندی
جرح و قتال و غارت را
خون ریزی و قساوت را
سرهنگی و صدارت را
بر صاحب الزمان بندی
هر ﺁتشی که سوزاندی
جهلی که بر زمین کشتی
جنگی که بر فروزاندی
هیزم زﺁدمی کردی
تا بر تنور نان بندی
وین " نعمت خدا" یت را
بر صاحب الزمان بندی
بر صاحب الزمان بندی
بد مستی و خمارت را
وزکیسه ء خدا بخشی
در باحته ء قمارت را
چون جام عافیت نوشی
زهرابه ء شکستت را
وزخون بندیان شوئی
قهر سیاه دستت را
درباخته ی قمارت را
ز ایران کنی طلبکاری
باج عراق پردازی
خود در " اوین " کنی جاری!
بر صاحب الزمان بندی
کین زارها که رویاندی
ﺁن سروها که برکندی
وان دارها که رویاندی
ﺁن داس ها بخشیدی
نامردمان ناکس را
کز بیخ و بن براندازد
ﺁن اصله های نو رس را
ﺁن شیشه ها که پیش از مرگ
دور از مرام انسانی
هر صبحدم به فتوایت
پر شد زخون زندانی
ﺁن عصمتی که در زندانها
ﺁلوده شد به دندانهات
نک، ﺁبروی ایران را
هیهات خاموشم، هیهات !
بر صاحب الزمان بندی
بن مایه ء پلشتی را
سربازکان گمنامش
نامی سگان ِِ گشتی را !
سربازکان گمنامش
برکف گرفته خنجر ها
در خون " سیرجانی ها؟
در خانه ء " فروهر ها " ؟
سربازکان گمنامش
پرورده ء تبهکاری
پهلو دران " پوینده " ؟
دام افکنان " مختاری " !؟
سربازکان گمامش
در محفل تبهکاران ،
گرگان ﺁدمی رویان ؟
خوکان " واجبی خواران " !؟
...
ای بدعت ، ای ظلام، ای بد
پرورده ء تبهکاری
زین خونیان هزاران تن
گمنام و نامور داری !
...
ای بدعت ، ای ظلام، ای بد
بر بام ننگ ، اینت کوس !
رسوا و همچنان پر باد ؟
عریان و این چنین سالوس !؟
سودای جاه را تهمت
بر پیر و برجوان بندی
وین فرقه ء قساوت را
بر صاحب الزمان بندی
در چنگ وهن به فشاری
حلقوم شادمانی را
بر بن زنی جوانان را
غارت کنی جوانی را !
نومیدوار و بی فردا
رو در سراب ناکامی
بندی به پای هستی شان
زنجیر بی سرانجامی !
...

*
*
*
برصاحب الزمان بندی
این چاهساروحشت را
وز نعل اسب او دانی
توده ی غبار وحشت را
ای بدعت ، ای ظلام ، ای بد
وقت است تا زند فریاد
وجدان شیعه زین تلبیس
خون خدا در این بیداد !

در اين شماره

صفحه اول

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر