چه كسانى بر ما حكومت مىكنند (5)
على اكبر ناطق جمشيدى معروف به ناطق نورى - (ميخ صاف كن) - 1
علىاكبر نورى جمشيدى معروف به على اكبر ناطق نورى با نامهاى مستعار - مصطفى بيگدلى ، منوچهر موسوى و محقق تهرانى - متولد 1322 - در روستاى اوزكلاغ نور است.
اين روحانى بسيار دغلكار و رياكار است او در زندگى نامه خود بارها وبارها از اين نمونهها عمليات صادقانه به عنوان زرنگىهاى خاص خود نام برده است. وى در زندگى بسيار مايه دار و سرمايه دار است و يكى از عوامل اصلى عتيقه بازى و فروش عتيقه مىباشد كه در اين كار بسيار معروف است. در ايران چند نفر به كار عتيقه مشغولند كه مهمترين آنها يكى آقاى ناطق نورى است و يكى ديگر ياسر هاشمى پسر نفر اول دغلكارى، هاشمی رفسنجانی . البته او (ياسر) علاوه بر كار قاچاق عتيقه كه يك شب نيز به همين دليل در مرز بازرگان زندان بوده است سلطان پنير ايران نيز مىباشد و علاوه بر آن در كار قاچاق دختران بيگناه به كشورهاى عربى نيز يدى طولا دارد. ناطق نورى در حال حاضر علاوه بر اينكه مشاور رهبر در مسائل سياسى مىباشد و مسئوليت از حفاظت وى را نيز بر عهده دارد. اين روحانى دغل قويترين عضو شوراى هماهنگى نيروهاى انقلاب مىباشد كه با كمك باهنر و لاريجانى و مجتبى خامنهاى و ميرحجازى سياست گردان نيروهاى آبادگران مىباشند. آنها در جريان دادن ليست انتخاباتى آبادگران بر اين نكات تكيه كرده بودند كه:
1 - كانديداهاى معرفى شده بايد حتىالمقدور روحانى نباشند.
2 - جوان باشند. 3 - ناشناخته باشند.
ولى حتماً گوش به فرمان باشند. (سخنرانى ناطق نورى در كنگره موتلفه) اين نيروى سياسى كار و فريبكار به همراه گروههاى موتلفه - جامعه اسلامى مهندسين - جبهه پيروان خط امام و رهبرى به دنبال رييس كردن باهنر در مجلس آينده بودند و در مقابل گروههاى ايثارگران - روحانيت مبارز - مدرسين حوزه علميه قم به رياست مهدوى كنى به دنبال رييس شدن يك روحانى در مجلس شدند و ، در عمل، پدر عروس " رهبر" ، حداد عادل رئیس شد.
اوضاع زندگى و خانوادگى و مبارزاتى ناطق نوری :
ناطق در مورد پدر و وضعيت خانوادگى خود مىگويد: مرحوم پدرم ابوالقاسم، روحانى و سرشناس و اهل منبر بود. قدرت نطق ايشان بسيار قوى بود و به حق ناطق بود و ايشان به هر مجلسى كه وارد مىشد حضار مىگفتند ناطق آمد و چون اهل نور هستيم گفته مىشد ناطق نورى آمد.... و ديگر فاميلى اصلى ما كه نورى جمشيدى بود به كار نرفت. مادرم مرحوم زهرا شاهحسينى بود اما به لحاظ اينكه در خانه پدرم شناسنامه گرفته بود، شهرت او هم در شناسنامه ناطق نورى بود. (خاطرات حجت الاسلام و المسلمين ناطق نورى ص23)
وى علت وصل شدن خود به روحانيت را تاثير مدرس خویش بر خود مىدانست آنهم از نوع عجيب و آخوندى آن. وى مىگويد:...مدرس به طلبهها مىگفت: معنا ندارد شما هنگامى كه به حمام مىرويد، صابون بزنيد. شما سرباز امام زمان (ع) هستيد و اگر بدنتان به صابون عادت كند، به هنگام گرفتارى به دست دشمن و يا نبرد در صحنه جنگ نمىتوانيد سختىها را تحمل كنيد. بايد با گل سرشوى خودتان را بشوييد و يا اينكه مىگفت نبايد براى خواب از لحاف و تشك استفاده كرد چون به هنگام رويارويى با دشمن ديگر اين وسايل پيدا نمىشود. و يا مثلاً مىگفت يك گردو را نصف كنيد، نصفش را ظهر با نان بخوريد و نصفش را شب (همان، ص26)
اما ﺁیا شما، "روحانى مبارز و عزيز" ، ﺁقای ناطق نورى ، شاگرد مبارز مدرس مبرز خود، آيا شما هم همين كار را مىكنيد و واقعاً اين شكم جلو آمده شما از غصه است يا از خوردنىهاى بى دريغ و پى در پى شما در ييلاقات شمال؟
ناطق در مورد خود مىگويد: من در كوچه (حمام چال) رشد و نمو پيدا كردم... براى اينكه در خانه شيطنت نكنم مادرم مرا در سن پنج سالگى يا شش سالگى به كفاش سر كوچه سپرد... كار من اين بود: ميخ هايى كه به قالب چوب مىزدند. بعد از يكى - دو روز بايد در مىآوردند لذا من مامور صاف كردن اين ميخ ها بودم... گاهى اوقات من هم كلك مىزدم و ميخها را زير ميز مىريختم.(همان، ص31)
مىگويند تخم مرغ دزد آخرش شتر دزد مىشود. على اكبر كوچك از 6 - 5 سالگى كلك را ياد گرفته بود و به همين دليل بعد از حدود 60 سال چنان دروغ مىگويد و فريبكارى مىكند كه انگار نه انگار آخوند است و مسئول معنويات مردم!.
در سال 1337، درس زيباى طلبگى را همراه با عبدالحسين معزى (كه اكنون با بيت رهبرى همكارى مىكند و زمانى مسئول بيت رهبرى در افغانستان بود) را در پشت بام مسجد حاج عزيز الله شروع كرد! ايشان سال 1339-40 جهت ادامه تحصيل به مدرسه حجتيه قم رفت (در سن 18 سالگى) و مىگويد: يكى از دوستان هميشگى من در اين مدرسه حجت الاسلام آقاى معزى بود كه با ايشان هم حجره بودم. از ديگر دوستان و هم حجرهاىهاى من در مدرسه حجتيه آقايان سيد حميد روحانى - رسول موسوى و قاسم تهرانى و احمد عليزاده (معاون رييس قوه قضاييه و از اعضاى حقوقدان شوراى نگهبان) بودند .( همان ص35)
آقاى جمشيدى ! در اينجا لازم است قدرى در مورد آقاى سيد صادق حسينى زيارتى سنگسرى (يعنى روحانى مبارز حميد روحانى) دوست عزيزتان كه نام مستعار ديگر ايشان سيد صالح حسينى بوده است، توضیح داده شود تا يكى از بهترين دوستانت به مردم ايران معرفى شود. آقاى سيد صادق حسينى زيارتى سنگسرى با نام مستعار حميد روحانى مسئول و به قولى پدر تاريخ ايران! از معروفترين جاعلان و دروغگويان تاريخ ايران است. وى در روستاى مهديشهر سمنان متولد شده است و بعد به تهران آمد و در مدرسه حجتيه مشغول تحصيل شد. در سال 1342 به خاطر پخش اطلاعيههاى آقاى خمينى حكم دستگيرى وى صادر شد. ولى هيچ گاه دستگير نشد چون به نجف فرار كرد. او نويسنده سه جلد كتاب تاريخ تحليلى نهضت امام خمينى و دهها كتاب در مورد تاريخ ايران است. دروغگو بودن او از همانجا شروع مىشود كه نام خود را هم به دروغ روحانى گذارده است. در اينجا به معرفى گوشهاى از مبارزات اين روحانى مبارز مىپردازيم :
حميد روحانى از اعضاى هيات رييسه مركز اسناد انقلاب اسلامى ايران و دوست و همكار خسرو حسينيان (عاليجناب)، و مدير مسئول نشريه 15 خرداد و ضد دكتر على شريعتى - پدر جعل در تاريخ ايران در مورد او خاطرهاى مىآوريم تا سياه روى شود هر كه در او غش باشد و بد نيست این آقاى صادق تاريخ را بشناسيد البته ايشان در جعل تاريخ بسيار ماهر هستند. تنها كار انقلابى آقاى حميد روحانى پخش اعلاميه بوده است و بعد هم به نجف فرار كرد و آنجا بود تا انقلاب. آقاى عميد زنجانى مىگويد: آقاى سيد محمد روحانى (منظور آيت الله روحانى است) از كسانى بود كه علنى نسبت به امام توهين مىكرد و مسائل بىاهميتى را براى خدشه دار كردن امام نقل مىكرد كه يكبار دوستان امام يعنى زيارتى (حميد روحانى)و آقاى سيد محمود دعايى كارى هم دربارهاش كردند، البته خود اينها الان منكر هستند، ولى آن زمان در نجف مشهور بود كه اين دو بزرگوار كارهايى در مخالفت با سيد محمد روحانى مىكردند. نامهاى از آقا سيد محمد فاش شد كه اين نامه نشانگر ارتباط وى با ساواك بود، در هر حال اين نامه چه كذب باشد و چه صحت داشته باشد فرقى نمى كند، اصلاً آقا سيد محمد وضعش جورى نبود كه احتياج داشته باشد با ساواك همكارى كند و وى همكارى غير مستقيم داشت. (خاطرات حجت الاسلام عميد زنجانى ص 138).
- ولى آقاى جلالالدين فارسى اين موضوع را باز مىكند و به طور مفصل در مورد كار اين دو نفر شرح مىدهد: موضوع چك بانك رافدين بود كه مىگفتند ازايران براى حجت الاسلام سيد محمد روحانى كه از مدرسان حوزه نجف آمده است. اين شايعه بر سر زبانها افتاده بود. عدهاىهم آن را باور كرده بودند. عجب اين است كه تا امروز عدهاى از آن به عنوان يك امر واقع ياد مىكنند حال آنكه دروغ آشكارى بود كه هيچ عاقلى و منصفى آن را باور نمىكرد. دو طلبه جوان توطئه مىكنند (حميد روحانى و دعايى با استناد به مطلب فوق) نامبرده را به علتى كه ذكرش را جايز نمىدانم بدنام كنند. قطعه چك سفيدى از بانك رافدين عراق را برداشته مبلغى در محل آن مىنويسند. شايد نام ايشان را هم در متن چك نوشته باشند. بعد مدعى مىشوند اين چك در جوف يك پاكت پستى از ايران اشتباهاً به آدرس يكى از طلبهها رسيده است. چك را مىبرند به اين و آن نشان مىدهند تا او را بدنام كنند تصادفاً يكى با تعجب به آنان مىگويد: "پس چرا در چكى كه مال بانك رافدين عراق است مبلغ به جاى اينكه به دينار نوشته شود به ريال كه واحد پول ايران است نوشته شده است؟"آن دو نفر كه پى به اشتباه خود مىبرند چك ساختگى را پنهان مىكنند.... طرفداران آيت الله روحانى كه پيگيرى ميكنند آن دو نفر به مسافرت مىروند...(زواياى تاريك، جلال الدين فارسى، ص218-19)
اين آقاى روحانى كتابهاى بسيارى با جعليات عجيب و غريب در مورد انقلاب و امام دارد. معروفترين كتاب جعلى او شريعتمدارى در دادگاه تاريخ است كه در مورد آيت الله شريعتمدارى نوشته است كه اين كتاب در حدود 400 هزار نسخه در زمان خوش چاپ شده است و اكثر استنادات او جعلى است و كسى آنها را تاييد نمىكند.(ايشان در صفحه 119 آن كتاب كه 23 خط است 25 فحش و ناسزا نثار آيت الله شريعتمدارى نموده است مانند كلمات زير: رسوا - رسواتر - ننگين (2 بار)- مامور بى اراده (2 بار)- چشم و گوش بسته (2 بار)- ساواكى - پست - نشيب گرايى - شرم آور (2بار)اجازه از رييس ساواك - شرم آور - فضاحت بار - خائن - مامور خود باخته ساواك - پستى - زبونى - ذلت - شرف فروخته - دريوزه - بى شرافتى - آلوده ساز مرجعيت تشيع (شريعتمدارى در دادگاه تاريخ ،ص 119). حميد روحانى در صفحه 121 كتاب مزبور سندى جعلى مىآورد به اين صورت: از... به مديريت كل اداره سوم 316.. عطف به 46/8/20 - 316/65779..... تاريخ اتمام نامه 46/10/27 است يعنى دو ماه بعد. در حالى كه اين ملاقات در تاريخ 46/11/8 بوده است!!. (شريعتمدارى در دادگاه تاريخ ص 110-120)
ناطق مىگويد: ما طلبههاى تهرانى يك جلسه در شبهاى پنج شنبه داشتيم. حضرت ﺁیة الله آقاى رضا استادى و حضرت آيت الله محسن خرازى كه بزرگترهاى ما بودند نيز در آن شركت مىكردند. در آن جلسه بحثهاى مختلفى داشتيم. تمرين منبر بود كه جلوى هم منبر رفتن خيلى سخت بود . همچنين مناظرهاى عقيدتى نيز داشتيم يكى يهودى مىشد، يكى مسلمان، يكى مسيحى و با اين وسيله با مطرح كردن سئوالات مختلف ، اشكالات عقيدتى خود را حل مىكرديم و استاد اين جلسات مناظره آيت الله ميرزا حسين نورى همدانى بود.(پدر زن حجت الاسلام صادق لاريجانى ). ( همان، ص36)
اين روحانى مكار ، در جوانى، روزى قرار می شود كه يك شرط بندى بشود كه ببنند چه كسى مىتواند ساعت 11 شب اذان بگويد...خلاصه مىگويد :من (گفتم) پنج تومان مىگيرم، مىروم وسط حياط مدرسه اذان مىگويم... لذا اذان را تا آخر گفتم. فكر كردم چطور خودم را از مخمصه نجات بدهم كه دعوا نشود. گفتم: يك بنده خدايى خانمش مىخواهد وضع حمل كند، بنابراين مستحب است موقع وضع حمل اذان گفته شود. شما آقايان هم براى شفاى او يك حمد و سوره بخوانيد!... بعد از آن من معروف به "اذان ده" شدم.(همان،صص 37-38).
در كودكى آنگونه در جوانى اينگونه در پيرى هم كه الله اكبر چه رياكار و فريبكاريى است اين آية خدا!
او در مورد وضعيت مالى خود مىگويد: سال اول كه پدرم مرا به قم فرستاد ماهى صد تومان به من مىداد. بيست تومانش را فقط كتاب مىخريدم و بقيه را خرج زندگى مىكردم.
وى در مورد وضعيت معيشتى روحانيت مىگويد: خوشبختانه يك سنت بسيار خوبى در قم بود كه در ايام تعطيل حتى اساتيد و علما نيز به تبليغ مىرفتند (روضه خوانى) و اين خود به اداره زندگيشان كمك مىكرد. آقايان مدرسين مثل حضرات آيات مكارم شيرازى (مافياى شكر)، دكتر مفتح، خزعلى و نورى همدانى همگى رسماً منبر مىرفتند بنابراين شهريه تنها يك كمكى و يك بركتى است، نه تامين كننده هزينه زندگى.(همان، ص39-40 )
البته ايشان نمىگويند كه درآمدهاى ديگرى غير از شهريه و روضه خوانى نيز وجود داشت و آن هم خوردن سهم امام بوده است كه باعث شده بود آنها هر كدام كه سهميهاى را جمع آورى مىنمودند حدود يك سوم آن را خرج خود كنند. طبق سند صفحه 56 از كتاب "ورای انزوا - خاطرات آيت الله خلخالى" اجازه نامهاى آيت الله شريعتمدارى به او مىدهد كه در آن نوشته شده است:... و مجاز است در تصدى امور حسبيه و كل ما يتوقف زمان الغيبه على اذن الحاكم الشرعى و نيز ماذون و مجاز است در اخذ وجوهات شرعيه از قبيل زكوات و سهم امام (ع) و صرف آن در مصارف شخصى خود به قدر الحاجه و النتعارف و اگر صالحه اضافه باشد به حوزه عليمه قم رسانده و قبض بگيرند و اگر مستحقين در محل باشند مجازند كه ثلث را در محل به موارد لازم و مستحقين برسانند...الاحقر سيد كاظم شريعتمدارى. همچنين در صفحه 61 همين كتاب در مورد اجازه نامه آيت الله حكيم آورده است كه:... و ايضا ماذون و مجازند كه سهم مبارك امام ارواحنا فداء را قبض و يك ثلث را صرف در اعاشه خود كرده و بقيه را براى حفظ حوزه علميه به نجف اشرف ارسال نمايند. الطباطبايى الحكيم . (ايام انزوا ص 61 ) چنانچه طى اين دو نامه آمده است كليه جمع آورندگان سهم امام (ع)! مجاز بوده اند كه يك سوم از آن را خرج خود كنند. البته اين غير از آن چيزى است كه خود صاحبان سهم به عنوان درصد به روحانى جمع آورى كننده مىدهد. (رجوع به خاطرات آيت الله يزدى). آرى ايرانيان و هموطنان درون ايران سهم امامى كه شما مىدهيد اينگونه صرف امامهاى جعلى و ساختگى مىشود و بيخود نيست كه خيلىها دوست دارند كه روحانى شوند. البته كارى به اين مسئله ندارم كه در زمانى قدرى دورتر همه سعى مىكردند كه فرزندان خود را براى ادامه زندگى روحانى سازند زيرا در آن زمان انگلستان بابت روحانيون هزينه هايى در نظر گرفته بود. سرآرتور هاردينگ وزير مختار اسبق انگليس در ايران مىگويد:... ليكن هميشه دوستان مذهبى من تقاضا داشتند جوانهاى مستعد خانوادههاى خودشان را كه روابط و بستگى با علماى برجسته مذهبى شيعه داشتند، از اين وجوه استفاده نمايند و عالم بشوند و بعدها مجتهد يا عالم در علوم دينى از كار در آيند (حقوق بگيران انگليس در ايران - اسماعيل رايين، ص 105)
ناطق در ادامه خاطرات خود از شروع مبارزات انقلابى خود مىنویسد: از ديگر كارهاى ما در سال 40 برخورد با يك عرق فروشى بود. با كمك سيد حميد روحانى و شيخ ابراهيم عبدالعظيمى بر ﺁن شدیم كه بساط عرق فروشها را جمع كنيم (همان،ص41)
ايشان بعد از مبارزه با عرق فروشها يكى ديگر از دغلكارىهاى خود را در جريان اصلاحات ارضى به نمايش مىگذارد و مىگويد: در جريان اصلاحات ارضى - يك روحانى دربارى در بالاى ماشينى سخنرانى مىكرد و تقسيم اراضى را توجيه شرعى مىكرد وى آيه "والارض وضعها للانام" را مىخواند و اقدامات مورد نظر رژيم را تاييد مىكرد و من جلوى مسجد شاه ايستاده بودم و با خود فكر مىكردم كه چه بايد كرد تا اين مراسم ساختگى به هم بريزد. فوراً اين فكر به ذهنم رسيد كه هر كس از من پرسيد اين شيخ كيست، جواب بدهم اين روحانى پدر سوخته اصلاً بى دين و ساواكى است.اتفاقا همين اتفاق هم افتاد... هر كس از من درباره او مىپرسيد مىگفتم كه اصلاً آخوند نيست. دزدى است در لباس آخوند و يك لات پدر سوخته است.!(همان، ص 45) . براى رسيدن به هدف توسط اين شيخ فريبكار هر وسيلهاى توجيه مىشود حتى دروغگويى و بدنام كردن فردى كه با توجه به اعتقادات مذهبى اش مثل خود او سعى در توجيه مسئلهاى داشته است .
البته روحانيون مبارز از اين كارها زياد انجام مىدهند. مثلاً آقاى فلسفى روحانى ، استاد منبری هائی مثل ناطق نوری، نيز مانند او برخورد مىكرد. فلسفى در يك سخنرانى در مورد قضيه رفراندوم مىگويد: مىدانيد پشت اين رفراندوم چه خوابيده است؟ با اين رفراندوم چادر از سر زينب (س) بر مىدارند. با اين رفراندوم سيلى بر صورت زهرا(س) مىزنند و مردم شروع به گريه مىكردند.(همان،ص47)
اين شيخ دروغگو در مورد دادگاه آيت الله طالقانى و شيبانى مىگويد: وقتى دادستان كيفر خواست را خواند، آقاى شيبانى پشت تريبون قرار گرفت. قرهباغى به آقاى شيبانى گفت شما دفاعى داريد؟ ايشان حرفى نزد. گفت: آقا با شما هستم باز حرفى نزد. دادستان داد زد. دكتر شيبانى همين طور نگاه مىكرد و بنا بود حرف نزدند. (همان، 71) در حالى كه آخوند ديگر رحيميان (رييس بنياد شهيد و از اعضاى مدرسه حقانى) مىگويد:.. از ميان متهمان آن كه با شهامت، قدرت و با صداى بلند پرخاشگرانه در برابر نظاميان جواب مىداد و جلسه را هيجان مىبخشيد آقاى دكتر شيبانى بود (حديث رويش - خاطرات حجت الالسلام رحيميان، ص 79)
مركز اسناد انقلاب اسلامى از آنجايى كه تنها وظيفهاش ساختن زندگى نامههاى ساختگى آخوندهاى حاكم بر ايران است و از آنجايى كه بابت ساخت اين خاطرات پولهاى گزافى پرداخت مىكند و همچنين هر كدام از اين آخوندهاى حاكم براى اينكه خود را بالاتر و بزرگتر نشان بدهند و مبارزات ناکرده خود را سیاهه کنند و هر كار ناكردهاى را به پاى خود بنويسند و به مردم ايران بگويند كه اگر ما و مبارزات ما نبود شماها هيچكاره بوديد، با این مرکز سر و کار دارند. هم برای ﺁنکه مدارک گویای واقعیت فاش نشوند و هم برای اینکه به جای ﺁنها ، جعلیات منتشر کنند. به همين دليل هر چه راست و دروغ است را سر هم كردهاند و به پاس زحمات خسرو حسينيان معروف و حسن زيارتى (روحانى) معروف و عدهاى ديگر از جاعلان تاريخ دست به جعل زدهاند و اينكه مىبينيم اكثر حرفها و نوشتهها مغاير يكديگر هستند به اين خاطر است كه اصلاً اين مسائل براى آنها اتفاق نيفتاده است و آنها تنها شنيدهاند به همين دليل است كه عمدتاً مغاير يكديگر خاطره مىنويسند.
ناطق قبل از انقلاب به يمن مبارزات "بسيار انقلابى خود"، دفعه اول تنها يك شب در قم زندانى بود (همان،ص 64) و در دفعه دوم به خاطر پخش اعلاميه در سال 1346 سه ماه زندانى شد كه به قول خودش در زندان به غير از چند روز اول، بقيهاش خوش گذشت (همان، ص 77). او، در سومين بار، نیز، يك روز زندانى شده بود (همان، ص 97.)
ناطق مىگويد در سال 1346 تصميم به ازدواج گرفتم و.. بالاخره خانواده ما به واسطه آقاى معاديخواه كه در امامزاده قاسم منبر مىرفتند به خواستگارى دختر آقاى رسولى محلاتى رفتند (رييس دفتر آقاى خمينى، همه كاره دفتر و حتى در بعضى مواقع خط دهنده)... و خداوند دو پسر به نامهاى آقاى مصطفى و آقا مجتبى و 6 دختر به ما عنايت كرد. (همان، 82-83)
يكى از نكاتى كه در تمام آثار منتشر شده در خاطرات اين روحانيون وجود دارد ضديت با دكتر على شريعتى است . اين "آيت خدا!"هم مانند بقيه است و هر كجا بتواند دكتر شريعتى را مىكوبد . او می نویسد : روزى در منزل خيابان خانيان عروسى بود ما نشسته بوديم پيرامون دو موضوع بحث شد. يكى راجع به مقاله دكتر شريعتى كه در يكى از روزنامهها چاپ شده بود كه استاد مطهرى در باره آن گفت: "آقاى نورى اين علماى ما نمىدانند كه اين مقالهها با اسلام چه مىكند. نكته دوم در باره مجاهدين بود كه ابتدا گفتم: اوليهاى آنها بد نبودند. ايشان گفت چه كسانى؟ گفتم حنيف نژاد و بديع زادگان بچههاى بدى نبودند. يك دفعه به من حمله كرد و فرمود: چه مىگوييد آقاى نورى؟ همانها خبيث بودند كه اينها اينطورى شدند. از اول منحرف بودند و اين آقايان متوجه نشدند. اين حسابى رويم اثر گذاشت.درباره دكتر شريعتى، من همه كتابهاى دكتر شريعتى را مىخواندم و الان هم كتابهاى او را دارم و واژههايى كه دكتر به كار مىبرد، در منبر استفاده مىكردم، اما از او تجليل نمىكردم. اصلاً دكتر شريعتى را مرحوم مطهرى به حسينيه ارشاد آورد. اما به تدريج كه به او نزديكتر شد فهميد كه اعتقادات او محكم نيست از اين رو مخالف او شد و بر ضد دكتر شريعتى اعلاميه داد. (همان، ص90-91)
ناطق در بالا در مورد دكتر آن بيانات جالب را فرمودند اما در مورد مجلس ختم دكتر شريعتى باز با دغلكارى سعى دارد خود را زرنگ نشان بدهد . می نویسد: همزمان با فوت دكتر شريعتى، از طرف جامعه روحانيت مجلس ختمى به مناسبت فوت پدر آقاى معاديخواه در مسجد ارك برگزار شده بود و اعلام شد خوب است اين ختم را ختم شريعتى هم اعلام بكنيم و از آن استفاده بكنيم. هر كس هم كه سئوال مىكرد مىگفتيم ختم دكتر شريعتى هم هست. لذا جمعيت زيادى جمع شده بودند و... (همان،105)
او باز هم ادعا مىكند كه در حال مبارزه بوده است. در سال 1356 كه همه مردم درگير مستقيم با رژيم شاه بودند، او مىگويد به خاطر مراسم مجلس ختم شريعتى يك هفته در سلول انفرادى بودم) لبته در همين زمان بود كه ايروانى براى او از خمینی حكم حسبيه گرفته بود ( در بالا توضیح دادیم حكم حسبيه چیست ). (همان، 108). سال 1356 است و بنا بر آمار منتشر شده از سوى آقاى عمادالدين باغى تا آن زمان حداقل 341 چريك و اعضاى گروههاى مسلح جان خود را در درگيرىها و زير شكنجه و اعدام و فرار از زندان از دست داده بودند (بررسى انقلاب ايران، ص 432) و مبارزه او در این خلاصه می شده است که بنا بر ادعایش، يك هفته در انفرادى بودهاست و یک هفته زندان را جزء افتخارات مبارزاتى خود به حساب مىآورد!
ناطق باز در جريان مبارزاتى خود حريفى در ميدان نمىبيند و خود ستايى مىکند كه بله ما هم بوديم وى مىگويد - اوجگيرى مبارزات مردمى در سالهاى 56-57 سبب شد تا جامعه روحانيت مبارز تهران شكل بگيرد.... در تهران علما جلساتى با هم داشتند كه هنوز عنوان جامعه روحانيت نداشت (در حالى كه برخى از روحانيون دروغگو مىگويند اين جامعه از سال 1342 كار خود را شروع كرده است . بدین سان ، دروغ ﺁنها را این "ﺁیت خدا!" لو مىدهد.) به نظر من مرحوم شهيد مطهرى از بنيانگذاران اصلى جامعه روحانيت بود. يك روز ايشان فرمودند آقاى نورى اين علماى مناطق و محلهها را دور هم جمع كنيد، اينها بنشينند يك چايى بخورند، يك قليانى بكشند، يك پرتقالى بخورند، نفس اين جمع شدن و نشستن خوب است چون وقتى كه دور هم جمع شدند از هم مىپرسند چه خبر و بعد هر كس كه در جلسه خبر بيشترى بدهد معمولاً او جلسه را به دست مىگيرد و ... جلسات جامعه روحانيت بدين ترتيب شكل گرفت و آقايان مطهرى - مهدوى كنى - باهنر - بهشتى - هاشمى رفسنجانى - موسوى اردبيلى - شاه آبادى - فضل الله محلاتى - مصطفى ملكى - عبدالمجيد ايروانى - امامى جمارانى - موسوى خوئينىها - مهدى كروبى - موحدى كرمانى - خسروى - معاديخواه - مرواريد - حسن روحانى و عميد زنجانى جزو افراد اوليه جامعه روحانيت بودند (همان، ص111-113)
وى با چاپلوسى اضافه مىكند: جلسات جامعه روحانيت مبارز بدين ترتيب شكل گرفت... لازم است نكته ديگرى را ياد آورى كنم و آن اين كه جامعه روحانيت يك شان خاصى براى آيت الله خامنهاى قايل بود: مثلاً هر موقعى كه ايشان از مشهد به تهران مىآمد به احترام ايشان جلسهاى فوق العاده مىگذاشت (همان 112-113)
در بسيارى از نوشتههاى روحانيون مى بينيم كه مىگويند ما در جامعه از اول بوديم. افرادی که ناطق نوری نام می برد ، در سال 56، وزن و اعتباری نمی داشته اند و خود را هم همه کاره روحانیت و انقلاب نیز می شمارند. پس مثلاً جايگاه آیت الله منتظرى و... كجا بوده است؟ ناطق در اين ميان به مبارز بودن همين افراد اعلام شده آنهم در سال 1356-57 مىپردازد و از روابط ﺁنها بایکدیگر پرده بر می دارد : بعضى از علما بودند كه مىخواستند امضا كنند. مىگفتند كار خوبى است اما اگر فلانى امضا كند من هم امضا مىكنم. باز به سراغ دومى مىرفتيم، او هم مىخواست امضا كند، اما مىگفت اگر فلانى امضا كند من هم امضا مىكنم. خلاصه ما مجبور بوديم كه از شميران تا شهر رى دور بزنيم و بگوييم آن آقا امضا كرده شما هم امضا كنيد و اين كار 20 روز طول مىكشيد . كمكم 20 امضاء به چهل رسيد، همين طور منظم اضافه شد تا اين كه در اعلاميه راهپيمايى تاسوعا و عاشورا امضاى علما به 220 امضا رسيد . وقتى كه تمام امضاها را جمع مىكرديم با زحمت چاپ و توزيع مىكرديم.(همان،ص113-114)
شماها كه همه مدعى هستيد از سال 1341 تا به حال در تمام مخاطرات و مبارزات انقلاب با تمام وجود تلاش كردهايد و كليه مصائب را به جان خريدهايد. همه شماها به نوعى ادعاى فرماندهى عمليات انقلابى و همراهى با انقلاب را داشتهايد. اما اینک، بنده مفلوك خدا ، ببين چگونه اعتراف مىكنى كه در سال 56-57 براى گرفتن 20 امضا، 20 روز باید می دویده اید. آنهم زمانى كه رژيم در حال ساقط شدن بود.
باز هم گوشهاى از مبارزات انقلابى" ﺁیت خدا!" ناطق نوری در سال 1357. كسى كه ادعا دارد از وقتى دنيا آمده مشغول مبارزه بوده است مىنویسد: يكى ديگر از برنامههاى ما اين بود كه در شهرها و روستاهاى اطراف تهران برويم و مردم را با مسائل دينى و سياسى آشنا كنيم. لذا با بعضى از دوستانمان به اعزام مبلغ پرداختيم. با همان فولكسى كه داشتيم پنج نفر را سوار مىكردم و در روستاهاى مسير جاده پياده مىكردم و خودم نيز به آخرين روستا مىرفتم. آخر شب كه مىشد همه را در مسير جاده سوار مىكردم و به تهران بر مىگشتم. (سال 57، همان، ص115)
بابا كجاى كارى عزيز دل برادر، سال 57 سالى بود كه همه جا در حال انقلاب بود و تو آنوقت چهارتا مثل خودت را مىبردى براى عمليات انقلابى در روستا. نكند كار سياهكل و جنگهاى مازندران هم كار تو و هم لباسى هايت بوده است و ما نمىدانيم. ولى نه مثل اينكه سياهكلىها چندين سال قبل از تو اين كار را كرده بودند .
از ديگر عمليات مبارزاتى او، سفر و ديدار با تبعيدىها بوده است كه به كمك آقايان حميد نقاشان( از دست اندرکاران در سازش پنهانی اکتبر سورپرایز و دلال خرید اسلحه در دوران جنگ که اینک از سرمايه دارترين افراد اين دوران شده است و در دوره هاشمى رفسنجانى، از مأموران اطلاعاتی بوده است ) و آقاى شجاع نادعلى و فرزندش آقا مصطفى صورت مىگرفته است.
وى در مقالى ديگر يكى از شجاعتهاى خود و دوستانش را چنين بيان مىكند: در چهلم شهداى يزد قرار شد در مسجد جامع تهران جلسهاى از سوى روحانيت مبارز برگزار شود...وقتى آقاى عبايى منبر را شروع كرد و همين كه كلمه اين رژيم خوانخوار را گفت يك مرتبه صداى رگبار مسلسل بلند شد. آقايان فكر كردند كه مردم را به مسلسل بستهاند آقاى عبايى از منبر پايين آمد و در ميان جمعيت پنهان شد. مردم پراكنده شدند. بعد از مدت كوتاهى متوجه شديم كه يك نفرى با چوب روى در كركره صداى مسلسل را در آورده اصلا مسلسلى در كار نبوده است. خلاصه من و آقاى فروهر و مرواريد مردم را آرام كرديم.(همان،ص125)
حضرت "آيت خدا!" در سال 57 به قزوين مىرود و غلغله بر پا مىكند. مىنویسد: كمكم به جوانان خبر رسيد كه اين شيخى كه اينجا منبر مىرود حرفهاى عجيب و غريب و منبرهاى تند سياسى مىرود. سخنان من مورد استقبال جوانان قرار گرفت و به قول معروف پر ما گرفت... منبر داغى هم راجع به حجاب رفتم. به رضا شاه و بىبند و بارىهاى دستگاه پهلوى حمله كردم.(همان،126)
عزيز دل! برادر! سال 1357 سالى بود كه حتى در روستاها عليه رژيم عمليات انقلابى انجام مىشد و در تظاهرات هر شهرى دهها نفر به شهادت مىرسيدند آن وقت تو در اين سال روى منبر حرف سياسى و عجيب و غريب مىزنى واقعاً عجب آدم عجيب و غريبى هستى. آيا غير از اين مزخرفاتى كه به عنوان اعمال انقلابىات جا زده ای ؛مثل پخش اعلاميه و بردن آخوندها براى سخنرانى به روستاها و سخنرانى برضد حجاب كار ديگرى هم براى انقلاب انجام دادهاى؟ البته بعد از انقلاب ﺁنقدر كارها برضد مردم انجام داده اى كه بعيد هم نيست ، روز حساب، بگوئی من اصلاً در جريان انقلاب نبودم .حتى براى ثبت نام خودت براى ورود به حزب جمهورى مجبور بودى كه خودت اسمت را مثل بقيه بنويسى وگرنه آدم ناشناختهاى مثل تو در انقلاب كارهاى نبود ولى بعد از انقلاب. الله اكبر!
وى باز هم دم از شجاعت مىزند و با اشاره به راهپيمايى عاشورا و تاسوعاى 1357 مىنویسد: وقتى شعارها كند مىشد در مسير آزادى من هم روى مينىبوس بودم و مرتب شعار مىدادم. بعضى جاها كه شعارها خيلى شل مىشد مىرفتم و بلند گو را مىگرفتم و شعارهاى را خيلى تند مىكردم.(البته اين قضيه شعار دادن و آن مينى بوس معروف را افراد ديگرى نيز تعريف كردهاند. ) (همان، ص139) بارك الله شيخ شجاع و نترس! احسنت !
باز هم از دغلكارى خود و دوستانش می نویسد: در نوفللوشاتو برنامهريزى كرده بودند كه اداره مراسم به دست مجاهدين خلق باشد و آنها تريبوندار باشند و مادر رضايى و پدر ناصرصادق و حنيفنژاد به امام خير مقدم بگويند و صحبت كنند. وقتى از اين برنامه خبردار شديم در تلفن خانه مدرسه رفاه آقاى مطهرى و كروبى و انوارى و معاديخواه و بنده جمع شديم. همه عصبانى بوديم كه اگر بهشت زهرا بيايند و تريبون دست اينها بيفتد چه مىشود.... مطهرى در آخر بحث به احمد خمينى گفت: به امام بگو مطهرى مىگويد اگر فردا شما بياييد و تريبون بهشت زهرا دست مجاهدين خلق باشد من ديگر با شما كارى نخواهم داشت. (همان ص148-149)
انقلاب اسلامی : تحقیق ژاله وفا در باره بی منزلتی زن می گوید چرا جامعه تحت استبداد مافیاهای نظامی - مالی ، قرار می گیرد :
|
|
|