١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٩ از ٢٢ خرداد تا ۷ تير
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر

آزادى از استقلال جدائى ناپذيراست



در "جهان تسخيرناپذير"، يكچند از ناتوانيهاى امريكا و رژيمهاى استبدادى از نوع رژيم ملاتاريا و نيز زورپرستان در حال انحطاط را توضيح دادم. در اين فاصله، بيانيه‏اى به امضاى "انجمن‏هاى اسلامى" 24 دانشگاه، انتشار پيدا كرد. آن را به كوتاهى نقد كردم. بجاست اين امر واقع را يادآور شوم كه در آغاز انقلاب، بنام تقدم استقلال بر آزادى، امريكا "شيطان بزرگ" گشت و گروگانگيرى "انقلاب دوم و بزرگ‏تر از انقلاب اول" شد. اينك، بنام تقدم آزادى بر استقلال، تجاوز امريكا به ايران، توجيه مى‏شود. از دانشجويان عزيز مى‏پرسم:
آيا وقت آن نشده‏است كه به اين امر توجه كنند كه‏ الف - عقل بدون اصل راهنما عمل نمى‏كند و ب - اگر ثنويت تك محورى اصل راهنما شد، ج - به ضرورت زور روش و قدرت (= زور) هدف مى‏شود و در نتيجه، زمانى زورى و زمانى ديگر زورى كه گمان مى‏رود ضد زور اولى است، مشكل گشا مى‏شود. از اين روست كه "شيطان بزرگ" ديروز، امروز، "مدافع ملت مظلوم" مى‏شود! شگفتا! حكومت آن روز امريكا، بنيادگرا نبود و حكومت امروز امريكا بنيادگرا و داراى همان انديشه راهنماست كه امثال آقايان خامنه‏اى و مصباح يزدى در سر دارند! گمان مبريد كه تغيير 180 درجه‏اى موضع، حاصل تغيير طرز فكر و پى بردن به اهميت آزادى است. راستى اينست كه تغييرى روى نداده‏است. اصل راهنما، همچنان ثنويت تك محورى است. ديروز، بظاهر، استقلال محور بود، امروز آزادى محور است. عمل ديروز (گروگانگيرى) نقض اصل استقلال بود و عمل امروز (بيانيه) نقض اصل آزادى است. مى‏دانم كه هم ديروز و هم امروز، از روى باور كرديد و مى‏كنيد. از اينروست كه ، رهنمود قرآن را به ياد شما مى‏آورم:
"تغيير كنيد تا تغيير دهيد". عقلهاى خود را آزاد كنيد، آن را از ثنويت بمثابه اصل راهنما آزاد كنيد، موزانه عدمى را اصل راهنما كنيد تا در يابيد آزادى از استقلال جدائى‏ناپذير است و ببينيد در جهان امروز، موقعيتى بى مانند براى زيست در آزادى و استقلال پيدا كرده‏ايد و در خود توانائى تغيير دادن دولت استبدادى را به دولت مردم سالار و نظامى اجتماعى بسته را به نظام اجتماعى باز و تحول‏پذير بجوئيد. مطالعه پيرامون ناتوانائيهاى قدرت امريكا و استبداد ملاتاريا را دنبال مى‏كنم بدان اميد كه اگر از بندهاى سانسور عبور كرد و بدست آزاد انديشى رسيد، آن را در اختيار ديگران بگذارد تا آنها كه با انديشه سر و كار دارند، در آن بينديشند و مبشر موقعيت ممتاز ايران امروز به مردم ايران و يادآور توانائيهايشان بگردند و ايران را به حركت آورند:

5 - اعتراف به ناتوانى، همواره با تبعيض همراه است:

* حكومت بنيادگراى بوش مدعى است:
چون مردم عراق نمى‏توانستند خود را آزاد كنند، قشون امريكا آن مردم را آزاد كرد! اين ادعا، واجد چند تبعيض است:
1 - تبعيض بسود قدرت امريكا و 2 - تبعيض بسود آزادى و به زيان استقلال و 3 - تبعيض بسود سياست امريكا و به زيان سازمان ملل و حقوق و مقرارت بين المللى و 4 - تبعيض محال بسود تغيير از بيرون و به زيان تحول از درون. و البته اين تبعيضها به ذهن نيز نمى‏رسيدند اگر تبعيض بسود زور و "جنگ پيشگيرانه"، برقرار نمى‏شد. اما آيا عقل بنيادگراهاى امريكائى متوجه اين واقعيت مى‏شود كه وقتى "دولت حقوق مدار"، اين تبعيضها را بر قرار مى‏كند، ناتوانى مطلق خويش را در حل و فصل مسائل خويش بر وفق حقوق ابراز مى‏كند و دروغ خويش را كه گويا مى‏خواهد در عراق مردم سالارى برقرار كند، آشكار مى‏كند؟
* در ايران، همه آنها كه مى‏خواهند از راه زور مسئله حل شود، ميان آزادى و استقلال، قائل به تبعيض مى‏شوند:
- ملاتاريا، به اين عنوان كه امريكا دشمن اصلى ايران است، بنام تقدم استقلال، آزادى را قربانى مى‏كند. ملاتاريا نمى‏تواند بگويد نمى‏داند كه قربانى اول تبعيض بسود استقلال، استقلال است. زيرا كشور از آنچه در دوران شاه سابق بود، وابسته‏تر و دولت خارجى‏تر گشته است. اين تبعيض نيز، گزارش تبعيضها و ناتوانائيهاست:

1 - بظاهر،اسلام بر آزادى و استقلال ،و استقلال بر آزادى، مقدم است. اما آيا اسلامى كه در آن، نه آزادى و حقوق انسان وجود دارد (چون مقدم بر آزادى و حقوق انسان است) و نه استقلال وجود دارد (چون مقدم بر حقوق و آزادى جامعه ملى است)، دينى ميان تهى و بعنوان روش زندگى، ناكارآمدى مطلق نمى‏شود و نشده است؟
2 - بظاهر، استقلال را بر آزادى مقدم مى‏شمارد. اما استقلال وقتى امريكا محور سياست داخلى است تا جائى كه دولت ملاتاريا، به استناد دشمنيش با امريكا ، تمامى حقوق فردى و جمعى يكايك ايرانيان را نقض مى‏كند (استقلال در معناى اول خود و اصلى كه مراجعه و دخالت دادن مستقيم و غير مستقيم به قدرت خارجى در امور داخلى را ممنوع مى‏كند،) و وقتى در برگيرنده آزادى شركت فرد فرد مردم كشور در مديريت جامعه ملى نيست (استقلال، در معناى دوم خود ، آزادى و حقوق جمعى مردم ايران است) و وقتى مانع شركت هر قدرت خارجى در حاكميت مردم بر كشور و سرنوشت خود نيست (استقلال در معناى سوم خود كه اصل راهنماى مردم سالارى است، يعنى اينكه هيچ قدرت خارجى شريك حاكميت مردم يك كشور نيست)، با عدم استقلال برابر نيست؟ و
3 - اما استقلال ،آزادى جمعى به سه معناى بالا و به معناى چهارم و بس مهمى است:
رابطه با ملتهاى ديگر بر اصل موازنه عدمى. توضيح اينكه بر اين اصل، دولت نمايندگى از جامعه ملى پيدا مى‏كند و بطور كامل داخلى است. هر اندازه دولتى نسبت به جامعه ملى خارجى‏تر، وابسته‏تر و با آزادى و حقوق فردى و جمعى مردم ناسازگارتر، موقعيت دولت، در رابطه با دولتى ديگر، خواه موقعيت مسلط (دولت امريكا) و خواه موقعيت زير سلطه باشد، با آزادى و حقوق فردى و جمعى نيز ناسازگارتر مى‏شود. بدين قرار، دولت امروز امريكا را مى‏توان مسلط خواند اما نمى‏توان مستقل خواند. ضعف بزرگ امريكا بمثابه "قدرت جهانى" همين خارجى شدن روز افزون دولت امريكا و حتى جامعه امريكائى است (وابستگى به منابع و سرمايه‏ها و مغزها و... و اسارت در جبر سلطه گرى). نبايد پنداشت وابستگى از موضع مسلط ويرانگر نيست. كافيست در تاريخ ايران و امپراطوريهاى ديگر و، در زمان خود، در تاريخ امپراطوريهاى روسيه و انگلستان، تأمل كنيم و اندازه تخريبى كه هريك از امپراطوريها ببار آورده‏اند، را، با يكديگر مقايسه كنيم تا تصورى از ابعاد ويرانى كه امپراطورى امريكا ببار آورده‏است و مى‏آورد، بدست آوريم. اما اگر تأمل را بيشتر كنيم، در مى‏يابيم كه اين ويرانگرى، در رابطه با ويرانگرى سرمايه دارى مسلط، ناچيز است. بسا منابع و نيروهاى محركه امريكا را بيشتر ويران كرده‏است و مى‏كند.

* دو رأس ديگر مثلث زور پرست و بخشى از آنها كه از زورمدارى ملاتاريا رنج مى‏برند اما هنوز همچنان از آزادى خويش غافلند، به تقدم آزادى قائلند. تبعيضى كه به زيان استقلال و بسود آزادى برقرار مى‏كنند، ناتوانائيهائى ذيل را بيان و آزادى را ميان تهى مى‏گرداند:

1 - مردم ايران ناتوانند و خود نمى‏توانند خويشتن را رها كنند. بنا بر اين، مداخله دولتى مثل دولت امريكا، هزينه‏اى را كه براى استقرار مردم سالارى بايد پرداخت، كمتر مى‏كند. بديهى است نمى‏گويند:
بر فرض كه مداخله نظامى امريكا رژيم ملاتاريا را سرنگون كند، ناتوانى مردم ايران را چگونه مى‏تواند به توانائى برگرداند؟ استقرار اصول راهنماى مردم سالارى نتيجه تحول يك جامعه و يافتن فرهنگ مردم سالارى، فرهنگ آزادى و استقلال است. وقتى درس خوانده‏ها اين فرهنگ را نيافته‏اند، چرا مداخله نظامى خارجى، الف - موجب ضد ارزش شدن مردم سالارى و ب - هرچه كندتر شدن فراگرد مردم سالارى نشود؟
2 - تبعيض بسود آزادى فردى و به زيان استقلال. اما با توجه به معانى كه استقلال دارد، چنين تبعيضى آزادى رااز نزديك به تمامى محتوايش خالى مى‏كند. آنچه مى‏ماند، آن آزادى است كه تنها گروههاى دستيار قدرت خارجى، در چپاول كشور، از آن برخوردار مى‏شوند و هم اكنون نيز برخوردار هستند.

3 - گيريم كه سانسورها مانع از بحث آزاد مى‏شود و بحث آزادى انجام نمى‏شود تا، در آن، بتوان از مدعى پرسيد:
چگونه آزادى فردى را از آزادى جمعى (استقلال) جدا مى‏كنيد؟ آيا مى‏دانيد هر تعريفى كه از آزادى بكنيد، ناگزير مى‏شويد تعريفى از استقلال بكنيد كه الف - ناسازگار با تعريف شما از آزادى نباشد و ب - سالب آزادى اصلى شما يعنى شركت در مديريت جامعه و داشتن وطنى نباشد كه بر آن بيگانه حق امر و نهى نداشته باشد. براى مثال، اگر مثل يك ليبرال غربى آزادى را به حد تعريف كنيد و بگوئيد آزادى هر فرد تا جائى است كه از آنجا، آزادى فرد ديگر شروع مى‏شود، ناگزيريد بگوئيد استقلال هركشور نيز تا جائى است كه از آنجا، استقلال كشور ديگر شروع مى‏شود. اگر آزادى را بر اصل موازنه عدمى، در ساده‏ترين تعريف، زيست در لااكراه بخوانيد، استقلال نيز زيست جامعه‏اى در وطنى فارق از اكراه بيگانه مى‏شود. اينك بگوئيد با كدام سحر و جادو توانسته‏ايد به آزادى و استقلال دو معنى بيگانه از يكديگر بدهيد تا بتوانيد بگوئيد آزادى از استقلال جداست؟
4 - در حقيقت، قربانى اول تبعيض بسود آزادى، آزادى و قربانى دوم آن استقلال است و عقل قدرت مدارى كه به اين تبعيض قائل مى‏شود، هردو را از دست مى‏دهد. يك دليل اينكه ايرانيان، در طول يك قرن، سه نوبت انقلاب كردند و به مردم سالارى نرسيدند، اين بود كه در اولى (انقللاب مشروطيت)، آزادى را بر استقلال مقدم شمردند و انگلستان حاكم بلامنازع بر ايران شد، در دومى (ملى كردن صنعت نفت)، برغم آنكه برنامه حكومت مصدق تحقق آزادى در درون و استقلال در بيرون بود، اما حتى براى بخشى از همقدمان او، آزادى مقدم شد و به كودتاچيان پيوستند. تجربه برآنها و بر مردم كشور مسلم كرد، هم آزادى و هم استقلال از دست رفتند و در سومى (انقلاب اسلامى ايران)، حكومت موقت، "آزادى بر استقلال مقدم است" را روش كرد و چون استقلال بى تصدى ماند، بنام تقدم استقلال بر آزادى، گروگانگيرى و... بعمل آمدند و ايرانيان آزادى و استقلال، هر دو را از دست داده‏اند. تا جائى كه ، امروز، در ايرانى كه مردمش بر ضد سلطه امريكا انقلاب كردند و در آن انقلاب، گل را بر گلوله پيروز گرداندند، برغم سه تجربه در يك قرن، هنوز، بحث از تقدم آزادى بر استقلال و استقلال بر آزادى است. شگفتا! سه تجربه هنوز نياموخته است كه تبعيض بسود آزادى و به زيان استقلال و يا بعكس، در ناتوانى زورمدارى و زورباورى ماندن و آزادى و استقلال، هر دو را از دست دادن و گرفتار بحران هويت گشتن است:

6 - بحران هويت خود را در گرايش به "قدرت روز" بروز مى‏دهد. در درون "قدرت روز" رهبرى سازمان ترور است و آقاى خاتمى و جريان اصلاح طلب بدون آينده ارزيابى مى‏شوند. در بيرون، "قدرت روز" امريكاست و حضور او در عراق و افغانستان دراز مدت و دخالت غير نظامى قطعى و دخالت نظاميش محتمل باور شده‏است. آنها كه مى‏توانند جذب "قدرت روز" داخلى شوند، از "اصلاح طلبان" فاصله مى‏گيرند و آنها كه نمى‏توانند، براى مداخله امريكا، توجيه مى‏تراشند. غافل از اينكه بحران هويت شديد خويش را نمايان مى‏كنند:

* در فرد گرائى، از ليبرالهاى غرب نيز پيشى گرفته و از ياد مى‏برند اين حق جهان شمول را كه عضويت در جامعه‏اى داراى هويت، يعنى فرهنگ مستقل است. هم اكنون، در غرب، بحران هويت پديد آمده‏است و آن را فرآورده انزواى ناشى از جريان فردگرائى مى‏دانند كه فرد را از جمع و بنا بر اين از هويت جمعى خويش جدا و از مهمترين حق خود محروم مى‏كند.
در حقيقت، آنها كه حساب آزادى را از استقلال جدا مى‏كنند، از ايرانيت، بمثابه هويتى بيانگر وجدانهاى تاريخى و جمعى و علمى و بنا بر اين فرهنگى جامعه ايران، غافلند. استقلال ،ايرانيت يا هويتى است كه اگر از آن غافل بگردى، ديگر كسى بشمار نيستى تا آزادى فردى تو معنى داشته باشد.

* برخى مى‏گويند از اين هويت غفلت نمى‏كنند اما جريان جهانى شدن، محلى از اعتبار براى معناى پيشين استقلال نگذاشته است. در اروپا، هويتهاى ملى در هويت اروپا جذب مى‏شود و در مقياس جهان، بدنبال اقتصاد، شيوه‏هاى زندگى يكسان مى‏شوند. بنا بر اين، استقلال بمثابه مرزهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، روز بروز، بى معنى‏تر مى‏شود. قائلان به اين قول، از چند واقعيت غافل مى‏شوند:

1 - بر فرض كه استقلال يعنى وجود آن مرزها، آيا جاى خود را به مرزهاى مسلط - زير سلطه مى‏دهند و يا جاى خود را به برابرى - خواهرى و برادرى جهانى مى‏سپارند؟ اين آلودگى محيط زيست، فقر و بيمارى و بيكارى و فساد و ديگر آسيبهاى اجتماعى و خشونت است كه جهانى مى‏شوند و يا اداره مردم سالار جهان؟ اين حاكميت ماوراملى‏ها بر نيروهاى محركه است كه جهانى مى‏شود و يا سياستى جهانى توانا به مهار ماوراء ملى و بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد همگانى جهانيان؟ و
2 - شگفتا! قدرتى كه براى توجيه حضورش، استقلال معنى سابق را از دست مى‏دهد و معناى جديد - كه معلوم نيست چيست اما معلوم است كه در درجه دوم اهميت است -، خود، وجود سازمان ملل و حقوق بين المللى را بر نمى‏تابد و جهانى كردن را تداوم قدرت بلامنازع امريكا براى هميشه (نگاه كنيد به استراتژى جنگ پيشگيرانه و نظريه خشونت دائمى لودين و...) مى‏داند! بنا بر اين، اگر بنا بر پذيرفتن حضور و عمل اين قدرت باشد، جهانى شدن يعنى تابع امريكا شدن و استقلال، بى معنى مى‏شود و تابعيت در موقعيت زير سلطه، اصل راهنماى جامعه‏هائى مى‏شود كه نخواسته‏اند قدر استقلال خويش را بدانند. پرسيدنى است:
در برابر چنين جهانى شدنى و در برابر جهانى شدن فقر و خشونت، آيااستقلال بر اصل موازنه عدمى و توحيد جامعه‏هاى ملى براى پايان بخشيدن به سلطه گرى هر سلطه گرى و آزاد كردن جهان و اداره مردم سالار آن، نمى‏بايد اصلى جهانى و مورد قبول و اجراى هر ملتى بگردد؟
3 - در حقيقت، آن تعريف از استقلال كه بيانگر مرزهاى زمينى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مى‏بود، تعريف "ناسيوناليسم سلطه جو" بود. آن تعريف، در مقياس جهان، برجاست. حتى در اروپائى كه متحد مى‏شود، آن تعريف جاى خود را به تعريف استقلال بر اصل موازنه عدمى (نه مسلط نه زير سلطه و برخوردارى برابر از امكانات اروپا) نداده‏است. در حقيقت، آنها كه اصل استقلال (با تعريفهايى كه بر اصل موازنه عدمى دارد) را فرع مى‏كنند، جامعه ملى را از حقوقش در جهان، يكسره محروم مى‏گردانند. اين امر كه حقوق ايران در درياى خزر، برده و خورده مى‏شود، اين امر كه حقوق ايران در خليج فارس برده و خورده مى‏شود، اين امر كه جنگى 8 ساله به كشور ما تحميل مى‏شود و دينارى غرامت پرداخت نمى‏شود، اين امر كه استعدادها و سرمايه‏ها از ايران مى‏روند، اين امر كه منابع طبيعى كشور به حراج گذاشته مى‏شود، اين امر كه جامعه‏اى جوان، در زندگى روزمره‏اش نيازمند فروش ثروتهاى طبيعى به ثمن بخس است، اين امر كه از درآمدى كه ثروت طبيعيش در اقتصاد مسلط ايجاد مى‏كند، 5 درصد هم به او نمى‏رسد، اين امر كه با وجود اثر مستقيم هر فعل و انفعال در آسيا و خاورميانه بر ايران ما، نقشى در اين فعل و انفعالها نداريم، اين امر كه به منطقه ما مسابقه تسليحاتى تحميل مى‏شود، اين امر كه بخشى مهم از آلودگى محيط زيست كه حاصل بيغما بردن ثروت نفت و گاز ما است، عايد كشورهاى ما مى‏شود، اين امر...، همه و همه، گوياى اين واقعيت هستند كه ايران استقلال ندارد و بر اين وطن، مردمى زندگى مى‏كنند كه از توانائيهاى خويش غافل گشته و خود را همه ناتوانى مى‏پندارند. اين مردم گوهرهاى آزادى و استقلال را با هم گم كرده و در ظلمات بحران هويت فرو مى‏روند. و
* حق عضويت در جامعه و زيست در وطنى مستقل، شخصيت و منزلت انسانى و آن اعتماد به نفس را به انسان مى‏دهد كه بدون آن، رشد به جاى خود، ادامه حيات ملى ناممكن مى‏شود. تقدم آزادى بر استقلال بدين معنى كه از قدرت خارجى بخواهيم بجاى ما، شر استبداد ملاتاريا را از سر ما كم كند، از شخصيت و منزلت و اعتماد به نفس، در نتيجه از انسان ايرانى چه برجا مى‏گذارد تا او بتواند از آزادى و حقوق فردى خويش، برخوردار شود؟ از خيانتهاى بزرگ ملاتاريا به ايرانيان يكى اينست كه برسم رژيم پهلوى، آن اعتماد به نفس، آن اميد، آن شور و هيجان رشد، آن همبستگى ملى را كه انقلاب در ايرانيان برانيگخته بود، از ميان برد. آن توانائى بزرگ را با چنان ناتوانائى جانشين كرده‏است كه امروز، "انجمن اسلامى" دانشجويان، به استناد استبداد ملاتاريا و "ناتوانى ملت مظلوم"، مداخله نظامى امريكا را جايز مى‏شمارد! اما بر شما جوانان دانشجوست كه بگوئيد:
آيا غفلت از حق عضويت در جامعه‏اى ودر وطنى مستقل نيست كه سبب شده‏است، بسيارى از جوانان، براى مسائل خود، راه حلهاى شخصى مى‏جويند؟ چگونه ممكن است هم جامعه ملى را ناتوان دانست و هم عضويت در آن را حقى براى خود شمرد؟ و آيا از خود مى‏پرسيد:
بدون اين حق، شما كيستيد؟ و آيا خبر داريد جهان عرب گرفتار چنان خفتى است كه در ارزيابى شدت آن مى‏گويند:
دنياى عرب مرد؟ آيا فكر نمى‏كنيد در فرداى تجاوز امريكا - بر فرض كه رخ دهد و اينگونه موضعگيريها البته خطر آن را بيشتر مى‏كند - جامعه جوان ايران، گرفتار چه احساس خفتى خواهد شد؟ شگفتا! علت اصلى جنگ با عراق را آن مى‏دانند كه آقاى بوش و حكومت او نياز داشته‏اند بگويند امريكا جنگ كرد و در جنگ پيروز شد تا در امريكائيان غرورى را بر انگيزند كه استراتژى "جنگ پيشگيرانه" بدان نياز دارد. آيا احساس غرور فاتح را مى‏توان از احساس زبونى و خوارى مغلوب جدا كرد؟ نگوئيد طرف جنگ مردم عراق نبودند و صدام و رژيم او بود. اين اندازه مى‏دانيد كه الف - اگر طرف مردم عراق نبودند، محاصره اقتصادى 12 ساله كه بنا بر برآوردها، 500 هزار تا يك ميليون نفر خصوصاً كودكان را از ميان برد، بمباران شهرها و دست آخر غارت و به آتش كشيدنشان، بر ضد چه كسانى بود؟ خوب است بياد آوريد با آنكه رژيم صدام متجاوز بود و بر شهرهاى ايران بمب و موشك مى‏باريد، منتخب مردم ايران حاضر نشد نيروى هوائى ايران بمبى بر شهرى فرو ريزد. تجربه "رشد" تجربه دو قرن است. اصلى و فرعى كردن امر تازه‏اى نيست. در اين دو قرن، نخست ادعا شد كه فرهنگ غرب، فرهنگى جهان شمول است و بنا بر اين، وظيفه غرب، در مقام استعمارگر آن شد كه جهان را به فرهنگ غرب درآورد. اين تجربه شكست خورد زيرا به تجربه مسلم گشت كه رشد را از بيرون نمى‏توان، به زور يا غير زور، به جامعه‏اى القاء كرد. رشد نخست امرى جمعى است و جريانى است كه جامعه‏اى در آن، هويت خويش را ارتقاء مى‏دهد. در پايان قرن، "اسطوره رشد" در همه جاى جهان، در غرب و بقيت جهان، شكست:

- اين اسطوره در بقيت جهان شكست، زيرا غرب مدعى بود يا "وابستگى و رشد و يا استقلال و فقر" اما جامعه زير سلطه، جامعه‏ايست كه نيروهاى محركه را در خود فعال نمى‏كند. آنها را صادر و يا تخريب مى‏كند. در نتيجه، رشد نمى‏كند كه هيچ، گرفتار تجزيه و تلاشى همه جانبه نيز مى‏شود.

- اما در غرب شكست خورد زيرا مسلم گشت قدرت سرمايه رشد مى‏كند و ميزان تخريب نيروهاى محركه و منابع و محيط زيست، را از حد قابل تحمل انسان و طبيعت بيرون مى‏برد. "بحران تمدن " كنونى ناشى از شكست ايدئولوژيهاى رشد و ناتوانى غرب از آزاد كردن خويش از وضعيتى است كه خود بوجود آورده‏است. راست بخواهى، غرب نمى‏تواند از موقع خويش بعنوان مسلط آزاد بگردد و استقلال بجويد. در نتيجه، راه پس و پيش ندارد. چرا كه اگر ميزان بزرگ شدن ارقام اقتصادى را منفى و يا حتى صفر كند، به بحران بيكارى و ركود گرفتار مى‏شود كه هم اكنون برخى كشورها بدان گرفتارند. و اگر ميزان توسعه اقتصادى را 3درصد و بيشتر كند، با شدت آلودگى محيط زيست و كمبود منابع و بخصوص پيشخور كردن و از پيش متعين كردن آينده، براى نسل جوان و نسل بعد مشكلهاى لاينحل پديد مى‏آورد. حاصل سخن اينكه امروز سلطه گر نياز بيشترى به ترك موقعيت مسلط و باز يافتن استقلال، بمعناى نه مسلط و نه زير سلطه، دارد اما كيست آن سياستمدار كه جرأت كند اين حقيقت را به مردم غرب بگويد؟ باشگاه رم جرأت كرد و هشدار داد كه زندگى بر روى زمين در خطر است اما پندارى غرب توان شنيدن را نيز از دست داده‏است. بدين قرار، جهانى شدن در روابط مسلط - زير سلطه نمى‏تواند از "جنگ كلى" و "خشونت دائمى"، گريبان برهد. اما "جنگ كلى" و "خشونت دائمى" مشكل بر مشكل مى‏افزايد. بسا فردا دير و بسيار دير باشد. جهانى شدن ديگرى بايسته است، جهانى شدنى بر اصل استقلال، يعنى روابطى ميان ملتهاست كه در آن، هيچ ملتى مسلط و هيچ ملتى زير سلطه نباشد. آنها كه بر آستان قدرت مسلط سر مى‏سايند، شخصيت انسان آزاد و مستقل را پيدا نمى‏كنند اما شما جوانان ايران بهوش باشيد! زندگى شما و نسلهاى بعد از شما، در گرو استقلال است و اين استقلال از آزادى و شخصيت و منزلت انسانى كه نفس خويش را مسئول بداند و رشد كند ، جدائى‏ناپذير است.

7 - حكومت بنيادگراى بوش مى‏گويد:
امريكا بود كه به ژاپن مردم سالارى بخشيد. امريكا بود كه به آلمان غربى رشد اقتصادى و مردم سالارى بخشيد. همين امريكا قصد دارد به عراق آن مردم سالارى را ببخشد كه سرمشقى براى كشورهاى ديگر بشود. بگذريم از اينكه امريكا فيلى پين را مستعمره كرد و هنوز كه هنوز است، مردم سالارى درخور اين عنوان پيدا نكرده‏است. در امريكاى لاتين، تا دهه 80، بر ضد تجربه‏هاى مردم سالارى، بطور مرتب، كودتاهاى نظامى بر مى‏انگيخت. "ايدئولوژى رشد به تصدى ارتش بمثابه پيشرفته‏ترين و منضبطترين بخش جامعه" ساخته واشنگتن بود كه در امريكاى لاتين و ايران دوران شاه به اجرا درآمد و در همه جا به شكست انجاميد. بنا بر اين، مقايسه ژاپن و آلمان با فيلى پين و ايران و امريكاى لاتين، براى قانع كردن عقل سليم به اين واقعيت كافيست كه رشد و مردم سالارى القائى نيست و حركتى خود جوش و درونى است. با وجود اين، مقايسه تجربه آلمان غربى با آلمان شرقى، اثر استقلال نسبى را كه آلمان غربى يافت و آلمان شرقى نيافت و بخصوص حاصل دو حركت، يكى از درون و خود جوش (آلمان غربى) و ديگرى از بيرون و از راه ريختن انسان به قالب ايدئولوژى آنهم در روابط مسلط (روسيه) - زير سلطه (آلمان شرقى)، بر عقلى كه آلت قدرت نيست، جاى آزادى و استقلال و منزلت انسان را در رشد نشان ميدهد .
دو مثال آلمان و ژاپن از جهتى ديگر نيز گوياست:
دو كشور رژيمهاى استبدادى داشتند. رژيم هيتلرى استبداد نزديك به فراگير نيز بود. اين دو رژيم، ملتهاى خود را وارد جنگ كردند و به ويرانى كشاندند. آزادى نبود و سلطه جوئى بود. كار به شكست انجاميد. دولت ژاپن، پس از بمباران شدن با بمب اتمى، تسليم شد و خفت اشغال توسط قشون بيگانه را پذيرفت. هيتلر دستور داد سراسر آلمان را به آتش كشند تا جز زمين سوخته بدست قواى متفقين نيفتد. اگر دستور او را اجرا مى‏كردند، از آلمان چه مى‏ماند كه خويشتن را باز بسازد؟ ارثيه رژيم هيتلرى دو آلمان ويران، يكى تحت اشغال روسيه و ديگرى در تصرف امريكا و انگليس و فرانسه شد. از جنگ جهانى دوم بدين سو، دو كشور، موقعيت يگانه يافتند:
آلمان و ايران. اين دو كشور قلمرو تقابل دو بلوك شرق و غرب شدند. اما چه شد كه آلمان رشد (بر فرض كه رشد در نظام سرمايه دارى ليبرال را رشد بخوانيم) كرد و ايران نكرد؟ آلمان ويرانه شده و در اشغال قواى فاتح نيز بود. چرا توانست رشد كند و ايران نتوانست رشد كند؟ الف - آلمان ساخت اقتصادى زير سلطه نداشت. ب - آلمان نظام اجتماعى زير سلطه نيز نداشت. ج - آلمان فرهنگ وابستگى هم نداشت. د - اروپا در روياروئى با شوروى از سوئى و با امريكا از سوى ديگر، نياز به تجديد حيات اقتصادى و سياسى آلمان داشت. ه - ساخت اجتماعى - سياسى استبداد ساز ويران شده بود و جامعه آلمانى ساخت اجتماعى مردم سالار را باز يافته بود. و - رهبران سياسى آلمان طرز فكر وابستگى نداشتند و موقع آلمان را درك مى‏كردند و آن را براى ساختن يك اقتصاد "نيرومند" مغتنم شمردند. مشكل نيست آلمان غربى را با آلمان شرقى مقايسه كنيم و ببينيم سلطه روسيه بر آلمان شرقى، امتيازهائى را كه بر شمردم از آلمان شرقى گرفت، در نتيجه، اين بخش از آلمان رشد نكرد. بهررو، اگر قول مقامات امريكائى و امثال كيسينجر حجت است، آنها، بعد از وقوع جنگ، اينك مى‏گويند دولت جانشين در عراق، لزوماً، مردم سالار نيست چرا كه از بيرون نمى‏توان مردم سالارى را به كشورى القاء كرد. به سخن ديگر، الف - آلمان و ژاپن از درون تحول كرده‏اند و ب - تحول از درون نسبت مستقيم دارد به ميزان آزادى و استقلال. از آنجا كه رشد حركت جمعى مردم است و با هدايت وجدان جمعى انجام مى‏گيرد، استقلال در معناى نه مسلط و نه زير سلطه، اصلى است كه نبودش، تحول جمعى خودجوش، به سخن ديگر، تحول در جهت مردم سالارى را ناممكن مى‏سازد. آقاى كيسينجر مى‏گويد:
مردم سالارى را از بيرون نمى‏توان در كشورى برقرار كرد اما با از ميان رفتن استبدادى از نوع استبداد حاكم بر عراق، زمينه تحول بسوى مردم سالارى فراهم مى‏شود. غير از اينكه نمى‏گويد استبدادى از نوع استبداد صدام و حزب بعث او، بدون مشاركت مستقيم امريكا و اسرائيل و انگلستان ميسر نمى‏شد و نمى‏توان نقش اسرائيل را در ديرپائى رژيمهاى استبدادى، در كشورهائى با موقعيت زير سلطه، ناديده گرفت، اين واقعيت را پنهان مى‏كند و آن اينكه:
در صورتى كه دولتى مثل دولت امريكا بخواهد كشورهائى مثل ايران و عراق و... بطرف مردم سالارى تحول كنند، نخست مى‏بايد خود را از موقع و موضع سلطه گر رها كند و آنگاه، بجاى "جنگ پيشگيرانه" و خشونت دائمى كه موجب بى ارزش شدن مردم سالارى و كند شدن روند مردم سالارى مى‏شود، تدابيرى را به اجرا گذارد كه بدون نياز به خشونت مى‏توانند جريان آزاد شدن ملتها را از دولتهاى استبدادى و نظام اجتماعى تكيه گاه اين دولتها و ضد فرهنگ استبداد، شتاب بخشند. مشكل امريكا، در مقام سلطه گر، اينست كه نمى‏تواند تدابير مساعد با استقرار مردم سالارى را به اجرا گذارد. ناتوانيش مضاعف است زيرا با جنگ نيز نه مى‏تواند به وعده وفا كند و نه حتى مى‏تواند ثباتى را بر قرار كند كه آقاى كيسينجر واجب مى‏شمارد. اگر آقاى لودين مى‏گويد "بى ثباتى دائمى" هدف است، بخاطر آنست كه از ناتوانى دولت بنيادگرا در استقرار ثبات آگاه است و مى‏داند ثبات در بيرون روابط مسلط - زير سلطه، بر وفق اصل استقلال ميسر است. بنا بر اين، ناتوانى امريكا، توانائى ملتهاى ما است اگر به اهميت تعيين كننده استقلال، بخصوص در شرائط كنونى منطقه و جهان، براى استقرار مردم سالارى بر اصل آزادى و استقلال، پى ببرند .
در 11 خرداد 1382 (1 ژوئن 2003)، تلويزيون فرانسه از عراقيهائى سخن مى‏راند كه اشك مى‏ريزند. بر حال خود اشك مى‏ريزند كه چرا خود خويشتن را از استبداد صدام آزاد نكردند تا به چنين سرنوشتى گرفتار نيايند؟ آن اشكى كه درس استقلال و آزادگى مى‏آموزد، اين اشك است. آيا ايرانيان و ملتهاى استبداد زده ديگر اين درس را مى‏آموزد؟ بنا بر دعوت دانشگاه كيل، در ماه آينده، اين تدابير را، درآن دانشگاه، توضيح خواهم داد. تا انتشار آن در انقلاب اسلامى، يك نوبت ديگر، توانائيهاى ايرانيان و ناتوانائيهاى استبداد ملاتاريا و دولت بنيادگراى بوش را ، مطالعه خواهم كرد.

در اين شماره

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر