١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٨ از ٦ تا ٢٢ خرداد
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر

"جهان تسخيرناپذير"

ترور فرآورده رابطه سلطه گر - زير سلطه است. آقاى بوش، در واكنش به ترورهاى 12 مه در رياض، تروريستها را كسانى توصيف كرده‏است كه، در سر و در دل، جز نفرت، ندارند. اما آيا او و حكومتش كه شهرهاى عراق را ويران كردند و به غارت و آتش سپردند، جز نفرت چيزى در سر و در دل داشتند؟ و آيا آقاى بوش نمى‏داند اين نفرت دو جانبه واكنش است؟ آيا او نمى‏داند كنشى كه آن را بر مى‏انگيزد، سلطه گرى است؟ سلطه گر مى‏بايد سرشار تحقير زير سلطه و نفرت از او بگردد تا بتواند رفتارى را با مردم عراق بكند كه بوش و حكومت او كردند. واكنش زير سلطه، نفرت مضاعفى است: نفرت سلطه گر كه در زير سلطه نفرت بر مى‏انگيزد و سركوب و تحقير شدن كه نفرت بر آن نفرت مى‏افزايد. بخصوص كه مردم جهان امروز مى‏دانند كه سلطه گر ديگر نمى‏تواند جهان را به زير سلطه خويش آورد. به قول صاحب كتاب "جهان تسخيرناپذير"، جهان امروز مى‏داند كه امريكا توانا بر سلطه برجهان نيست و هر ملتى مى‏داند كه مى‏تواند به سلطه امريكا پايان ببخشد.
جوناتان شل Jonathan Schelنويسنده كتاب نوانتشار "جهان تسخيرناپذير" اين واقعيتها را به قدرتمداران خاطر نشان مى‏كند:

* هانا آرنت گفته‏است: خشونت قدرت را ويران مى‏كند. اين خشونت امريكا را بمثابه قدرت، دارد به تحليل مى‏برد. آيا رهبران امروز امريكا مى‏پندارند مردم جهان كه سلطه گران قرن بيستم را از تخت سلطه گرى به زير كشاندند، در قرن بيست و يكم، زير سلطه امريكا مى‏روند؟ آيا فكر مى‏كنند متحدان امريكا تن به دست نشاندگى امريكا مى‏دهند؟ آيا فراموش كرده‏اند كه مردم اين كشورها از رفتن به زير سلطه، نفرت دارند؟ آنچه بر شوروى سابق گذشت، درسى است كه مى‏بايد گرفت: همان خشونتى كه شوروى براى سلطه بر ملتها بكار برد، از پايش درآورد. آيا همان سرنوشت در انتظار جمهورى امريكا نيست؟ حق اينست كه امريكا را گريزى از اين سرنوشت نيست.

* قرن بيستم خشونتى را به خود ديده است كه پيش از آن، نوع بشر، چون آن، هيچگاه به خود نديده بود. از اين روست كه مردم جهان مى‏كوشند از خشونت بگريزند. آن را با عدم خشونت جانشين كنند. نخست، خشونت را بايستى آخرين وسيله تلقى كرد. وقتى هيچ چاره ديگرى نماند، خشونت ناگزير مى‏شود. اما در قرن بيستم، مسئله جديدى خود را وارد ذهن بشر كرد: چه بايد كرد وقتى آخرين وسيله درماند و ورشكست؟ آيا مفرى در وراى آخرين مفر وجود دارد؟ قدرت تخريب سلاح اتمى و جنگ مردمى دو پاسخ ناكافى به اين پرسش شدند.
با سر باز زدن از انتخاب ميان اغماض و تفاهم يا خشونت، به معناى همه يا هيچ، روشى است كه اروپاى شرقى در پيش گرفت. در پى رسيدن به هدفهاى انقلابى، به روشهاى مسالمت‏آميز و اصلاح شد. بر اساس اصول مشترك، آنها نيروهاى اجتماعى مختلف را به كار براى تغيير ريشه‏اى زندگيهاى سياسى خود، واداشتند. انقلابى بر ضد خشونت در جهان، در پيروى از اين روش، كارى نيست كه تنها در سطح سياسى، توسط يك شخص و يا شورائى از اشخاص، به انجام رسد. كارى كه با مشاركت همگان شدنى است. كارى است كه دولت و جامعه مدنى، بر پايه اصول مشترك مى‏توانند به انجام آن قيام كنند.
* اصلى‏ترين پرسش كه نه تنها در برابر امريكا كه در برابر هر كشورى قرار گرفته‏است كه در پى بناى يك امپراطورى مى‏شود، اينست: سلطه گرانى كه قيامهاى جهانيان در قرن بيستم، ناتوانشان كرده‏است، مى‏توانند موقعيت پيشين را باز يابند؟ آيا جز موشك كروزر و بمب افكن ب - 52، مى‏توان بكار برد؟ آيا از فاصله 35000 پائى، مى‏توان بر جهان قرن بيستم سلطه يافت؟ آيا موشكهاى كروزر مى‏توانند ملتها را در رابطه سلطه گر زير سلطه قرار بدهند؟ مردم جهان اراده مقاومت را دارند و وسيله مقاومت را نيز دارند. زور امتياز موقتى به دارنده خود مى‏بخشد اما در دراز مدت، سلطه گر را از پا در مى‏آورد.
اين قاعده را كه زور ،زورگو را به عكس هدف منتظر، به ويران شدن، مى‏رساند، به تكرار، خاطر نشان كرده‏ام. دليل آن را نيز. و حق اينست كه در ايران بود كه گل بر گلوله پيروز شد و انقلاب ايران بود كه آغاز پايان عمر دو ابر قدرت را اعلان كرد. بنيادگرايان و محافظه كاران جديد امريكائى نمى‏خواهند اين واقعيت را دريابند و بر اين گمانند كه "جنگ پيشگيرانه" امريكا را سلطه گر و تنها سلطه گر جهان مى‏گرداند. اما به قول جامعه شناسان غرب، ويرانى از درون است كه غرب را تهديد مى‏كند:
"مدرسه لائيك" كه ژول فرى مى‏پنداشت ميدان نبرد علم با دين و پيروزى علم بر دين مى‏شود، اينك ميدان نبرد با "ارزشهاى جمهورى" شده‏است: ضد يهودى، ضد عرب، ضد اسلام، ضد غرب و ضدهاى ديگر بر مدارس فرانسه چيره شده‏اند. مدرسه‏اى كه مى‏بايد تمايزهاى گروهى را با گرايش به ارزشهاى جهان شمول از ميان بر مى‏داشت، اينك در برابر "امة و جماعت" گرائى عقب مى‏نشيند. مدرسه ميدان برخورد "جماعت"ها (عرب، يهودى، كاتوليك، پروتستان و...) مى‏شود. دولت "لائيك" چاره را در اين مى‏بيند كه روش تربيتى "تفهيم و تفاهم" را با آمريتى جانشين كند كه خشونت را روش مى‏كند. اما اگر در مدرسه نيز خشونت روش بگردد، قربانى اول، خرد گرائى و لائيسيته است.
وضعيت امروز حاصل لائيسيته بمثابه مبارزه علم با دين است. بعضى برآنند كه لائيسيته بمعناى بى طرف مى‏بايد مبارز باشد. مدرسه را بى طرف نگاه دارد. اما اگر بخواهد بى طرف بماند و مدرسه را بى طرف نگاه دارد، ناگزير مى‏شود در مدرسه، از ابراز هرگونه تمايلى جلوگيرى كند. غير از اينكه نياز به سانسور و خشونت پيدا مى‏كند، ورشكست لائيسيته را اعلان كرده‏است. لائيسيته در آغاز، ترجمان فلسفه اثباتى و تكيه گاهش علم بود. مدعى بود باورهائى غير علمى و غير عقلانى با توسل به خشونت، سانسور برقرار مى‏كنند تا مرگ خود را به تأخير اندازند. حال چگونه خود در برابر آن باورها خشونت بكار برد؟ شكست امروزش نتيجه غفلت از دو واقعيت است: الف - علم اگر بخواهد دين بگردد، از هر دينى شكست مى‏خورد. چرا كه يا مى‏بايد، به خود صفت "قطعى" و "يقينى" بدهد. در اين صورت، سرنوشتى را پيدا مى‏كند كه ماركسيسم، در مقام عمل، پيدا كرد. و يا مى‏بايد بگويد آنچه را امروز علم مى‏پندارد، فردا ممكن است مهر باطل بخورد. بنا بر اين، نمى‏تواند دين بگردد. اما غفلت دوم، بازهم وخامت بارتر است: عقل مى‏تواند قدرت را محور كند و علم و فن را ابزار قدرت بگرداند. امرى تحقق پيدا كرده‏است. آن قدرتى كه لائيسيته را روش دولت گردانده بود، يعنى سرمايه دارى، در غرب امروز، جاى علم را به مسيحيت داده‏است. توضيح اينكه لائيسيته روش سانسور باورهاى ديگر بسود گرايشى از مسيحيت شده‏است. سخن رئيس "سازمان دانشجويان يهود فرانسه" بسى گويا است: "نمى‏دانم چرا بايد مسيحى بود تا لائيك بشمار آمد؟".
از جامعه شناسان فرانسوى، امانوئل برنر Emmanuel Brenner بر اينست كه "تمامى عناصر يك مجموعه انفجارى گرد آمده‏اند. مدرسه ديگر محيط آموزش و پرورش شهروندى نيست. اين "امام"ها هستند كه ميوه را مى‏چينند." بدين قرار، پرسشهائى كه عقل آزاد از خود مى‏پرسد، اينست: در ايران و تركيه، لائيسيته ضد دين از دين شكست خورد. در امريكاى امروز، سبب روى كار آمدن ائتلاف بنيادگراها و محافظه كاران جديد شد. در اروپا، زمينه رشد تمايلهائى شده است كه از "ضديت با" هويت پيدا مى‏كنند. چرا؟ چرا برغم قرنها تجربه همه شكست جنگ بنام دين، ايدئولوژى مترقى، تجدد، حقوق بشر و مردم سالارى، اينك آقاى بوش و حكومت او، بنام "مردم سالارى" جنگ پيشگيرانه براه مى‏اندازد؟ چرا او و حكومتش از تجربه امپراطوريها عبرت نمى‏گيرد و با وجود مشاهده الف - علائم انحطاط امريكا بمثابه قدرت و ب - اين واقعيت كه جهان امروز بسيار كمتر جهان ديروزها، تن به سلطه مى‏دهد، "جنگ پيشگيرانه" را روش مى‏كند؟ چرا برخى ملتها علائم انحطاط را مى‏بينند و اسباب آزادى و استقلال خويش را فراهم مى‏آورند و چرا بعضى ملتها اين علائم را نمى‏بينند و تحت رژيمهاى استبدادى وابسته مى‏مانند؟

آيا ايرانيان علائم انحطاط قدرت امريكا را مى‏بينند و موقع را براى برخاستن و سرنوشت خود را در دست گرفتن مغتنم مى‏شمرند؟:


بالاخره دو طرف، رژيم ملاتاريا و حكومت بوش تصديق كردند كه با يكديگر مذاكره مى‏كنند. رويدادها، در ايران و عراق، گوياى جهتى هستند كه گفتگوها پيدا كرده‏اند. بموقع است، رويدادهاى سياسى تعيين كننده را از انقلاب بدين سو، خاطر نشان كنيم:

* انقلاب كه در آن مردم ايران بر ضد رژيم دست نشانده امريكا و انگليس به جنبش همگانى برخاستند و گل را بر گلوله پيروز كردند؛
* گروگانگيرى كه باز يك طرف امريكا بود؛
* كنار گذاشتن پيش نويس قانون اساسى و تصويب طرح "ولايت فقيه" كه بانى آن آقاى حسن آيت بود و او به مأموريت از امريكا و انگليس، كاسه داغ‏تر از آش شده بود؛
* گسيل كماندو به ايران كه "ماجراى طبس" را بوجود آورد؛
* ماجراى تعطيل دانشگاه كه باز از طرحهاى حسن آيت بود؛
* "كودتاى" نوژه كه يك طرف عمال امريكا و انگليس بودند؛
* تجاوز عراق به ايران كه به قول آلن كلارك، وزير دفاع در حكومت تاچر: "به سود انگلستان و غرب بود و اسباب ايجاد و ادامه‏اش را فراهم كرديم"؛
* سازش پنهانى بر سر گروگانهاى امريكائى با گروه ريگان و بوش (اكتبر سورپرايز) كه كودتاى خرداد 60 را ببار آورد و از آن روز تا امروز، جنايت و خيانت و فساد را روش دولت ملاتاريا كرد؛
* روابط پنهانى با حكومت ريگان كه افتضاح ايران گيت را ببار آوردند و
* مراجعه ايران گيتيها به حكومت ريگان و طلب حمايت و تصرف دولت، از راه خيانت و جنايت و فساد؛
* استقرار آقايان خامنه‏اى و خاتمى برنامه باز سازى كه اجراى نسخه صندوق بين المللى پول و زمينه سازى براى به حراج گذاشتن منابع ثروت كشور بود. و
* همكارى با امريكا در دو جنگ، يكى در افغانستان و ديگرى در عراق. در اين رويدادها و رويدادهاى ديگر از اين نوع، در ايران و امريكا و اسرائيل و انگلستان،
1 - همان كسان طرفهاى يكديگر بوده‏اند. حتى از نظر ظاهر نيز، در امريكا، از ريگان بدين سو، كلينتون به رياست جمهورى رسيد و در ايران خاتمى. اما "انديشه راهنما"ى حاكم بر دولت، در امريكا و ايران، بنياد گرائى ماند. در ايران، "اصلاح طلبان" نتوانستند آزادى را بمثابه هدف جانشين قدرت كنند و در محدوده رژيم ملاتاريا، از لحاظ انديشه راهنما و نيز در قلمرو "اصلاحات" به بن بست رسيدند. در امريكا، گرچه انتخاب بوش بدون تقلب نبود، اما از راه فايده تكرار، در خور تكرار است كه لائيسيته ظرف است. يا با بيان قدرت آن را بايد پركرد و يا با بيان آزادى. اگر بيان آزادى پيشنهاد نشد، در جو خشونتى كه بر جهان حاكم است و با وجود روابط قوائى كه ميان مجموعه‏ها و نيز كشورها و در سطح هر جامعه، زمان به زمان، نياز به خشونت را بيشتر مى‏كند، از بيانهاى قدرت، بيانى آن را پر مى‏كند كه با بكار بردن قدرت سازگارتر است. بنا بر اين، در امريكا، بيانى بر دولت حاكم مى‏شود كه سبب به رياست رسيدن بوش شد. و
2 - بنيادگرائى پديده‏اى جهانى است و در روابط قوا و جو خشونت، بنيادگراها يكديگر را ايجاب مى‏كنند. شارون يك بنيادگرا است اما بلر چرا - به قول خانم Clare Short وزير كه بتازگى از عضويت در حكومت او استعفاء كرد - رفتار يك بنيادگرا را دارد؟ زيرا "انديشه راهنماى" غالب بر دولت، بنيادگرائى است. و
3 - در افغانستان و عراق امروز، جو خشونت بسيار سنگين و روابط قوا سخت خشونت‏آميز است. نتيجه اينست كه "انديشه راهنماى" غالب بنيادگرائى است. خلاء را شكل ديگرى از بيان قدرت مى‏بايد پر مى‏كرد و پر مى‏كند.
اين مشاهده ما را به قاعده مهمى راهبر مى‏شود: وقتى قدرت هدف مى‏شود، تفاوت پيشرفته و عقب مانده، تفاوتى صورى مى‏شود. بيانهاى قدرت حاكم، در صورت، با يكديگر تفاوت پيدا مى‏كنند. در محتوى يكى هستند. در هر جامعه، اين بيان، خود را با سطح فكر و فرهنگ و عرف و عادت اين و آن قشر، اين و آن گروه، منطبق مى‏كند.

4 - با وجود اين، نبايد پنداشت كه بنياد گراها با يكديگر، جنگ نمى‏كنند. افغانستان و عراق زير چشم همگان است و گوياى اين واقعيت است كه بنيادگراها خود را در "ضديت با" چيزى تعريف كنند. بنا بر اين، در عين حال كه يكديگر را ايجاب مى‏كنند، با يكديگر نيز جنگ مى‏كنند. سازش و ستيز خاصه زيست با و بر يكديگر است. بدين خاطر است كه سازش و ستيز بنيادگراهاى امريكائى و ايرانى، تاريخ ايران از انقلاب بدين سو شده‏است. بهاى سنگين سازش و ستيز را مردم ايران مى‏پردازند. مردم امريكا نيز مى‏پردازند، اما كمتر. زير بنيادگراهاى مسلط بخشى از چپاول كشورهاى زير سلطه را به امريكائيان مى‏خورانند و به آنها مى‏باورانند كه اگر سلطه امريكا در كشورهاى ديگر نباشد، سطح زندگى آنها بسيار نازل مى‏شود و... با توجه به اين واقعيتها و با توجه به مذاكره ميان امريكا و "ايران" و با توجه "بديل تراشى" محافظه كاران جديد امريكا و لابى اسرائيل براى ايران، به پاسخ پرسش مى‏پردازيم:
1 - ديديم كه در غرب، مدرسه عرصه پيشرفت بيانهاى بنياد گرائى شده‏است و پيشنهاد مى‏شود، با اعمال قوه، مدرسه را از تصرف اين بنيانها بدرآورند. بنا بر اين، در جهان معاصر، ايران تنها كشورى است كه بيان بنياد گرائى از بيان آزادى، شكست خورد و در خرداد 60 زور دركار آورد و از آن روز تا امروز نيز، اين بيان از سوى مثلث زور پرست، سانسور مى‏شود. در ايران بعد از انقلاب، بيان آزادى بود و خلاء را پركرد. از آن زمان، بنيادگرائى همچنان عقب مى‏نشيند و امروز در زور اميد باخته‏اى ناچيز شده‏است. گراهام فولر، فيلسوف امريكائى، گفته بود در چند كشور، از جمله در ايران است كه انديشه راهنماى نو مى‏تواند پيشنهاد شود و جهان را از بن بست بدرآورد. بنا بر اين، ايران انديشه راهنماى آزادى را دارد و با خلع يد از ملاتاريا، نه تنها وضعيتى نظير عراق و افغانستان را پيدا نمى‏كند، بلكه پيروزى انديشه راهنماى آزادى، امريكا و غرب را نيز از بن بست بيان قدرتى بدر مى‏آورد كه ابعاد تخريب چنان بزرگ كرده‏است كه زندگى بر روى زمين را به خطر انداخته است.

2 - وضعيت امروز ايران، حاصل سازش و ستيزى است كه در آن، غلبه با سازش است. حال اگر در سازش و ستيز غلبه با ستيز باشد، ايران، بلحاظ بزرگ جمعيت و وسعت كشور و موقعيت، وضعيتى بمراتب بدتر از وضعيت افغانستان و عراق پيدا مى‏كند. خشونت و نابسامانى در افغانستان و عراق امروز، نبايد موجب غفلت از واقعيت بسيار مهم و تعيين كننده‏اى بگردد: نيروهاى مخالف رژيمهاى طالبان و صدام، حتى بعد از سرنگونى اين رژيمها، باتكاى قواى امريكا، وجود دارند. منهاى حضور قواى امريكا و منهاى مداخله پاكستان و ايران، در افغانستان و عراق، دولت مركزى منحل خواهد شد و كشور ميان جنگ سالاران تقسيم خواهد شد. هر چند در عمل، افغانستان چنين شده‏است و عراق نيز چنين شده‏است و مى‏شود. مگر آنكه وجدان ملى قوتى يابد و عراق را از مهلكه بيرون آورد.
در مورد ايران، الف - دو رأس ديگر مثلث زورپرست بمراتب ناتوان‏ترند. جنگ عراق نيز ، ضربه‏اى مرگبار بر هر دو رأس آن وارد كرد. و ب - و وجدان ملى بسيار قوى است. ج - بديل مردم سالار و مستقل از هر قدرت خارجى وجود دارد. بنا بر اين، اگر بديل مردم سالار بر كوشش خويش در استقلال بيفزايد و وجدان ملى ايرانيان انتخاب خويش را قطعى كند و جامعه ملى را به عمل بر انگيزد، وجدان جهانى را به دو كار اساسى برخواهد انگيخت:
الف - كار پيشگيرى از جنگى از نوع جنگى كه عراق قربانى آن شد و ب - كار حمايت از جنبش همگانى مردم ايران براى استقرار مردم سالارى.
3 - طرز فكر وابسته در توجيه لزوم مداخله نظامى امريكا، از زبان صاحب چنين طرز فكرى، گفته‏است: مردم ايران نمى‏توانند خود را از رژيم ملاتاريا آزاد كنند. نياز به "كمك" امريكاست! عقل آزادى از او پرسيده‏است: ممكن است بفرمائيد وقتى مردم ايران از پس رژيم ملاتاريا بر نمى‏آيند، چگونه مى‏توانند از عهده امريكا بر آيند؟ امريكائيها تا چه وقت مى‏بايد در ايران بمانند تا دولت ناتوان‏ها، يعنى گروههائى وابسته به خود را بر قدرت نگاه دارند؟ تا آن وقت، چرا كار را ساده نكنند و وابسته‏ها را وسيله سازش با ملاتاريا نگردانند؟ مگر نمى‏بينيد گروه رجوى وسيله و قربانى سازش شده‏است؟ چرا به استقلال نمى‏گرائيد، چرا به بيان آزادى نمى‏گرائيد، چرا به مردم ايران رو نمى‏آوريد و ناتوانى خويش را به توانائى بر نمى‏گردانيد؟ بدين قرار، صاحبان طرز فكر وابسته، زورباورانى هستند كه به ناتوانى خويش معترفند. آيا امريكا نمى‏داند خط آزادى و استقلال وجود دارد؟ آيا نمى‏داند از اصلهاى راهنماى مردم سالارى، يكى هم نيست كه با مداخله از بيرون، قابل استقرار باشد و همه فرآورده تحول در درون يك جامعه‏است؟ چرا مى‏داند. اما امريكا قدرتى در حال انحطاط است. هر انسانى كه وابستگى عقل او را از انديشيدن ناتوان نكرده باشد، از خود مى‏پرسد: استبدادهاى وابسته، حاصل رابطه سلطه گر - زير سلطه هستند. اين استبدادها همه نيازمند تكيه گاه خارجى هستند. وقتى امريكا از راه اين استبدادها نتواند "منافع" خود را تأمين كند، از مردم سالاريهاى واقعى كه آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و حقوق انسان مسئول از جمله اصول راهنماى آن هستند، چگونه بتواند منابع ثروت كشورهاى ما را "منافع" خود بشناسد و ببرد؟ وقتى حتى استبدادهائى از نوع استبداد خون ريز صدام را نمى‏تواند مهار كند، چه وضعيت ديگرى مى‏تواند با هدفهاى امريكا سازگار شود؟ اين پرسش اساسى است كه با توجه به رفتار امريكا در افغانستان و عراق، پاسخش مى‏بايد ترجمان آگاهى هر ايرانى الف - از بزرگى خطر و ب - ناتوانى امريكا و زورپرستان (ملاتاريا و زورپرستان رقيب) و ج - توانائى خود در استقرار مردم سالارى بدون مزاحمت خارجيان، باشد. بار ديگر اين واقعيت را يادآور مى‏شود كه، در ايران و انيران، خط آزادى و استقلال و بيان آزادى سانسور مى‏شوند. با وجود اين، زورپرستان كه تمامى وسائل تبليغاتى را در اختيار دارند، ناتوان شده‏اند. بيان آزادى ديوارهاى سانسور را مى‏شكافد و از انديشه‏هاى اهل انديشه و دانشجويان، بسان آب زلال، در جامعه جريان پيدا مى‏كند. در غرب، بنيادگرائى مسيحى موجب نگرانى راست گرايان نيست. بنيادگرائى اسلامى و يهودى سبب نگرانى هست. بنيادگرائيها، هر جا كه اكثريت نشده‏اند و حاكميت نيافته‏اند، دم از آزادى عقيده و بيان مى‏زنند. براى جلوگيرى از آزادى عمل آنها، نياز به اعمال زور و بر قرار كردن سانسور شده‏است. ايران، تنها كشورى است كه در آن، بيان آزادى وجود يافته و سانسور مى‏شود. بنا بر اين، ايرانيان با بازيافتن آزادى، مى‏توانند مدار بسته‏اى را بگشايند كه بنيادگراها در سطح جهان پديد آورده‏اند.

4 - پيش از حمله به عراق، امريكا مى‏گفت: در عراق مردم سالارى نمونه‏اى برقرار مى‏كند. اما نه آن روز و نه امروز كه بر عراق ويران و غارت شده حاكم است، مردم سالارى كه امريكا مى‏خواهد در عراق بر قرار كند، از ابهام بيرون نيامده‏است. گروههاى عراقى متكى به امريكا نيز، نه سخن روشنى دارند و نه اعتبارى در جامعه عراقى. هم در عراق و هم در افغانستان، اعتبار هر شخصيت و هر سازمان سياسى را فاصله‏اش از امريكا معين مى‏كند. شخصيتها و گروههاى مستقل از امريكا هم بيانهاى روشنترى دارند و هم از تكيه گاه اجتماعى وسيع‏ترى برخوردار هستند. پس اگر در افغانستان، همچنان خبرى از مردم سالارى منتظر، حتى از انتخابات عمومى و مجلس و حكومت برگزيده اكثريت مجلس نيست و در عراق نيز، بنا بر شورائى از نمايندگان گروه‏هاى سياسى است و تكيه بر سران قبايل و حتى بقاياى رژيم صدام، بدين خاطر است كه امريكا مى‏داند نتيجه انتخابات چيست و نمى‏خواهد به آن تن بدهد. بنا بر اين، ابهام در بيان و ابهام در رفتار حكومت بوش در عراق و افغانستان، هم از نظر داخل عراق و هم از نظر بين المللى و افكار عمومى امريكا، ناتوانى مطلق امريكا را در استقرار مردم سالارى ادعائى، گزارش مى‏كند.
در ايران نيز، تنها خط آزادى و استقلال است كه بيان آزادى شفافى را پيشنهاد مى‏كند، تنها خط آزادى و استقلال است كه مردم سالارى شفافى را پيشنهاد مى‏كند. در حقيقت، از مثلث زورپرست، يكى خواست خود را "فعلاً وحدت بر سر اينكه جمهورى اسلامى نباشد" كرده‏است و ديگرى، در بيان راهنما و روش، ورشكست به تقصير شده و تمامى كوشش خود را بكار مى‏برد تا مگر وضعيت فلاكت بارى را كه يافته‏است، از ديد ايرانيان بپوشاند. اين يكى در ابهام بود و در ابهام مضاعف فرو رفت. ورشكست ملاتاريا نيز آنقدر عيان است كه نياز به بيان ندارد.
در اين وضعيت، هيچيك از سه رأس مثلث نبايد موافق مداخله امريكا باشد. چرا كه مى‏داند، در دم، مردم ايران در خط آزادى و استقلال به حركت در مى‏آيند. از اين رو، توقع دو رأس ديگر مثلث زور پرست اينست كه امريكا دولتى از آنها بسازد و براى حفظ آن نيز، در ايران قشون نگاه دارد. بر ايرانى است كه هشيار باشد. بر او است كه بداند بيان امريكا و بيان طرزفكرهاى وابسته مبهم نمى‏شود مگر براى پوشاندن هدفى كه غير از هدف ادعائى آنهاست. بنا بر اين، بر او است كه از هر مدعى خواستار پندار و گفتار و كردار شفاف بگردد.
بر هر ايرانى است كه بداند: قدرت امريكا و زورپرستان ناتوانند. جز ناتوانيهايى كه بر شمردم، ناتوانيهاى ديگرى نيز دارند كه در فرصت ديگر به شمار و توضيح خواهم آورد.
بر هر ايرانى است كه بداند: تواناست اگر عقل خود را از اعتياد به دروغى رها كند كه باور به ناتوانى ملت ايران شده‏است و همه روز القاء مى‏شود.
بر انديشه و دانشوران و دانشجويان است كه آگاهى از توانائيهاى خويش و ناتوانيهاى تنها ابر قدرت در حال انحطاط را همگانى كنند.
ايرانيان! امريكائيان مى‏دانند كه جهان امروز تسخيرناپذير است. اين دانائى را، نخست از انقلاب ايران حاصل كردند. خود، توانائى خويش و ناتوانى قدرتهاى خارجى را از ياد مبريد. آزادى جوييد و برخيزيد.

در اين شماره

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر