|
|
|
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر
|
|
"جهان تسخيرناپذير"
ترور فرآورده رابطه سلطه گر - زير سلطه است. آقاى بوش، در واكنش به ترورهاى 12 مه در رياض، تروريستها را كسانى توصيف كردهاست كه، در سر و در دل، جز نفرت، ندارند. اما آيا او و حكومتش كه شهرهاى عراق را ويران كردند و به غارت و آتش سپردند، جز نفرت چيزى در سر و در دل داشتند؟ و آيا آقاى بوش نمىداند اين نفرت دو جانبه واكنش است؟ آيا او نمىداند كنشى كه آن را بر مىانگيزد، سلطه گرى است؟ سلطه گر مىبايد سرشار تحقير زير سلطه و نفرت از او بگردد تا بتواند رفتارى را با مردم عراق بكند كه بوش و حكومت او كردند. واكنش زير سلطه، نفرت مضاعفى است: نفرت سلطه گر كه در زير سلطه نفرت بر مىانگيزد و سركوب و تحقير شدن كه نفرت بر آن نفرت مىافزايد. بخصوص كه مردم جهان امروز مىدانند كه سلطه گر ديگر نمىتواند جهان را به زير سلطه خويش آورد. به قول صاحب كتاب "جهان تسخيرناپذير"، جهان امروز مىداند كه امريكا توانا بر سلطه برجهان نيست و هر ملتى مىداند كه مىتواند به سلطه امريكا پايان ببخشد.
جوناتان شل Jonathan Schelنويسنده كتاب نوانتشار "جهان تسخيرناپذير" اين واقعيتها را به قدرتمداران خاطر نشان مىكند:
* هانا آرنت گفتهاست: خشونت قدرت را ويران مىكند. اين خشونت امريكا را بمثابه قدرت، دارد به تحليل مىبرد. آيا رهبران امروز امريكا مىپندارند مردم جهان كه سلطه گران قرن بيستم را از تخت سلطه گرى به زير كشاندند، در قرن بيست و يكم، زير سلطه امريكا مىروند؟ آيا فكر مىكنند متحدان امريكا تن به دست نشاندگى امريكا مىدهند؟ آيا فراموش كردهاند كه مردم اين كشورها از رفتن به زير سلطه، نفرت دارند؟ آنچه بر شوروى سابق گذشت، درسى است كه مىبايد گرفت: همان خشونتى كه شوروى براى سلطه بر ملتها بكار برد، از پايش درآورد. آيا همان سرنوشت در انتظار جمهورى امريكا نيست؟ حق اينست كه امريكا را گريزى از اين سرنوشت نيست.
* قرن بيستم خشونتى را به خود ديده است كه پيش از آن، نوع بشر، چون آن، هيچگاه به خود نديده بود. از اين روست كه مردم جهان مىكوشند از خشونت بگريزند. آن را با عدم خشونت جانشين كنند. نخست، خشونت را بايستى آخرين وسيله تلقى كرد. وقتى هيچ چاره ديگرى نماند، خشونت ناگزير مىشود. اما در قرن بيستم، مسئله جديدى خود را وارد ذهن بشر كرد: چه بايد كرد وقتى آخرين وسيله درماند و ورشكست؟ آيا مفرى در وراى آخرين مفر وجود دارد؟ قدرت تخريب سلاح اتمى و جنگ مردمى دو پاسخ ناكافى به اين پرسش شدند.
با سر باز زدن از انتخاب ميان اغماض و تفاهم يا خشونت، به معناى همه يا هيچ، روشى است كه اروپاى شرقى در پيش گرفت. در پى رسيدن به هدفهاى انقلابى، به روشهاى مسالمتآميز و اصلاح شد. بر اساس اصول مشترك، آنها نيروهاى اجتماعى مختلف را به كار براى تغيير ريشهاى زندگيهاى سياسى خود، واداشتند. انقلابى بر ضد خشونت در جهان، در پيروى از اين روش، كارى نيست كه تنها در سطح سياسى، توسط يك شخص و يا شورائى از اشخاص، به انجام رسد. كارى كه با مشاركت همگان شدنى است. كارى است كه دولت و جامعه مدنى، بر پايه اصول مشترك مىتوانند به انجام آن قيام كنند.
* اصلىترين پرسش كه نه تنها در برابر امريكا كه در برابر هر كشورى قرار گرفتهاست كه در پى بناى يك امپراطورى مىشود، اينست: سلطه گرانى كه قيامهاى جهانيان در قرن بيستم، ناتوانشان كردهاست، مىتوانند موقعيت پيشين را باز يابند؟ آيا جز موشك كروزر و بمب افكن ب - 52، مىتوان بكار برد؟ آيا از فاصله 35000 پائى، مىتوان بر جهان قرن بيستم سلطه يافت؟ آيا موشكهاى كروزر مىتوانند ملتها را در رابطه سلطه گر زير سلطه قرار بدهند؟ مردم جهان اراده مقاومت را دارند و وسيله مقاومت را نيز دارند. زور امتياز موقتى به دارنده خود مىبخشد اما در دراز مدت، سلطه گر را از پا در مىآورد.
اين قاعده را كه زور ،زورگو را به عكس هدف منتظر، به ويران شدن، مىرساند، به تكرار، خاطر نشان كردهام. دليل آن را نيز. و حق اينست كه در ايران بود كه گل بر گلوله پيروز شد و انقلاب ايران بود كه آغاز پايان عمر دو ابر قدرت را اعلان كرد. بنيادگرايان و محافظه كاران جديد امريكائى نمىخواهند اين واقعيت را دريابند و بر اين گمانند كه "جنگ پيشگيرانه" امريكا را سلطه گر و تنها سلطه گر جهان مىگرداند. اما به قول جامعه شناسان غرب، ويرانى از درون است كه غرب را تهديد مىكند:
"مدرسه لائيك" كه ژول فرى مىپنداشت ميدان نبرد علم با دين و پيروزى علم بر دين مىشود، اينك ميدان نبرد با "ارزشهاى جمهورى" شدهاست: ضد يهودى، ضد عرب، ضد اسلام، ضد غرب و ضدهاى ديگر بر مدارس فرانسه چيره شدهاند. مدرسهاى كه مىبايد تمايزهاى گروهى را با گرايش به ارزشهاى جهان شمول از ميان بر مىداشت، اينك در برابر "امة و جماعت" گرائى عقب مىنشيند. مدرسه ميدان برخورد "جماعت"ها (عرب، يهودى، كاتوليك، پروتستان و...) مىشود. دولت "لائيك" چاره را در اين مىبيند كه روش تربيتى "تفهيم و تفاهم" را با آمريتى جانشين كند كه خشونت را روش مىكند. اما اگر در مدرسه نيز خشونت روش بگردد، قربانى اول، خرد گرائى و لائيسيته است.
وضعيت امروز حاصل لائيسيته بمثابه مبارزه علم با دين است. بعضى برآنند كه لائيسيته بمعناى بى طرف مىبايد مبارز باشد. مدرسه را بى طرف نگاه دارد. اما اگر بخواهد بى طرف بماند و مدرسه را بى طرف نگاه دارد، ناگزير مىشود در مدرسه، از ابراز هرگونه تمايلى جلوگيرى كند. غير از اينكه نياز به سانسور و خشونت پيدا مىكند، ورشكست لائيسيته را اعلان كردهاست. لائيسيته در آغاز، ترجمان فلسفه اثباتى و تكيه گاهش علم بود. مدعى بود باورهائى غير علمى و غير عقلانى با توسل به خشونت، سانسور برقرار مىكنند تا مرگ خود را به تأخير اندازند. حال چگونه خود در برابر آن باورها خشونت بكار برد؟ شكست امروزش نتيجه غفلت از دو واقعيت است: الف - علم اگر بخواهد دين بگردد، از هر دينى شكست مىخورد. چرا كه يا مىبايد، به خود صفت "قطعى" و "يقينى" بدهد. در اين صورت، سرنوشتى را پيدا مىكند كه ماركسيسم، در مقام عمل، پيدا كرد. و يا مىبايد بگويد آنچه را امروز علم مىپندارد، فردا ممكن است مهر باطل بخورد. بنا بر اين، نمىتواند دين بگردد. اما غفلت دوم، بازهم وخامت بارتر است: عقل مىتواند قدرت را محور كند و علم و فن را ابزار قدرت بگرداند. امرى تحقق پيدا كردهاست. آن قدرتى كه لائيسيته را روش دولت گردانده بود، يعنى سرمايه دارى، در غرب امروز، جاى علم را به مسيحيت دادهاست. توضيح اينكه لائيسيته روش سانسور باورهاى ديگر بسود گرايشى از مسيحيت شدهاست. سخن رئيس "سازمان دانشجويان يهود فرانسه" بسى گويا است: "نمىدانم چرا بايد مسيحى بود تا لائيك بشمار آمد؟".
از جامعه شناسان فرانسوى، امانوئل برنر Emmanuel Brenner بر اينست كه "تمامى عناصر يك مجموعه انفجارى گرد آمدهاند. مدرسه ديگر محيط آموزش و پرورش شهروندى نيست. اين "امام"ها هستند كه ميوه را مىچينند."
بدين قرار، پرسشهائى كه عقل آزاد از خود مىپرسد، اينست: در ايران و تركيه، لائيسيته ضد دين از دين شكست خورد. در امريكاى امروز، سبب روى كار آمدن ائتلاف بنيادگراها و محافظه كاران جديد شد. در اروپا، زمينه رشد تمايلهائى شده است كه از "ضديت با" هويت پيدا مىكنند. چرا؟ چرا برغم قرنها تجربه همه شكست جنگ بنام دين، ايدئولوژى مترقى، تجدد، حقوق بشر و مردم سالارى، اينك آقاى بوش و حكومت او، بنام "مردم سالارى" جنگ پيشگيرانه براه مىاندازد؟ چرا او و حكومتش از تجربه امپراطوريها عبرت نمىگيرد و با وجود مشاهده الف - علائم انحطاط امريكا بمثابه قدرت و ب - اين واقعيت كه جهان امروز بسيار كمتر جهان ديروزها، تن به سلطه مىدهد، "جنگ پيشگيرانه" را روش مىكند؟ چرا برخى ملتها علائم انحطاط را مىبينند و اسباب آزادى و استقلال خويش را فراهم مىآورند و چرا بعضى ملتها اين علائم را نمىبينند و تحت رژيمهاى استبدادى وابسته مىمانند؟
آيا ايرانيان علائم انحطاط قدرت امريكا را مىبينند و موقع را براى برخاستن و سرنوشت خود را در دست گرفتن مغتنم مىشمرند؟:
بالاخره دو طرف، رژيم ملاتاريا و حكومت بوش تصديق كردند كه با يكديگر مذاكره مىكنند. رويدادها، در ايران و عراق، گوياى جهتى هستند كه گفتگوها پيدا كردهاند. بموقع است، رويدادهاى سياسى تعيين كننده را از انقلاب بدين سو، خاطر نشان كنيم:
* انقلاب كه در آن مردم ايران بر ضد رژيم دست نشانده امريكا و انگليس به جنبش همگانى برخاستند و گل را بر گلوله پيروز كردند؛
* گروگانگيرى كه باز يك طرف امريكا بود؛
* كنار گذاشتن پيش نويس قانون اساسى و تصويب طرح "ولايت فقيه" كه بانى آن آقاى حسن آيت بود و او به مأموريت از امريكا و انگليس، كاسه داغتر از آش شده بود؛
* گسيل كماندو به ايران كه "ماجراى طبس" را بوجود آورد؛
* ماجراى تعطيل دانشگاه كه باز از طرحهاى حسن آيت بود؛
* "كودتاى" نوژه كه يك طرف عمال امريكا و انگليس بودند؛
* تجاوز عراق به ايران كه به قول آلن كلارك، وزير دفاع در حكومت تاچر: "به سود انگلستان و غرب بود و اسباب ايجاد و ادامهاش را فراهم كرديم"؛
* سازش پنهانى بر سر گروگانهاى امريكائى با گروه ريگان و بوش (اكتبر سورپرايز) كه كودتاى خرداد 60 را ببار آورد و از آن روز تا امروز، جنايت و خيانت و فساد را روش دولت ملاتاريا كرد؛
* روابط پنهانى با حكومت ريگان كه افتضاح ايران گيت را ببار آوردند و
* مراجعه ايران گيتيها به حكومت ريگان و طلب حمايت و تصرف دولت، از راه خيانت و جنايت و فساد؛
* استقرار آقايان خامنهاى و خاتمى برنامه باز سازى كه اجراى نسخه صندوق بين المللى پول و زمينه سازى براى به حراج گذاشتن منابع ثروت كشور بود. و
* همكارى با امريكا در دو جنگ، يكى در افغانستان و ديگرى در عراق.
در اين رويدادها و رويدادهاى ديگر از اين نوع، در ايران و امريكا و اسرائيل و انگلستان،
1 - همان كسان طرفهاى يكديگر بودهاند. حتى از نظر ظاهر نيز، در امريكا، از ريگان بدين سو، كلينتون به رياست جمهورى رسيد و در ايران خاتمى. اما "انديشه راهنما"ى حاكم بر دولت، در امريكا و ايران، بنياد گرائى ماند. در ايران، "اصلاح طلبان" نتوانستند آزادى را بمثابه هدف جانشين قدرت كنند و در محدوده رژيم ملاتاريا، از لحاظ انديشه راهنما و نيز در قلمرو "اصلاحات" به بن بست رسيدند. در امريكا، گرچه انتخاب بوش بدون تقلب نبود، اما از راه فايده تكرار، در خور تكرار است كه
لائيسيته ظرف است. يا با بيان قدرت آن را بايد پركرد و يا با بيان آزادى. اگر بيان آزادى پيشنهاد نشد، در جو خشونتى كه بر جهان حاكم است و با وجود روابط قوائى كه ميان مجموعهها و نيز كشورها و در سطح هر جامعه، زمان به زمان، نياز به خشونت را بيشتر مىكند، از بيانهاى قدرت، بيانى آن را پر مىكند كه با بكار بردن قدرت سازگارتر است. بنا بر اين، در امريكا، بيانى بر دولت حاكم مىشود كه سبب به رياست رسيدن بوش شد. و
2 - بنيادگرائى پديدهاى جهانى است و در روابط قوا و جو خشونت، بنيادگراها يكديگر را ايجاب مىكنند. شارون يك بنيادگرا است اما بلر چرا - به قول خانم Clare Short وزير كه بتازگى از عضويت در حكومت او استعفاء كرد - رفتار يك بنيادگرا را دارد؟ زيرا "انديشه راهنماى" غالب بر دولت، بنيادگرائى است. و
3 - در افغانستان و عراق امروز، جو خشونت بسيار سنگين و روابط قوا سخت خشونتآميز است. نتيجه اينست كه "انديشه راهنماى" غالب بنيادگرائى است. خلاء را شكل ديگرى از بيان قدرت مىبايد پر مىكرد و پر مىكند.
اين مشاهده ما را به قاعده مهمى راهبر مىشود:
وقتى قدرت هدف مىشود، تفاوت پيشرفته و عقب مانده، تفاوتى صورى مىشود. بيانهاى قدرت حاكم، در صورت، با يكديگر تفاوت پيدا مىكنند. در محتوى يكى هستند. در هر جامعه، اين بيان، خود را با سطح فكر و فرهنگ و عرف و عادت اين و آن قشر، اين و آن گروه، منطبق مىكند.
4 - با وجود اين، نبايد پنداشت كه بنياد گراها با يكديگر، جنگ نمىكنند. افغانستان و عراق زير چشم همگان است و گوياى اين واقعيت است كه بنيادگراها خود را در "ضديت با" چيزى تعريف كنند. بنا بر اين، در عين حال كه يكديگر را ايجاب مىكنند، با يكديگر نيز جنگ مىكنند. سازش و ستيز خاصه زيست با و بر يكديگر است. بدين خاطر است كه سازش و ستيز بنيادگراهاى امريكائى و ايرانى، تاريخ ايران از انقلاب بدين سو شدهاست. بهاى سنگين سازش و ستيز را مردم ايران مىپردازند. مردم امريكا نيز مىپردازند، اما كمتر. زير بنيادگراهاى مسلط بخشى از چپاول كشورهاى زير سلطه را به امريكائيان مىخورانند و به آنها مىباورانند كه اگر سلطه امريكا در كشورهاى ديگر نباشد، سطح زندگى آنها بسيار نازل مىشود و...
با توجه به اين واقعيتها و با توجه به مذاكره ميان امريكا و "ايران" و با توجه "بديل تراشى" محافظه كاران جديد امريكا و لابى اسرائيل براى ايران، به پاسخ پرسش مىپردازيم:
1 - ديديم كه در غرب، مدرسه عرصه پيشرفت بيانهاى بنياد گرائى شدهاست و پيشنهاد مىشود، با اعمال قوه، مدرسه را از تصرف اين بنيانها بدرآورند. بنا بر اين، در جهان معاصر، ايران تنها كشورى است كه بيان بنياد گرائى از بيان آزادى، شكست خورد و در خرداد 60 زور دركار آورد و از آن روز تا امروز نيز، اين بيان از سوى مثلث زور پرست، سانسور مىشود. در ايران بعد از انقلاب، بيان آزادى بود و خلاء را پركرد. از آن زمان، بنيادگرائى همچنان عقب مىنشيند و امروز در زور اميد باختهاى ناچيز شدهاست. گراهام فولر، فيلسوف امريكائى، گفته بود در چند كشور، از جمله در ايران است كه انديشه راهنماى نو مىتواند پيشنهاد شود و جهان را از بن بست بدرآورد. بنا بر اين، ايران انديشه راهنماى آزادى را دارد و با خلع يد از ملاتاريا، نه تنها وضعيتى نظير عراق و افغانستان را پيدا نمىكند، بلكه پيروزى انديشه راهنماى آزادى، امريكا و غرب را نيز از بن بست بيان قدرتى بدر مىآورد كه ابعاد تخريب چنان بزرگ كردهاست كه زندگى بر روى زمين را به خطر انداخته است.
2 - وضعيت امروز ايران، حاصل سازش و ستيزى است كه در آن، غلبه با سازش است. حال اگر در سازش و ستيز غلبه با ستيز باشد، ايران، بلحاظ بزرگ جمعيت و وسعت كشور و موقعيت، وضعيتى بمراتب بدتر از وضعيت افغانستان و عراق پيدا مىكند. خشونت و نابسامانى در افغانستان و عراق امروز، نبايد موجب غفلت از واقعيت بسيار مهم و تعيين كنندهاى بگردد:
نيروهاى مخالف رژيمهاى طالبان و صدام، حتى بعد از سرنگونى اين رژيمها، باتكاى قواى امريكا، وجود دارند. منهاى حضور قواى امريكا و منهاى مداخله پاكستان و ايران، در افغانستان و عراق، دولت مركزى منحل خواهد شد و كشور ميان جنگ سالاران تقسيم خواهد شد. هر چند در عمل، افغانستان چنين شدهاست و عراق نيز چنين شدهاست و مىشود. مگر آنكه وجدان ملى قوتى يابد و عراق را از مهلكه بيرون آورد.
در مورد ايران، الف - دو رأس ديگر مثلث زورپرست بمراتب ناتوانترند. جنگ عراق نيز ، ضربهاى مرگبار بر هر دو رأس آن وارد كرد. و ب - و وجدان ملى بسيار قوى است. ج - بديل مردم سالار و مستقل از هر قدرت خارجى وجود دارد. بنا بر اين، اگر بديل مردم سالار بر كوشش خويش در استقلال بيفزايد و وجدان ملى ايرانيان انتخاب خويش را قطعى كند و جامعه ملى را به عمل بر انگيزد، وجدان جهانى را به دو كار اساسى برخواهد انگيخت:
الف - كار پيشگيرى از جنگى از نوع جنگى كه عراق قربانى آن شد و
ب - كار حمايت از جنبش همگانى مردم ايران براى استقرار مردم سالارى.
3 - طرز فكر وابسته در توجيه لزوم مداخله نظامى امريكا، از زبان صاحب چنين طرز فكرى، گفتهاست: مردم ايران نمىتوانند خود را از رژيم ملاتاريا آزاد كنند. نياز به "كمك" امريكاست! عقل آزادى از او پرسيدهاست: ممكن است بفرمائيد وقتى مردم ايران از پس رژيم ملاتاريا بر نمىآيند، چگونه مىتوانند از عهده امريكا بر آيند؟ امريكائيها تا چه وقت مىبايد در ايران بمانند تا دولت ناتوانها، يعنى گروههائى وابسته به خود را بر قدرت نگاه دارند؟ تا آن وقت، چرا كار را ساده نكنند و وابستهها را وسيله سازش با ملاتاريا نگردانند؟ مگر نمىبينيد گروه رجوى وسيله و قربانى سازش شدهاست؟ چرا به استقلال نمىگرائيد، چرا به بيان آزادى نمىگرائيد، چرا به مردم ايران رو نمىآوريد و ناتوانى خويش را به توانائى بر نمىگردانيد؟ بدين قرار، صاحبان طرز فكر وابسته، زورباورانى هستند كه به ناتوانى خويش معترفند. آيا امريكا نمىداند خط آزادى و استقلال وجود دارد؟ آيا نمىداند از اصلهاى راهنماى مردم سالارى، يكى هم نيست كه با مداخله از بيرون، قابل استقرار باشد و همه فرآورده تحول در درون يك جامعهاست؟ چرا مىداند. اما
امريكا قدرتى در حال انحطاط است. هر انسانى كه وابستگى عقل او را از انديشيدن ناتوان نكرده باشد، از خود مىپرسد: استبدادهاى وابسته، حاصل رابطه سلطه گر - زير سلطه هستند. اين استبدادها همه نيازمند تكيه گاه خارجى هستند. وقتى امريكا از راه اين استبدادها نتواند "منافع" خود را تأمين كند، از مردم سالاريهاى واقعى كه آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و حقوق انسان مسئول از جمله اصول راهنماى آن هستند، چگونه بتواند منابع ثروت كشورهاى ما را "منافع" خود بشناسد و ببرد؟ وقتى حتى استبدادهائى از نوع استبداد خون ريز صدام را نمىتواند مهار كند، چه وضعيت ديگرى مىتواند با هدفهاى امريكا سازگار شود؟ اين پرسش اساسى است كه با توجه به رفتار امريكا در افغانستان و عراق، پاسخش مىبايد ترجمان آگاهى هر ايرانى الف - از بزرگى خطر و ب - ناتوانى امريكا و زورپرستان (ملاتاريا و زورپرستان رقيب) و ج - توانائى خود در استقرار مردم سالارى بدون مزاحمت خارجيان، باشد.
بار ديگر اين واقعيت را يادآور مىشود كه، در ايران و انيران، خط آزادى و استقلال و بيان آزادى سانسور مىشوند. با وجود اين، زورپرستان كه تمامى وسائل تبليغاتى را در اختيار دارند، ناتوان شدهاند. بيان آزادى ديوارهاى سانسور را مىشكافد و از انديشههاى اهل انديشه و دانشجويان، بسان آب زلال، در جامعه جريان پيدا مىكند. در غرب، بنيادگرائى مسيحى موجب نگرانى راست گرايان نيست. بنيادگرائى اسلامى و يهودى سبب نگرانى هست. بنيادگرائيها، هر جا كه اكثريت نشدهاند و حاكميت نيافتهاند، دم از آزادى عقيده و بيان مىزنند. براى جلوگيرى از آزادى عمل آنها، نياز به اعمال زور و بر قرار كردن سانسور شدهاست. ايران، تنها كشورى است كه در آن، بيان آزادى وجود يافته و سانسور مىشود. بنا بر اين، ايرانيان با بازيافتن آزادى، مىتوانند مدار بستهاى را بگشايند كه بنيادگراها در سطح جهان پديد آوردهاند.
4 - پيش از حمله به عراق، امريكا مىگفت: در عراق مردم سالارى نمونهاى برقرار مىكند. اما نه آن روز و نه امروز كه بر عراق ويران و غارت شده حاكم است، مردم سالارى كه امريكا مىخواهد در عراق بر قرار كند، از ابهام بيرون نيامدهاست. گروههاى عراقى متكى به امريكا نيز، نه سخن روشنى دارند و نه اعتبارى در جامعه عراقى. هم در عراق و هم در افغانستان، اعتبار هر شخصيت و هر سازمان سياسى را فاصلهاش از امريكا معين مىكند. شخصيتها و گروههاى مستقل از امريكا هم بيانهاى روشنترى دارند و هم از تكيه گاه اجتماعى وسيعترى برخوردار هستند. پس اگر در افغانستان، همچنان خبرى از مردم سالارى منتظر، حتى از انتخابات عمومى و مجلس و حكومت برگزيده اكثريت مجلس نيست و در عراق نيز، بنا بر شورائى از نمايندگان گروههاى سياسى است و تكيه بر سران قبايل و حتى بقاياى رژيم صدام، بدين خاطر است كه امريكا مىداند نتيجه انتخابات چيست و نمىخواهد به آن تن بدهد. بنا بر اين، ابهام در بيان و ابهام در رفتار حكومت بوش در عراق و افغانستان، هم از نظر داخل عراق و هم از نظر بين المللى و افكار عمومى امريكا، ناتوانى مطلق امريكا را در استقرار مردم سالارى ادعائى، گزارش مىكند.
در ايران نيز، تنها خط آزادى و استقلال است كه بيان آزادى شفافى را پيشنهاد مىكند، تنها خط آزادى و استقلال است كه مردم سالارى شفافى را پيشنهاد مىكند. در حقيقت، از مثلث زورپرست، يكى خواست خود را "فعلاً وحدت بر سر اينكه جمهورى اسلامى نباشد" كردهاست و ديگرى، در بيان راهنما و روش، ورشكست به تقصير شده و تمامى كوشش خود را بكار مىبرد تا مگر وضعيت فلاكت بارى را كه يافتهاست، از ديد ايرانيان بپوشاند. اين يكى در ابهام بود و در ابهام مضاعف فرو رفت. ورشكست ملاتاريا نيز آنقدر عيان است كه نياز به بيان ندارد.
در اين وضعيت، هيچيك از سه رأس مثلث نبايد موافق مداخله امريكا باشد. چرا كه مىداند، در دم، مردم ايران در خط آزادى و استقلال به حركت در مىآيند. از اين رو، توقع دو رأس ديگر مثلث زور پرست اينست كه امريكا دولتى از آنها بسازد و براى حفظ آن نيز، در ايران قشون نگاه دارد. بر ايرانى است كه هشيار باشد. بر او است كه بداند بيان امريكا و بيان طرزفكرهاى وابسته مبهم نمىشود مگر براى پوشاندن هدفى كه غير از هدف ادعائى آنهاست. بنا بر اين، بر او است كه از هر مدعى خواستار پندار و گفتار و كردار شفاف بگردد.
بر هر ايرانى است كه بداند: قدرت امريكا و زورپرستان ناتوانند. جز ناتوانيهايى كه بر شمردم، ناتوانيهاى ديگرى نيز دارند كه در فرصت ديگر به شمار و توضيح خواهم آورد.
بر هر ايرانى است كه بداند: تواناست اگر عقل خود را از اعتياد به دروغى رها كند كه باور به ناتوانى ملت ايران شدهاست و همه روز القاء مىشود.
بر انديشه و دانشوران و دانشجويان است كه آگاهى از توانائيهاى خويش و ناتوانيهاى تنها ابر قدرت در حال انحطاط را همگانى كنند.
ايرانيان! امريكائيان مىدانند كه جهان امروز تسخيرناپذير است. اين دانائى را، نخست از انقلاب ايران حاصل كردند. خود، توانائى خويش و ناتوانى قدرتهاى خارجى را از ياد مبريد. آزادى جوييد و برخيزيد.
|
|
|