١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦۷ از ٢٢ ارديبهشت تا ٦ خرداد
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر

سخنرانى در دانشگاه پادوا - 2


خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها - 2

در آغاز قسمت دوم، با توجه به اثر تجاوز امريكا و انگليس به خاك عراق، بر آن كشور و ايران و ديگر كشورهاى منطقه و بلكه دنيا، اين تأكيد را بموقع مى‏يابم كه خشونت زدائى در قلمرو گفتگو در هر فرهنگ و در قلمرو گفتگوى فرهنگها با يكديگر، بى ترديد موضوع اول گشته است. چرا كه جامعه‏هاى ملى و جامعه جهانى از راه خشونت زدائى است كه مى‏توانند فضاى آزاد، اعتماد بنفس و امنيت رشد را بجويند. امروز، در ايران و در بسيارى ديگر از كشورهاى خاور و آسياى ميانه، مردم در برابر حال و آينده نزديك خود علامت سئوال مى‏يابند. هرچند اين علامت بيانگر غفلت آنها از توانائيهاى خويش است، اما وجود دارد. اين علامت از وجود ديو زنجير گسسته خشونتى است كه به جان مردم ما و مردمان ديگر منطقه و جهان افتاده‏است. از اين رو، تأمل بيشتر در پيشنهادهائى را طلب مى‏كنم كه در قسمت اول و دوم در باره "خشونت زدائى" مى‏خوانيد:

8 - دينها هنوز موضع شفافى در باب طبيعت انسان ندارند. مى‏دانيم كه در باره طبيعت انسان، سه نظر عمومى وجود دارند: الف - انسان طبعى شرور و خشونت گرا دارد و ب - انسان بر فطرت خدائى خلق شده‏است و ج - طبيعت انسان آميخته‏اى از عدم خشونت و خشونت است. اين پرسش كه كداميك از اين سه نظر صحيح هستند، يك پرسش است و اين امر كه طبيعت انسان در سطح نظر نمانده و تنها موضوع فلسفه نيست و در زندگى روزانه، راهنماى عمل انسانها گشته، موضوع پرسش و پاسخ ديگرى است كه جاى پرداختن به آن، اينجا، قلمرو خشونت زدائى است.
در قلمرو هريك از دين‏ها، طبيعت انسان و انسان كيست؟ - كه دورتر به اين پرسش باز مى‏گردم - مى‏بايد موضوع اول بحثهاى براستى آزاد بگردد. و آنگاه، ميان دين‏ها موضوع بحث آزاد بگردد. چرا كه از راه دين‏ها است كه اين يا آن نظر در باب طبيعت انسان و خشونت، راهنماى عمل انسانها مى‏شود.
و از آنجا كه در بيرون از قلمرو دين‏ها، مرجعيت فكرى و نظرى ديگرى وجود دارد، در قلمرو مرام‏ها و نظريه‏ها نيز، طبيعت انسان و خشونت و كار برد آن، مى‏بايد موضوع اول بحثهاى آزاد بگردد.
بر سازمانهاى مدافع حقوق بشر و مبارزه براى صلح و سلامت محيط زيست و... است كه اين موضوع را در همه جامعه‏ها، به بحثهاى آزاد بگذارند.
در حقيقت، اگر حاصل تحقيق‏ها و بحثها اين شود كه خشونت و شرارت طبيعت انسان را تشكيل مى‏دهند، نه خشونت زدائى ميسر مى‏شود و نه حيات انسان و طبيعت را مى‏توان نجات داد. چرا كه خشونت ذاتى را نمى‏توان از ميان برد. هابس نيز از خود نپرسيد اگر طبيعت انسان بالذات خشن و شرور است، سازماندهى اجتماعى مهار خشونت چگونه به فكر او رسيد؟ بهر رو، هم آنها كه انسان را داراى طبع شرور مى‏انگارند و هم آنها كه طبيعت انسان را آميخته‏اى از عدم خشونت و خشونت گمان مى‏برند و هم آنها كه به قهر، در تحول تاريخ جامعه‏ها نقش اول را مى‏دهند، آزادى انسان را از خشونت ممكن مى‏شمارند و اين و آن روش را براى آزاد شدنش پيشنهاد مى‏كنند. گرچه جستجوى روشى براى آزاد شدن از خشونت، بنفسه، بر ذاتى نبودن گرايش به خشونت، حجت است، باوجود اين، زيست در "لااكراه"، مى‏بايد موضوع اول كار در هر حوزه فرهنگى و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها بگردد. مى‏توان تصور كرد زندگى انسان و طبيعت را وقتى بعدهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى از فرآورده‏هاى قدرت )> زور( تهى و فضاى زندگى، فضاى لااكراه بگردد.
9 - در حقيقت، نظريه‏هاى "داروينيسم اجتماعى" كه تمايلهاى افراطى در سر دارند و حل "مشكل جمعيت" را بكار بردن سلاح اتمى مى‏شناسند و نظريه "جنگ پيشگيرانه" كه حكومت آقاى بوش روش كرده‏است و رنگ مذهبى كه به جنگ داده مى‏شود و كوشش براى كشاندن حوزه‏هاى تمدنى به جنگ - كه موضعگيرى پاپ و روحانيت‏هاى اديان جهان در جلوگيرى از موفقيت اين تقلا بسى مؤثر شده‏است -، زير عنوان "جنگ تمدن‏ها"، تنها جنگهاى بس ويرانگر نيستند كه دائمى مى‏كنند بلكه در زندگى روزانه فرد، به خشونت نقش اول را مى‏بخشند.
بديهى است "جنگ پيشگيرانه" كشف نظريه پردازان جنگ پنتاگون نيست. روش عمومى هر قدرت سلطه گر از روزى بوده‏است كه ميان انسانها رابطه قوا بر قرار گشته است. اما به ترتيبى كه توضيح دادم و اينجا و دورتر توضيح مى‏دهم، بيم آن مى‏رود كه، بطور روزافزون، رابطه‏هاى فرد با فرد، گروه با گروه، جامعه با جامعه، روابط قوا بگردند و كار برد رو به افزايش خشونت عوامل حيات انسان و طبيعت را از ميان بردارد. با توجه به اين خطر، خشونت و بكار بردن آن و عدم خشونت مى‏بايد موضوع بحث در سطح هر فرهنگ قرار گيرند. نه در سطح "نخبه" از سياسى و دينى و هنرى و علمى كه در سطح مردم عادى. قراردادن اين دو موضوع در عداد موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها ضرور است و بدان پرداختن، بدون فوت وقت، نيز، ضرور است. چرا كه تأخير در حل مسئله‏اى كه از ديرگاه تاريخ تا امروز، در سطح وجدانهاى ملى و جهانى حل ناشده‏است، مى‏تواند جبران‏ناپذير بگردد. مسئله‏اى كه راه حل مى‏طلبد، شامل سه پرسش است كه سه پاسخ شفاف مى‏طلبند:

1 - آيا خشونت، خواه ذاتى وجود انسان و چه نه، نه تنها اجتناب‏پذير نيست كه به ضرورت، در زندگى روزانه، بايد بكار برد و بنا بر اين، آموزش و پرورش كودكان، بر وفق "ضرورت" بكار بردن خشونت و جستن روحيه سلطه گرى، مى‏بايد بعمل آيد؟ به سخن ديگر، آيا خشونت براى پيشگيرى مى‏بايد روش عمومى بگردد؟
2 - خشونت ذاتى وجود انسان نيست و با توجه به فراگير شدن كار برد خشونت، بنا را بايد بر عدم خشونت مطلق گذاشت. توضيح اينكه، با توسل به خشونت، با خشونت گرايان همكارى نكرد. به سخن ديگر، عدم خشونت روش عمومى است.

3 - خشونت ذاتى وجود انسان نيست و با توجه به فراگير شدن خشونت، روش خشونت زدائى را بايد آموخت و آموزاند و بكار برد و ديگران را نيز بر انگيخت كه بكار برند. به سخن ديگر خشونت زدائى روش عمومى است.
فرق روش پيشنهادى سوم با روش دوم در اينست كه الف - پيشنهاد سوم بر اين تجربه تكيه مى‏كند كه استقامت نكردن در برابر خشونت، نه همكارى نكردن كه همكارى كردن با خشونت گرايان است. چرا كه كه قدرت )> زور( وقتى با مقاومت روبرو نمى‏شود، منحل نمى‏شود بلكه خشونت‏پذير را ويران و يا ناگزير مى‏كند كه نيروى خود را در جهت ويرانگرى بكار اندازد. به سخن ديگر، عدم خشونت مطلق مى‏تواند از عوامل خشونت مطلق بگردد. ب - بنا بر اين، چاره كار خشونت زدائى است:
روش عمومى آزاد كردن زورگو و زور شنو از زورگفتن و زور شنيدن است.
بديهى است كه اين پرسش اساسى محل پيدا مى‏كند: بسا مى‏شود كه زورگو، در مدار بسته‏اى كه خود و زور شنو را زندانى مى‏كند، روشهاى ديگر را در آزاد كردن خود و قربانى خويش، بى كاربرد مى‏گرداند. در اين حال، آيا بكار بردن خشونت اجتناب‏ناپذير نمى‏شود؟ اگر پاسخ آرى است، اين خشونت را چگونه مى‏توان بكار برد كه قدرت )> زور( را بزرگ نكند و ويرانى بر ويرانى نيفزايد؟ مى‏دانيم كه هدف در روش بيان مى‏شود. هدف سازگار با خشونت، قدرت است. پس بكار بردن خشونت مى‏تواند بجاى خشونت زدائى، خشونت افزائى ببار آورد. لذا، خشونت بر اصلى و با هدفى و به روشى مى‏بايد بكار رود كه خشونت متجاوز را خنثى كند و بر خشونت زدائى كننده نيز اثرى بر جا نگذارد.
جهان ما نيازمند جهانى كردن ديگرى است. اين جهانى كردن نيازمند مباحثات آزاد در سطح فرهنگ و ميان فرهنگها به ترتيبى است كه روشهاى خشونت زدائى همگانى و در همه جاى جهان تجربه شوند. در عقل آزاد و كارهاى ديگر، روشهاى خشونت زدائى را پيشنهاد كرده‏ام.
10 - از مسائل رديف اول كه در سطح هر فرهنگ و در گفتگوى فرهنگها مى‏بايد موضوع بگردد، مدارهاى بسته ايست كه انسان امروز در آن زندانى است. از نو، خاطر نشان مى‏كنيم كه مدار بسته همان رابطه سلطه گر - زير سلطه است. در اين مدار است كه نيرو، با تغيير جهت، زور مى‏شود و در ويرانى بكار مى‏رود. بدين قرار، باز كردن مدارها، خشونت زدائى همگانى است. تشخيص اين مدارها و پيشنهاد روشهاى درخور براى گشودن آنها، بسا از مهمترين و فورى‏ترين كارها در هر حوزه فرهنگى و در فراخناى فرهنگ جهانى است. براى آنكه به اهميت مدارهاى بسته وجدان يابيم، بجاست همگانى‏ترين مدارها را ياد آور شوم:

* مدار بسته انسان و خدا: رابطه انسان با خدا، رابطه نسبى با مطلق، بنا بر اين مدار باز است. در اين رابطه، خشونت بى معنى مى‏شود. با وجود اين، در قلمرو دين‏ها، خداوند مساوى قدرت )> زور( مطلق گشته و اين رابطه، بسته‏ترين مدارها را بوجود آورده‏است. تا بدانجا كه انسانهائى در گريز از خدا، آزادى را مى‏جويند. با آنكه اسلام سلم جستن به رابطه با خدا و آزادى بمثابه زندگى با خدا و در خدا است، استسلام معنى شده‏است. تسليم شدن به خدا چنانكه موجود ناتوانى به قدرت )> زور( مطلقى تسليم مى‏شود. بدين قرار، از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت، رابطه انسان با خدا را خشونت زدائى مقدر گردانده و تقدير انسان را تسليم ماندن گردانده‏است. بنا بر اين، نخست در سطح هر دين است كه انديشيدن و سخن گفتن از رابطه انسان و خدا، مى‏بايد، از سانسور رها شود و در سطح پيروان آن موضوع بحث آزاد بشود و آنگاه موضوع اول گفتگوهاى آزاد دين‏ها با يكديگر بگردد. و
* ماديت بضرورت مداربسته متعين با متعين است. ماديت جبر و جبر از خشونت جدائى‏ناپذير است. همين واقعيت فيلسوفى چون سارتر را بفكر آن انداخت كه آزادى را بيرون رفتن از تعين بشمارد . بدين قرار، براى آنكه انسان، در انديشيدن و عمل كردن، زندانى مدار بسته نباشد و در مدار باز، در پندار و گفتار و كردار، آزاد باشد، نياز دارد كه خود را متعين در نامتعين بشمارد. بهر رو، محور شدن قدرت، چه باورمند به خدا و خواه بدون باور، انسانها را در زندگى روزانه، زندانى مدار بسته مادى مادى گردانده‏است. اما از آنجا كه بسيارى از فيلسوفان جانبدار مادى گرى، به آزادى انسان، دست كم در "پايان فراگرد تحول تاريخى" مى‏انديشند و روش پيشنهاد مى‏كنند، در سطح همگانى، آزادى مى‏بايد موضوع بحثهاى آزاد دائمى بگردد تا مگر باز كردن و باز نگاه داشتن مدار پندار و گفتار و كردار، روش همگانى بشود و جهان از خشونت بياسايد.
* فرد گرائى و "جمع گرائى" دو مدار بسته را تشكيل مى‏دادند. آقاى فوكوياما باور كرده بود جمع گرائى شكست خورده است و با بعمل درآمدن فردگرائى ليبرال در همه جا، تاريخ پايان پذيرفته است. حال آنكه، فردگرائى مخوف‏ترين زندان نامرئى است كه آدميان خود را در آن زندانى كرده‏اند. در ظاهر، فردها، در حقوق، با يكديگر برابرند. اما اصالت فرد يعنى الف - وجود مرز ميان او و فردهاى ديگر و ب - تقدم فرد بر فردهاى ديگر. و بناگزير، ج - رابطه فرد با فرد رابطه قوا است. و د - عقل كه بر محور اصالت فرد كار مى‏كند، بناچار، قدرت فرد را مدار خويش مى‏سازند: مدار بسته فرد با قدرت و آلت فعل جبر قدرت گشتن او.
آيا رها كردن فردها از خشونتى كه او و محيط زيست او را ويران مى‏كند، مى‏تواند موضوع كار در هر فرهنگ و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها نباشد؟ تبيين منزلت فرد و رابطه آن با جمع و رابطه آزاد جمعه‏ها، با هدف جايگزين كردن مدار بسته با مدار باز و رها كردن انسان و طبيعت از خشونت ويرانگر است.

* علم با علم مدار بسته پيدا نمى‏كند. فرهنگ با فرهنگ مرز پيدا نمى‏كند و مدار بسته بوجود نمى‏آورد. با اين حال، از آنجا كه علم در قدرت كار برد دارد و واسط انسان با علم و فن، قدرت است، هم بدين خاطر كه بانى و عامل رشد علمى و فنى قدرت تصور مى‏شود و هم بلحاظ آنكه علم و فن ابزار دستيابى به قدرت هستند و هم بدين جهت كه علم و فن با استحاله در ابزار قدرت در تركيب آن شركت مى‏كند و هم از اين رو كه علم و فن، پوشش قدرت مى‏شود و خدائى مى‏جويد، "حجاب اكبر" گشته و آدميان را گرفتار خشونتى كرده‏است كه چون آن را تاريخ به خود نديده بود. طرفه اينكه از رهگذر كاربرد علم و فن در قدرت، در رشته‏هائى تجزيه گشته و هر رشته محدود كننده رشته‏هاى ديگر شده است.
فرهنگها نيز، توسط "ضد فرهنگ"ها، با يكديگر مرز پيدا كرده‏اند. در "فرهنگ، هويت و مردم سالارى"، خاطر نشان كرده‏ام كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم، فرآورده‏هاى قدرت از شمول تعريف بيرون مى‏مانند. و با پايان بخشيدن به سلطه ضد فرهنگى بر فرهنگ، فرهنگها بروى يكديگر باز مى‏شوند و فراخناهاى رشد انسانها مى‏شوند.
علم و فن را نيز مى‏بايد از سيطره قدرت رها كرد تا توحيد بجويند و مدار انديشه انديشه و عمل انسانها را بازبگردانند. اين واقعيت كه به جاى "گفتگوى فرهنگها" اينك، جنگى كه مرگ بر مرگ و ويرانى بر ويرانى مى‏افزايد، اين پرسش را پيشاروى عقل پرسشگر قرار مى‏دهد: آيا ممكن است ضد فرهنگها كه فرهنگها را بر روى يكديگر بسته‏اند، شناسائى نكرد و فرهنگها را از سلطه آنها رها نكرد، باز گفتگوى فرهنگها كردنى باشد؟ وجدان جهانى كه اينك از راه جنبشهاى اعتراضى در جهان، مخالفت خويش را با جنگ ابراز مى‏كند، پاسخ بايسته اين پرسش است: بدون مداخله قدرت )> زور( فرهنگها در گفتگوى دائمى هستند و حاصل اين گفتگو وجدان جهانى است كه اينك مى‏خواهد در مقياس جهانى، فرآورده ضد فرهنگ را كه جنگ سلطه جويانه است، ناممكن بگرداند.

* اخلاق و ارزشهاى اخلاقى كه، بنا بر اصل، مى‏بايد بكار بازنگاه داشتن مدار پندار و گفتار و كردار انسان بيايد، در احكامى جزمى از خود بيگانه شده‏است، چنانكه يك رشته احكام بيانگر تسليم انسان به قدرت )> زور( گشته است. رايج‏ترين اين احكام "دفع افسد به فاسد" و "تسليم بد شدن از بيم بدتر" و بنا بر اين، تقدم و حاكميت مصلحت بر حق و حقيقت، هستند.
دين‏ها بطور خاص و فرهنگها بطور عام، مى‏بايد رها كردن انسان از "اخلاق" بيانگر تسليم انسان به قدرت را و پيشنهاد اخلاق بمثابه روش به بيان آزادى را، موضوعى از موضوعهاى اول كار و گفتگو قرار دهند. چرا كه خشونت زدائى مستمر نيازمند اين اخلاق است، بخصوص كه
11 - رايج‏ترين دوگانگيها، دوگانگى "منافع" با حقوق و دو گانگى مصلحت و حقيقت و دو گانگى تكليف و حق هستند. اين دو گانگيها و تقدم و حاكميت "منافع بر حقوق" و مصلحت بر حقيقت" و تكليف بر حق، حتى در دين‏ها، گزارشگر از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است. هر سه تقدم و حاكميت مجوزهاى اعمال زور هستند. بنا بر اين، خشونت زدائى بدون پايان بخشيدن به دو گانگى و تقدم و حاكميت "منافع" بر حقوق و مصلحت بر حقيقت و تكليف بر حق، به سامان نمى‏رسد. در حقيقت، اگر به حق تعريفى ندهيم كه قدرت دارد، حقوق يك فرد با حقوق فرد ديگر تزاحم پيدا نمى‏كند. حقوق يك ملت نيز محدود كننده حقوق ملت ديگرى نمى‏شود. بنا بر اين، هر فرد، هر گروه و هر جامعه، وقتى زندگى خويش را عمل به حقوق مى‏گردانند، محلى براى نزاع ميان آنها پديد نمى‏آيد. اگر منفعت همان حق بود، نيازى نبود بجاى حق، منفعت را بكار برند. بنا بر اين، حتى بنا بر تعريف موجود از حق، در حقوق غرب، منفعت بيرون از حق قرار مى‏گيرد. اگر نه، امريكا چگونه مى‏توانست در كشورهاى خاورميانه منافع داشته باشد و اين كشورها در امريكا نه؟ بديهى است مى‏توان گفت اين كشورها نيز در امريكا منافع دارند. اما همه مى‏دانيم كه اين "منافع" جز سرمايه‏ها و استعدادها نيستند كه در اختيار اقتصاد مسلط هستند.
بدين قرار، تعريف حق را از بند قدرت رها كردن و منفعت بيرون از حق را حكم زور شمردن، كارى اساسى در خشونت زدائى، در مقياس رابطه دو يا چند فرد و در مقياس رابطه دو يا چند ملت است. اين موضوع از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگهاست و مى‏بايد با دو موضوع ديگرى كه رابطه حق و تكليف و رابطه حق و مصلحت همراه شود. بخصوص كه در هر دين و در گفتگوى دين‏ها با يكديگر، مى‏بايد بطور شفاف، حق و تكليف و مصلحت تعريف شوند و معلوم شود آيا دينى مى‏تواند دين حق باشد و آنگاه تكاليفى را مقرر بدارد كه عمل به حقوق نيستند و خارج از حقوق هستند؟ و نيز معلوم شود آيا مصلحت بيرون از حق جز حكم زور مى‏تواند باشد؟ اگر جز حكم زور نمى‏تواند باشد، چگونه ممكن است دين حق حكم زور را مقدم و حاكم بر حق بگرداند؟ در سطح هر دين و هر فرهنگ، اين مسائل مى‏بايد موضوع بحثهاى آزاد قرار گيرند تا مگر در مقياس جهان، خشونت زدائى ميسر و بازگشت به بيان آزادى ميسر شود و پرسش انسان كيست؟ پاسخ روشنى بدست آورد.

12 - انسان كيست؟ پرسشى است كه در دين‏ها و نيز در فرهنگها، پاسخ سرراست و شفافى را پيدا نكرده‏است. بسا در دين‏ها، انسان فاقد قوه رهبرى است و يا در پيروى از فلسفه‏هاى افلاطون و ارسطو، نخبه‏ها را داراى توان رهبرى و "عوام" را ملحق به گوسفندان و قوه رهبرى آنها را فعل‏پذير و "مصلحتشان" را اطاعت از نخبه‏ها مى‏انگارد. انسان موجودى داراى حقوق ذاتى و استعدادهاى رهبرى )انديشه راهنما + سازماندهى نيروهاى محركه در رابطه با اصل راهنما و هدف و روش( و خلق و علم و هنر و انس و اقتصاد، هنوز در هيچ فرهنگى شناخته نشده است. از آنجا كه خشونت بزرگ و همه روز، از راه اسراف و تبذير، در مصرف نيروهاى محركه انجام مى‏گيرد و واقعيت جهان شمول، پيشخور كردن و بنا بر اين، از پيش متعين كردن آينده است و از آنجا كه ماوراء ملى‏ها رهبرى نيروهاى محركه را در اختيار دارند و در جهتى بكار مى‏برند كه قدرت سرمايه معين مى‏كند و از آنجا كه الف - دوگانگى حق و تكليف مانع از آن مى‏شود كه آدميان نسبت به حقوق ديگرى متجاوز و اگر نه لاقيد بمانند، از آنجا كه تعريف‏ها از آزادى و حقوق و اعتياد به قدرت، مانع از آن شده‏اند كه انسان‏ها آزادى و حقوق را ذاتى حيات خويش بدانند، از آنجا كه...، در حوزه هر فرهنگ، براى استقرار مردم سالارى و بحثهاى آزاد پيرامون هويت انسان از لحاظ استعدادها و حقوق و سمت يابى نيروهاى محركه، عاجل‏ترين و مهمترين كار است. همراه با موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگاها، اين موضوع مجموعه‏اى از مسائل را بوجود مى‏آورد كه حل آنها خشونت زدائى در مقياس جهان را ميسر مى‏كند. زيرا،
الف - وجدان جهانى، به يمن خشونت زدائى كه جريان اطلاعات و انديشه را هرچه آزادتر و وسيع‏تر مى‏گرداند، غنى مى‏جويد و
ب - رابط ملتها نه "منافع" كه حقوق مى‏شوند و بر اصل موازنه عدمى سياست جهانى، با شركت مردم سالارانه جهانيان، پديد مى‏آيد و اين سياست اداره نيروهاى محركه را در مقياس جهان و زمان )حال و آينده( برعهده مى‏گيرد. و
ج - رشد از تعريف خود، در بيان قدرت، رها مى‏شود و، در بيان آزادى، تعريف خود را پيدا مى‏كند: به جاى قدرت كه با مرگ آورى و ويرانگرى بزرگ مى‏شود، انسان رشد مى‏كند و محيط زيست سلامت و عمران مى‏جويد.
وقتى سبك بال و با نشاط و شاد نيستيد، از آزادى خويش نيز غافليد. غفلت از شادى و آزادى فطرى، شما را بر آن مى‏دارد نيروهاى محركه خويش را به زور برگردانيد و در ويرانگراى و مرگ آورى بكار بريد. شادى وقتى فطرى است با معرفت بر آزادى همراه‏است. پس همواره شاد و آزاد باشيد و بر قدرت )> زور( و خشونت گرائى پيروز باشيد.

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر