|
سخنرانى در دانشگاه پادوا - 2
خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها - 2
در آغاز قسمت دوم، با توجه به اثر تجاوز امريكا و انگليس به خاك عراق، بر آن كشور و ايران و ديگر كشورهاى منطقه و بلكه دنيا، اين تأكيد را بموقع مىيابم كه خشونت زدائى در قلمرو گفتگو در هر فرهنگ و در قلمرو گفتگوى فرهنگها با يكديگر، بى ترديد موضوع اول گشته است. چرا كه جامعههاى ملى و جامعه جهانى از راه خشونت زدائى است كه مىتوانند فضاى آزاد، اعتماد بنفس و امنيت رشد را بجويند. امروز، در ايران و در بسيارى ديگر از كشورهاى خاور و آسياى ميانه، مردم در برابر حال و آينده نزديك خود علامت سئوال مىيابند. هرچند اين علامت بيانگر غفلت آنها از توانائيهاى خويش است، اما وجود دارد. اين علامت از وجود ديو زنجير گسسته خشونتى است كه به جان مردم ما و مردمان ديگر منطقه و جهان افتادهاست. از اين رو، تأمل بيشتر در پيشنهادهائى را طلب مىكنم كه در قسمت اول و دوم در باره "خشونت زدائى" مىخوانيد:
8 - دينها هنوز موضع شفافى در باب طبيعت انسان ندارند. مىدانيم كه در باره طبيعت انسان، سه نظر عمومى وجود دارند: الف - انسان طبعى شرور و خشونت گرا دارد و ب - انسان بر فطرت خدائى خلق شدهاست و ج - طبيعت انسان آميختهاى از عدم خشونت و خشونت است. اين پرسش كه كداميك از اين سه نظر صحيح هستند، يك پرسش است و اين امر كه طبيعت انسان در سطح نظر نمانده و تنها موضوع فلسفه نيست و در زندگى روزانه، راهنماى عمل انسانها گشته، موضوع پرسش و پاسخ ديگرى است كه جاى پرداختن به آن، اينجا، قلمرو خشونت زدائى است.
در قلمرو هريك از دينها، طبيعت انسان و انسان كيست؟ - كه دورتر به اين پرسش باز مىگردم - مىبايد موضوع اول بحثهاى براستى آزاد بگردد. و آنگاه، ميان دينها موضوع بحث آزاد بگردد. چرا كه از راه دينها است كه اين يا آن نظر در باب طبيعت انسان و خشونت، راهنماى عمل انسانها مىشود.
و از آنجا كه در بيرون از قلمرو دينها، مرجعيت فكرى و نظرى ديگرى وجود دارد، در قلمرو مرامها و نظريهها نيز، طبيعت انسان و خشونت و كار برد آن، مىبايد موضوع اول بحثهاى آزاد بگردد.
بر سازمانهاى مدافع حقوق بشر و مبارزه براى صلح و سلامت محيط زيست و... است كه اين موضوع را در همه جامعهها، به بحثهاى آزاد بگذارند.
در حقيقت، اگر حاصل تحقيقها و بحثها اين شود كه خشونت و شرارت طبيعت انسان را تشكيل مىدهند، نه خشونت زدائى ميسر مىشود و نه حيات انسان و طبيعت را مىتوان نجات داد. چرا كه خشونت ذاتى را نمىتوان از ميان برد. هابس نيز از خود نپرسيد اگر طبيعت انسان بالذات خشن و شرور است، سازماندهى اجتماعى مهار خشونت چگونه به فكر او رسيد؟ بهر رو، هم آنها كه انسان را داراى طبع شرور مىانگارند و هم آنها كه طبيعت انسان را آميختهاى از عدم خشونت و خشونت گمان مىبرند و هم آنها كه به قهر، در تحول تاريخ جامعهها نقش اول را مىدهند، آزادى انسان را از خشونت ممكن مىشمارند و اين و آن روش را براى آزاد شدنش پيشنهاد مىكنند. گرچه جستجوى روشى براى آزاد شدن از خشونت، بنفسه، بر ذاتى نبودن گرايش به خشونت، حجت است، باوجود اين، زيست در "لااكراه"، مىبايد موضوع اول كار در هر حوزه فرهنگى و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها بگردد. مىتوان تصور كرد زندگى انسان و طبيعت را وقتى بعدهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى از فرآوردههاى قدرت )> زور( تهى و فضاى زندگى، فضاى لااكراه بگردد.
9 - در حقيقت، نظريههاى "داروينيسم اجتماعى" كه تمايلهاى افراطى در سر دارند و حل "مشكل جمعيت" را بكار بردن سلاح اتمى مىشناسند و نظريه "جنگ پيشگيرانه" كه حكومت آقاى بوش روش كردهاست و رنگ مذهبى كه به جنگ داده مىشود و كوشش براى كشاندن حوزههاى تمدنى به جنگ - كه موضعگيرى پاپ و روحانيتهاى اديان جهان در جلوگيرى از موفقيت اين تقلا بسى مؤثر شدهاست -، زير عنوان "جنگ تمدنها"، تنها جنگهاى بس ويرانگر نيستند كه دائمى مىكنند بلكه در زندگى روزانه فرد، به خشونت نقش اول را مىبخشند.
بديهى است "جنگ پيشگيرانه" كشف نظريه پردازان جنگ پنتاگون نيست. روش عمومى هر قدرت سلطه گر از روزى بودهاست كه ميان انسانها رابطه قوا بر قرار گشته است. اما به ترتيبى كه توضيح دادم و اينجا و دورتر توضيح مىدهم، بيم آن مىرود كه، بطور روزافزون، رابطههاى فرد با فرد، گروه با گروه، جامعه با جامعه، روابط قوا بگردند و كار برد رو به افزايش خشونت عوامل حيات انسان و طبيعت را از ميان بردارد.
با توجه به اين خطر، خشونت و بكار بردن آن و عدم خشونت مىبايد موضوع بحث در سطح هر فرهنگ قرار گيرند. نه در سطح "نخبه" از سياسى و دينى و هنرى و علمى كه در سطح مردم عادى. قراردادن اين دو موضوع در عداد موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها ضرور است و بدان پرداختن، بدون فوت وقت، نيز، ضرور است. چرا كه تأخير در حل مسئلهاى كه از ديرگاه تاريخ تا امروز، در سطح وجدانهاى ملى و جهانى حل ناشدهاست، مىتواند جبرانناپذير بگردد. مسئلهاى كه راه حل مىطلبد، شامل سه پرسش است كه سه پاسخ شفاف مىطلبند:
1 - آيا خشونت، خواه ذاتى وجود انسان و چه نه، نه تنها اجتنابپذير نيست كه به ضرورت، در زندگى روزانه، بايد بكار برد و بنا بر اين، آموزش و پرورش كودكان، بر وفق "ضرورت" بكار بردن خشونت و جستن روحيه سلطه گرى، مىبايد بعمل آيد؟ به سخن ديگر، آيا خشونت براى پيشگيرى مىبايد روش عمومى بگردد؟
2 - خشونت ذاتى وجود انسان نيست و با توجه به فراگير شدن كار برد خشونت، بنا را بايد بر عدم خشونت مطلق گذاشت. توضيح اينكه، با توسل به خشونت، با خشونت گرايان همكارى نكرد. به سخن ديگر، عدم خشونت روش عمومى است.
3 - خشونت ذاتى وجود انسان نيست و با توجه به فراگير شدن خشونت، روش خشونت زدائى را بايد آموخت و آموزاند و بكار برد و ديگران را نيز بر انگيخت كه بكار برند. به سخن ديگر خشونت زدائى روش عمومى است.
فرق روش پيشنهادى سوم با روش دوم در اينست كه الف - پيشنهاد سوم بر اين تجربه تكيه مىكند كه استقامت نكردن در برابر خشونت، نه همكارى نكردن كه همكارى كردن با خشونت گرايان است. چرا كه كه قدرت )> زور( وقتى با مقاومت روبرو نمىشود، منحل نمىشود بلكه خشونتپذير را ويران و يا ناگزير مىكند كه نيروى خود را در جهت ويرانگرى بكار اندازد. به سخن ديگر، عدم خشونت مطلق مىتواند از عوامل خشونت مطلق بگردد. ب - بنا بر اين، چاره كار خشونت زدائى است:
روش عمومى آزاد كردن زورگو و زور شنو از زورگفتن و زور شنيدن است.
بديهى است كه اين پرسش اساسى محل پيدا مىكند: بسا مىشود كه زورگو، در مدار بستهاى كه خود و زور شنو را زندانى مىكند، روشهاى ديگر را در آزاد كردن خود و قربانى خويش، بى كاربرد مىگرداند. در اين حال، آيا بكار بردن خشونت اجتنابناپذير نمىشود؟ اگر پاسخ آرى است، اين خشونت را چگونه مىتوان بكار برد كه قدرت )> زور( را بزرگ نكند و ويرانى بر ويرانى نيفزايد؟ مىدانيم كه هدف در روش بيان مىشود. هدف سازگار با خشونت، قدرت است. پس بكار بردن خشونت مىتواند بجاى خشونت زدائى، خشونت افزائى ببار آورد. لذا، خشونت بر اصلى و با هدفى و به روشى مىبايد بكار رود كه خشونت متجاوز را خنثى كند و بر خشونت زدائى كننده نيز اثرى بر جا نگذارد.
جهان ما نيازمند جهانى كردن ديگرى است. اين جهانى كردن نيازمند مباحثات آزاد در سطح فرهنگ و ميان فرهنگها به ترتيبى است كه روشهاى خشونت زدائى همگانى و در همه جاى جهان تجربه شوند. در عقل آزاد و كارهاى ديگر، روشهاى خشونت زدائى را پيشنهاد كردهام.
10 - از مسائل رديف اول كه در سطح هر فرهنگ و در گفتگوى فرهنگها مىبايد موضوع بگردد، مدارهاى بسته ايست كه انسان امروز در آن زندانى است. از نو، خاطر نشان مىكنيم كه مدار بسته همان رابطه سلطه گر - زير سلطه است. در اين مدار است كه نيرو، با تغيير جهت، زور مىشود و در ويرانى بكار مىرود. بدين قرار، باز كردن مدارها، خشونت زدائى همگانى است. تشخيص اين مدارها و پيشنهاد روشهاى درخور براى گشودن آنها، بسا از مهمترين و فورىترين كارها در هر حوزه فرهنگى و در فراخناى فرهنگ جهانى است. براى آنكه به اهميت مدارهاى بسته وجدان يابيم، بجاست همگانىترين مدارها را ياد آور شوم:
* مدار بسته انسان و خدا: رابطه انسان با خدا، رابطه نسبى با مطلق، بنا بر اين مدار باز است. در اين رابطه، خشونت بى معنى مىشود. با وجود اين، در قلمرو دينها، خداوند مساوى قدرت )> زور( مطلق گشته و اين رابطه، بستهترين مدارها را بوجود آوردهاست. تا بدانجا كه انسانهائى در گريز از خدا، آزادى را مىجويند. با آنكه اسلام سلم جستن به رابطه با خدا و آزادى بمثابه زندگى با خدا و در خدا است، استسلام معنى شدهاست. تسليم شدن به خدا چنانكه موجود ناتوانى به قدرت )> زور( مطلقى تسليم مىشود. بدين قرار، از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت، رابطه انسان با خدا را خشونت زدائى مقدر گردانده و تقدير انسان را تسليم ماندن گرداندهاست. بنا بر اين، نخست در سطح هر دين است كه انديشيدن و سخن گفتن از رابطه انسان و خدا، مىبايد، از سانسور رها شود و در سطح پيروان آن موضوع بحث آزاد بشود و آنگاه موضوع اول گفتگوهاى آزاد دينها با يكديگر بگردد. و
* ماديت بضرورت مداربسته متعين با متعين است. ماديت جبر و جبر از خشونت جدائىناپذير است. همين واقعيت فيلسوفى چون سارتر را بفكر آن انداخت كه آزادى را بيرون رفتن از تعين بشمارد . بدين قرار، براى آنكه انسان، در انديشيدن و عمل كردن، زندانى مدار بسته نباشد و در مدار باز، در پندار و گفتار و كردار، آزاد باشد، نياز دارد كه خود را متعين در نامتعين بشمارد.
بهر رو، محور شدن قدرت، چه باورمند به خدا و خواه بدون باور، انسانها را در زندگى روزانه، زندانى مدار بسته مادى مادى گرداندهاست. اما از آنجا كه بسيارى از فيلسوفان جانبدار مادى گرى، به آزادى انسان، دست كم در "پايان فراگرد تحول تاريخى" مىانديشند و روش پيشنهاد مىكنند، در سطح همگانى، آزادى مىبايد موضوع بحثهاى آزاد دائمى بگردد تا مگر باز كردن و باز نگاه داشتن مدار پندار و گفتار و كردار، روش همگانى بشود و جهان از خشونت بياسايد.
* فرد گرائى و "جمع گرائى" دو مدار بسته را تشكيل مىدادند. آقاى فوكوياما باور كرده بود جمع گرائى شكست خورده است و با بعمل درآمدن فردگرائى ليبرال در همه جا، تاريخ پايان پذيرفته است. حال آنكه، فردگرائى مخوفترين زندان نامرئى است كه آدميان خود را در آن زندانى كردهاند. در ظاهر، فردها، در حقوق، با يكديگر برابرند. اما اصالت فرد يعنى الف - وجود مرز ميان او و فردهاى ديگر و ب - تقدم فرد بر فردهاى ديگر. و بناگزير، ج - رابطه فرد با فرد رابطه قوا است. و د - عقل كه بر محور اصالت فرد كار مىكند، بناچار، قدرت فرد را مدار خويش مىسازند: مدار بسته فرد با قدرت و آلت فعل جبر قدرت گشتن او.
آيا رها كردن فردها از خشونتى كه او و محيط زيست او را ويران مىكند، مىتواند موضوع كار در هر فرهنگ و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها نباشد؟ تبيين منزلت فرد و رابطه آن با جمع و رابطه آزاد جمعهها، با هدف جايگزين كردن مدار بسته با مدار باز و رها كردن انسان و طبيعت از خشونت ويرانگر است.
* علم با علم مدار بسته پيدا نمىكند. فرهنگ با فرهنگ مرز پيدا نمىكند و مدار بسته بوجود نمىآورد. با اين حال، از آنجا كه علم در قدرت كار برد دارد و واسط انسان با علم و فن، قدرت است، هم بدين خاطر كه بانى و عامل رشد علمى و فنى قدرت تصور مىشود و هم بلحاظ آنكه علم و فن ابزار دستيابى به قدرت هستند و هم بدين جهت كه علم و فن با استحاله در ابزار قدرت در تركيب آن شركت مىكند و هم از اين رو كه علم و فن، پوشش قدرت مىشود و خدائى مىجويد، "حجاب اكبر" گشته و آدميان را گرفتار خشونتى كردهاست كه چون آن را تاريخ به خود نديده بود. طرفه اينكه از رهگذر كاربرد علم و فن در قدرت، در رشتههائى تجزيه گشته و هر رشته محدود كننده رشتههاى ديگر شده است.
فرهنگها نيز، توسط "ضد فرهنگ"ها، با يكديگر مرز پيدا كردهاند. در "فرهنگ، هويت و مردم سالارى"، خاطر نشان كردهام كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم، فرآوردههاى قدرت از شمول تعريف بيرون مىمانند. و با پايان بخشيدن به سلطه ضد فرهنگى بر فرهنگ، فرهنگها بروى يكديگر باز مىشوند و فراخناهاى رشد انسانها مىشوند.
علم و فن را نيز مىبايد از سيطره قدرت رها كرد تا توحيد بجويند و مدار انديشه انديشه و عمل انسانها را بازبگردانند. اين واقعيت كه به جاى "گفتگوى فرهنگها" اينك، جنگى كه مرگ بر مرگ و ويرانى بر ويرانى مىافزايد، اين پرسش را پيشاروى عقل پرسشگر قرار مىدهد: آيا ممكن است ضد فرهنگها كه فرهنگها را بر روى يكديگر بستهاند، شناسائى نكرد و فرهنگها را از سلطه آنها رها نكرد، باز گفتگوى فرهنگها كردنى باشد؟ وجدان جهانى كه اينك از راه جنبشهاى اعتراضى در جهان، مخالفت خويش را با جنگ ابراز مىكند، پاسخ بايسته اين پرسش است: بدون مداخله قدرت )> زور( فرهنگها در گفتگوى دائمى هستند و حاصل اين گفتگو وجدان جهانى است كه اينك مىخواهد در مقياس جهانى، فرآورده ضد فرهنگ را كه جنگ سلطه جويانه است، ناممكن بگرداند.
* اخلاق و ارزشهاى اخلاقى كه، بنا بر اصل، مىبايد بكار بازنگاه داشتن مدار پندار و گفتار و كردار انسان بيايد، در احكامى جزمى از خود بيگانه شدهاست، چنانكه يك رشته احكام بيانگر تسليم انسان به قدرت )> زور( گشته است. رايجترين اين احكام "دفع افسد به فاسد" و "تسليم بد شدن از بيم بدتر" و بنا بر اين، تقدم و حاكميت مصلحت بر حق و حقيقت، هستند.
دينها بطور خاص و فرهنگها بطور عام، مىبايد رها كردن انسان از "اخلاق" بيانگر تسليم انسان به قدرت را و پيشنهاد اخلاق بمثابه روش به بيان آزادى را، موضوعى از موضوعهاى اول كار و گفتگو قرار دهند. چرا كه خشونت زدائى مستمر نيازمند اين اخلاق است، بخصوص كه
11 - رايجترين دوگانگيها، دوگانگى "منافع" با حقوق و دو گانگى مصلحت و حقيقت و دو گانگى تكليف و حق هستند. اين دو گانگيها و تقدم و حاكميت "منافع بر حقوق" و مصلحت بر حقيقت" و تكليف بر حق، حتى در دينها، گزارشگر از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است.
هر سه تقدم و حاكميت مجوزهاى اعمال زور هستند. بنا بر اين، خشونت زدائى بدون پايان بخشيدن به دو گانگى و تقدم و حاكميت "منافع" بر حقوق و مصلحت بر حقيقت و تكليف بر حق، به سامان نمىرسد. در حقيقت، اگر به حق تعريفى ندهيم كه قدرت دارد، حقوق يك فرد با حقوق فرد ديگر تزاحم پيدا نمىكند. حقوق يك ملت نيز محدود كننده حقوق ملت ديگرى نمىشود. بنا بر اين، هر فرد، هر گروه و هر جامعه، وقتى زندگى خويش را عمل به حقوق مىگردانند، محلى براى نزاع ميان آنها پديد نمىآيد. اگر منفعت همان حق بود، نيازى نبود بجاى حق، منفعت را بكار برند. بنا بر اين، حتى بنا بر تعريف موجود از حق، در حقوق غرب، منفعت بيرون از حق قرار مىگيرد. اگر نه، امريكا چگونه مىتوانست در كشورهاى خاورميانه منافع داشته باشد و اين كشورها در امريكا نه؟ بديهى است مىتوان گفت اين كشورها نيز در امريكا منافع دارند. اما همه مىدانيم كه اين "منافع" جز سرمايهها و استعدادها نيستند كه در اختيار اقتصاد مسلط هستند.
بدين قرار، تعريف حق را از بند قدرت رها كردن و منفعت بيرون از حق را حكم زور شمردن، كارى اساسى در خشونت زدائى، در مقياس رابطه دو يا چند فرد و در مقياس رابطه دو يا چند ملت است. اين موضوع از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگهاست و مىبايد با دو موضوع ديگرى كه رابطه حق و تكليف و رابطه حق و مصلحت همراه شود. بخصوص كه در هر دين و در گفتگوى دينها با يكديگر، مىبايد بطور شفاف، حق و تكليف و مصلحت تعريف شوند و معلوم شود آيا دينى مىتواند دين حق باشد و آنگاه تكاليفى را مقرر بدارد كه عمل به حقوق نيستند و خارج از حقوق هستند؟ و نيز معلوم شود آيا مصلحت بيرون از حق جز حكم زور مىتواند باشد؟ اگر جز حكم زور نمىتواند باشد، چگونه ممكن است دين حق حكم زور را مقدم و حاكم بر حق بگرداند؟ در سطح هر دين و هر فرهنگ، اين مسائل مىبايد موضوع بحثهاى آزاد قرار گيرند تا مگر در مقياس جهان، خشونت زدائى ميسر و بازگشت به بيان آزادى ميسر شود و پرسش انسان كيست؟ پاسخ روشنى بدست آورد.
12 - انسان كيست؟ پرسشى است كه در دينها و نيز در فرهنگها، پاسخ سرراست و شفافى را پيدا نكردهاست. بسا در دينها، انسان فاقد قوه رهبرى است و يا در پيروى از فلسفههاى افلاطون و ارسطو، نخبهها را داراى توان رهبرى و "عوام" را ملحق به گوسفندان و قوه رهبرى آنها را فعلپذير و "مصلحتشان" را اطاعت از نخبهها مىانگارد. انسان موجودى داراى حقوق ذاتى و استعدادهاى رهبرى )انديشه راهنما + سازماندهى نيروهاى محركه در رابطه با اصل راهنما و هدف و روش( و خلق و علم و هنر و انس و اقتصاد، هنوز در هيچ فرهنگى شناخته نشده است.
از آنجا كه خشونت بزرگ و همه روز، از راه اسراف و تبذير، در مصرف نيروهاى محركه انجام مىگيرد و واقعيت جهان شمول، پيشخور كردن و بنا بر اين، از پيش متعين كردن آينده است و از آنجا كه ماوراء ملىها رهبرى نيروهاى محركه را در اختيار دارند و در جهتى بكار مىبرند كه قدرت سرمايه معين مىكند و از آنجا كه الف - دوگانگى حق و تكليف مانع از آن مىشود كه آدميان نسبت به حقوق ديگرى متجاوز و اگر نه لاقيد بمانند، از آنجا كه تعريفها از آزادى و حقوق و اعتياد به قدرت، مانع از آن شدهاند كه انسانها آزادى و حقوق را ذاتى حيات خويش بدانند، از آنجا كه...، در حوزه هر فرهنگ، براى استقرار مردم سالارى و بحثهاى آزاد پيرامون هويت انسان از لحاظ استعدادها و حقوق و سمت يابى نيروهاى محركه، عاجلترين و مهمترين كار است. همراه با موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگاها، اين موضوع مجموعهاى از مسائل را بوجود مىآورد كه حل آنها خشونت زدائى در مقياس جهان را ميسر مىكند. زيرا،
الف - وجدان جهانى، به يمن خشونت زدائى كه جريان اطلاعات و انديشه را هرچه آزادتر و وسيعتر مىگرداند، غنى مىجويد و
ب - رابط ملتها نه "منافع" كه حقوق مىشوند و بر اصل موازنه عدمى سياست جهانى، با شركت مردم سالارانه جهانيان، پديد مىآيد و اين سياست اداره نيروهاى محركه را در مقياس جهان و زمان )حال و آينده( برعهده مىگيرد. و
ج - رشد از تعريف خود، در بيان قدرت، رها مىشود و، در بيان آزادى، تعريف خود را پيدا مىكند: به جاى قدرت كه با مرگ آورى و ويرانگرى بزرگ مىشود، انسان رشد مىكند و محيط زيست سلامت و عمران مىجويد.
وقتى سبك بال و با نشاط و شاد نيستيد، از آزادى خويش نيز غافليد. غفلت از شادى و آزادى فطرى، شما را بر آن مىدارد نيروهاى محركه خويش را به زور برگردانيد و در ويرانگراى و مرگ آورى بكار بريد. شادى وقتى فطرى است با معرفت بر آزادى همراهاست. پس همواره شاد و آزاد باشيد و بر قدرت )> زور( و خشونت گرائى پيروز باشيد.
|
|