|
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر
|
|
خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها:
در بحبوبحه جنگى كه بيانگر "نظريه جنگ تمدنها" است، اين پنجمين يا ششمين بار است كه در باره حقوق انسان، گفتگوى فرهنگها، "حقوق و فرهنگ و مردم سالارى و هويت"، بنا بر دعوتهاى مؤسسههاى دانشگاهى و فرهنگى سخن مىگويم. نخستين بار كه كه در باره گفتگوى فرهنگها سخن گفتم، در كنگرهاى بود كه به ابتكار شهردار محترم موليانو ونتو، آقاى ديگو بوتاچين و پدر روحانى، جيورجيو مورلين و آقاى مسعود اسماعيلو، برپا شده بود. اين كنگره، در سطح جامعه مدنى، در سطحى كه مىبايد تشكيل شده بود و سه سال پياپى گفتگوى فرهنگها، يا دقيق بخواهى، برداشتن موانع ارتباط فرهنگها، به قصد ممكن كردن رشد همآهنگ جامعهها و قوت گرفتن فرهنگ و وجدان جهانى، موضوع كار آن بود.
قصد از پيشنهاد گفتگوى فرهنگها به مجمع عمومى سازمان ملل هرچه بود، از آنجا كه دولتها سازماندهى قدرت و اعمال آن هستند، سطح دولتها، سطح گفتگوى فرهنگها نبود. همانطور كه ديديم، سال 2001، سال گفتگوى فرهنگها معين شد اما در عمل، از آن سال بدين سو، بجاى "گفتگوى فرهنگها"، بنام دين، بنام تمدن و بنام "مأموريت الهى"، جنگ از پى جنگ، روى مىدهد. و اگر ابتكار شهر موليانو را شهرهاى ديگر جهان پى مىگرفتند، بسا وجدان جهان قوت لازم را براى پيشگيرى از ترورها و جنگها را پيدا مىكرد.
در كنگره 1998 موليانو، خاطر نشان كردم كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم و دقيق كردن را از جمله عبارت بدانيم از خارج كردن فرآوردههاى زور از تعريف فرهنگ، فرهنگها بطور خودجوش با يكديگر رابطه پيدا مىكنند و به بحثهاى آزاد، رشد همآهنگ جامعه را ميسر مىكنند. فرهنگ جهانى فراخناى رشد فرهنگها مىشود و وجدان جهانى توانائى را ببار مىآورد كه بنوبه خود، سياستى جهانى توانا به اداره جهان را در صلح و آزادى و رشد ممكن مىكند. در اين فرصت، اين پرسش را پيش مىكشم و مىكوشم براى آن پاسخ بجويم:
آيا جنگ بنام اين و آن ارزش قابل توجيه است؟:
آيا مقولههاى حق، عدالت، علم، هنر، استقلال، آزادى، صلح و... در فرهنگهائى وجود دارند و در فرهنگهائى وجود ندارند و مىبايد موضوع گفتگو شوند تا كه انسانها، در همه جا، حقوقمند بگردند و در آزادى و استقلال، به علم و فن، رشد كنند؟ مىدانيم كه بخشى از جنگها كه جامعه جهانى از دير باز به خود ديده است، با پاسخ آرى به اين پرسش توجيه شدهاند. جنگى كه به مردم عراق تحميل شدهاست، تازهترين نمونه جنگ بخاطر برخوردار كردن جامعه عراقى از مردم سالارى است.
پرسيدنى است كه چرا با وجود شكست تجربه هائى كه از مذهب مشروعيت مىستاندند و برغم شكست تجربه جنگ ميان دينها كه جنگهاى صليبى طولانىترين، ويرانگرترين آنها بود و شكست تجربه جنگ بنام "فرهنگ برتر و جهان شمول غرب" كه دوران استعمار را ببار آورد و شكست تجربه جنگ بنام ايدئولوژى كه جنگ جهانى دوم و جنگهاى پس از آن بودند، همچنان، بنام دين، به نام "مأموريت الهى" و بنام "مردم سالارى"، جنگها توجيه مىشوند و ادامه مىيابند؟
با آنكه تجربه اين قاعده گرانقدر را به انسان آموخته است كه
"هر بار قدرتى زور را روش دفاع از دين يا مرامى يا استقرار نظامى يا "رشد دادن" جامعه مىكند، قربانى نخست، آن دين، آن مردم، آن نظام و آن رشد است"
چرا همچنان برخوردار كردن انسانها از آنچه ندارند، در سطح هر جامعه (ديكتاتوريهاى رشد و رژيمهاى ايران و عراق) و در سطح جهان (استراتژى آقاى بوش)، توجيه گر بكار بردن زور است؟ از اين پرسش اساسى همواره غفلت مىشود. لذا، پاسخى نيز براى آن يافت نمىشود. حال آنكه با رهاشدن از غفلت، انسان متوجه اين واقعيت مىشود كه زور و فرآورده هايش وجدان جمعى پديد نمىآورد. مانع رشد و شفاف شدن وجدان جمعى نيز مىشود.
حتى وجدان جمعى هرگز ابتدا به ساكن، حكم بر بكار بردن زور نمىدهد. حال آنكه آزادى، حقوق،...
صلح، رشد، علم و... وجدان جمعى بوجود مىآورند. بطور خودجوش نيز بوجود مىآورند. در حقيقت، بنا بر تعريف، زور يكى در برابر همه است. بنا بر اين، همانسان كه مشاهده مىكنيم، وجدان جهانى زورگوئى امريكا را بر نمىتابد، در عوض، رأى به استقامت در برابر آن مىدهد و ميليونها انسان در سرتاسر جهان، اين رأى را به اجرا مىگذارند.
چرا زور و فرآورده هايش وجدان جمعى نمىشود و ضد آن مىشود؟ زيرا آزادى و حقوق انسان وقتى تحقق كامل پيدا مىكنند كه همگان از آنها برخوردار شوند. حال آنكه زور واقعيت پيدا نمىكند مگر وقتى يكى بر آن شود با ديگرى يا ديگران رابطه مسلط - زير سلطه برقرار كند.
اما بر قرار كردن رابطه سلطه، سلطه گر را ناگزير مىكند نخست از آزادى و حقوق خويش غافل شود، آلت قدرت (= زور) بگردد تا بتواند آن را بر ضد ديگرى يا ديگران بكار اندازد. به سخن ديگر، قدرت (= زور) يكى در برابر همه نيست، زور بر ضد همه، در حيات و حقوق و آزادى و همه ارزشها است. بدين خاطر است كه بكار برنده نيز نياز دارد به آن مشروعيت ببخشد. همگان را نيز بايد قانع كند كه بكار رفتنش ضرور و مشروع است. بدين قرار،
هيچ زورى بكار نمىرود مگر آنكه ضرورت و مشروعيت پيدا كند.
در صفحه 2
ابوالحسن بنىصدر
سخنرانى در دانشگاه پادوا - 1
خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها:
در بحبوبحه جنگى كه بيانگر "نظريه جنگ تمدنها" است، اين پنجمين يا ششمين بار است كه در باره حقوق انسان، گفتگوى فرهنگها، "حقوق و فرهنگ و مردم سالارى و هويت"، بنا بر دعوتهاى مؤسسههاى دانشگاهى و فرهنگى سخن مىگويم. نخستين بار كه كه در باره گفتگوى فرهنگها سخن گفتم، در كنگرهاى بود كه به ابتكار شهردار محترم موليانو ونتو، آقاى ديگو بوتاچين و پدر روحانى، جيورجيو مورلين و آقاى مسعود اسماعيلو، برپا شده بود. اين كنگره، در سطح جامعه مدنى، در سطحى كه مىبايد تشكيل شده بود و سه سال پياپى گفتگوى فرهنگها، يا دقيق بخواهى، برداشتن موانع ارتباط فرهنگها، به قصد ممكن كردن رشد همآهنگ جامعهها و قوت گرفتن فرهنگ و وجدان جهانى، موضوع كار آن بود.
قصد از پيشنهاد گفتگوى فرهنگها به مجمع عمومى سازمان ملل هرچه بود، از آنجا كه دولتها سازماندهى قدرت و اعمال آن هستند، سطح دولتها، سطح گفتگوى فرهنگها نبود. همانطور كه ديديم، سال 2001، سال گفتگوى فرهنگها معين شد اما در عمل، از آن سال بدين سو، بجاى "گفتگوى فرهنگها"، بنام دين، بنام تمدن و بنام "مأموريت الهى"، جنگ از پى جنگ، روى مىدهد. و اگر ابتكار شهر موليانو را شهرهاى ديگر جهان پى مىگرفتند، بسا وجدان جهان قوت لازم را براى پيشگيرى از ترورها و جنگها را پيدا مىكرد.
در كنگره 1998 موليانو، خاطر نشان كردم كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم و دقيق كردن را از جمله عبارت بدانيم از خارج كردن فرآوردههاى زور از تعريف فرهنگ، فرهنگها بطور خودجوش با يكديگر رابطه پيدا مىكنند و به بحثهاى آزاد، رشد همآهنگ جامعه را ميسر مىكنند. فرهنگ جهانى فراخناى رشد فرهنگها مىشود و وجدان جهانى توانائى را ببار مىآورد كه بنوبه خود، سياستى جهانى توانا به اداره جهان را در صلح و آزادى و رشد ممكن مىكند. در اين فرصت، اين پرسش را پيش مىكشم و مىكوشم براى آن پاسخ بجويم:
آيا جنگ بنام اين و آن ارزش قابل توجيه است؟:
آيا مقولههاى حق، عدالت، علم، هنر، استقلال، آزادى، صلح و... در فرهنگهائى وجود دارند و در فرهنگهائى وجود ندارند و مىبايد موضوع گفتگو شوند تا كه انسانها، در همه جا، حقوقمند بگردند و در آزادى و استقلال، به علم و فن، رشد كنند؟ مىدانيم كه بخشى از جنگها كه جامعه جهانى از دير باز به خود ديده است، با پاسخ آرى به اين پرسش توجيه شدهاند. جنگى كه به مردم عراق تحميل شدهاست، تازهترين نمونه جنگ بخاطر برخوردار كردن جامعه عراقى از مردم سالارى است.
پرسيدنى است كه چرا با وجود شكست تجربه هائى كه از مذهب مشروعيت مىستاندند و برغم شكست تجربه جنگ ميان دينها كه جنگهاى صليبى طولانىترين، ويرانگرترين آنها بود و شكست تجربه جنگ بنام "فرهنگ برتر و جهان شمول غرب" كه دوران استعمار را ببار آورد و شكست تجربه جنگ بنام ايدئولوژى كه جنگ جهانى دوم و جنگهاى پس از آن بودند، همچنان، بنام دين، به نام "مأموريت الهى" و بنام "مردم سالارى"، جنگها توجيه مىشوند و ادامه مىيابند؟
با آنكه تجربه اين قاعده گرانقدر را به انسان آموخته است كه
"هر بار قدرتى زور را روش دفاع از دين يا مرامى يا استقرار نظامى يا "رشد دادن" جامعه مىكند، قربانى نخست، آن دين، آن مردم، آن نظام و آن رشد است"
چرا همچنان برخوردار كردن انسانها از آنچه ندارند، در سطح هر جامعه (ديكتاتوريهاى رشد و رژيمهاى ايران و عراق) و در سطح جهان (استراتژى آقاى بوش)، توجيه گر بكار بردن زور است؟ از اين پرسش اساسى همواره غفلت مىشود. لذا، پاسخى نيز براى آن يافت نمىشود. حال آنكه با رهاشدن از غفلت، انسان متوجه اين واقعيت مىشود كه زور و فرآورده هايش وجدان جمعى پديد نمىآورد. مانع رشد و شفاف شدن وجدان جمعى نيز مىشود.
حتى وجدان جمعى هرگز ابتدا به ساكن، حكم بر بكار بردن زور نمىدهد. حال آنكه آزادى، حقوق،...
صلح، رشد، علم و... وجدان جمعى بوجود مىآورند. بطور خودجوش نيز بوجود مىآورند. در حقيقت، بنا بر تعريف، زور يكى در برابر همه است. بنا بر اين، همانسان كه مشاهده مىكنيم، وجدان جهانى زورگوئى امريكا را بر نمىتابد، در عوض، رأى به استقامت در برابر آن مىدهد و ميليونها انسان در سرتاسر جهان، اين رأى را به اجرا مىگذارند.
چرا زور و فرآورده هايش وجدان جمعى نمىشود و ضد آن مىشود؟ زيرا آزادى و حقوق انسان وقتى تحقق كامل پيدا مىكنند كه همگان از آنها برخوردار شوند. حال آنكه زور واقعيت پيدا نمىكند مگر وقتى يكى بر آن شود با ديگرى يا ديگران رابطه مسلط - زير سلطه برقرار كند.
اما بر قرار كردن رابطه سلطه، سلطه گر را ناگزير مىكند نخست از آزادى و حقوق خويش غافل شود، آلت قدرت (= زور) بگردد تا بتواند آن را بر ضد ديگرى يا ديگران بكار اندازد. به سخن ديگر، قدرت (= زور) يكى در برابر همه نيست، زور بر ضد همه، در حيات و حقوق و آزادى و همه ارزشها است. بدين خاطر است كه بكار برنده نيز نياز دارد به آن مشروعيت ببخشد. همگان را نيز بايد قانع كند كه بكار رفتنش ضرور و مشروع است. بدين قرار،
هيچ زورى بكار نمىرود مگر آنكه ضرورت و مشروعيت پيدا كند.
بدينسان، بكار بردن زور كه جنگ يكى از اشكال آنست، ناگزير از توجيه ضرورت و مشروعيت خويش است. ضرورت قابل توجيه نمىشود مگر در مدار بسته و مشروعيت بدست نمىآيد مگر از حقى و ارزشى كه در "خطر است". در مدار باز، قدرت پديد نمىآيد. زيرا بنا بر تعريف، مدار باز رابطه ايست كه رابطه قوا نيست. نيك كه بنگرى، در جهان ما، تنها يك رابطه، رابطهاى كه از راه زور برقرار مىشود، مدار بسته بوجود مىآورد. در اين مدار بسته، مسلط محور فعال و زير سلطه محور فعلپذير را تشكيل مىدهند. بدين خاطر است كه تا وقتى نتوان دشمن تراشيد، مدار بسته بوجود نمىآيد و بكار بردن زور توجيه پيدا نمىكند. و مىدانيم كه در هيچ جامعهاى و در هيچ تاريخى، كسى دشمن خود را حق دار و حق مدار نشناخته است. از ديد هركس، دشمن همواره ضد حق و ضد ارزشى است كه قدرت مىبايد مشروعيت خود را از آن بستاند. از اين روست كه هر قدرتى نياز به دشمن دارد تا مدار بسته پديد آيد و قدرت وجود و ميدان عمل پيدا كند.
در مدار بسته، رشد، آزادى، حقوق و... و علم و... جاى به اسطوره رشد، اسطوره آزادى، اسطوره علم و... مىسپارد. در نتيجه، با آنكه روش آزادى، آزادى است و روش حق، حق است و روش رشد، رشد است و روش علم، علم است، قدرت (= زور) روش عمومى مىشود. از اين روست كه بشر، "ديكتاتورى دين"، "ديكتاتورى آزادى" و "ديكتاتورى رشد" و "ديكتاتوورى علم" و... را به خود ديدهاست. عقل قدرتمدار در مقام توجيه روش عمومى گرداندن قدرت، مىگويد: بديهى است كه زور روش علم جستن نيست اما با بكار بردن زور مىتوان دانشآموز را بدان مجبور كرد. چنانكه ديكتاتوريهاى رشد و علم و فن كه در كشورهاى مختلف برقرار شدند، كارشان برداشتن مانعهامىبود. با وجود دروغ آشكار بودن اين ادعا، با وجود قرنى تجربه - اگر تنها قرن بيستم را در نظر بگيريم - مرگبار و ويرانى آور و با وجود بداهت نادرستى اين ادعا، همچنان، شاهد "جنگ آزادى" و بنام مردم سالارى هستيم.
عقل قدرتمدار از اين واقعيت غافل مىشود كه "موانع آزادى"، "موانع علم و ترقى" و... را اشكال گوناگون يا مانع، مانع قدرت (= زور) هستند. بنا بر اين رفع اين "موانع" با خشونت زدائى ميسر مىشود و نه با تعميم خشونت. بدين قرار، موضوع اول گفتگوى فرهنگ، خشونت زدائى است:
خشونت زدائى بمثابه موضعى از موضعهاى اصلى گفتگوى فرهنگها:
در حال حاضر، در تمامى ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و در محيط زيست، بخش بزرگى از فعاليتهاى آدميان ويرانگر هستند. با توجه به ابعادى كه ويرانگريها به خود گرفتهاند، هر روز تأخير در خشونت زدائى مىتواند آخرين فرصتى باشد كه از دست مىرود.
خشونت زدائى بمثابه روش را در جاى ديگر مطالعه كردهام. در اينجا، از زاويه ديگرى، خشونت زدائى را مطالعه و پيشنهاد مىكنم:
با توضيحى كه در باره جنگ براى برخوردار كردن جامعهاى از آنچه جنگ آور خوب مىانگارد، از امورى رديف اولى است كه مىبايد موضوع گفتگوى فرهنگها بگردد. دورتر، به اين نوع جنگ كه امروز شكل "حق مداخله بنام حقوق بشر" را به خود گرفتهاست، باز مىگردم. زيرا چرائى درستى يا نادرستى "جنگ بنام حقوق بشر" و يا مردم سالارى، بهتر درك مىشود اگر، پيش از آن، موضوعهاى رديف اول ديگر را بشناسيم.
در حقيقت، همانطور كه خاطر نشان كردم حقوق، آزادى، عدالت، علم و... در همه فرهنگها هست. با وجود اين، در همه جا، اصل بر تقدم قدرت (= زور) بر حقوق و آزادى و... است. از آنجا كه روش آزادى، آزادى است، پس هر جنگى بنام آزادى و بنام حقوق، الف - تصديق تقدم قدرت بر آزادى و حقوق انسان است و ب - چون وسيله هدف را توجيه نمىكند بلكه هدف را در خود بيان مىكند، "جنگ پيشگيرانه" بنام آزادى و مردم سالارى، دروغ بزرگ است. چرا كه هدف سازگار با زور، سلطه گرى است. بنا بر اين، تنها وقتى هدف قدرت مىشود، تقدم بخشيدن به جنگ، معنى پيدا مىكند. لذا، وقت آنست كه از خود بپرسيم چرا از سطح فرد تا سطح دولت و از سطح دولت - ملت تا سطح روابط دولتها با يكديگر، قدرت (= زور) نقش اول را دارد؟ آيا بدين خاطر نيست كه آزادى و حق و توانائى همان معنائى را يافتهاند كه قدرت دارد؟ يادآور مىشوم كه ميشل فوكو بر اين نظر بود كه تمامى بيانها، بيان قدرت هستند. در اين صورت، آزادى، حق، توانائى، ناگزير تعريف قدرت را مىيابند و علم و فن، در قدرت، كاربرد پيدا مىكنند و فعاليتها اغلب ويرانگر مىشوند.
آيا تقدم قدرت بر آزادى و حقوق و... بخاطر آنست كه بيان آزادى وجود ندارد؟ اگر آزادى و حقوق معنائى جز قدرت ندارند، چرا در زبانها هستند و بكار مىروند؟ اگر آزادى و حقوق معانى جز قدرت دارند و بنا بر اين، بيان آزادى وجود دارد، كدام است و مشخصههاى آن چيستند؟ اين پرسش چشم عقل آزاد را بر امورى مىگشايد كه موضوعهاى اصلى مىگشايد كه در هر فرهنگ از آنها غفلت شده و در نتيجه، بجاى خشونت زدائى، خشونت گرائى روش همگانى گشتهاست:
1 - در هر فرهنگ، خشونت زدائى را مىبايد از زبان و از آزاد كردن تعريفهاى آزادى و حق و توانائى و عدالت و... و دين از قدرت آغاز كرد. آزادى و حق و توانائى و عدالت و عشق و دوستى و... و دين مىبايد تعريفهائى مستقل از تعريف قدرت را پيدا كنند. اين كوشش بزرگ زمان مهمترين موضوع گفتگوى فرهنگ ها مىتواند بگردد. چرا كه اين زمان، جنگها از اين مقولهها "مشروعيت" مىگيرند.
2 - اگر بنا شود از گفتار قدرت زدائى بعمل آيد، لاجرم مىبايد با قدرت زدائى از پندار و كردار همراه شود. وگرنه، تضاد گفتار با پندار و كردار، موجب از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت مىشود. اما خشونت زدائى از پندار و كردار تحقق پيدا مىكند به يافتن اصل راهنمائى كه ترجمان آزادى بگردد. مىدانيم كه اگر اصل راهنما ثنويت باشد، جز بيان قدرت ساخته نمىشود. اين كه در فلسفه و حقوق و علم اجتماعى ثنويت اصل راهنما است، يك واقعيت است و اين امر كه اصل راهنما در دينها نيز، در ثنويت از خود بيگانه گشته و بيان دينى را بيان قدرت گرداندهاست، واقعيت دومى است. بيان آزادى، اصل راهنمائى جز ثنويت مىطلبد. عقل نيز تنها وقتى آزاد مىشود كه از تنگناى رابطه دو محور، رها شود. خاطر نشان كردن مداوم اهميت اصل راهنما و پيشنهاد اصل راهنمائى كه بر آن، بيان آزادى پيشنهاد كردنى مىشود، در هر فرهنگ و در گفتگوى فرهنگها، موضوع داراى مقام اول اهميت است. اصل موازنه عدمى، اصل راهنمائى است كه پيشنهاد مىكنم. تعريف ساده آن، رهائى عقل از بند محورها و هر تعينى است.
3 - هابرماس عقل ارتباطى را پيشنهاد مىكند. اما هر عقلى، از جمله عقل يك توتاليتر نيز در ارتباط است. جز اينكه بر اصل ثنويت تك محورى - محور فعال مستبد و محور فعالپذير ديگران - مىانديشد. خشونت زدائى از تعريفها و همران آن، از اصل راهنما و روش كردن بحث آزاد،و يافتن خاصهها و روشهاى عقل آزاد و مقايسه آنها با خاصهها و روشهاى عقل قدرت مدار،مىبايستى كار اول آموزش و پرورش آزاد و در خدمت آزادى و حقوق انسان و رشد او باشد. از نابختيارى، در همه جا، آموزش و پرورش در خدمت قدرت است و روشهاى قدرتمدارى را به عقل مىآموزد. بدين قرار، انقلاب در آموزش و پرورش، موضوع اول كار هر فرهنگ و موضوع اول گفتگوى فرهنگهاست.
4 - اما انقلاب آموزش و پرورش و سه كار پيشين ميسر نمىشوند مگر به تغيير ساخت بنيادهاى جامعه و تغيير رابطه انسان با اين بنيادها: كسى ترديد ندارد كه بنيادهاى سياسى و دينى و اقتصادى و اجتماعى و تربيتى و هنرى بر مدار قدرت ساخت گرفتهاند و رابطه انسانها با اين بنيادها، رابطه تابعيت است. جبر اجتماعى، در حقيقت، جز جبر اطاعت بى چون و چرا از اين بنيادها نيست. اين جبر چنان كامل است كه آزادى و حقوق انسان در جامعه هائى كه به خود صفت مردم سالار مىدهند، آزادى و حقوق صورى بيش نيستند.
رابطه انسان، خواه فرد و چه گروه با بنيادهاى اجتماعى تجسم ثنويت تك محورى است: محور فعال نهادهاى جامعه و محور فعلپذير انسانها هستند. در صورتى كه نهادهاى جامعه بر اصل موازنه عدمى نو بگردند و نقش مسلط بر انسان را از دست بدهند و وظيفه خدمت به انسان، و نه قدرت، را پيدا كنند، بخش بزرگى از خشونت زدائى بعمل آمدهاست. از اين نهادها، نهادهاى دينى و تربيتى و هنرى و تا حدودى اجتماعى بسا آسانتر بتوانند تحول كنند و از خدمت قدرت به خدمت آزادى و انسان آزاد در آيند. بدينسان، ساخت بنيادها و رابطه انسان با بنيادها، از موضوعهاى اول كار حوزه فرهنگى و از موضوعهاى اول گفتگوهاى فرهنگها است. چرا كه،
5 - بنيادهاى (= نهاد) قدرت مدار، در رابطه خود با انسان، بسود قدرت و خود بمثابه ابزار قدرت و به زيان انسان تبعيض برقرار مىكنند. تبعيضهاى نژادى و ملى و قومى و جنسى و... هيچ جز نمودهاى تبعيض اصلى بسود قدرت و ابزار آن (بنيادهاى جامعه) نيستند. خشونت زدائى بدون مبارزه با تبعيض به جائى نمىرسد، يكى به خاطر آنكه ريشه شناسائى نمىشود و تبعيض اصلى بر جا مىماند و وقتى در شكلى شناسائى و نفى شد، به خود شكلى ديگر مىدهد. بنا بر اين، به فهرست آوردن تبعيضهاى موجود در هر حوزه فرهنگى و ريشه يابى تبعيضها و مبارزه با آنها، خشونت زدائى و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها است. ريشه يابى تبعيضها جامعهها را از اين واقعيت مىآگاهاند كه تبعيض هر شكلى بخودبيگرد، بيانگر يك رابطه است و آن رابطه قدرت (= زور) و توجيه اين رابطه است.
6 - گفتگوى فرهنگها، به نفسه، گوياى پذيرفتن همه مكانى و همه زمانى بودن آزادى و حقوق انسان و توانائى و عدالت و رشد و... است. ديديم جنگهائى كه به خود صفت مقدس و آزاديبخش و... دادهاند، بدين ارزشها توجيه شدهاند و از اين ارزشها مشروعيت گرفتهاند. حال براى اينكه انسانيت و محيط زيست او از خشونت بياسايد و انسانها دريابند و بپذيرند كه جهان شمول شدن آزادى و حقوق انسان و رشد بر ميزان عدالت، نياز به حضور قدرت (= زور) ندارد، بلكه نياز به عدم حضور آن دارد، در هر حوزه فرهنگى، شناسائى مرزهائى كه زور ايجاد كردهاست، - مرزهاى مذكور در بالا و مرزهاى ديگر - از كارهاى اصلى و از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها است. در حقيقت، حضور قدرت است كه سبب ايجاد مرزها ميان فرهنگها شدهاست. وگرنه، در دين، در آموزش و پرورش، اصل "لااكراه" و روش بحث آزاد است و نه سانسور. بدينسان، شناسائى و فهرست كردن سانسورها و آزاد كردن انسانها از سانسورها، به ترتيبى كه آزادى كامل جريان اطلاعات و جريان انديشهها بر قرار شود، آن خشونت زدائى است كه محيط زيست انسان و جاندارهاى ديگر را محيط زيست در آزادى و رشد مىگرداند. و
7 - بمباران فرستندههاى راديو - تلويزيونى عراق و اعتراف به شكست در جنگ روانى - تبليغاتى دستگاه تبليغاتى آقايان بوش و بلر - كه مدعى هستند براى استقرار مردم سالارى و برخوردارى عراقيان از آزادى، به عراق قشون كشيدهاند - از دستگاه تبليغاتى مستبدى كه صدام حسين بود و كشتن خبرنگاران، عقل آزاد را به تأمل بر مىانگيزد:
اين شكست، شكست ابهام از شفافيت است.
در حقيقت، اين بار، جنگ آورى آقايان بوش و بلر، در انگيزه و هدف و وسيله كه ابراز مىكنند، ابهامى بتمام است. پرسش آقاى ازنار از آقاى بوش - به روايت وسائل ارتباط جمعى - و پاسخ آقاى بوش بسيار گويا هستند:
ازنار: اگر پرسيدند چرا جنگ؟ چه دليلى بايد بياوريم؟
بوش: من رئيس جمهورى هستم وقتى من مىگويم ديگر نياز به دليل ندارد و كسى از رئيس جمهورى دليل نمىپرسد!
غير از شباهت اين رفتار بنيادگرايانه با رفتار آقاى خمينى كه وقتى به مشابهتهاى ديگر - از جمله همه بگويند بله من مىگويم نه - جمع شود، گوياى خطر نشستن يك بنيادگرا بر مسند رياست جمهورى امريكا را براى جهان آشكار مىكند، انگيزه و روش و هدف جنگ، بنا بر سخن بوش، نشان مردم سالارى بجاى ديكتاتورى در عراق است. اما، بنا بر رفتار اشغالگر، به قول روزنامه نگاران، موزههاى بغداد و موصل غارت مىشوند. اين جنايت برغم مراجعه به قواى اشغالگر و بى تفاوت ماندن آنها، روى مىدهد. در عوض، ادارات و تأسيسات نفت از هر تعرضى مصون مىمانند! يعنى آزادى و مردم سالارى پرده ابهامى است كه آقايان بوش و بلر مقصد واقعى خود را بدان مىپوشانند.
بارى، قول خداوند بر ميزان عدل است اما قول آقاى بوش ميزانى جز خود او ندارد!
اين گريز از ابراز شفاف انگيزه و هدف و اين روش كردن جنگ، ووجدان جمعى مردم عراق را به صدور رأى محكوميت جنگى كه آقايان بوش و بلر بر آنها تحميل كردهاند و دادن صفت "سلطه جويانه" به اين جنگ برانگيخته است.
اين مثال، اهميت ابهام زدائى را در هر حوزه فرهنگى روشن مىكند و مبرهن مىگرداند كه چرا اين موضوع مىبايستى از موضوعهاى اول گفتگوهاى فرهنگها بگردد. در حقيقت، بدون مبارزه با سانسورها و بدون ابهام زدائى، كار خشونت زدائى به سامان نمىرسد.
تا اينجا، نيمى از كارهائى را پيشنهاد كردم كه در قلمرو خشونت زدائى مىبايد موضوع گفتگوى فرهنگها شوند. كارهائى كه پيشنهاد شدند وجدانهاى ملى و وجدان جهانى را غنى و شفاف مىگردانند و خشونت زدائى در سطح جامعهها و در سطح جامعه جهانى را ميسر مىكنند.
مىپرسيد: چه مقام جهانى مىتواند اين پيشنهادها را به عمل درآورد؟ پاسخ مىدهم: آقاى بوش دركار آنست كه اگر بتواند سازمان ملل را از پيش پا بردارد و اگر نه، آن را اسمى بى مسمى بگرداند. همانطور كه سازمان ملل و يونسكو از برداشتن مانعها از سر راه گفتگوى فرهنگها ناتوان شدند، به اجراى اين پيشنهاد نيز توانا نمىشوند. بايد بدانيد كه براى اداره جهان و بخصوص از دست ماوراى مليها بدرآوردن اداره نيروهاى محركه، يك سياست جهانى پيشنهاد كردهام. جهان نيازمند مديريت مردم سالارى است كه بتواند با اجراى اين پيشنهادها، از زندگى روزانه انسانها، در همه جاى جهان، خشونت زدائى كند. گستره لااكراه را هرچه گستردهتر بگرداند. اما استقرار چنين مديريتى نياز به وجدان جهانى غنى و شفاف و بنا بر اين توانا دارد. رسيدن به اين وجدان جهانى، همانسان كه تجربه مخالفت جهانيان با جنگ نشان مىدهد، روش بهينه را پيش پاى ما مىگذارد: سطح جامعههاى مدنى در كشورهاى جهان، سطح مناسبى است براى اجراى اينگونه پيشنهادها. بنا بر اين، مجارى جريان انديشه و اطلاعات، چون دانشگاهها و وسائل ارتباط جمعى و روشنفكران و هنرمندانى كه آزادى را هدف انديشه و هنر مىشناسند و سازمانهائى كه خشونت زدائى را هدف مىكنند، بكار انتقال اين پيشنهادها به جامعهها و تجربه كردن خشونت زدائى مىآيند.
بديهى است كه چون خشونت از اين يا آن دين، از اين يا آن "وجدان اخلاقى"، از اين يا آن نحله فلسفى، از اين يا آن "نظريه علمى" مشروعيت مىگيرد، باز گردان بيان قدرت به بيان آزادى، در يكى از اين قلمروها، كار كسانى است كه مىدانند قرارد دادن بيان آزادى در برابر بيان قدرت، روشى همه مكانى و همه زمانى در جلوگيرى از فراگير شدن خشونت است. در حقيقت، دست يافتن بنيادگراها در امريكا و اسرائيل با قدرت و خطر قوت گرفتن گرايش راست افراطى در جامعههاى اروپائى، جاى ترديد باقى نمىگذارد كه وقتى بيانها همه بيان قدرت شدند، آن بيان كه وعده مىدهد با بكار بردن خشونت، "مسائل جامعه" را حل كند، برنده مىشود. اين واقعيت، كه به حاكميت رسيدن خشونت طلبان بجاى حل مسائل، مسائل بر آن مسائل مىافزايند، مانع از آن نمىشود كه همچنان بر قدرت بمانند. چرا كه، در مدار بسته، بيان قدرتى كه جامعه آن را كاربرتر مىانگارد، برنده مىشود. بدين خاطر است كه با وجود تهى بودن بيان قدرت راست گرايان، در جامعههاى غرب، راست گرايان گرايش اكثريت هستند. جهان ما نيازمند انديشه راهنماى جدى، نيازمند بيان آزادى است. اين بيان است كه مىتواند افق انديشه و عمل انسان را بگشايد.
سخن را با خاطر نشان كردن آن روش خشونت زدائى به پايان مىبرم كه در همه جاى جهان و همه وقت، همگان مىتوانند، روزانه بكار برند: شادى كنيد! شادى تواناترين خشونت زداها و ديرپاكننده جوانى و شادابى است. پس همه روز، شاد و كامروا باشيد!
انقلاب اسلامى: نيمى ديگر از اين مطالعه را در شماره آينده، از نظر خوانندگان مىگذرانيم.
|
|