١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٦ از ٨ تا ٢٢ ارديبهشت
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر

خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها:

در بحبوبحه جنگى كه بيانگر "نظريه جنگ تمدنها" است، اين پنجمين يا ششمين بار است كه در باره حقوق انسان، گفتگوى فرهنگها، "حقوق و فرهنگ و مردم سالارى و هويت"، بنا بر دعوتهاى مؤسسه‏هاى دانشگاهى و فرهنگى سخن مى‏گويم. نخستين بار كه كه در باره گفتگوى فرهنگها سخن گفتم، در كنگره‏اى بود كه به ابتكار شهردار محترم موليانو ونتو، آقاى ديگو بوتاچين و پدر روحانى، جيورجيو مورلين و آقاى مسعود اسماعيلو، برپا شده بود. اين كنگره، در سطح جامعه مدنى، در سطحى كه مى‏بايد تشكيل شده بود و سه سال پياپى گفتگوى فرهنگها، يا دقيق بخواهى، برداشتن موانع ارتباط فرهنگها، به قصد ممكن كردن رشد همآهنگ جامعه‏ها و قوت گرفتن فرهنگ و وجدان جهانى، موضوع كار آن بود. قصد از پيشنهاد گفتگوى فرهنگها به مجمع عمومى سازمان ملل هرچه بود، از آنجا كه دولتها سازماندهى قدرت و اعمال آن هستند، سطح دولتها، سطح گفتگوى فرهنگها نبود. همانطور كه ديديم، سال 2001، سال گفتگوى فرهنگها معين شد اما در عمل، از آن سال بدين سو، بجاى "گفتگوى فرهنگها"، بنام دين، بنام تمدن و بنام "مأموريت الهى"، جنگ از پى جنگ، روى مى‏دهد. و اگر ابتكار شهر موليانو را شهرهاى ديگر جهان پى مى‏گرفتند، بسا وجدان جهان قوت لازم را براى پيشگيرى از ترورها و جنگها را پيدا مى‏كرد. در كنگره 1998 موليانو، خاطر نشان كردم كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم و دقيق كردن را از جمله عبارت بدانيم از خارج كردن فرآورده‏هاى زور از تعريف فرهنگ، فرهنگها بطور خودجوش با يكديگر رابطه پيدا مى‏كنند و به بحثهاى آزاد، رشد همآهنگ جامعه را ميسر مى‏كنند. فرهنگ جهانى فراخناى رشد فرهنگها مى‏شود و وجدان جهانى توانائى را ببار مى‏آورد كه بنوبه خود، سياستى جهانى توانا به اداره جهان را در صلح و آزادى و رشد ممكن مى‏كند. در اين فرصت، اين پرسش را پيش مى‏كشم و مى‏كوشم براى آن پاسخ بجويم: آيا جنگ بنام اين و آن ارزش قابل توجيه است؟:

آيا مقوله‏هاى حق، عدالت، علم، هنر، استقلال، آزادى، صلح و... در فرهنگهائى وجود دارند و در فرهنگهائى وجود ندارند و مى‏بايد موضوع گفتگو شوند تا كه انسانها، در همه جا، حقوق‏مند بگردند و در آزادى و استقلال، به علم و فن، رشد كنند؟ مى‏دانيم كه بخشى از جنگها كه جامعه جهانى از دير باز به خود ديده است، با پاسخ آرى به اين پرسش توجيه شده‏اند. جنگى كه به مردم عراق تحميل شده‏است، تازه‏ترين نمونه جنگ بخاطر برخوردار كردن جامعه عراقى از مردم سالارى است. پرسيدنى است كه چرا با وجود شكست تجربه هائى كه از مذهب مشروعيت مى‏ستاندند و برغم شكست تجربه جنگ ميان دين‏ها كه جنگهاى صليبى طولانى‏ترين، ويرانگرترين آنها بود و شكست تجربه جنگ بنام "فرهنگ برتر و جهان شمول غرب" كه دوران استعمار را ببار آورد و شكست تجربه جنگ بنام ايدئولوژى كه جنگ جهانى دوم و جنگهاى پس از آن بودند، همچنان، بنام دين، به نام "مأموريت الهى" و بنام "مردم سالارى"، جنگها توجيه مى‏شوند و ادامه مى‏يابند؟ با آنكه تجربه اين قاعده گرانقدر را به انسان آموخته است كه "هر بار قدرتى زور را روش دفاع از دين يا مرامى يا استقرار نظامى يا "رشد دادن" جامعه مى‏كند، قربانى نخست، آن دين، آن مردم، آن نظام و آن رشد است" چرا همچنان برخوردار كردن انسانها از آنچه ندارند، در سطح هر جامعه (ديكتاتوريهاى رشد و رژيمهاى ايران و عراق) و در سطح جهان (استراتژى آقاى بوش)، توجيه گر بكار بردن زور است؟ از اين پرسش اساسى همواره غفلت مى‏شود. لذا، پاسخى نيز براى آن يافت نمى‏شود. حال آنكه با رهاشدن از غفلت، انسان متوجه اين واقعيت مى‏شود كه زور و فرآورده هايش وجدان جمعى پديد نمى‏آورد. مانع رشد و شفاف شدن وجدان جمعى نيز مى‏شود. حتى وجدان جمعى هرگز ابتدا به ساكن، حكم بر بكار بردن زور نمى‏دهد. حال آنكه آزادى، حقوق،... صلح، رشد، علم و... وجدان جمعى بوجود مى‏آورند. بطور خودجوش نيز بوجود مى‏آورند. در حقيقت، بنا بر تعريف، زور يكى در برابر همه است. بنا بر اين، همانسان كه مشاهده مى‏كنيم، وجدان جهانى زورگوئى امريكا را بر نمى‏تابد، در عوض، رأى به استقامت در برابر آن مى‏دهد و ميليونها انسان در سرتاسر جهان، اين رأى را به اجرا مى‏گذارند.
چرا زور و فرآورده هايش وجدان جمعى نمى‏شود و ضد آن مى‏شود؟ زيرا آزادى و حقوق انسان وقتى تحقق كامل پيدا مى‏كنند كه همگان از آنها برخوردار شوند. حال آنكه زور واقعيت پيدا نمى‏كند مگر وقتى يكى بر آن شود با ديگرى يا ديگران رابطه مسلط - زير سلطه برقرار كند.
اما بر قرار كردن رابطه سلطه، سلطه گر را ناگزير مى‏كند نخست از آزادى و حقوق خويش غافل شود، آلت قدرت (= زور) بگردد تا بتواند آن را بر ضد ديگرى يا ديگران بكار اندازد. به سخن ديگر، قدرت (= زور) يكى در برابر همه نيست، زور بر ضد همه، در حيات و حقوق و آزادى و همه ارزشها است. بدين خاطر است كه بكار برنده نيز نياز دارد به آن مشروعيت ببخشد. همگان را نيز بايد قانع كند كه بكار رفتنش ضرور و مشروع است. بدين قرار، هيچ زورى بكار نمى‏رود مگر آنكه ضرورت و مشروعيت پيدا كند. در صفحه 2

ابوالحسن بنى‏صدر
سخنرانى در دانشگاه پادوا - 1

خشونت زدائى موضوع گفتگوى فرهنگها:
در بحبوبحه جنگى كه بيانگر "نظريه جنگ تمدنها" است، اين پنجمين يا ششمين بار است كه در باره حقوق انسان، گفتگوى فرهنگها، "حقوق و فرهنگ و مردم سالارى و هويت"، بنا بر دعوتهاى مؤسسه‏هاى دانشگاهى و فرهنگى سخن مى‏گويم. نخستين بار كه كه در باره گفتگوى فرهنگها سخن گفتم، در كنگره‏اى بود كه به ابتكار شهردار محترم موليانو ونتو، آقاى ديگو بوتاچين و پدر روحانى، جيورجيو مورلين و آقاى مسعود اسماعيلو، برپا شده بود. اين كنگره، در سطح جامعه مدنى، در سطحى كه مى‏بايد تشكيل شده بود و سه سال پياپى گفتگوى فرهنگها، يا دقيق بخواهى، برداشتن موانع ارتباط فرهنگها، به قصد ممكن كردن رشد همآهنگ جامعه‏ها و قوت گرفتن فرهنگ و وجدان جهانى، موضوع كار آن بود. قصد از پيشنهاد گفتگوى فرهنگها به مجمع عمومى سازمان ملل هرچه بود، از آنجا كه دولتها سازماندهى قدرت و اعمال آن هستند، سطح دولتها، سطح گفتگوى فرهنگها نبود. همانطور كه ديديم، سال 2001، سال گفتگوى فرهنگها معين شد اما در عمل، از آن سال بدين سو، بجاى "گفتگوى فرهنگها"، بنام دين، بنام تمدن و بنام "مأموريت الهى"، جنگ از پى جنگ، روى مى‏دهد. و اگر ابتكار شهر موليانو را شهرهاى ديگر جهان پى مى‏گرفتند، بسا وجدان جهان قوت لازم را براى پيشگيرى از ترورها و جنگها را پيدا مى‏كرد. در كنگره 1998 موليانو، خاطر نشان كردم كه اگر تعريف فرهنگ را دقيق كنيم و دقيق كردن را از جمله عبارت بدانيم از خارج كردن فرآورده‏هاى زور از تعريف فرهنگ، فرهنگها بطور خودجوش با يكديگر رابطه پيدا مى‏كنند و به بحثهاى آزاد، رشد همآهنگ جامعه را ميسر مى‏كنند. فرهنگ جهانى فراخناى رشد فرهنگها مى‏شود و وجدان جهانى توانائى را ببار مى‏آورد كه بنوبه خود، سياستى جهانى توانا به اداره جهان را در صلح و آزادى و رشد ممكن مى‏كند. در اين فرصت، اين پرسش را پيش مى‏كشم و مى‏كوشم براى آن پاسخ بجويم:

آيا جنگ بنام اين و آن ارزش قابل توجيه است؟:

آيا مقوله‏هاى حق، عدالت، علم، هنر، استقلال، آزادى، صلح و... در فرهنگهائى وجود دارند و در فرهنگهائى وجود ندارند و مى‏بايد موضوع گفتگو شوند تا كه انسانها، در همه جا، حقوق‏مند بگردند و در آزادى و استقلال، به علم و فن، رشد كنند؟ مى‏دانيم كه بخشى از جنگها كه جامعه جهانى از دير باز به خود ديده است، با پاسخ آرى به اين پرسش توجيه شده‏اند. جنگى كه به مردم عراق تحميل شده‏است، تازه‏ترين نمونه جنگ بخاطر برخوردار كردن جامعه عراقى از مردم سالارى است. پرسيدنى است كه چرا با وجود شكست تجربه هائى كه از مذهب مشروعيت مى‏ستاندند و برغم شكست تجربه جنگ ميان دين‏ها كه جنگهاى صليبى طولانى‏ترين، ويرانگرترين آنها بود و شكست تجربه جنگ بنام "فرهنگ برتر و جهان شمول غرب" كه دوران استعمار را ببار آورد و شكست تجربه جنگ بنام ايدئولوژى كه جنگ جهانى دوم و جنگهاى پس از آن بودند، همچنان، بنام دين، به نام "مأموريت الهى" و بنام "مردم سالارى"، جنگها توجيه مى‏شوند و ادامه مى‏يابند؟ با آنكه تجربه اين قاعده گرانقدر را به انسان آموخته است كه "هر بار قدرتى زور را روش دفاع از دين يا مرامى يا استقرار نظامى يا "رشد دادن" جامعه مى‏كند، قربانى نخست، آن دين، آن مردم، آن نظام و آن رشد است" چرا همچنان برخوردار كردن انسانها از آنچه ندارند، در سطح هر جامعه (ديكتاتوريهاى رشد و رژيمهاى ايران و عراق) و در سطح جهان (استراتژى آقاى بوش)، توجيه گر بكار بردن زور است؟ از اين پرسش اساسى همواره غفلت مى‏شود. لذا، پاسخى نيز براى آن يافت نمى‏شود. حال آنكه با رهاشدن از غفلت، انسان متوجه اين واقعيت مى‏شود كه زور و فرآورده هايش وجدان جمعى پديد نمى‏آورد. مانع رشد و شفاف شدن وجدان جمعى نيز مى‏شود.
حتى وجدان جمعى هرگز ابتدا به ساكن، حكم بر بكار بردن زور نمى‏دهد. حال آنكه آزادى، حقوق،... صلح، رشد، علم و... وجدان جمعى بوجود مى‏آورند. بطور خودجوش نيز بوجود مى‏آورند. در حقيقت، بنا بر تعريف، زور يكى در برابر همه است. بنا بر اين، همانسان كه مشاهده مى‏كنيم، وجدان جهانى زورگوئى امريكا را بر نمى‏تابد، در عوض، رأى به استقامت در برابر آن مى‏دهد و ميليونها انسان در سرتاسر جهان، اين رأى را به اجرا مى‏گذارند.
چرا زور و فرآورده هايش وجدان جمعى نمى‏شود و ضد آن مى‏شود؟ زيرا آزادى و حقوق انسان وقتى تحقق كامل پيدا مى‏كنند كه همگان از آنها برخوردار شوند. حال آنكه زور واقعيت پيدا نمى‏كند مگر وقتى يكى بر آن شود با ديگرى يا ديگران رابطه مسلط - زير سلطه برقرار كند.
اما بر قرار كردن رابطه سلطه، سلطه گر را ناگزير مى‏كند نخست از آزادى و حقوق خويش غافل شود، آلت قدرت (= زور) بگردد تا بتواند آن را بر ضد ديگرى يا ديگران بكار اندازد. به سخن ديگر، قدرت (= زور) يكى در برابر همه نيست، زور بر ضد همه، در حيات و حقوق و آزادى و همه ارزشها است. بدين خاطر است كه بكار برنده نيز نياز دارد به آن مشروعيت ببخشد. همگان را نيز بايد قانع كند كه بكار رفتنش ضرور و مشروع است. بدين قرار، هيچ زورى بكار نمى‏رود مگر آنكه ضرورت و مشروعيت پيدا كند.
بدينسان، بكار بردن زور كه جنگ يكى از اشكال آنست، ناگزير از توجيه ضرورت و مشروعيت خويش است. ضرورت قابل توجيه نمى‏شود مگر در مدار بسته و مشروعيت بدست نمى‏آيد مگر از حقى و ارزشى كه در "خطر است". در مدار باز، قدرت پديد نمى‏آيد. زيرا بنا بر تعريف، مدار باز رابطه ايست كه رابطه قوا نيست. نيك كه بنگرى، در جهان ما، تنها يك رابطه، رابطه‏اى كه از راه زور برقرار مى‏شود، مدار بسته بوجود مى‏آورد. در اين مدار بسته، مسلط محور فعال و زير سلطه محور فعل‏پذير را تشكيل مى‏دهند. بدين خاطر است كه تا وقتى نتوان دشمن تراشيد، مدار بسته بوجود نمى‏آيد و بكار بردن زور توجيه پيدا نمى‏كند. و مى‏دانيم كه در هيچ جامعه‏اى و در هيچ تاريخى، كسى دشمن خود را حق دار و حق مدار نشناخته است. از ديد هركس، دشمن همواره ضد حق و ضد ارزشى است كه قدرت مى‏بايد مشروعيت خود را از آن بستاند. از اين روست كه هر قدرتى نياز به دشمن دارد تا مدار بسته پديد آيد و قدرت وجود و ميدان عمل پيدا كند.
در مدار بسته، رشد، آزادى، حقوق و... و علم و... جاى به اسطوره رشد، اسطوره آزادى، اسطوره علم و... مى‏سپارد. در نتيجه، با آنكه روش آزادى، آزادى است و روش حق، حق است و روش رشد، رشد است و روش علم، علم است، قدرت (= زور) روش عمومى مى‏شود. از اين روست كه بشر، "ديكتاتورى دين"، "ديكتاتورى آزادى" و "ديكتاتورى رشد" و "ديكتاتوورى علم" و... را به خود ديده‏است. عقل قدرتمدار در مقام توجيه روش عمومى گرداندن قدرت، مى‏گويد: بديهى است كه زور روش علم جستن نيست اما با بكار بردن زور مى‏توان دانش‏آموز را بدان مجبور كرد. چنانكه ديكتاتوريهاى رشد و علم و فن كه در كشورهاى مختلف برقرار شدند، كارشان برداشتن مانعهامى‏بود. با وجود دروغ آشكار بودن اين ادعا، با وجود قرنى تجربه - اگر تنها قرن بيستم را در نظر بگيريم - مرگبار و ويرانى آور و با وجود بداهت نادرستى اين ادعا، همچنان، شاهد "جنگ آزادى" و بنام مردم سالارى هستيم.
عقل قدرتمدار از اين واقعيت غافل مى‏شود كه "موانع آزادى"، "موانع علم و ترقى" و... را اشكال گوناگون يا مانع، مانع قدرت (= زور) هستند. بنا بر اين رفع اين "موانع" با خشونت زدائى ميسر مى‏شود و نه با تعميم خشونت. بدين قرار، موضوع اول گفتگوى فرهنگ، خشونت زدائى است:


خشونت زدائى بمثابه موضعى از موضعهاى اصلى گفتگوى فرهنگها:

در حال حاضر، در تمامى ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و در محيط زيست، بخش بزرگى از فعاليتهاى آدميان ويرانگر هستند. با توجه به ابعادى كه ويرانگريها به خود گرفته‏اند، هر روز تأخير در خشونت زدائى مى‏تواند آخرين فرصتى باشد كه از دست مى‏رود.
خشونت زدائى بمثابه روش را در جاى ديگر مطالعه كرده‏ام. در اينجا، از زاويه ديگرى، خشونت زدائى را مطالعه و پيشنهاد مى‏كنم:
با توضيحى كه در باره جنگ براى برخوردار كردن جامعه‏اى از آنچه جنگ آور خوب مى‏انگارد، از امورى رديف اولى است كه مى‏بايد موضوع گفتگوى فرهنگها بگردد. دورتر، به اين نوع جنگ كه امروز شكل "حق مداخله بنام حقوق بشر" را به خود گرفته‏است، باز مى‏گردم. زيرا چرائى درستى يا نادرستى "جنگ بنام حقوق بشر" و يا مردم سالارى، بهتر درك مى‏شود اگر، پيش از آن، موضوعهاى رديف اول ديگر را بشناسيم.
در حقيقت، همانطور كه خاطر نشان كردم حقوق، آزادى، عدالت، علم و... در همه فرهنگها هست. با وجود اين، در همه جا، اصل بر تقدم قدرت (= زور) بر حقوق و آزادى و... است. از آنجا كه روش آزادى، آزادى است، پس هر جنگى بنام آزادى و بنام حقوق، الف - تصديق تقدم قدرت بر آزادى و حقوق انسان است و ب - چون وسيله هدف را توجيه نمى‏كند بلكه هدف را در خود بيان مى‏كند، "جنگ پيشگيرانه" بنام آزادى و مردم سالارى، دروغ بزرگ است. چرا كه هدف سازگار با زور، سلطه گرى است. بنا بر اين، تنها وقتى هدف قدرت مى‏شود، تقدم بخشيدن به جنگ، معنى پيدا مى‏كند. لذا، وقت آنست كه از خود بپرسيم چرا از سطح فرد تا سطح دولت و از سطح دولت - ملت تا سطح روابط دولتها با يكديگر، قدرت (= زور) نقش اول را دارد؟ آيا بدين خاطر نيست كه آزادى و حق و توانائى همان معنائى را يافته‏اند كه قدرت دارد؟ يادآور مى‏شوم كه ميشل فوكو بر اين نظر بود كه تمامى بيانها، بيان قدرت هستند. در اين صورت، آزادى، حق، توانائى، ناگزير تعريف قدرت را مى‏يابند و علم و فن، در قدرت، كاربرد پيدا مى‏كنند و فعاليتها اغلب ويرانگر مى‏شوند.
آيا تقدم قدرت بر آزادى و حقوق و... بخاطر آنست كه بيان آزادى وجود ندارد؟ اگر آزادى و حقوق معنائى جز قدرت ندارند، چرا در زبانها هستند و بكار مى‏روند؟ اگر آزادى و حقوق معانى جز قدرت دارند و بنا بر اين، بيان آزادى وجود دارد، كدام است و مشخصه‏هاى آن چيستند؟ اين پرسش چشم عقل آزاد را بر امورى مى‏گشايد كه موضوعهاى اصلى مى‏گشايد كه در هر فرهنگ از آنها غفلت شده و در نتيجه، بجاى خشونت زدائى، خشونت گرائى روش همگانى گشته‏است:

1 - در هر فرهنگ، خشونت زدائى را مى‏بايد از زبان و از آزاد كردن تعريفهاى آزادى و حق و توانائى و عدالت و... و دين از قدرت آغاز كرد. آزادى و حق و توانائى و عدالت و عشق و دوستى و... و دين مى‏بايد تعريفهائى مستقل از تعريف قدرت را پيدا كنند. اين كوشش بزرگ زمان مهم‏ترين موضوع گفتگوى فرهنگ ها مى‏تواند بگردد. چرا كه اين زمان، جنگها از اين مقوله‏ها "مشروعيت" مى‏گيرند.

2 - اگر بنا شود از گفتار قدرت زدائى بعمل آيد، لاجرم مى‏بايد با قدرت زدائى از پندار و كردار همراه شود. وگرنه، تضاد گفتار با پندار و كردار، موجب از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت مى‏شود. اما خشونت زدائى از پندار و كردار تحقق پيدا مى‏كند به يافتن اصل راهنمائى كه ترجمان آزادى بگردد. مى‏دانيم كه اگر اصل راهنما ثنويت باشد، جز بيان قدرت ساخته نمى‏شود. اين كه در فلسفه و حقوق و علم اجتماعى ثنويت اصل راهنما است، يك واقعيت است و اين امر كه اصل راهنما در دين‏ها نيز، در ثنويت از خود بيگانه گشته و بيان دينى را بيان قدرت گردانده‏است، واقعيت دومى است. بيان آزادى، اصل راهنمائى جز ثنويت مى‏طلبد. عقل نيز تنها وقتى آزاد مى‏شود كه از تنگناى رابطه دو محور، رها شود. خاطر نشان كردن مداوم اهميت اصل راهنما و پيشنهاد اصل راهنمائى كه بر آن، بيان آزادى پيشنهاد كردنى مى‏شود، در هر فرهنگ و در گفتگوى فرهنگها، موضوع داراى مقام اول اهميت است. اصل موازنه عدمى، اصل راهنمائى است كه پيشنهاد مى‏كنم. تعريف ساده آن، رهائى عقل از بند محورها و هر تعينى است.

3 - هابرماس عقل ارتباطى را پيشنهاد مى‏كند. اما هر عقلى، از جمله عقل يك توتاليتر نيز در ارتباط است. جز اينكه بر اصل ثنويت تك محورى - محور فعال مستبد و محور فعال‏پذير ديگران - مى‏انديشد. خشونت زدائى از تعريفها و همران آن، از اصل راهنما و روش كردن بحث آزاد،و يافتن خاصه‏ها و روشهاى عقل آزاد و مقايسه آنها با خاصه‏ها و روشهاى عقل قدرت مدار،مى‏بايستى كار اول آموزش و پرورش آزاد و در خدمت آزادى و حقوق انسان و رشد او باشد. از نابختيارى، در همه جا، آموزش و پرورش در خدمت قدرت است و روشهاى قدرتمدارى را به عقل مى‏آموزد. بدين قرار، انقلاب در آموزش و پرورش، موضوع اول كار هر فرهنگ و موضوع اول گفتگوى فرهنگهاست.

4 - اما انقلاب آموزش و پرورش و سه كار پيشين ميسر نمى‏شوند مگر به تغيير ساخت بنيادهاى جامعه و تغيير رابطه انسان با اين بنيادها: كسى ترديد ندارد كه بنيادهاى سياسى و دينى و اقتصادى و اجتماعى و تربيتى و هنرى بر مدار قدرت ساخت گرفته‏اند و رابطه انسانها با اين بنيادها، رابطه تابعيت است. جبر اجتماعى، در حقيقت، جز جبر اطاعت بى چون و چرا از اين بنيادها نيست. اين جبر چنان كامل است كه آزادى و حقوق انسان در جامعه هائى كه به خود صفت مردم سالار مى‏دهند، آزادى و حقوق صورى بيش نيستند. رابطه انسان، خواه فرد و چه گروه با بنيادهاى اجتماعى تجسم ثنويت تك محورى است: محور فعال نهادهاى جامعه و محور فعل‏پذير انسانها هستند. در صورتى كه نهادهاى جامعه بر اصل موازنه عدمى نو بگردند و نقش مسلط بر انسان را از دست بدهند و وظيفه خدمت به انسان، و نه قدرت، را پيدا كنند، بخش بزرگى از خشونت زدائى بعمل آمده‏است. از اين نهادها، نهادهاى دينى و تربيتى و هنرى و تا حدودى اجتماعى بسا آسان‏تر بتوانند تحول كنند و از خدمت قدرت به خدمت آزادى و انسان آزاد در آيند. بدينسان، ساخت بنيادها و رابطه انسان با بنيادها، از موضوعهاى اول كار حوزه فرهنگى و از موضوعهاى اول گفتگوهاى فرهنگ‏ها است. چرا كه،
5 - بنيادهاى (= نهاد) قدرت مدار، در رابطه خود با انسان، بسود قدرت و خود بمثابه ابزار قدرت و به زيان انسان تبعيض برقرار مى‏كنند. تبعيضهاى نژادى و ملى و قومى و جنسى و... هيچ جز نمودهاى تبعيض اصلى بسود قدرت و ابزار آن (بنيادهاى جامعه) نيستند. خشونت زدائى بدون مبارزه با تبعيض به جائى نمى‏رسد، يكى به خاطر آنكه ريشه شناسائى نمى‏شود و تبعيض اصلى بر جا مى‏ماند و وقتى در شكلى شناسائى و نفى شد، به خود شكلى ديگر مى‏دهد. بنا بر اين، به فهرست آوردن تبعيضهاى موجود در هر حوزه فرهنگى و ريشه يابى تبعيضها و مبارزه با آنها، خشونت زدائى و موضوعى از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها است. ريشه يابى تبعيضها جامعه‏ها را از اين واقعيت مى‏آگاهاند كه تبعيض هر شكلى بخودبيگرد، بيانگر يك رابطه است و آن رابطه قدرت (= زور) و توجيه اين رابطه است.

6 - گفتگوى فرهنگها، به نفسه، گوياى پذيرفتن همه مكانى و همه زمانى بودن آزادى و حقوق انسان و توانائى و عدالت و رشد و... است. ديديم جنگهائى كه به خود صفت مقدس و آزاديبخش و... داده‏اند، بدين ارزشها توجيه شده‏اند و از اين ارزشها مشروعيت گرفته‏اند. حال براى اينكه انسانيت و محيط زيست او از خشونت بياسايد و انسانها دريابند و بپذيرند كه جهان شمول شدن آزادى و حقوق انسان و رشد بر ميزان عدالت، نياز به حضور قدرت (= زور) ندارد، بلكه نياز به عدم حضور آن دارد، در هر حوزه فرهنگى، شناسائى مرزهائى كه زور ايجاد كرده‏است، - مرزهاى مذكور در بالا و مرزهاى ديگر - از كارهاى اصلى و از موضوعهاى اول گفتگوى فرهنگها است. در حقيقت، حضور قدرت است كه سبب ايجاد مرزها ميان فرهنگها شده‏است. وگرنه، در دين، در آموزش و پرورش، اصل "لااكراه" و روش بحث آزاد است و نه سانسور. بدينسان، شناسائى و فهرست كردن سانسورها و آزاد كردن انسانها از سانسورها، به ترتيبى كه آزادى كامل جريان اطلاعات و جريان انديشه‏ها بر قرار شود، آن خشونت زدائى است كه محيط زيست انسان و جاندارهاى ديگر را محيط زيست در آزادى و رشد مى‏گرداند. و
7 - بمباران فرستنده‏هاى راديو - تلويزيونى عراق و اعتراف به شكست در جنگ روانى - تبليغاتى دستگاه تبليغاتى آقايان بوش و بلر - كه مدعى هستند براى استقرار مردم سالارى و برخوردارى عراقيان از آزادى، به عراق قشون كشيده‏اند - از دستگاه تبليغاتى مستبدى كه صدام حسين بود و كشتن خبرنگاران، عقل آزاد را به تأمل بر مى‏انگيزد: اين شكست، شكست ابهام از شفافيت است.
در حقيقت، اين بار، جنگ آورى آقايان بوش و بلر، در انگيزه و هدف و وسيله كه ابراز مى‏كنند، ابهامى بتمام است. پرسش آقاى ازنار از آقاى بوش - به روايت وسائل ارتباط جمعى - و پاسخ آقاى بوش بسيار گويا هستند:
ازنار: اگر پرسيدند چرا جنگ؟ چه دليلى بايد بياوريم؟ بوش: من رئيس جمهورى هستم وقتى من مى‏گويم ديگر نياز به دليل ندارد و كسى از رئيس جمهورى دليل نمى‏پرسد! غير از شباهت اين رفتار بنيادگرايانه با رفتار آقاى خمينى كه وقتى به مشابهتهاى ديگر - از جمله همه بگويند بله من مى‏گويم نه - جمع شود، گوياى خطر نشستن يك بنيادگرا بر مسند رياست جمهورى امريكا را براى جهان آشكار مى‏كند، انگيزه و روش و هدف جنگ، بنا بر سخن بوش، نشان مردم سالارى بجاى ديكتاتورى در عراق است. اما، بنا بر رفتار اشغالگر، به قول روزنامه نگاران، موزه‏هاى بغداد و موصل غارت مى‏شوند. اين جنايت برغم مراجعه به قواى اشغالگر و بى تفاوت ماندن آنها، روى مى‏دهد. در عوض، ادارات و تأسيسات نفت از هر تعرضى مصون مى‏مانند! يعنى آزادى و مردم سالارى پرده ابهامى است كه آقايان بوش و بلر مقصد واقعى خود را بدان مى‏پوشانند.
بارى، قول خداوند بر ميزان عدل است اما قول آقاى بوش ميزانى جز خود او ندارد! اين گريز از ابراز شفاف انگيزه و هدف و اين روش كردن جنگ، ووجدان جمعى مردم عراق را به صدور رأى محكوميت جنگى كه آقايان بوش و بلر بر آنها تحميل كرده‏اند و دادن صفت "سلطه جويانه" به اين جنگ برانگيخته است.
اين مثال، اهميت ابهام زدائى را در هر حوزه فرهنگى روشن مى‏كند و مبرهن مى‏گرداند كه چرا اين موضوع مى‏بايستى از موضوعهاى اول گفتگوهاى فرهنگها بگردد. در حقيقت، بدون مبارزه با سانسورها و بدون ابهام زدائى، كار خشونت زدائى به سامان نمى‏رسد.
تا اينجا، نيمى از كارهائى را پيشنهاد كردم كه در قلمرو خشونت زدائى مى‏بايد موضوع گفتگوى فرهنگها شوند. كارهائى كه پيشنهاد شدند وجدان‏هاى ملى و وجدان جهانى را غنى و شفاف مى‏گردانند و خشونت زدائى در سطح جامعه‏ها و در سطح جامعه جهانى را ميسر مى‏كنند.
مى‏پرسيد: چه مقام جهانى مى‏تواند اين پيشنهادها را به عمل درآورد؟ پاسخ مى‏دهم: آقاى بوش دركار آنست كه اگر بتواند سازمان ملل را از پيش پا بردارد و اگر نه، آن را اسمى بى مسمى بگرداند. همانطور كه سازمان ملل و يونسكو از برداشتن مانعها از سر راه گفتگوى فرهنگها ناتوان شدند، به اجراى اين پيشنهاد نيز توانا نمى‏شوند. بايد بدانيد كه براى اداره جهان و بخصوص از دست ماوراى مليها بدرآوردن اداره نيروهاى محركه، يك سياست جهانى پيشنهاد كرده‏ام. جهان نيازمند مديريت مردم سالارى است كه بتواند با اجراى اين پيشنهادها، از زندگى روزانه انسانها، در همه جاى جهان، خشونت زدائى كند. گستره لااكراه را هرچه گسترده‏تر بگرداند. اما استقرار چنين مديريتى نياز به وجدان جهانى غنى و شفاف و بنا بر اين توانا دارد. رسيدن به اين وجدان جهانى، همانسان كه تجربه مخالفت جهانيان با جنگ نشان مى‏دهد، روش بهينه را پيش پاى ما مى‏گذارد: سطح جامعه‏هاى مدنى در كشورهاى جهان، سطح مناسبى است براى اجراى اينگونه پيشنهادها. بنا بر اين، مجارى جريان انديشه و اطلاعات، چون دانشگاهها و وسائل ارتباط جمعى و روشنفكران و هنرمندانى كه آزادى را هدف انديشه و هنر مى‏شناسند و سازمانهائى كه خشونت زدائى را هدف مى‏كنند، بكار انتقال اين پيشنهادها به جامعه‏ها و تجربه كردن خشونت زدائى مى‏آيند. بديهى است كه چون خشونت از اين يا آن دين، از اين يا آن "وجدان اخلاقى"، از اين يا آن نحله فلسفى، از اين يا آن "نظريه علمى" مشروعيت مى‏گيرد، باز گردان بيان قدرت به بيان آزادى، در يكى از اين قلمروها، كار كسانى است كه مى‏دانند قرارد دادن بيان آزادى در برابر بيان قدرت، روشى همه مكانى و همه زمانى در جلوگيرى از فراگير شدن خشونت است. در حقيقت، دست يافتن بنيادگراها در امريكا و اسرائيل با قدرت و خطر قوت گرفتن گرايش راست افراطى در جامعه‏هاى اروپائى، جاى ترديد باقى نمى‏گذارد كه وقتى بيانها همه بيان قدرت شدند، آن بيان كه وعده مى‏دهد با بكار بردن خشونت، "مسائل جامعه" را حل كند، برنده مى‏شود. اين واقعيت، كه به حاكميت رسيدن خشونت طلبان بجاى حل مسائل، مسائل بر آن مسائل مى‏افزايند، مانع از آن نمى‏شود كه همچنان بر قدرت بمانند. چرا كه، در مدار بسته، بيان قدرتى كه جامعه آن را كاربرتر مى‏انگارد، برنده مى‏شود. بدين خاطر است كه با وجود تهى بودن بيان قدرت راست گرايان، در جامعه‏هاى غرب، راست گرايان گرايش اكثريت هستند. جهان ما نيازمند انديشه راهنماى جدى، نيازمند بيان آزادى است. اين بيان است كه مى‏تواند افق انديشه و عمل انسان را بگشايد. سخن را با خاطر نشان كردن آن روش خشونت زدائى به پايان مى‏برم كه در همه جاى جهان و همه وقت، همگان مى‏توانند، روزانه بكار برند: شادى كنيد! شادى تواناترين خشونت زداها و ديرپاكننده جوانى و شادابى است. پس همه روز، شاد و كامروا باشيد!
انقلاب اسلامى: نيمى ديگر از اين مطالعه را در شماره آينده، از نظر خوانندگان مى‏گذرانيم.

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر