|
سرمقاله اين شماره به قلم ابوالحسن بنى صدر
|
|
قدرتمدارى عريان و تنها
بى ادبى و بى نزاكتى آقاى بوش و همكاران او موضوع مقالهها گشته و اهل سياست نيز با گوشزد كردن آن، مىكوشند وقار و احترام شغل خويش را، اگر بشود، حفظ كنند.
اما تنها از اين نظر نيست كه آقاى بوش و همكاران او در معرض ديد جهانيان قرار گرفتهاند: از هر سو، لباس ابهامى دريده مىشود كه اين قدرتمداران زشتيهاى زورمدارى خود را بدان مىپوشاندند:
جنگ با عراق گوياى نادانى حيرت آور مديران كشورى چون امريكاست:
آقاى بوش خود را فرستاده خدا مىداند و خطاب به مردم عراق، پى در پى، تكرار مىكند بخاطر نجات آنها از مستبدى خون ريز، بر سرشان بمب خوشهاى و موشك مىبارد. اما روش حكومت او در قشون كشى و رفتار قشون او در عراق، از ديد نزديك به اتفاق ناظران سياسى و روزنامه نگاران جهان، گوياى بى اطلاعى كامل اين حكومت از واقعيتى است كه عراق است. از جمله،
* شيعه عراق خود را بانى وجود و استقلال عراق مىداند. با قيادت دو مرجع دينى، سيد محمد تقى شيرازى و سيد ابوالحسن اصفهانى، دو جنگ با قشون انگلستان كردهاست. بديهى بود كه مسئوليت پذيرفتن قشون اشغالگر به كشور و سپردن عراق به سرنوشتى نامعلوم را نمىپذيرفت. مراجع دينى امروز، در نجف و قم، كه مردم عراق را به مقابله با قشون متجاوز فراخواندهاند، از موضع استقلال عراق و بر وفق وجدان عمومى عمل كردهاند. امريكا و انگليس فريب گروهى دست نشانده را خوردهاند. وزير كشور انگلستان به اين واقعيت كه مردم عراق و مردم منطقه بچشم دشمنى منفور در امريكا و انگليس مىنگرند، بسيار دير، اعتراف كرد.
* رفتار قشون امريكا با نجف و كربلا نيز گوياى نادانى شگرف متجاوزان است. نه تنها از اين نظر كه نجف قديمىترين مركز دينى شيعه و مزار شخصيتى چون على (ع) است و كربلا، صحنه رويارويى تمام حق با تمام باطل بودهاست و مشهد پرچمدار آزادى، حسين (ع)، است، بلكه از اين نظر نيز كه اين دو شهر، دو مركز مهم جنبش فكرى - سياسى ضد استبدادهاى وابسته بوده و در تمام مدتى كه رژيم صدام حسين از حمايت امريكا و انگليس برخوردار بودهاست، اين دو شهر تحت شديدترين سركوب رژيم قرار داشتهاست.
* به قول لرد روى هترسلى وقتى آقاى بوش به مردم عراق مىگويد: ما شما را از استبداد صدام حسين آزاد مىكنيم، نخوت خود را نشان مىدهد. غير از اينكه قديمىترين مردم سالارى كه بشر بخود ديدهاست، در منطقه سومر بر پا بودهاست، غير از اينكه زادگاه ابراهيم و انديشه توحيدى در همان منطقه بودهاست، در دوران اسلامى نيز، در برابر فلسفه جبر يونانى كه دستگاه اموى وارد قلمرو اسلام كرد، فلسفه آزادى، در همان منطقه، بصره امروز، نشو و نما كرد. گذرا خاطر نشان كنم كه ايرانيان در بناى فلسفه آزادى نقشى بزرگ داشتهاند. بسيار زودتر از آنكه غرب دانشگاه به خود ببيند، بغداد و نجف و بصره و مدينه دانشگاه مىداشتهاند.
حال اگر مردم چنين سرزمينى توانائى آزاد كردن خويش را ندارند، تحت اشغال قشون امريكا و انگليس چگونه اين توانائى را بدست مىآورند؟ در 31 مارس، وقتى از يك مقام امريكائى پرسيدند: در صورتى كه در عراق انتخابات آزادى انجام گيرد، الف - اكثريت را شيعه عراق بدست مىآورد و ب - اكثر منتخبان مناطق سنى نشين و بسا كردنشين نيز اسلام گرايان خواهند شد و آيا امريكا حاضر است دولت را به اين اكثريت واگذارد؟ گفت: مردم سالارى تنها رأى دادن و انتخاب شدن نيست. مىبايد نهادهاى مردم سالارى مستقر شوند. امريكا تا وقتى اين نهادها مستقر شوند، در عراق خواهد ماند. بدين قرار، پرده ابهام دريدهاست. امريكا تا بتواند مدت اشغال عراق را طولانى خواهد كرد تا وقتى كه رژيم دست نشانده استوارى بجويد: وجدان تاريخى مردم عراق اين توانائى را به آنان داد كه پيشاپيش بگويند: چو ديدم عاقبت گرگم تو بودى.
از مناظر بسيار زشت اين جنگ، منظره گفتگو با سربازان امريكائى است: سربازى از توقف دو سه روزه جنگ حوصلهاش سرآمده بود. زيرا هنوز عراقى نكشته بود. سرباز ديگرى از اينكه به اندازه كافى كشتهاست، به خود مىباليد. و
* كشتار غير نظاميان و اين واقعيت كه قشون متجاوز به ويران كردن تأسيسات آب و برق ميپردازند آنهم بقصد مجبور كردن مردم به دست كشيدن از مقاومت، بقدرى ضد انسانى و شرم آور است كه اعتراض همگانى صليب سرخ و عفو بين المللى و ديگر سازمانهاى مدافع حقوق بشر را برانگيختهاست. صحنههاى "امداد غذائى" اگر شرم آورتر نباشند، به همان اندازه شرم آور هستند.
اما اين رفتار، رفتار ارتش آزاديبخش نيست رفتار ارتش متجاوزى است كه مىخواهد، با بمب خوشهاى و گلوله اتمى و موشك و رژيم گرسنگى و تشنگى، مردم عراق را ناگزير كند سرهاىهاى خويش را به نشان تسليمى خفت بار، در سينهها فرو برند. صحنههاى جنگ، غير از آنكه پرده ابهام را مىدرد و ماهيت سلطه جويانه امثال بوش و بلر را گزارش مىكند - يادآور مىشود كه آقاى بلر در مجلس عوام گفت: انگلستان فرصت تجديد عظمت دوران امپراطورى را بدست آوردهاست و مىبايد از آن استفاده كند -، ابهام ديگرى را مىزدايد: امپراطورى زوار درفته انگلستان و "تنها ابر قدرت" جهان، به يمن مقاومت مردم عراق، همچون ضعفى بزرگ، در معرض ديد جهانيان قرار گرفتند:
* بر ضعف علم و اطلاع از واقعيتى كه جامعه عراقى است، ضعف نظامى و ناتوانى امريكا و انگليس افزوده شد آنهم در سازماندهى حمله به كشورى كوچك كه ربع قرن جنگ و 12 سال محاصره و تخريب سلاحهاى موشكيش و... فرسودهاش كردهاست.
اگر مردم دنياى اسلام، بخصوص ايرانيان از تجربه جنگ عراق تنها يك درس بياموزند و بكار برند، آن درس اينست: اين انگلستان نيست كه فرصت تجديد عظمت دوران امپراطورى را بدست آوردهاست. زيرا كارش به كار آن روباه مىماند كه براى "پيوند جستن با بزرگان"، دم خود را به دم شتر گره زد و چون شتر برخاست، آويزان بماند. در عوض، مردم كشورهاى مسلمان فرصتى طلائى بدست آوردهاند. اگر از اين فرصت استفاده و خود را آزاد كنند، مىتوانند مطمئن باشند، ديگر هيچ مزاحمى نمىتواند از بيرون مانع رشد آنها بگردد. كشورى چون امريكا، حتى جرأت تهديد كردن آنها را نيز پيدا نمىكند.
پس از شروع جنگ، موافقان حمايت از تجاوز امريكا، دليل تازهاى تراشيدند: حالا كه جنگ شروع شدهاست، مىبايد از قشون كشى امريكا و انگليس حمايت كرد زيرا اگر پيش از سرنگون شدن رژيم صدام، آتش بس شود و قشونهاى امريكا و انگليس از عراق بيرون روند، اين مردم سالارى است كه از استبداد شكست مىخورد. اين استدلال كه ترجمان ثنويت تك محورى و طرز فكر توتاليتر است، دو محور مىبيند: امريكا كه در حكومت بوش خلاصه مىشود و عراق كه در رژيم صدام ناچيز مىشود. پيروزى يكى شكست ديگرى است بنا بر اين، مىبايد امريكا پيروز بگردد! در اين شبه استدلال، خطرى كه متوجه مردم سالارى در امريكا و انگلستان و اروپا و همه جاست، كجا به حساب است؟ مردم عراق و پيروزى و شكست اين مردم در استقرار مردم سالارى كجا به حساب آمدهاست؟:
* با روش كردن جنگ توسط حكومت "تنها ابر قدرت"، نظامى كردن دولت امريكا عينيت جستهاست. بدين قرار، ديگر خطرى منتظر نيست كه روشنفكران نسبت به آن هشدار مىدادند. از اين پس، فتنهاى بس خطرناك است كه مىبايد در رفع آن كوشيد. تحديد آزاديها به بهانه مبارزه با تروريسم و نظامى كردن روز افزون اقتصاد امريكا از راه افزايش بودجه نظامى و بر انگيختن مسابقه تسليحاتى در جهان و بنا بر اين توسعه صنايع نظامى، حاصل روش كردن جنگ در سياست خارجى از سوى حكومت بوش است.
* آن زمان كه ارتش سرخ به افغانستان تجاوز كرده بود، مجاهدان افغانى، گروه گروه مراجعه مىكردند و كمك مىخواستند. به آنها مىگفتم: الف - من افغانستان را جدا از ايران نمىدانم و ايران را نسبت به افغانستان بيگانه نمىشمارم. با وجود اين، اگر مىخواهيد پيروز بگرديد و بعد از پيروزى نيز كشور داشته باشيد، حتى از ايران نيز مستقل عمل كنيد. و ب - پيش از آنكه كمك بخواهيد، متحد شويد. پس از آن، ايران تا بتواند به شما كمك مىكند. وضعيت امروز افغانستان مىگويد آنها كه شنيدند و آنهاكه نشنيدند، هريك چه سرنوشتى پيدا كردند. بدين قرار اگر مقصود استقرار مردم سالارى در عراق بود، امريكا و انگليس مىبايد از وابسته كردن مخالفان رژيم صدام به خود، خوددارى مىكردند. از آنها مىخواستند بجاى آنكه دستيار قدرت خارجى و اسباب دست شركتهاى نفتى بشوند، بكوشند در جامعه عراقى اعتبار بدست آورند و بديل معتبرى براى رژيم صدام حسين بگردند. اما اگر چنين بديلى بود، كجا امريكا مىتوانست اشغال عراق و اداره آن را توسط يك افسر امريكائى، توجيه كند؟ بهر رو، ابهامى بزرگ رفع و مثل روز روشن شد كه
هر قدرت خارجى كه نيروهاى مخالف رژيم يك كشور را به خود وابسته مىكند، در پى استقرار مردم سالارى در آن كشور نيست، در پى سلطه بر آن كشور است.
اينك، با توجه به نبود يك بديل مستقل و مردم سالار، مقاومت مردم عراق هراندازه استوارتر، امكان شكست دو متجاوز به حقوق اين مردم و پيروزى مردم عراق بيشتر. در حقيقت، متجاوز اولى كه شكست مىخورد رژيم صدام است. زيرا، به ترتيبى كه در "دو محكوم يك وجدان" توضيح دادهام، او فرصتها و امكانهاى بسيار مىداشت و مىتوانست مانع از حضور و عمل دو قشون امريكا و انگليس بگردد، اما زورمدارى چشم عقلش را كور كرد و خود زمينه ساز حضور قشونهاى متجاوز شد. مقاومت مردم عراق دو ابهام را زدود و دو ضعفهاى دو متجاوز را عريان در معرض ديد جهانيان قرار داد: ضعف رژيم صدام كه منهاى عزم مردم عراق به مقاومت، پوچ و پوشالى است. و ضعفهاى اخلاقى و سياسى و نظامى دو قدرت متجاوز كه به بهانه نابود كردن اسلحه كشتار جمعى به عراق قشون مىكشند و در همان حال، وزير دفاع امريكا تهديد مىكند در جنگ بغداد، سلاح شيميائى بكار مىبرد و هم اكنون گلولههاى اتمى "ضعيف شده" بكار مىبرد.
بدين قرار، در صورتى كه مقاومت مردم عراق ادامه پيدا كند، اين رسم زورمدارى است كه از جهان بر مىافتد. بنا بر اين، مردم سالارى در امريكا و غرب نجات پيدا مىكند و امكان استقرار آن در عراق و ديگر كشورهاى اسلامى نيز افزايش پيدا مىكند. بدين دليل آشكار كه ملتها احساس توانائى مىكنند و در همان حال، رژيمهاى استبدادى را ضعفى كامل مىيابند.
با شروع جنگ، طرفداران اطاعت از امريكا، مدعى شدند اگر شيراك (رئيس جمهورى فرانسه) و شرويدر (صدر اعظم آلمان)، در برابر امريكا جبهه نگرفته بودند، اروپا شقه نمىشود. بديهى است زورمدار همواره از موضع طلبكار دليل مىتراشد. اينست كه انگليس و اسپانيا نيستند كه با دنباله روى از امريكا، اروپا را دو شقه كردهاند، بلكه مقصر شيراك و شريدور هستند. اما انتشار گفتگوهاى مقامات امريكا و اروپا، ابهام ديگرى را زدود:
* لوموند ديپلماتيك (آوريل 2003) از قول روزنامه جمهوريت (25 مارس) گفتگو ميان بوش و وزير خارجه وقت تركيه را نقل مىكند:
ژرژ دبل يو بوش: شما در اينجا كارى نداريد، برگرديد به كشور خود و اجازه عبور قواى ما را از خاك تركيه، از تصويب مجلس بگذرانيد.
يسار ياكيس: ما مشكلاتى داريم. خسرانهائى كه جنگ براى ما ببار مىآورد، عظيم هستند. ما و شما دو كشور متحد هستيم و به تفاهم شما با خود اميدواريم.
ژرژ دبل يو بوش: هيچ متحدى به اندازه شما مرا سر ندواندهاست.
يسار ياكيس: تركيه روند پيوست به اتحاديه اروپا را در پيش گرفتهاست و از اتحاديه اروپا، صداهاى مخالفت با جنگ بلند شدهاند.
ژرژ دبل يو بوش: آيا اتحاديه اروپائى وجود دارد؟ من آن را سه شقه كردم!
يسار ياكيس: تركيه يك كشور دموكراتيك است كه همواره حقوق بين المللى را رعايت كردهاست. و در اين مورد مشخص، تصميم سازمان ملل متحد براى تركيه بسيار مهم است.
ژرژ دبل يو بوش: از خود مىپرسم: آيا در قرن بيست و يكم، وجود سازمان ملل متحد، هنوز ضرورتى دارد؟ همكاران من در كار انديشيدن در اين بارهاند.
لوموند ديپلماتيك خاطر نشان مىكند كه نه حكومت تركيه و نه حكومت بوش وجود اين گفتگو را تكذيب نكردهاند.
بدين قرار، عامل سه شقه شدن اروپا، نه شيراك شريدور كه بوش و بلر و ازنار بودهاند. در حقيقت، حكومتى كه جنگ را وسيله سياست خارجى مىكند، نظر مخالف و رأى محدود كننده خود را نمىتواند تحمل كند. پنهان نيز نمىكند كه تصميم به جنگ و به اجرا گذاشتن اين تصميم، براى آن بود كه سازمان ملل و بقيه دنيا بدانند نمىتوانند مانع از اجراى تصميم "امريكا" بشوند. به سخن ديگر، پرده ابهام ديگرى دريدهشد: امريكا مردم سالارى بكنار، هيچ وزنه تعديل كنندهاى را نمىتواند تحمل كند. اما آيا اين تحمل نكردن، از توانائى است؟
* ابهام ديگرى كه دارد رفع مىشود اين ابهام است:
بنا بر قاعده، هر قدرت جهانى وقتى وارد مرحله انحطاط و زوال مىشود، تحمل رأى مخالف و گرايش مخالف را از دست مىدهد. امپراطورى سابق روسيه زمانى ورودش به مرحله انحطاط و انحلال را آشكار كرد كه وجود حكومتى بطور نسبى مستقل را برنتافت و به مجارستان قشون كشيد. اين قشون كشيها مكرر شدند و قشون كشى به افغانستان، انحلال آن را شتابان كرد. خاطر نشان كنم كه بنا بر همين قاعده، رژيم ملاتاريا وارد مرحله انحطاط گشته و انحلال آن شتاب گرفتهاست.
آقاى بوش و برخى از سران حزب جمهوريخواه ادعا كردهاند آقاى بوش يك مأموريت دينى دارد. اين امر كه روحانيت هاى دينهاى بزرگ با جنگ مخالفت كردهاند و اين امر كه امريكا و اروپا، پيش از اين، چنين ادعائى را "انتگريسم" و "بنيادگرائى" خواندهاند و، امروز، خود مقلد "انتگريست" ها و "بنيادگرا"هاى مسلمان شدهاند، دو ابهام بزرگ را رفع مىكند:
* الف - "انتگريسم" و "بنيادگرائى" خاص شيعه نيستند، سنى آنها نيز وجود دارد و ب - خاص اسلام نيستند، نخست در مسيحيت پديد آمدند. در حقيقت، هر بار كه دين، مرام، حق، آزادى، مردم سالارى وسيله توجيه بكار بردن زور مىشود، الف - قربانى اول دين يا مرام يا آزادى و يا مردم سالارى است و ب - بكار برنده در ادعاى خود راستگو نيست. آقاى بوش درد دين ندارد. اگر مىداشت، وقتى هر سه كليساى مسيحى با جنگ مخالفت مىكنند، نمىگويد: همه كليساها بگويند بله، من مىگويم نه. چنانكه آقاى صدام نيز درد دين ندارد و تنها در ايامى چنين سخت كه او خود و مردم عراق را بدان گرفتار كردهاست، دين را دست آويز كردهاست.
* اما ابهام بزرگترى كه رفع مىشود اينست: دين يا مرام نيستند كه زمينه ساز "انتگريسم" و "بنيادگرائى" مىشوند. دين يا مرام را چماق كردن، كارى است كه، همواره، از خارج، توسط قدرت (= زور) انجام مىگيرد. اينك كه به قول نيوزويك (Bush and God، 10 مارس 2003) يك "بنيادگرا" رفتن خود به كاخ سفيد را به امر خدا و براى انجام مأموريتى الهى مىشمارد، آشكار مىشود كه مردم سالارى، نه ديروز توانست از استقرار نازيسم در آلمان و فاشيسم در ايتاليا جلوگيرى كند و نه امروز توانسته است مانع از افتادن حكومت امريكا بدست بنيادگرايان بگردد. آن لائيسيتهاى كه مىبايد مانع از وقوع چنين خطرى مىگشت، يكبار ديگر شكست خورد.
بدين قرار، وقتى در جامعهاى، بيانها، از چپ تا راست، بيانهاى قدرت هستند، بحكم تمايل قدرت به تمركز و انباشت، آن بيان قدرت حاكميت پيدا مىكند كه با تمركز و انباشت قدرت سازگارتر است. پس كار بايسته پيشنهاد بيان آزادى و مبارزه با از خود بيگانگى دين، به روش نوگردانى دين يا بازگرداندن بيان قدرت به بيان آزادى، است. كار بايسته هشدار دائمى نسبت به خطر از خود بيگانه شدن بيان آزادى در بيان قدرت است. آن پيشگيرى كه در خور انسان آزاد است، نه جنگ پيشگيرانه كه اين كوشش پيشگيرانه است.
بياد مىآورم كه از گروگانگيرى و بخصوص از اسفند 1358 تا روز انتخابات رياست جمهورى امريكا در 13 آبان 1380، به تكرار، نسبت به خطر تغيير روانشناسى مردم امريكا و ريگانيسم بمثابه مداخله جوئى و روش كردن خشونت هشدار مىدادم كه ايران نبايد مسئوليت سنگين افتادن دولت امريكا بدست بنيادگراها را، با گروگانگيرى و ترور و... بپذيرد.
اگر آقاى بوش دين را نيك فهم مىكرد، مىدانست بنا بر دينهاى بزرگ، خداوند آدميان را به ادعاهاشان مىآزمايد. در حقيقت، در دينها، قاعدهاى بازگو مىشود كه، بنا بر آن، قدرتمداران آنچه را بر ديگرى نمىپسندند، خود مىكنند. هرآنچه را مىگويند بد است، خود مىكنند. يكى ديگر از ابهامها كه رفع شد قصد حكومتهاى بوش و بلر از حمله به عراق و بر افكندن رژيم صدام است. اين دو مىگويند خلع سلاح كشتار جمعى عراق در گرو سرنگون كردن رژيم صدام است. اما، در اين جنگ، خود گلوله اتمى و بمب خوشهاى بكار مىبرند و آقاى رامسفلد تهديد مىكند كه سلاح شيميائى نيز بكار خواهد برد. پس اين "مأمور خدا" با داشتن و بكار بردن سلاح كشتار جمعى موافق است بشرط آنكه انحصار داشتن و بكار بردن از آن او باشند! اما آيا او نمىداند كه وقتى خود دست به جنايت مىزند، به ديگران نيز مىآموزد اگر مىخواهند از هوس بازيهاى "تنها ابر قدرت" مصون بمانند، راهى جز مجهز شدن به اسلحه كشتار جمعى ندارند؟ بدينسان، حكومت بوش عامل انتشار اسلحه اتمى و شيميائى و ميكروبى مىشود.
تكرار كنم كه وقتى كسى، در مقام تصميم و اجراى آن، گفت: همه بگويند بله من مىگويم نه، تجسم زور است. عنوان مقاله پل مارى دولا گرس در لوموند ديپلماتيك "تنها بر ضد همه" است. اين امر كه آقاى بوش به دنيا دهن كجى كرد، بر اين ادعاى او كه گويا بخاطر ارزشهاى اخلاقى و براى مردم سالارى به عراق قشون مىكشد، مهر باطل زد. چرا كه رفتار يكسان و همزمان، در سرتاسر جهان، بيانگر حكم وجدان جهانى و اين وجدان عالىترين مقام اخلاقى در جهان است. اما مخالفت به وجدان جهانى تنها بى اعتنائى كامل آقاى بوش و همكاران او را به اخلاق آشكار نكرد. بلكه
ممكن است وجدان جهانى آن قوت را يافته باشد كه زورمدار را منزوى كند اما آن قوت را كه مانع از اجراى حكم زور بگردد را هنوز نيافته باشد:
در قوت و ضعف وجدان جمعى:
* هر وقت يكى در برابر همه قرار مىگيرد و با قدرت (= زور) اينهمانى مىجويد، تنها و منزوى مىشود. يكى از كارها كه تنها از وجدان ملى، در سطح يك ملت و وجدان جهانى در سطح جهان بر مىآيد، اينست كه زورمدار را تنها و منزوى مىكند. اين تنهائى زندانى است كه محكوم به آن، رها نمىشود مگر به ترك زورمدارى و آنهم پس از جبران.
* وقتى زورمدار ى مىگويد "اگر همه ملت بگويد بله من مخالفت مىكنم" و مىتواند، برغم رأى وجدان عمومى، حكم زور را به اجرا بگذارد، يعنى وجدان عمومى قوت لازم را براى جلوگيرى از به دولت رسيدن زورمدار و زور را روش عمومى كردن، پيدا نكردهاست.
در حقيقت، وجدان جهانى مىتوانست مانع از وقوع جنگ تجاوزكارانه امريكا و انگلستان با عراق بگردد اگر شفافيت كافى را پيدا كرده بود. برخى از ابهامها كه وجدان جهانى را كدر كردند و از توانائى آن كاستند، عبارتند از
* اسلحه كشتار جمعى مىتواند بدست سازمانهاى تروريست بيفتند. رژيمهاى استبدادى نظير رژيم صدام مىتوانند اين اسلحه را در اختيار سازمانى چون سازمان القاعده قرار بدهند. بنا بر اين، جنگ با رژيم عراق، "تنها راه مبارزه با تروريسم" است. از راه فايده، تكرار كنم كه اين امريكا و انگلستان بودند كه اسلحه كشتار جمعى (بمب ده تنى و بمب خوشى و گلولههاى اتمى ضعيف شده) بكار بردند و تا 20 فروردين (10 آوريل) رژيم عراق از چنين اسلحهاى استفاده نكرد بود. و الف - اين اسلحه را غرب در اختيار اين رژيمها گذاشته است. و ب - خلع اسلجه كشتار مىبايد همگانى باشد و در سطح منطقه و جهان انجام بگيرد و ج - غرب بجاى جنگ مىبايد شركتهاى فروشنده و دستگاههاى اطلاعاتى خويش را مهار كند و د - به حقوق ملى خويش بسنده كند و ثروتهاى كشورهاى دنيا را "منافع" خويش نپندارد و خود و زير سلطه را از مدار بسته سلطه گر - زير سلطه آزاد كند.
آگاهى بر واقعيت و نيز بر راه حل مسالمتآميز، وجدان جهانى را قوى و شفاف مىگرداند و سرپيچى از رأى آن را مشكلتر مىگرداند.
* تقابل دموكراسى امريكا با استبداد رژيم صدام و اينكه اگر جنگ روى ندهد و يا اگر جنگ روى دهد و رژيم صدام سرنگون نشود، مردم سالارى شكست خورده و ديكتاتورى پيروز شدهاست. اين دروغ ابهامآميز را پيش از اين و در همين نوشته، بررسى كردهام. براى اينكه اهميت آن را در پندارها و كردارها بدانيد، يادآور مىشوم كه نه تنها در صد حاميان جنگ در امريكا و انگلستان افزايش پيدا كرد، بلكه در كشورى چون فرانسه كه 85 درصد مردمش مخالف جنگ هستند، حال كه جنگ بوقوع پيوسته است، 52 درصد مردمش قلباً مايلند امريكا پيروز شود؛
* وجدان جهانى به مخالفت با جنگ، معناى موافقت با رژيم صدام را نبخشيد. اما، در سطح جهان، پيشنهاد روش ديگرى، غير از جنگ، براى خلاصى مردم عراق از رژيم صدام و رژيمهائى چون آن، بعمل نيامد و موضوع بحثهاى آزاد قرار نگرفت. بهاى غفلت وسائل ارتباط جمعى جهان از اين كار، جنگى است كه اينك مردم عراق در آتش آن مىسوزند و مردم امريكا و انگليس و بقيه دنيا مىبايد بهاى سنگين آن را بپردازند؛
* بر اصل ثنويت تك محورى، امريكا دست خود را از تروريسم يكسره پاك و مسئوليت آن را بر دوش "انتگريسم" و "بنيادگرائى" اسلامى و دولتهاى عضو "محور شر" نهاد. غرب و دولتهاى استبدادى وابسته و دولتهائى چون روسيه و چين، نيز، در بيان حقيقت سود نداشتند. وسائل ارتباط جمعى مستقل نيز آن توانائى را نداشتهاند كه وجدان جهانى را از نقش اول و تعيين كنندهاى آگاه كنند كه قدرت سلطه گر، بخصوص وقتى در دست بنيادگراهائى چون آقاى بوش و همكاران او است، در بوجود آوردن و فراگير كردن تروريسم دارد.
* سياست واقع بينانه اقتضا مىكند كه بر اصل "منافع ملى" عمل شود. بسيارى از دولتهاى منطقه و دولتهاى جهان، سياست حمايت از تجاوز را به رعايت "منافع ملى" مستند كردهاند. بارها خاطر نشان كردهام كه هر قدرتى نفع خود را كه در واقع زيان مردم است، نفع يا مصلحت همگانى جلوه مىدهد. بنا بر اين، از واجبترين كارها براى آنكه وجدان ملى و وجدان جهانى غنى و شفاف شوند، تشخيص حق از منفعت و ارائه تعريف روشنى از حق و تهيه فهرستى از حقوق فردى و حقوق ملى و نيز حقوق جامعه جهانى است. حتى اگر هر نوبت كه قدرتمدارى دم از "منافع ملى" زد از او خواسته شود بگويد اين منافع كدامها هستند و چرا از آن عموم مردم هستند، از بوجود آمدن ابهامى جلوگيرى مىشود كه وجودش جامعه ملى را وقتى ملتى مىبايد عمل كند و جامعه جهانى را وقتى اين جامعه مىبايست به عمل برخيزد، از كار بايسته باز مىدارد. و
* امريكا مىگويد 45 كشور با حمله امريكا به عراق موافقند. اين امر كه 15 كشور جرأت آن را ندارند بگويند كيستند و اين امر كه دولتهائى هم كه جرأت داشتهاند خود را معرفى كنند، وابسته و خريدارى شدهاند، دو امر واقعى هستند بنوبه خود گويا. اين دو امر مىگويند: مخالفت وجدان جهانى و وجدانهاى ملى با جنگ، دولتهاى وابسته را نيز ناگزير مىكند خود را در حجاب ابهام پنهان كنند. از جمله پردههاى ابهام كه اين دولتها ساختهاند، يكى اينست: چه ما بخواهيم و خواه نخواهيم، امريكا و انگليس جنگ را مىكنند. بنا بر اين، چرا مخالفت كنيم كه سودى ندارد و موافقت نكنيم كه سود دارد؟ اما اگر مردم هر كشور از دولت خود مىپرسيدند: براى ما مردم سود دارد و يا براى شما وابستهها؟ اگر بر مردم هر كشور و بنا بر اين براى مردم دنيا روشن مىگشت كه الف - وجدان جهانى شفاف مىتواند امريكا و انگلستان را از جنگ بازدارد و ب - جنبش جهانى براى جلوگيرى از وقوع جنگ - حال كه جنگ وقوع يافتهاست براى پايان بخشيدن بدان -، فرصتى فراهم مىآورد براى آزاد شدن ملتها از رژيمهاى استبدادى وابسته، ممكن بود از وقوع جنگ جلوگيرى شود و مردم عراق توان و اميد لازم براى سرنگون كردن رژيم صدام را پيدا كنند.
بديهى است ابهامهاى ديگر وجود دارند. به توضيح اين ابهامها بسنده كردم زيرا براى خاطر نشان كردن اهميت ابهام زدائى كافى هستند. پيش از اين نيز در بحث از اهميت ابهام زدائى خاطر نشان كردهام و اينك نيز خاطر نشان مىكنم كه هم در كشور ما و هم در كشورهاى نظير كشور ما و هم در سطح جهان، وجدانهاى ملى و جهانى هستند كه مىبايد به آزادى و مردم سالارى معرفتى غنى و شفاف بجويند. در اين مرحله از تحول كشورهاى ما و جهان، عموم مردم هر كشور و عموم مردم جهان هستند كه مىتوانند سرنوشتهاى خود و جهان را تغيير دهند.
در حقيقت، همانسان كه زورمدارى فرآورده غفلت از آزادى و حقوق، هم در سطح يك فرد و هم در سطح يك ملت و هم در سطح جهان، است، تحول از زورمدارى و قدرت باورى به شعور بر آزادى خويش، نيز، از راه وجدان عمومى انجام مىگيرد. بنا بر اين، بيشترين كوشش در غنى و شفاف كردن وجدان عمومى است كه مىبايد بكار رود.
|
|