١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در شماره ٥٦٤ از ١۰ تا ٢٤ فروردين


سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
پيام آقاى ابوالحسن بنى‏صدر
بمناسبت نوروز

دو محكوم يك وجدان

در سومين روز جنگ، فرمانده قواى مهاجم امريكا و انگليس گفت:
نقشه عمليات جنگ، افزون بر يك سال است كه تهيه شده‏است. اين اعتراف كه جهانيان را در شگفتى فرو برد، مسلم كرد كه اگر فشار وجدان جهانى نبود، مراجعه به شوراى امنيت سازمان ملل متحد و صدور قطعنامه 1441 نيز نبود. مقاومت عراقيها نشان مى‏دهد مردم عراق الف - فراموش نكرده‏اند كه در محاصره 12 ساله، دست كم 500 هزار كودك عراقى مرده‏است. رفتار آقاى بوش را با مردم فلسطين مى‏بينند و او را آزاد كننده خود نمى‏شمارند. فرو كشيدن پرچم عراق و برافراشتن پرچم امريكا نيز به آنها نشان داد سربازان امريكائى با چه روحيه‏اى وارد عراق شده‏اند. و ب - مردم شيعه عراق نه تنها زير پاى سربازان امريكائى - انگليسى فرش قرمز نگستردند و با دسته گل به استقبال آنها نرفتند، بلكه برغم جنايات صدام، به استقامتى قهرمانانه ايستادند. در صورتى كه اين روحيه را حفظ كنند، بيانگر وجدان عراق مى‏شوند و در فرداى عراق، با غرور و سر بلندى، نقش اول را پيدا مى‏كنند و ج - بنا بر سنجش افكار در سومين روز جنگ، آقاى بوش منفورترين شخصيت جهان بود.
نوشته‏اى را كه خواننده مى‏خواند، پيش از اتمام حجت بوش به صدام نوشته شده‏است. در پرتو رويدادها، خواننده مى‏تواند در نوشته تأملى دقيق‏تر كند.
چند ساعتى به پايان "اتمام حجت" بوش به صدام حسين نمانده‏است. اين "اتمام حجت" را از جهات گوناگون مى‏توان موضوع مطالعه قرار داد:
از اين جهت كه ناقض همان "قوانين" و حقوق بين المللى است كه امريكا در وضع كردنشان شركت كرده‏است. از اين جهت كه امريكا در شوراى امنيت نتوانست اكثريت بدست آورد و بى اعتناء به رأى اين شورى، به عراق "اتمام حجت" كرد. از اين جهت كه پاول، وزير خارجه بوش مى‏گويد امريكا تنها نيست. 45 كشور با او همراه هستند كه از آنها، 15 كشور بجا نمى‏يابند كه نام برده شوند. غير از اينكه كشورهاى موافقت كننده را امريكا خريده‏است، رقم خود گوياى سقوط شتاب گير "تنها ابر قدرت" جهان است. زيرا به اعتراف كلين پاول، دو سوم دولتهاى جهان مخالف لشگركشى امريكا به عراق هستند. حال اگر جمعيت را به حساب بياوريم، بالاى 95 درصد جمعيت جهان مخالف جنگ و بيشتر از آن، مخالف يكه تازى بوش و حكومت او هستند. از اين جهت كه اظهارات بوش مجرمانه هستند. بخصوص كه سخنگوى او مى‏گويد:
ولو صدام و فرزندانش تن به اتمام حجت بدهند و عراق را ترك كنند، قواى امريكا وارد عراق مى‏شود. زيرا مى‏بايد اسلحه كشتار جمعى عراق را بيابد و نابود كند. اما اگر، بعد از جنگ نيز بايد اسلحه كشتار جمعى را يافت، چرا بازرسان سازمان ملل متحد را از عراق راند؟ مگر آنها در كار يافتن و از ميان بردن، اسلحه كشتار جمعى نبودند؟ بوش و حكومت او چه حق دارند بكشند و ويران كنند و كشورى را تصرف كنند و در آن، از نو، بازرسى براى يافتن و از ميان بردن اسلحه كشتار جمعى را از سر بگيرند؟ اما از سه جهت، "اتمام حجت" بوش مهمتر است و از اين سه جهت است كه بدان مى‏پردازم:
از اين جهت كه مستبد دست نشانده را يا مردم مى‏برند و يا قدرت مسلط و از اين جهت كه از ابهام بيرون كشيدن قدرتمدار او را منزوى و ناتوان مى‏گرداند و از اين جهت كه هر اندازه در شفاف كردن وجدان جمعى كوشيده شود، قدرت، سلطه گر و زير سلطه آن، ناتوان مى‏شود:


بنا بر قاعده، استبدادهاى وابسته يا بدست مردم ساقط مى‏شوند و يا بدست سلطه گر:


روبين كوك كه 4 سال وزير خارجه انگلستان بود و در پى "اتمام حجت" بوش، از مقام وزير رابط با مجلس استعفاء كرد، در 18 مارس، در مجلس عوام انگلستان گفت: اسلحه كشتار جمعى عراق را ما و شركتهاى امريكائى در اختيار رژيم صدام گذاشته‏ايم. چگونه مى‏توانيم ادعا كنيم كه براى آن به عراق قشون مى‏كشيم كه اسلحه خود فروخته را نابود كنيم؟ چه كسى ادعاى ما را باور مى‏كند؟ در كتاب "جنگ با عراق، آنچه بوش و گروه همكار او نمى‏گويند" آمده‏است كه در پايان جنگ ويتنام، امريكائيها از شاه ايران خواستند اسلحه‏اى كه در ويتنام بكار برده‏اند، بخرد! بعد از سقوط رضا خان، ورد زبان ايرانيها بود كه تمامى پول نفت خرج خريد اسلحه شد و اسلحه را هم فروشندگان گرفتند و در جنگ خود با آلمان، بكار بردند. اما رژيمهاى ايران و عراق تنها دو كشورى نيستند كه سالها اسلحه خريدند و اسلحه خريدارى را يا فروشندگان بردند و نابود كردند و يا در جنگى كه بسود آنها براه افتاد و بمدت 8 سال ادامه يافت، صرف كشتن يكديگر و ويران كردن كشورهاى يكديگر كردند. اين امر هيچ تازه نيست، استمرار تاريخى دارد و بيانگر اين قاعده است:
قدرت مسلط اسلحه‏اى را كه به دست نشاندگان خود مى‏فروشد، براى آنست كه پاسدار منافع آن قدرت باشند. هر زمان كه ضرور شد، سلطه گر ستمگرى دولت دست نشانده و انبار كردن اسلحه را دست آويز ساقط كردنش مى‏كند. رضا خان را انگليسها آوردند و از همين نوع "اتمام حجت"ها به او دادند و با آنكه پذيرفت، قشون وارد كشور كردند و او را به تبعيد بردند. داستان همكارى صدام حسين با سيا و برخوردارى او از حمايت امريكا در كودتاى 1968، از موضوعهائى است كه اين ايام، وسائل ارتباط جمعى، به تكرار بازگو مى‏كنند. او 33 سال است كه به استبدادى بس خون ريز، رمق مردم عراق را به آخر رسانده‏است و امروز، جنايتهاى او، جنگ با ايران و استفاده از سلاح شيميائى، دست آويز بوش و حكومت او براى بركنار كردن صدام شده‏است! اما پرسيدنى اينست: شاه صداى انقلاب ايران را شنيد. خود او و آنها كه مدعى هستند در گوادولوپ تصميم گرفته شد شاه برود و خمينى بيايد، چرا بجاى اينكه بر استبداد پاى فشارند تا او و همدستانش را، به ادعاى خودش، "چون موش مرده از ايران بيرون اندازند"، خود دست بكار عملى كردن اصول راهنماى انقلاب ايران نشدند و حتى مردم سالارى در حداقل را نيز بر قرار نكردند؟ در خور يادآورى است كه در روزهاى بعد از جنگ اول خليج فارس، دو تن، يكى فرانسوى و ديگرى لبنانى نزد من آمدند و اجازه خواستند صدام يك هيأت نزد اينجانب بفرستد و دعوت به بغداد كند. گفتم:
منتخب يك ملت پوشش استبدادى كه 8 سال با آن ملت در جنگ بوده‏است و اينك محكوميت قطعى به انحلال پيدا كرده‏است، نمى‏شود. رفتن من به بغداد، به رژيم صدام مشروعيتى را كه ندارد، نمى‏دهد و درد آقاى صدام و رژيم او را نيز درمان نمى‏كند. درد او استبدادى است كه خود زندانى آن و در سانسور است. اين زندان را خود براى خويش ساخته‏است و اين سانسور را خود بر قرار كرده‏است. كيست آن كس كه جرأت كند به او بگويد كه اصرارش بر ادامه استبداد، خودكشى است؟ پيش از آنكه مردم عراق او را به سرنوشت شاه گرفتار كنند و يا دست آويز سياست امريكا در منطقه بماند، او مى‏تواند مردم سالارى قابل قبولى را بر قرار كند. حتى اگر نتيجه آن اين شود كه به رأى مردم عراق، از قدرت بركنار شود. پاسخ را به او رساندند يا نه، سركوب وحشيانه قيام عراقيهاى شيعه و تشديد سركوبگرى، دست آويز لازم را در اختيار بوش و حكوت او گذاشت تا سرنگون كردن رژيم او را برنامه گذارى كند. خوانندگان انقلاب اسلامى مى‏دانند كه بسيار زودتر از ترورهاى 11 سپتامبر، حكومت بوش دركار برنامه گذارى سرنگون كردن رژيم صدام بود. پرسش بموقع اينست:
او چرا آخرين فرصت را براى استقرار مردم سالارى، با ترتيب دادن انتخابات قلابى و رأى صد در صد به خود دادن، از دست داد؟ روشنفكران اروپائى كه تظاهرات جهانى بر ضد جنگ را تدارك مى‏ديدند، از او خواستند بگويد در عراق مردم سالارى برقرار مى‏كند اما پاسخ او اين بود كه رژيم خود را تغيير نمى‏دهد. چرا آقاى خمينى - كه هر چه داشت از جنبش همگانى مردم ايران داشت - جام زهر آلود را از دست قدرتهاى خارجى نوشيد و بقول مك فارلين در برابر امريكا زانو زد اما بجاى آنكه به خطاى خود اعتراف كند و اداره كشور را به جمهور مردم بسپارد، دم از ولايت مطلقه فقيه زد؟ آن پرسش كه شعور جمعى هر جامعه به پاسخ آن اساسى است، اين پرسش است. در حقيقت، مستبدها يا تا لحظه سقوط و مرگ به خود نمى‏آيند و يا وقتى به خود مى‏آيند كه ديگر كار از كار گذشته است. چرا؟ زيرا:


1 - از خود وجودى مستقل از قدرت (= زور) ندارند و جدائى از قدرت را "پوچ" شدن مى‏انگارند.

2 - اينهمانى جستن با قدرت (= زور)، آن را يكى در برابر همه مى‏كند. تضاد با همه را از راه جداشدن از قدرت مى‏بايد حل كرد و اين كار نياز به تغيير ساخت قدرت (= زور) دارد و مستبدها اين توان را در خود نمى‏بينند. آقاى هاشمى رفسنجانى نمى‏گويد:
ما اشتباه شاه را تكرار نمى‏كنيم؟ از ديد او، اشتباه شاه اين نبود كه براى راضى كردن مردم، يكچند از دستياران خود را زندانى كرد و اندكى فضاى سياسى را باز كرد؟ اما تجربه شاه مى‏گويد اشتباه او اين بود كه توان آزاد كردن خود را از ساخت قدرت يا رابطه با افراد و دستگاههاى سركوبگر را نداشت و نتوانست دست بكار مردم سالار كردن دولت و دستگاه ادارى و ارتش بشود. نتيجه اينكه قربانى شد.

3 - در حقيقت، الف - ساختمان دولت استبدادى بر زور است. با برداشتن زور، ساختمان فرو مى‏ريزد. ب - در عقل زورمحور كستبد، جز قدرت (= زور) اصالت ندارد. مردم هميشه آلت فعل هستند و هيچگاه فعال نيستند. بنا بر اين، اگر اين آلت را به انحصار در دست خود نگاه دارد، حتى اگر نگذارد قدرت مدار ديگرى آنها را آلت فعل كند، قدرتش جاودانى مى‏شود. از آقاى احمد خمينى نقل مى‏شود كه گفته‏است روش دولت مدارى را از صدام بايد آموخت! و بسيارند ايرانيانى كه سخن آقاى حسن آيت را كه روش كار ملاتاريا شد، بياد مى‏آورند:
نخست مى‏كوشيم مردم را از بنى‏صدر جدا كنيم و اگر نتوانستيم، بنى‏صدر را از مردم مى‏گيريم! غافل از اينكه، در زمان خطر، تنها از مردم و مقاومت آنها كار ساخته مى‏شود.

4 - در ايران مى‏گويند مجارى اطلاع رسانى به آقاى خمينى را چنان بستند كه براى او، جز احمد خمينى و هاشمى رفسنجانى نماند. سرنوشت آقاى منتظرى، جرأت را از ديگران گرفت تا جائى كه ديگر كسى جرأت نمى‏كرد او را از واقعيتها آگاه كند. بعدها، آقاى فلاحيان بروز داد كه در يك دوره، به كسب موافقت آقاى احمد خمينى، كارها را بدون اطلاع او، بنام او، انجام مى‏داده‏اند. همين سخن را اين ايام در باره آقاى صدام حسين مى‏گويند. مى‏دانيم كه شاه نيز مدتها "صداى انقلاب" را نمى‏شنيد. باور كرده بود مردم ايران او را مى‏پرستند. تا آن روز كه بر هلى كوپتر نشست و ايران در جنبش انقلابى را به چشم ديد. اينهمانى با قدرت (= زور) فرو رفتن در ظلمات، در دنياى مجازى است كه مستبد براى خود مى‏سازد. حال اگر روشنفكران در خور اين عنوان نباشند و حصار سانسور را نشكنند و وجدان جامعه نيز در تاريكى بماند، بديل مردم سالار پيدا نمى‏شود و ميدان براى سلطه گر خارجى باز و بى رقيب مى‏ماند. در حقيقت،

5 - استبدادها، بخصوص استبدادهاى مرامى بر اين اصل پديد مى‏آيند كه الف - مردم نادانند و ب - نخبه يا سازمان پيشاهنگ مجهز به ايدئولوژى انقلابى، مى‏بايد قدرت را تصرف و جامعه را بر وفق ايدئولوژى باز بسازد. اين دو گانگى نخبه و يا سازمان پيشاهنگ با مردم و اين نقش اولى كه به "قدرت" مى‏دهند، سبب مى‏شود كه، در لحظه شكست، عيب را نه در قدرت (= زور) و نه در ايدئولوژى (شاهنشاهى، دينى، بعثى، ماركسيستى و...) و نه در نخبه يا سازمان پيش آهنگ ببينند. عيب را در مردم مى‏بينند. از اين روست كه پهلوى طلبها مدعى بودند و هستند كه عيب از نادانى مردم بوده‏است. و نيز، وقتى آقاى خمينى جام زهر سر كشيد، ملاتاريا گفت:
ملت به دولت خيانت كرد. و چه عجب اگر، پس از جنگ، صداميها بگويند:
ملت عراق مقاومت نكرد! واقعيت اينست كه استبداديان همواره قربانى تبعيضى مى‏شودند كه بسود قدرت و بيان قدرت و بزيان مردم بر قرار مى‏كنند. توان اعتراف ندارند زيرا از خلاء بعد از اعتراف وحشت دارند. در حقيقت،

6 - فردوسى از قول قدرتمدارها، نيك مى‏گويد:
جهان تا جهان جاى زور است و بس، مكافات بى زور گور است و بس!
از ديد قدرتمدار، جهان شمول واقعى يكى است و آن زور است. معروف است نادر از مردى روحانى كه به او مسائل دينى را مى‏آموخت، پرسيد: در بهشت، جنگ هست؟ او گفت:
نه، در بهشت صلح است. نادر گفت: پس به چه كار مى‏آيد! بنا بر اين، قدرتمدار، الف - نمى‏تواند عقل خود را از محدوده تنگ روابط قوا آزاد كند و با عقلى آزاد در كار خود بنگرد و تصميم بگيرد. ب - از آنجا كه تنها به قدرت اصالت مى‏دهد، در بيرون از روابط قوا، راه حلى نمى‏يابد و در اين روابط مى‏ماند و در پى آن مى‏شود كه با باج دادن به اين و آن قدرت، تعادل قوائى پديد آورد و بدان، "قدرت خويش" را حفظ كند! از اين رو بود كه شاه سابق گمان مى‏برد اگر از كارتر، رئيس جمهورى وقت امريكا اجازه كتبى كشتار را بگيرد، انقلاب را فرو مى‏خواباند و تا لحظه آخر، با مراجعه به اين و آن قدرت خارجى مى‏كوشيد. ايران گيتها، قراردادها، قرضه‏هاى خارجى گزارش مى‏كنند كه خمينى و ملاتاريا نيز، همين بيراهه را در پيش گرفتند. "اصلاح طلبان" اين فريب را خوردند كه مردم همچنان از بيم "اقتدار گرايان" به آنها رأى مى‏دهند. و صدام باور نمى‏كرد جنگ خليج فارس روى دهد و او را از كويت بيرون كنند و در عراق تحت سخت‏ترين مجازاتهاى اقتصادى و نظامى نگاه دارند. اين بار نيز، گمان مى‏كرد امتيازهاى نفتى كه به اين و آن شركت فرانسوى و روسى و چينى و... داده‏است و قرضه‏ها كه به اين دولتها دارد و تشكيل محور و وجدان جهانى، فرصتى در اختيار او مى‏نهد كه بازرسان سازمان ملل را سر بدواند و زمان بدست آورد. حتى نتوانست به اين فكر بيفتد كه پيش از گسيل قواى امريكائى به منطقه، با اجراى قطعنامه، به وجدان جهانى و دولتهاى مخالف جنگ، همكارى را بكند. تا آنجا كه هر كار كرد را به پاى حضور و تهديد قواى امريكا و انگليس نوشتند و همين امر، در وجدان جهانى، ابهام پديد آورد و از وسعت تظاهرات ضد جنگ كاست.

7 - قدرتمدار الف - رفتار قمار باز را پيدا مى‏كند. هر چه بيشتر مى‏بازد، اصرارش به ادامه بازى تا مگر بخت روى آورد، بيشتر مى‏شود. و ب - برون گرائى ذاتى قدرتمدارى است. چرا كه با بيرون از خود است كه مى‏بايد مدار بسته بوجود آورد و جامعه را در آن، اسير كند. اين مدار بسته را هم با دست نشاندگى و هم با تضاد بوجود مى‏آورد. مدار بسته‏اى كه يك طرف امريكاست و طرف ديگر رژيم صدام است و در آن، اولى دومى را "نماد شرارت" و دومى اولى را دشمن "ملت عرب" و حامى اسرائيل و... مى‏خواند، از راه نياز دو قدرتمدار به چنين مدارى، بوجود آمده‏است. مى‏دانيم در يك دوره طولانى، اين دو قدرتمدار، مدار بسته "همكارى" مى‏داشته‏اند. صدام و رژيم او مى‏توانست از اين مدار بيرون رود. چنانكه خمينى و ملاتاريا مى‏توانستند از اين مدار بيرون روند. در آن صورت، مى‏بايد از استبداد چشم مى‏پوشيدند. بنا بر اين، بروش قمار بازان، باختن را "تا آخر" مى‏روند. با آگاهى از اين قاعده بود كه گفتم:
ملاتاريا گروگانگيرى را تا شكست ادامه مى‏دهد و آقاى خمينى جنگ را تا شكست ادامه خواهد داد و...

8 - به ترتيبى كه توضيح داده‏ام، تا وقتى ظن جانشين علم و مجاز جانشين واقعيت نشود، رابطه قوائى پديد نمى‏آيد تا از آن، قدرت بوجود آيد. تنها ايدئولوژى قدرت نيست كه همسنگ ظن و مجاز است، بلكه اين با نگرش بر اساس ظن در واقعيتهاست كه مجاز جانشين واقعيت مى‏شود. براى مثال، قدرتمدار خواه چون فرعون، به صراحت دم از خدائى زند و چه نزند، در دنياى مجازى، در خود، ظن خدائى مى‏برد. وگرنه "الله اكبر، خمينى رهبر" و "شاه بايد برود" - با نشاندن خود به جاى مردم بعنوان عامل بردن شاه - و "كارتر بايد برود" و "صدام بايد برود" و "تا آخر مى‏روم"، چگونه ممكن بود بر زبان آقاى خمينى جارى شوند؟ همسنگ كردن خود با فاتحان بابل قديم و... و خويشتن را دست تقدير خواندن و... و ملت عراق خود را فداى صدام مى‏كند و... را چگونه ممكن بود آقاى صدام و صداميان بر زبان آورند؟ همه چيز ديدن خود و ناچيز ديدن مردم، تنها مجازى نيست كه جانشين واقعيت مى‏شود، بلكه مجاز بزرگ‏تر ساخته اين ظن است كه گويا جاده كشيدن و فرودگاه ساختن و مونتاژ براه انداختن، مساوى با رشد است. مى‏دانيم كه قدرت اسطوره علم را جانشين علم و اسطوره رشد را جانشين رشد مى‏كند. در نتيجه غافل مى‏شود كه خود و مردمى كه او مى‏خواهد به "دروازه‏هاى تمدن بزرگ" برساند، با معرفت بر آزادى و حقوق خويش رشد مى‏كنند. با زندگى را عمل به حقوق گرداندن رشد مى‏كنند. نتيجه اينست كه در روز امتحان، نه خود بكارى تواناست و نه رشد واقعى در كار بوده‏است تا بدان تكيه كند و در برابر تهديد قدرت خارجى بايستد. در اين روز، مردمى كه استبداد رمق از آنها ستانده، هستند كه با رفتار خود، حرف آخر را مى‏زنند. براى مثال، اگر مردم ستمديده عراق، در برابر قشون متجاوز بوش به مقاومت بايستند، از خود شخصيت ملى بروز داده‏اند و موجوديت كشور خويش را تضمين كرده‏اند. مردم با مقاومتى كه مى‏كنند، ولو با بمب و موشك فرش كردن شهرها شكسته گردد، متجاوز را شكست داده‏اند. زيرا نفس مقاومت فرياد نه ملت است به ادعاى بوش كه گويا براى آزاد كردن مردم عراق به كشور آنها قشون كشيده‏است. راستى اينست كه اگر ولايت با جمهور مردم بود و مردم خود عمل مى‏كردند، قدرت خارجى ياراى تهديد كردن نيز نمى‏يافت. بهر رو، رژيم رضاخانى در شهريور 20، از ميان رفت. رژيم صدام نيز بر جا نمى‏ماند اما مقاومت مردم عراق را بر جا نگاه مى‏دارد. و

9 - بوذرجمهر حكيم به انوشيروان پند مى‏داد. بدستور انوشيروان، او را در سياه چال، چهار ميخ كردند. انوشيروان به نزد او رفت و از حالش پرسيد. بوذرجمهر پاسخ داد:
اين سياه چال بر من فراخناست و آن كاخ بر تو تنگنا. راستى اينست كه قدرت فرآورده تنگناست. بنا بر اين، وقتى مدار بسته تنگ مى‏شود، بجاى آنكه از آن بيرون رود، خود در تنگ‏تر كردنش مى‏كوشد. رفتار آقاى خمينى و ملاتاريا در حنگ 8 ساله و تقسيم بدو و حذف يكى از دوها تا نوشيدن جام زهر آلود و از آن زمان فضاى جامعه ايرانى را تنگ‏تر كردن تا 2 خرداد 76 و رفتار ملاتاريا از 2 خرداد 76 تا امروز، همه، گوياى جبر گريز از فراخنا به تنگنا و تنگ‏تر كردن تنگنا هستند. هستند كسانى كه مى‏گويند نامزد كردن آقاى خاتمى و گرم كردن تنور انتخابات، كار رژيم بود تا فشار مردم فرو خوابد و رژيم نجات بيابد. اما قاعده‏اى كه قدرتمدار از آن پيروى مى‏كند، اين نيست كه بهنگام بروز سختى، فضاى بسته را به فضاى باز بدل كند. نه تنها به اين دليل كه مى‏ترسد نيروئى كه در جهت هرچه بازتر كردن فضا وارد مى‏شود، اختيار را از كف او بدر برد بلكه از اين جهت كه فضاى باز علت وجودى قدرت (= زور) را از ميان مى‏برد و حتى اگر فشارى نيز وارد نشود، منحل مى‏شود. بدين خاطر است كه صدام حسين هم بعد از جنگ اول خليج فارس در 1990 و هم بعد از جنبش مردم عراق و هم اين بار كه قطعنامه 1441 او را در تنگنا قرار داد، بجاى گشودن فضاى سياسى - فكرى جامعه، آن را بسته‏تر كرد و براى خود، از قول مردم عراق، صد در صد رأى موافق نوشت! در حقيقت،

10 - استبدادها بهمان اندازه كه فراگيرتر مى‏شوند، در ويرانگرى، بخصوص ويران كردن بديل، حريص‏تر مى‏شوند. رژيمهاى بعثى از اين لحاظ كه امكان كودتا و نيز بديل و حتى امكان پيدايش آن را از ميان برده‏اند، الگو هستند. با اين وجود، در ايران، رژيم رضاخانى را مى‏توان بانى اين روش شمرد. تسليم آسان او به قواى اشغالگر و رفتنش به تبعيد و نيز سقوط رژيم پهلوى در ايران، از جمله به خاطر نبود بديل قابل پذيرش مردم بود. وگرنه، در تنگنا، مى‏توانست امور كشور را به بديل واگذار كند و كشور را از جنگ ويرانگر حفظ كند. ممكن است بعضى بگويند شاه سابق مى‏خواست زمام امور را به بديل مقبول مردم بسپارد. اما اگر نيك تأمل كنند، به اين نتيجه مى‏رسند كه الف - وقتى به اين كار تن داد كه كار از كار گذشته بود و ب - چنين بديلى رهبرى انقلاب بود كه به كمتر از سقوط رژيم شاه قانع نمى‏شد. تجربه رژيمهاى نازى و فاشيست و اكنون رژيم صدام نشان مى‏دهد كه در صورتى هم كه مستبد به اين نتيجه برسد كه مى‏بايد زمام امور را به بديلى واگذار كند كه بتواند كشور را از جنگ حفظ كند، آن را ندارد. آيا صدام مى‏توانست بديلى را كه در كنفرانس لندن پديد آمد، بكار دعوت كند و اداره امور عراق به او بسپارد؟ نه. زيرا الف - بمنزله بكام نابودى سپردن همه آنهايى بود كه طى 33 سال رژيم بعث را ساخته‏اند. در جنايتها و خيانتها و فسادهاى اين رژيم شركت داشته‏اند. ب - اين بديل پذيرش مردمى ندارد و سپردن عراق به گروههاى مسلح ايست كه هر يك بر قسمتى از آن مسلط شوند و وضعيتى نظير وضعيت افغانستان را ببار آورند. آيا بهمين خاطر نيست كه حكومت بوش مى‏خواهد اداره عراق را خود بر عهده بگيرد؟ بار گناه اشغال عراق، تنها بر دوش بوش و حكومت او نيست. بيشتر از همه، بر عهده صدام و رژيم او و نيز مخالفانى است كه به خود زحمت ايجاد بديل مردم سالار و بيانگر توحيد ملى عراق راندادند. و

11 - خاطر نشان كردم كه قدرتمدار برون گرا است. در اينجا، از جنبه مهمترى به اين برون گرائى مى‏نگرم:
نيروهاى محركه را از مسير طبيعى خود كه بكار افتادن در رشد جامعه‏است، به مسير تحويل شدن به قدرت برمى گرداند. در دوران محاصره اقتصادى، 500 هزار كودك عراقى تلف شدند. شمار قربانيان اين محاصره را يك ميليون تن گفته‏اند. صدام و رژيم او مى‏توانستند از دو جنگ ويرانگر عبرت بگيرند. با بازرسان سازمان ملل، از در صداقت وارد مى‏شدند و همكارى شفافى را بعمل مى‏آوردند تا كه كار انهدام اسلحه كشتار جمعى، شتابان، پايان پذيرد. از آن پس، بجاى صرف هستى عراق در مجهز كردن ارتش و گارد جمهورى و انواع سازمانهاى اطلاعات و امنيت و حزب بعث و فسادها، فضاى سياسى - فرهنگى جامعه را باز مى‏كردند و نيروهاى محركه (سرمايه حاصل از فروش نفت و كارشناسان و نيروى جوان كشور) را در رشد عراق بكار مى‏انداختند. بعد از 12 سال، امروز كشور ديگرى داشتند و عراق صحنه جنگ نبود. چرا نتوانست چنين كند؟ چرا ايران گيتيها بعد از جنگ 8 ساله، با آنكه موقعيت بسيار بهترى از موقعيت عراق داشتند، بنام سازندگى، نيروهاى محركه را در فساد و وابستگى و ويرانگرى بكار انداختند؟ زيرا ساخت قدرت در ايران تحت رژيم ملاتاريا و عراق زير رژيم حزب بعث، چنان است كه نمى‏توان گفت دولت ايران يا دولت عراق استبدادى هستند. بلكه در واقع، رهبرى در بيرون دولت، در اليگارشى مافياهاى حاكم بر دولت است. براى بكار انداختن نيروهاى محركه، الف - اليگارشى مافياها مى‏بايد منحل شود. در ايران، با آنكه به تكرار گفتند:
40 در صد توليد ناخالص ملى را رانت خوارها مى‏برند، حكومت "اصلاح طلبان" از گل نازك‏تر نيز نتوانست به رانت خواران بگويد. در عراق، وضعيت بهتر از ايران نيست. ب - پس از آزاد شدن دولت، در جهت مردم سالار شدن تغيير كند چنانكه سازماندهى جامعه ملى براى بكار بردن نيروهاى محركه در رشد بگردد. ج - سازمانهاى سياسى وابسته، از وابستگى آزاد شوند و اصل تضاد را با اصل توحيد جانشين كنند و در به حداكثر رساندن نيروهاى محركه از راه خشونت زدائى و ايجاد جو اعتماد متقابل شركت كنند. بدين قرار، اگر امثال خامنه‏اى و صدام بخواهند تن به چنين كارى بدهند، نخست از خود و آنگاه از گروه بنديهاى مافيائى مى‏بايد خلع يد كنند. مستبدها در برون گرائى، دربهاى درون را يكسره بروى خود مى‏بندند. اينست كه وقتى در برابر خطرى قرار مى‏گيرند كه خود براى خويش و كشور خريده‏اند، تنها و بى كس مى‏شوند. رضا خان، در كاخ ستم خويش تنها ماند و تنها به تبعيد رفت. به يك اعتبار، خمينى از او نيز تنهاتر شد و در تنهائى مرد. صدام نيز سرنوشت بهترى نخواهد يافت حتى اگر در برابر قشون امريكا، بايستد و بجنگد.

12 - قدرت نه تنها خود را تنها محور فعال مى‏خواهد و مى‏كند، بلكه حفظ خود را بطور مطلق، مقدم مى‏شمارد. شاه سابق، وعده مى‏داد ولو با كشتن صد هزار تن، رژيم را حفظ كند. آقاى خمينى مى‏گفت:
ولو 50 هزار تن كشته شوند، بايد رژيم ولايت فقيه بر قرار شود. در عمل ديديم كه شمار اعدام‏ها و كشته‏هاى جنگ و كشتارها شهرى چندين برابر شد. استبدادهاى مرامى تنها با كشتن نيست كه اصل تقدم مطلق حفظ رژيم را به اجرا مى‏گذارند. از آنجا كه قدرت اگر بر خود نيفزايد مى‏ميرد، مى‏بايد ساخت رژيم و رابطه‏اش با جامعه چنان شود كه پائين به بالا وابسته بگردد. جامعه نيز بر اصل وابستگى پائين به بالا، نظام مى‏يابد. نتيجه اينست كه رشته وابستگيها به "رهبر" ختم مى‏شود و او را از هر حركتى در جهت مخالف چنين نظامى ناتوان مى‏كند. در كشورهاى نفت خيز، در آمدهاى نفتى به رژيمهاى مرامى امكان مى‏دهد آسان‏تر هرم قدرت را بوجود آورند. نتيجه اينست كه سران چنين رژيمهائى از نجات خويش يكسره ناتوان مى‏شوند. شاه سابق، و رژيمهاى كمونيستى مى‏پنداشتند وابستگى تا حدود زياد يك طرفه جامعه به دولت، حافظ رژيمهاشان مى‏شود و نشد. صدام نيز مى‏پنداشت وابستگى جامعه عراقى به رژيم او حافظ رژيم او است و امروز كه جنگ آغاز شده‏است، همين وابستگى، همچون ضعفى بزرگ، خود را نشان مى‏دهد. اينك كه دانستيم چرا مستبدها، در روز سرنوشت، از كارى ناتوان مى‏شوند كه براى نجات خود و كشور بايد كرد، بسراغ واقعيت دوم مى‏رويم:


از ابهام بيرون كشيدن قدرتمدار و شفاف كردن هدف و روش او، او را يكى در برابر جهان مى‏كند و از آن پس، انحلال قدرتش قطعى است:


وجدان جهانى آن توانائى را نجست كه بتواند "تنها ابر قدرت" و زائده‏اش، انگلستان را از ارتكاب جنايت جنگ باز دارد. اما اين وجدان بر بوش و بلر و شارون روشن كرد كه وجود يافته است و زود يا دير، نقش اول را در صحنه جهان بر عهده خواهد گرفت. اما اين وجدان "تنها ابر قدرت" جهان را يكى در برابر جهان گرداند. ناگزيرش كرد خود از اينهمانيش با زور پرده بردارد و بگويد:
سازمان ملل كه بخاطر اجرا نكردن قطعنامه‏اش، صدام را مجرم و جنگ با او را واجب مى‏شمرد، يعنى كشك! حقوق بين المللى، يعنى كشك!، تقدم حقوق فردى و ملى بر قدرت يعنى كشك، اخلاق و ارزشهاى اخلاقى يعنى كشك! آزادى و مردم سالارى، يعنى كشك! زنده باد زور! بدون كمترين ترديد، امريكا بمثابه قدرت، هيچ زمان اين اندازه عريان نگشته بود. زيرا هيچ زمان وجدان جهانى اينسان در صحنه جهان حضور نيافته بود. اما اگر وجدان جهانى اين توان و حضور را يافت، بخاطر آن بود كه هيچگاه قدرتى مثل قدرت امريكا اينسان از تاريكى ابهام بيرون كشيده نشده بود. شفاف شدن هدف و روش "تنها ابر قدرت" است كه او را تنها و منزوى، در برابر وجدان جهانى قرار داد. مطالعه اثر اين تقابل بر "تنها ابر قدرت" و نيز قدرتهاى زير سلطه و مطالعه اثر شفاف شدن وجدان جهانى بر قوت گرفتن اين وجدان و بى محل گشتن زورمدارى را در شماره آينده خواهيد خواند.

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر