پيام آقاى ابوالحسن بنىصدر
بمناسبت نوروز
|
|
دو محكوم يك وجدان
در سومين روز جنگ، فرمانده قواى مهاجم امريكا و انگليس گفت: نقشه عمليات جنگ، افزون بر يك سال است كه تهيه شدهاست. اين اعتراف كه جهانيان را در شگفتى فرو برد، مسلم كرد كه اگر فشار وجدان جهانى نبود، مراجعه به شوراى امنيت سازمان ملل متحد و صدور قطعنامه 1441 نيز نبود. مقاومت عراقيها نشان مىدهد مردم عراق الف - فراموش نكردهاند كه در محاصره 12 ساله، دست كم 500 هزار كودك عراقى مردهاست. رفتار آقاى بوش را با مردم فلسطين مىبينند و او را آزاد كننده خود نمىشمارند. فرو كشيدن پرچم عراق و برافراشتن پرچم امريكا نيز به آنها نشان داد سربازان امريكائى با چه روحيهاى وارد عراق شدهاند. و ب - مردم شيعه عراق نه تنها زير پاى سربازان امريكائى - انگليسى فرش قرمز نگستردند و با دسته گل به استقبال آنها نرفتند، بلكه برغم جنايات صدام، به استقامتى قهرمانانه ايستادند. در صورتى كه اين روحيه را حفظ كنند، بيانگر وجدان عراق مىشوند و در فرداى عراق، با غرور و سر بلندى، نقش اول را پيدا مىكنند و ج - بنا بر سنجش افكار در سومين روز جنگ، آقاى بوش منفورترين شخصيت جهان بود.
نوشتهاى را كه خواننده مىخواند، پيش از اتمام حجت بوش به صدام نوشته شدهاست. در پرتو رويدادها، خواننده مىتواند در نوشته تأملى دقيقتر كند.
چند ساعتى به پايان "اتمام حجت" بوش به صدام حسين نماندهاست. اين "اتمام حجت" را از جهات گوناگون مىتوان موضوع مطالعه قرار داد: از اين جهت كه ناقض همان "قوانين" و حقوق بين المللى است كه امريكا در وضع كردنشان شركت كردهاست. از اين جهت كه امريكا در شوراى امنيت نتوانست اكثريت بدست آورد و بى اعتناء به رأى اين شورى، به عراق "اتمام حجت" كرد. از اين جهت كه پاول، وزير خارجه بوش مىگويد امريكا تنها نيست. 45 كشور با او همراه هستند كه از آنها، 15 كشور بجا نمىيابند كه نام برده شوند. غير از اينكه كشورهاى موافقت كننده را امريكا خريدهاست، رقم خود گوياى سقوط شتاب گير "تنها ابر قدرت" جهان است. زيرا به اعتراف كلين پاول، دو سوم دولتهاى جهان مخالف لشگركشى امريكا به عراق هستند. حال اگر جمعيت را به حساب بياوريم، بالاى 95 درصد جمعيت جهان مخالف جنگ و بيشتر از آن، مخالف يكه تازى بوش و حكومت او هستند. از اين جهت كه اظهارات بوش مجرمانه هستند. بخصوص كه سخنگوى او مىگويد: ولو صدام و فرزندانش تن به اتمام حجت بدهند و عراق را ترك كنند، قواى امريكا وارد عراق مىشود. زيرا مىبايد اسلحه كشتار جمعى عراق را بيابد و نابود كند. اما اگر، بعد از جنگ نيز بايد اسلحه كشتار جمعى را يافت، چرا بازرسان سازمان ملل متحد را از عراق راند؟ مگر آنها در كار يافتن و از ميان بردن، اسلحه كشتار جمعى نبودند؟ بوش و حكومت او چه حق دارند بكشند و ويران كنند و كشورى را تصرف كنند و در آن، از نو، بازرسى براى يافتن و از ميان بردن اسلحه كشتار جمعى را از سر بگيرند؟ اما از سه جهت، "اتمام حجت" بوش مهمتر است و از اين سه جهت است كه بدان مىپردازم: از اين جهت كه مستبد دست نشانده را يا مردم مىبرند و يا قدرت مسلط و از اين جهت كه از ابهام بيرون كشيدن قدرتمدار او را منزوى و ناتوان مىگرداند و از اين جهت كه هر اندازه در شفاف كردن وجدان جمعى كوشيده شود، قدرت، سلطه گر و زير سلطه آن، ناتوان مىشود:
بنا بر قاعده، استبدادهاى وابسته يا بدست مردم ساقط مىشوند و يا بدست سلطه گر:
روبين كوك كه 4 سال وزير خارجه انگلستان بود و در پى "اتمام حجت" بوش، از مقام وزير رابط با مجلس استعفاء كرد، در 18 مارس، در مجلس عوام انگلستان گفت: اسلحه كشتار جمعى عراق را ما و شركتهاى امريكائى در اختيار رژيم صدام گذاشتهايم. چگونه مىتوانيم ادعا كنيم كه براى آن به عراق قشون مىكشيم كه اسلحه خود فروخته را نابود كنيم؟ چه كسى ادعاى ما را باور مىكند؟
در كتاب "جنگ با عراق، آنچه بوش و گروه همكار او نمىگويند" آمدهاست كه در پايان جنگ ويتنام، امريكائيها از شاه ايران خواستند اسلحهاى كه در ويتنام بكار بردهاند، بخرد! بعد از سقوط رضا خان، ورد زبان ايرانيها بود كه تمامى پول نفت خرج خريد اسلحه شد و اسلحه را هم فروشندگان گرفتند و در جنگ خود با آلمان، بكار بردند. اما رژيمهاى ايران و عراق تنها دو كشورى نيستند كه سالها اسلحه خريدند و اسلحه خريدارى را يا فروشندگان بردند و نابود كردند و يا در جنگى كه بسود آنها براه افتاد و بمدت 8 سال ادامه يافت، صرف كشتن يكديگر و ويران كردن كشورهاى يكديگر كردند. اين امر هيچ تازه نيست، استمرار تاريخى دارد و بيانگر اين قاعده است:
قدرت مسلط اسلحهاى را كه به دست نشاندگان خود مىفروشد، براى آنست كه پاسدار منافع آن قدرت باشند. هر زمان كه ضرور شد، سلطه گر ستمگرى دولت دست نشانده و انبار كردن اسلحه را دست آويز ساقط كردنش مىكند.
رضا خان را انگليسها آوردند و از همين نوع "اتمام حجت"ها به او دادند و با آنكه پذيرفت، قشون وارد كشور كردند و او را به تبعيد بردند. داستان همكارى صدام حسين با سيا و برخوردارى او از حمايت امريكا در كودتاى 1968، از موضوعهائى است كه اين ايام، وسائل ارتباط جمعى، به تكرار بازگو مىكنند. او 33 سال است كه به استبدادى بس خون ريز، رمق مردم عراق را به آخر رساندهاست و امروز، جنايتهاى او، جنگ با ايران و استفاده از سلاح شيميائى، دست آويز بوش و حكومت او براى بركنار كردن صدام شدهاست!
اما پرسيدنى اينست: شاه صداى انقلاب ايران را شنيد. خود او و آنها كه مدعى هستند در گوادولوپ تصميم گرفته شد شاه برود و خمينى بيايد، چرا بجاى اينكه بر استبداد پاى فشارند تا او و همدستانش را، به ادعاى خودش، "چون موش مرده از ايران بيرون اندازند"، خود دست بكار عملى كردن اصول راهنماى انقلاب ايران نشدند و حتى مردم سالارى در حداقل را نيز بر قرار نكردند؟
در خور يادآورى است كه در روزهاى بعد از جنگ اول خليج فارس، دو تن، يكى فرانسوى و ديگرى لبنانى نزد من آمدند و اجازه خواستند صدام يك هيأت نزد اينجانب بفرستد و دعوت به بغداد كند. گفتم: منتخب يك ملت پوشش استبدادى كه 8 سال با آن ملت در جنگ بودهاست و اينك محكوميت قطعى به انحلال پيدا كردهاست، نمىشود. رفتن من به بغداد، به رژيم صدام مشروعيتى را كه ندارد، نمىدهد و درد آقاى صدام و رژيم او را نيز درمان نمىكند. درد او استبدادى است كه خود زندانى آن و در سانسور است. اين زندان را خود براى خويش ساختهاست و اين سانسور را خود بر قرار كردهاست. كيست آن كس كه جرأت كند به او بگويد كه اصرارش بر ادامه استبداد، خودكشى است؟ پيش از آنكه مردم عراق او را به سرنوشت شاه گرفتار كنند و يا دست آويز سياست امريكا در منطقه بماند، او مىتواند مردم سالارى قابل قبولى را بر قرار كند. حتى اگر نتيجه آن اين شود كه به رأى مردم عراق، از قدرت بركنار شود.
پاسخ را به او رساندند يا نه، سركوب وحشيانه قيام عراقيهاى شيعه و تشديد سركوبگرى، دست آويز لازم را در اختيار بوش و حكوت او گذاشت تا سرنگون كردن رژيم او را برنامه گذارى كند. خوانندگان انقلاب اسلامى مىدانند كه بسيار زودتر از ترورهاى 11 سپتامبر، حكومت بوش دركار برنامه گذارى سرنگون كردن رژيم صدام بود.
پرسش بموقع اينست: او چرا آخرين فرصت را براى استقرار مردم سالارى، با ترتيب دادن انتخابات قلابى و رأى صد در صد به خود دادن، از دست داد؟ روشنفكران اروپائى كه تظاهرات جهانى بر ضد جنگ را تدارك مىديدند، از او خواستند بگويد در عراق مردم سالارى برقرار مىكند اما پاسخ او اين بود كه رژيم خود را تغيير نمىدهد. چرا آقاى خمينى - كه هر چه داشت از جنبش همگانى مردم ايران داشت - جام زهر آلود را از دست قدرتهاى خارجى نوشيد و بقول مك فارلين در برابر امريكا زانو زد اما بجاى آنكه به خطاى خود اعتراف كند و اداره كشور را به جمهور مردم بسپارد، دم از ولايت مطلقه فقيه زد؟
آن پرسش كه شعور جمعى هر جامعه به پاسخ آن اساسى است، اين پرسش است. در حقيقت، مستبدها يا تا لحظه سقوط و مرگ به خود نمىآيند و يا وقتى به خود مىآيند كه ديگر كار از كار گذشته است. چرا؟ زيرا:
1 - از خود وجودى مستقل از قدرت (= زور) ندارند و جدائى از قدرت را "پوچ" شدن مىانگارند.
2 - اينهمانى جستن با قدرت (= زور)، آن را يكى در برابر همه مىكند. تضاد با همه را از راه جداشدن از قدرت مىبايد حل كرد و اين كار نياز به تغيير ساخت قدرت (= زور) دارد و مستبدها اين توان را در خود نمىبينند. آقاى هاشمى رفسنجانى نمىگويد: ما اشتباه شاه را تكرار نمىكنيم؟ از ديد او، اشتباه شاه اين نبود كه براى راضى كردن مردم، يكچند از دستياران خود را زندانى كرد و اندكى فضاى سياسى را باز كرد؟ اما تجربه شاه مىگويد اشتباه او اين بود كه توان آزاد كردن خود را از ساخت قدرت يا رابطه با افراد و دستگاههاى سركوبگر را نداشت و نتوانست دست بكار مردم سالار كردن دولت و دستگاه ادارى و ارتش بشود. نتيجه اينكه قربانى شد.
3 - در حقيقت، الف - ساختمان دولت استبدادى بر زور است. با برداشتن زور، ساختمان فرو مىريزد. ب - در عقل زورمحور كستبد، جز قدرت (= زور) اصالت ندارد. مردم هميشه آلت فعل هستند و هيچگاه فعال نيستند. بنا بر اين، اگر اين آلت را به انحصار در دست خود نگاه دارد، حتى اگر نگذارد قدرت مدار ديگرى آنها را آلت فعل كند، قدرتش جاودانى مىشود. از آقاى احمد خمينى نقل مىشود كه گفتهاست روش دولت مدارى را از صدام بايد آموخت! و بسيارند ايرانيانى كه سخن آقاى حسن آيت را كه روش كار ملاتاريا شد، بياد مىآورند: نخست مىكوشيم مردم را از بنىصدر جدا كنيم و اگر نتوانستيم، بنىصدر را از مردم مىگيريم! غافل از اينكه، در زمان خطر، تنها از مردم و مقاومت آنها كار ساخته مىشود.
4 - در ايران مىگويند مجارى اطلاع رسانى به آقاى خمينى را چنان بستند كه براى او، جز احمد خمينى و هاشمى رفسنجانى نماند. سرنوشت آقاى منتظرى، جرأت را از ديگران گرفت تا جائى كه ديگر كسى جرأت نمىكرد او را از واقعيتها آگاه كند. بعدها، آقاى فلاحيان بروز داد كه در يك دوره، به كسب موافقت آقاى احمد خمينى، كارها را بدون اطلاع او، بنام او، انجام مىدادهاند. همين سخن را اين ايام در باره آقاى صدام حسين مىگويند. مىدانيم كه شاه نيز مدتها "صداى انقلاب" را نمىشنيد. باور كرده بود مردم ايران او را مىپرستند. تا آن روز كه بر هلى كوپتر نشست و ايران در جنبش انقلابى را به چشم ديد. اينهمانى با قدرت (= زور) فرو رفتن در ظلمات، در دنياى مجازى است كه مستبد براى خود مىسازد. حال اگر روشنفكران در خور اين عنوان نباشند و حصار سانسور را نشكنند و وجدان جامعه نيز در تاريكى بماند، بديل مردم سالار پيدا نمىشود و ميدان براى سلطه گر خارجى باز و بى رقيب مىماند. در حقيقت،
5 - استبدادها، بخصوص استبدادهاى مرامى بر اين اصل پديد مىآيند كه الف - مردم نادانند و ب - نخبه يا سازمان پيشاهنگ مجهز به ايدئولوژى انقلابى، مىبايد قدرت را تصرف و جامعه را بر وفق ايدئولوژى باز بسازد. اين دو گانگى نخبه و يا سازمان پيشاهنگ با مردم و اين نقش اولى كه به "قدرت" مىدهند، سبب مىشود كه، در لحظه شكست، عيب را نه در قدرت (= زور) و نه در ايدئولوژى (شاهنشاهى، دينى، بعثى، ماركسيستى و...) و نه در نخبه يا سازمان پيش آهنگ ببينند. عيب را در مردم مىبينند. از اين روست كه پهلوى طلبها مدعى بودند و هستند كه عيب از نادانى مردم بودهاست. و نيز، وقتى آقاى خمينى جام زهر سر كشيد، ملاتاريا گفت: ملت به دولت خيانت كرد. و چه عجب اگر، پس از جنگ، صداميها بگويند: ملت عراق مقاومت نكرد! واقعيت اينست كه استبداديان همواره قربانى تبعيضى مىشودند كه بسود قدرت و بيان قدرت و بزيان مردم بر قرار مىكنند. توان اعتراف ندارند زيرا از خلاء بعد از اعتراف وحشت دارند. در حقيقت،
6 - فردوسى از قول قدرتمدارها، نيك مىگويد:
جهان تا جهان جاى زور است و بس،
مكافات بى زور گور است و بس!
از ديد قدرتمدار، جهان شمول واقعى يكى است و آن زور است. معروف است نادر از مردى روحانى كه به او مسائل دينى را مىآموخت، پرسيد: در بهشت، جنگ هست؟ او گفت: نه، در بهشت صلح است. نادر گفت: پس به چه كار مىآيد! بنا بر اين، قدرتمدار، الف - نمىتواند عقل خود را از محدوده تنگ روابط قوا آزاد كند و با عقلى آزاد در كار خود بنگرد و تصميم بگيرد. ب - از آنجا كه تنها به قدرت اصالت مىدهد، در بيرون از روابط قوا، راه حلى نمىيابد و در اين روابط مىماند و در پى آن مىشود كه با باج دادن به اين و آن قدرت، تعادل قوائى پديد آورد و بدان، "قدرت خويش" را حفظ كند! از اين رو بود كه شاه سابق گمان مىبرد اگر از كارتر، رئيس جمهورى وقت امريكا اجازه كتبى كشتار را بگيرد، انقلاب را فرو مىخواباند و تا لحظه آخر، با مراجعه به اين و آن قدرت خارجى مىكوشيد. ايران گيتها، قراردادها، قرضههاى خارجى گزارش مىكنند كه خمينى و ملاتاريا نيز، همين بيراهه را در پيش گرفتند. "اصلاح طلبان" اين فريب را خوردند كه مردم همچنان از بيم "اقتدار گرايان" به آنها رأى مىدهند. و صدام باور نمىكرد جنگ خليج فارس روى دهد و او را از كويت بيرون كنند و در عراق تحت سختترين مجازاتهاى اقتصادى و نظامى نگاه دارند. اين بار نيز، گمان مىكرد امتيازهاى نفتى كه به اين و آن شركت فرانسوى و روسى و چينى و... دادهاست و قرضهها كه به اين دولتها دارد و تشكيل محور و وجدان جهانى، فرصتى در اختيار او مىنهد كه بازرسان سازمان ملل را سر بدواند و زمان بدست آورد. حتى نتوانست به اين فكر بيفتد كه پيش از گسيل قواى امريكائى به منطقه، با اجراى قطعنامه، به وجدان جهانى و دولتهاى مخالف جنگ، همكارى را بكند. تا آنجا كه هر كار كرد را به پاى حضور و تهديد قواى امريكا و انگليس نوشتند و همين امر، در وجدان جهانى، ابهام پديد آورد و از وسعت تظاهرات ضد جنگ كاست.
7 - قدرتمدار الف - رفتار قمار باز را پيدا مىكند. هر چه بيشتر مىبازد، اصرارش به ادامه بازى تا مگر بخت روى آورد، بيشتر مىشود. و ب - برون گرائى ذاتى قدرتمدارى است. چرا كه با بيرون از خود است كه مىبايد مدار بسته بوجود آورد و جامعه را در آن، اسير كند. اين مدار بسته را هم با دست نشاندگى و هم با تضاد بوجود مىآورد. مدار بستهاى كه يك طرف امريكاست و طرف ديگر رژيم صدام است و در آن، اولى دومى را "نماد شرارت" و دومى اولى را دشمن "ملت عرب" و حامى اسرائيل و... مىخواند، از راه نياز دو قدرتمدار به چنين مدارى، بوجود آمدهاست. مىدانيم در يك دوره طولانى، اين دو قدرتمدار، مدار بسته "همكارى" مىداشتهاند. صدام و رژيم او مىتوانست از اين مدار بيرون رود. چنانكه خمينى و ملاتاريا مىتوانستند از اين مدار بيرون روند. در آن صورت، مىبايد از استبداد چشم مىپوشيدند. بنا بر اين، بروش قمار بازان، باختن را "تا آخر" مىروند. با آگاهى از اين قاعده بود كه گفتم: ملاتاريا گروگانگيرى را تا شكست ادامه مىدهد و آقاى خمينى جنگ را تا شكست ادامه خواهد داد و...
8 - به ترتيبى كه توضيح دادهام، تا وقتى ظن جانشين علم و مجاز جانشين واقعيت نشود، رابطه قوائى پديد نمىآيد تا از آن، قدرت بوجود آيد. تنها ايدئولوژى قدرت نيست كه همسنگ ظن و مجاز است، بلكه اين با نگرش بر اساس ظن در واقعيتهاست كه مجاز جانشين واقعيت مىشود. براى مثال، قدرتمدار خواه چون فرعون، به صراحت دم از خدائى زند و چه نزند، در دنياى مجازى، در خود، ظن خدائى مىبرد. وگرنه "الله اكبر، خمينى رهبر" و "شاه بايد برود" - با نشاندن خود به جاى مردم بعنوان عامل بردن شاه - و "كارتر بايد برود" و "صدام بايد برود" و "تا آخر مىروم"، چگونه ممكن بود بر زبان آقاى خمينى جارى شوند؟ همسنگ كردن خود با فاتحان بابل قديم و... و خويشتن را دست تقدير خواندن و... و ملت عراق خود را فداى صدام مىكند و... را چگونه ممكن بود آقاى صدام و صداميان بر زبان آورند؟ همه چيز ديدن خود و ناچيز ديدن مردم، تنها مجازى نيست كه جانشين واقعيت مىشود، بلكه مجاز بزرگتر ساخته اين ظن است كه گويا جاده كشيدن و فرودگاه ساختن و مونتاژ براه انداختن، مساوى با رشد است. مىدانيم كه قدرت اسطوره علم را جانشين علم و اسطوره رشد را جانشين رشد مىكند. در نتيجه غافل مىشود كه خود و مردمى كه او مىخواهد به "دروازههاى تمدن بزرگ" برساند، با معرفت بر آزادى و حقوق خويش رشد مىكنند. با زندگى را عمل به حقوق گرداندن رشد مىكنند. نتيجه اينست كه در روز امتحان، نه خود بكارى تواناست و نه رشد واقعى در كار بودهاست تا بدان تكيه كند و در برابر تهديد قدرت خارجى بايستد. در اين روز، مردمى كه استبداد رمق از آنها ستانده، هستند كه با رفتار خود، حرف آخر را مىزنند. براى مثال، اگر مردم ستمديده عراق، در برابر قشون متجاوز بوش به مقاومت بايستند، از خود شخصيت ملى بروز دادهاند و موجوديت كشور خويش را تضمين كردهاند. مردم با مقاومتى كه مىكنند، ولو با بمب و موشك فرش كردن شهرها شكسته گردد، متجاوز را شكست دادهاند. زيرا نفس مقاومت فرياد نه ملت است به ادعاى بوش كه گويا براى آزاد كردن مردم عراق به كشور آنها قشون كشيدهاست. راستى اينست كه اگر ولايت با جمهور مردم بود و مردم خود عمل مىكردند، قدرت خارجى ياراى تهديد كردن نيز نمىيافت.
بهر رو، رژيم رضاخانى در شهريور 20، از ميان رفت. رژيم صدام نيز بر جا نمىماند اما مقاومت مردم عراق را بر جا نگاه مىدارد. و
9 - بوذرجمهر حكيم به انوشيروان پند مىداد. بدستور انوشيروان، او را در سياه چال، چهار ميخ كردند. انوشيروان به نزد او رفت و از حالش پرسيد. بوذرجمهر پاسخ داد: اين سياه چال بر من فراخناست و آن كاخ بر تو تنگنا. راستى اينست كه قدرت فرآورده تنگناست. بنا بر اين، وقتى مدار بسته تنگ مىشود، بجاى آنكه از آن بيرون رود، خود در تنگتر كردنش مىكوشد. رفتار آقاى خمينى و ملاتاريا در حنگ 8 ساله و تقسيم بدو و حذف يكى از دوها تا نوشيدن جام زهر آلود و از آن زمان فضاى جامعه ايرانى را تنگتر كردن تا 2 خرداد 76 و رفتار ملاتاريا از 2 خرداد 76 تا امروز، همه، گوياى جبر گريز از فراخنا به تنگنا و تنگتر كردن تنگنا هستند. هستند كسانى كه مىگويند نامزد كردن آقاى خاتمى و گرم كردن تنور انتخابات، كار رژيم بود تا فشار مردم فرو خوابد و رژيم نجات بيابد. اما قاعدهاى كه قدرتمدار از آن پيروى مىكند، اين نيست كه بهنگام بروز سختى، فضاى بسته را به فضاى باز بدل كند. نه تنها به اين دليل كه مىترسد نيروئى كه در جهت هرچه بازتر كردن فضا وارد مىشود، اختيار را از كف او بدر برد بلكه از اين جهت كه فضاى باز علت وجودى قدرت (= زور) را از ميان مىبرد و حتى اگر فشارى نيز وارد نشود، منحل مىشود. بدين خاطر است كه صدام حسين هم بعد از جنگ اول خليج فارس در 1990 و هم بعد از جنبش مردم عراق و هم اين بار كه قطعنامه 1441 او را در تنگنا قرار داد، بجاى گشودن فضاى سياسى - فكرى جامعه، آن را بستهتر كرد و براى خود، از قول مردم عراق، صد در صد رأى موافق نوشت! در حقيقت،
10 - استبدادها بهمان اندازه كه فراگيرتر مىشوند، در ويرانگرى، بخصوص ويران كردن بديل، حريصتر مىشوند. رژيمهاى بعثى از اين لحاظ كه امكان كودتا و نيز بديل و حتى امكان پيدايش آن را از ميان بردهاند، الگو هستند. با اين وجود، در ايران، رژيم رضاخانى را مىتوان بانى اين روش شمرد. تسليم آسان او به قواى اشغالگر و رفتنش به تبعيد و نيز سقوط رژيم پهلوى در ايران، از جمله به خاطر نبود بديل قابل پذيرش مردم بود. وگرنه، در تنگنا، مىتوانست امور كشور را به بديل واگذار كند و كشور را از جنگ ويرانگر حفظ كند. ممكن است بعضى بگويند شاه سابق مىخواست زمام امور را به بديل مقبول مردم بسپارد. اما اگر نيك تأمل كنند، به اين نتيجه مىرسند كه الف - وقتى به اين كار تن داد كه كار از كار گذشته بود و ب - چنين بديلى رهبرى انقلاب بود كه به كمتر از سقوط رژيم شاه قانع نمىشد. تجربه رژيمهاى نازى و فاشيست و اكنون رژيم صدام نشان مىدهد كه در صورتى هم كه مستبد به اين نتيجه برسد كه مىبايد زمام امور را به بديلى واگذار كند كه بتواند كشور را از جنگ حفظ كند، آن را ندارد. آيا صدام مىتوانست بديلى را كه در كنفرانس لندن پديد آمد، بكار دعوت كند و اداره امور عراق به او بسپارد؟ نه. زيرا الف - بمنزله بكام نابودى سپردن همه آنهايى بود كه طى 33 سال رژيم بعث را ساختهاند. در جنايتها و خيانتها و فسادهاى اين رژيم شركت داشتهاند. ب - اين بديل پذيرش مردمى ندارد و سپردن عراق به گروههاى مسلح ايست كه هر يك بر قسمتى از آن مسلط شوند و وضعيتى نظير وضعيت افغانستان را ببار آورند. آيا بهمين خاطر نيست كه حكومت بوش مىخواهد اداره عراق را خود بر عهده بگيرد؟ بار گناه اشغال عراق، تنها بر دوش بوش و حكومت او نيست. بيشتر از همه، بر عهده صدام و رژيم او و نيز مخالفانى است كه به خود زحمت ايجاد بديل مردم سالار و بيانگر توحيد ملى عراق راندادند. و
11 - خاطر نشان كردم كه قدرتمدار برون گرا است. در اينجا، از جنبه مهمترى به اين برون گرائى مىنگرم: نيروهاى محركه را از مسير طبيعى خود كه بكار افتادن در رشد جامعهاست، به مسير تحويل شدن به قدرت برمى گرداند. در دوران محاصره اقتصادى، 500 هزار كودك عراقى تلف شدند. شمار قربانيان اين محاصره را يك ميليون تن گفتهاند. صدام و رژيم او مىتوانستند از دو جنگ ويرانگر عبرت بگيرند. با بازرسان سازمان ملل، از در صداقت وارد مىشدند و همكارى شفافى را بعمل مىآوردند تا كه كار انهدام اسلحه كشتار جمعى، شتابان، پايان پذيرد. از آن پس، بجاى صرف هستى عراق در مجهز كردن ارتش و گارد جمهورى و انواع سازمانهاى اطلاعات و امنيت و حزب بعث و فسادها، فضاى سياسى - فرهنگى جامعه را باز مىكردند و نيروهاى محركه (سرمايه حاصل از فروش نفت و كارشناسان و نيروى جوان كشور) را در رشد عراق بكار مىانداختند. بعد از 12 سال، امروز كشور ديگرى داشتند و عراق صحنه جنگ نبود. چرا نتوانست چنين كند؟ چرا ايران گيتيها بعد از جنگ 8 ساله، با آنكه موقعيت بسيار بهترى از موقعيت عراق داشتند، بنام سازندگى، نيروهاى محركه را در فساد و وابستگى و ويرانگرى بكار انداختند؟ زيرا ساخت قدرت در ايران تحت رژيم ملاتاريا و عراق زير رژيم حزب بعث، چنان است كه نمىتوان گفت دولت ايران يا دولت عراق استبدادى هستند. بلكه در واقع، رهبرى در بيرون دولت، در اليگارشى مافياهاى حاكم بر دولت است. براى بكار انداختن نيروهاى محركه، الف - اليگارشى مافياها مىبايد منحل شود. در ايران، با آنكه به تكرار گفتند: 40 در صد توليد ناخالص ملى را رانت خوارها مىبرند، حكومت "اصلاح طلبان" از گل نازكتر نيز نتوانست به رانت خواران بگويد. در عراق، وضعيت بهتر از ايران نيست. ب - پس از آزاد شدن دولت، در جهت مردم سالار شدن تغيير كند چنانكه سازماندهى جامعه ملى براى بكار بردن نيروهاى محركه در رشد بگردد. ج - سازمانهاى سياسى وابسته، از وابستگى آزاد شوند و اصل تضاد را با اصل توحيد جانشين كنند و در به حداكثر رساندن نيروهاى محركه از راه خشونت زدائى و ايجاد جو اعتماد متقابل شركت كنند. بدين قرار، اگر امثال خامنهاى و صدام بخواهند تن به چنين كارى بدهند، نخست از خود و آنگاه از گروه بنديهاى مافيائى مىبايد خلع يد كنند. مستبدها در برون گرائى، دربهاى درون را يكسره بروى خود مىبندند. اينست كه وقتى در برابر خطرى قرار مىگيرند كه خود براى خويش و كشور خريدهاند، تنها و بى كس مىشوند. رضا خان، در كاخ ستم خويش تنها ماند و تنها به تبعيد رفت. به يك اعتبار، خمينى از او نيز تنهاتر شد و در تنهائى مرد. صدام نيز سرنوشت بهترى نخواهد يافت حتى اگر در برابر قشون امريكا، بايستد و بجنگد.
12 - قدرت نه تنها خود را تنها محور فعال مىخواهد و مىكند، بلكه حفظ خود را بطور مطلق، مقدم مىشمارد. شاه سابق، وعده مىداد ولو با كشتن صد هزار تن، رژيم را حفظ كند. آقاى خمينى مىگفت: ولو 50 هزار تن كشته شوند، بايد رژيم ولايت فقيه بر قرار شود. در عمل ديديم كه شمار اعدامها و كشتههاى جنگ و كشتارها شهرى چندين برابر شد. استبدادهاى مرامى تنها با كشتن نيست كه اصل تقدم مطلق حفظ رژيم را به اجرا مىگذارند. از آنجا كه قدرت اگر بر خود نيفزايد مىميرد، مىبايد ساخت رژيم و رابطهاش با جامعه چنان شود كه پائين به بالا وابسته بگردد. جامعه نيز بر اصل وابستگى پائين به بالا، نظام مىيابد. نتيجه اينست كه رشته وابستگيها به "رهبر" ختم مىشود و او را از هر حركتى در جهت مخالف چنين نظامى ناتوان مىكند. در كشورهاى نفت خيز، در آمدهاى نفتى به رژيمهاى مرامى امكان مىدهد آسانتر هرم قدرت را بوجود آورند. نتيجه اينست كه سران چنين رژيمهائى از نجات خويش يكسره ناتوان مىشوند. شاه سابق، و رژيمهاى كمونيستى مىپنداشتند وابستگى تا حدود زياد يك طرفه جامعه به دولت، حافظ رژيمهاشان مىشود و نشد. صدام نيز مىپنداشت وابستگى جامعه عراقى به رژيم او حافظ رژيم او است و امروز كه جنگ آغاز شدهاست، همين وابستگى، همچون ضعفى بزرگ، خود را نشان مىدهد.
اينك كه دانستيم چرا مستبدها، در روز سرنوشت، از كارى ناتوان مىشوند كه براى نجات خود و كشور بايد كرد، بسراغ واقعيت دوم مىرويم:
از ابهام بيرون كشيدن قدرتمدار و شفاف كردن هدف و روش او، او را يكى در برابر جهان مىكند و از آن پس، انحلال قدرتش قطعى است:
وجدان جهانى آن توانائى را نجست كه بتواند "تنها ابر قدرت" و زائدهاش، انگلستان را از ارتكاب جنايت جنگ باز دارد. اما اين وجدان بر بوش و بلر و شارون روشن كرد كه وجود يافته است و زود يا دير، نقش اول را در صحنه جهان بر عهده خواهد گرفت. اما اين وجدان "تنها ابر قدرت" جهان را يكى در برابر جهان گرداند. ناگزيرش كرد خود از اينهمانيش با زور پرده بردارد و بگويد: سازمان ملل كه بخاطر اجرا نكردن قطعنامهاش، صدام را مجرم و جنگ با او را واجب مىشمرد، يعنى كشك! حقوق بين المللى، يعنى كشك!، تقدم حقوق فردى و ملى بر قدرت يعنى كشك، اخلاق و ارزشهاى اخلاقى يعنى كشك! آزادى و مردم سالارى، يعنى كشك! زنده باد زور!
بدون كمترين ترديد، امريكا بمثابه قدرت، هيچ زمان اين اندازه عريان نگشته بود. زيرا هيچ زمان وجدان جهانى اينسان در صحنه جهان حضور نيافته بود. اما اگر وجدان جهانى اين توان و حضور را يافت، بخاطر آن بود كه هيچگاه قدرتى مثل قدرت امريكا اينسان از تاريكى ابهام بيرون كشيده نشده بود. شفاف شدن هدف و روش "تنها ابر قدرت" است كه او را تنها و منزوى، در برابر وجدان جهانى قرار داد. مطالعه اثر اين تقابل بر "تنها ابر قدرت" و نيز قدرتهاى زير سلطه و مطالعه اثر شفاف شدن وجدان جهانى بر قوت گرفتن اين وجدان و بى محل گشتن زورمدارى را در شماره آينده خواهيد خواند.
|
|