انقلاب اسلامى: تنها امامى راد نيست كه بر ماهيت
گروگانگيرى و اثرش بر جنگ 8 ساله اعتراف مىكند.
محسن رضائى نيز بنوبه خود، يا مجال بروز حقايق را فراهم مىآورد و يا خود به آنها اعتراف
مىكند:
وقتى محسن رضائى در حال دروغگوئى پيرامون جنگ، حقايق
را بروز مىدهد:
انقلاب اسلامى: سايت بازتاب كه از آن محسن رضائى
است، توسط فتاح غلامى، مصاحبهاى در باره جنگ با او بعمل آوردهاست. در اين مجموعه،
قسمت اول آن را كه مربوط مىشود به عواملى كه سبب تجاوز رژيم صدام به ايران شدند را
مىآوريم و توضيح دادنيها را توضيح مىدهيم. در شماره آينده بقيه مصاحبه را با توضيحها
كه مىدهيم، خواهيم آورد:
27 تير ماه سال 1367، از مهمترين نقاط عطف عمر
25 ساله جمهوري اسلامىاست. بهت و شگفتى كه پس از شنيدن پيام تاريخى امام (ره)، مردم
ايران را فرا گرفت تنها با تحير ناشى از دريافت خبر رحلت ايشان قابل مقايسه است.
امام (ره) در پيامى كه بيش از نيمى از آن را به
بزرگداشت سالگرد كشتار زائران ايرانى در حج خونين سال 1366 اختصاص دادند، خبر پذيرش
قطعنامه را اعلام كرد و نوشت:
«... و اما در مورد قبول قطعنامه كه حقيقتاً
مسأله بسيار تلخ و ناگوارى براى همه و خصوصا براى من بود، اين است كه من تا چند روز
قبل، معتقد به همان شيوه دفاع و مواضع اعلام شده جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب
را در اجراى آن مىديدم. ولى به واسطه حوادث و عواملى كه از ذكر آن فعلا خوددارى مىكنم،
و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد (1) و با توجه به نظر تمامى كارشناسان سياسى
و نظامى سطح بالاى كشور، كه من به تعهد و دلسوزى و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول
قطعنامه و آتشبس موافقت نمودم و در مقطع كنونى، آن را به مصلحت انقلاب و نظام مىدانم
و خدا مىداند كه اگر نبود انگيزهاى كه همه ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت
اسلام و مسلمين قربانى شود (2)، هرگز راضى به اين عمل نمىبودم و مرگ و شهادت برايم
گواراتر بود. اما چاره چيست كه همه بايد به رضايت حق تعالى گردن نهيم و مسلم ملت قهرمان
و دلاور ايران نيز چنين بوده و خواهد بود.... خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين
و خانوادههاى معظم شهدا! و بدا به حال من كه هنوز ماندهام و جام زهرآلود قبول قطعنامه
را سر كشيدهام و در برابر عظمت و فداكارى اين ملت بزرگ احساس شرمسارى مىكنم... من
باز مىگويم كه قبول اين مسأله براى من از زهر كشندهتر است (3). ولى راضى به رضاى
خدايم و براى رضايت او اين جرعه را نوشيدم و نكتهاى كه تذكر آن لازم است اين است كه
در قبول اين قطعنامه تنها مسؤولين كشور ايران به اتكاى خود تصميم گرفتهاند و كسى و
كشورى در اين امر مداخله نداشته است... (4) و تأكيد مىكنم كه گمان نكنيد كه من در
جريان كار جنگ و مسؤولان آن نيستم. مسؤولين مورد اعتماد من مىباشند. آنها را از اين
تصميمى كه گرفتهاند شماتت نكنيد كه براى آنان نيز چنين پيشنهادى سخت و ناگوار بوده
است».(5)
اكنون 15 سال از پذيرش اين قطعنامنه مىگذرد
و نسل جديد جامعه ايران پرسشها و ابهامات فراوانى راجع به طولانىترين جنگ تاريخ ايران
دارد. چرا جنگ آغاز شد؟ چگونه ادامه يافت و چرا به پايان رسيد؟
گرچه تاكنون سخنهاى فراوانى در پاسخ به اين
پرسشها گفته شدهاست، گروهى كه عمدتاً شامل طيف روشنفكران ملى مذهبى هستند، معتقدند
كه جمهورى اسلامى مىبايست در سال 1361 و درست پس از فتح خرمشهر جنگ را پايان مىداد
و گروهى هم كه عموماً از فرماندهان و رزمندگان جنگ تشكيل مىشوند، قبول قطعنامه
598 را پس از گذشت 363 روز از تصويب آن در شوراى امنيت سازمان ملل، اقدامى شتابزده
و تحميلى به امام (ره) قلمداد مىكنند.(6) اما «بازتاب» در گفت وگويى با محسن رضايى،
فرمانده وقت سپاه پاسداران، اين موضوع را مورد كنكاش قرار داده است. اين گفتوگو در
صبح روز جمعه (27 تيرماه) در تهران انجام شده است:
* بازتاب: علل و عوامل وقوع جنگ از نظر شما چه بوده
است؟
* رضايى: مناقشه ايران و عراق تا پيش از بروز دفاع
هشت ساله به دو دوره مشخص تقسيم مىشود. اصولا مرزهاى شرقى ايران هميشه محل اختلاف
ايران با دولتهاى همجوار در اين بخش جغرافيايى بودهاست. در دوره اول درگيرىهاى متعددى
با سلاطين عثمانى داشتيم. اختلافات و مناقشات بين دو دولت ايران و عثمانى تا دوران
حاكميت پهلوى ادامه پيدا مىكند و سرانجام به يك آرامش نسبى در مرزها مىانجامد.
دوره دوم، همزمان با پيروزى انقلاب اسلامى آغاز
مىشود و ما مىبينيم كه عراق در مرزهاى غربى، اقدام به تحريكاتى مىكند، به ويژه در
مسأله كردستان وارد مىشود. شواهدى از همكارى پنهان عراق با ضدانقلابيون در اين بخش
از مرزهاى غرب همچنين در منطقه خوزستان در دست است. (7) در همان اوايل سال 59، اين
مسأله به جنگ كنسولگرى بين سفارت ايران و عراق انجاميد. در كرمانشاه سفارت عراق مورد
تعرض قرار گرفت و در نقطه مقابل آن به يكى از مدارس متعلق به عراقىها كه به هموطنان
عرب ما در اين محل آموزش نظامى داده مىشد، حملهاى صورت گرفت. به دنبال آن ما در مريوان
و دهلران درگيرىهاى مرزى در تير و مرداد 1359 داشتيم و سرانجام در 31 شهريور همين
سال، حمله سراسرى عراق به خاك ايران آغاز شد. در كنار عوامل مرزى، مىبايست تحريكات
خارجى را نيز به اين جنگ افروزى اضافه كرد. كشورهاى بزرگ و در كنار آنها دولتهاى منطقه
با دقت، اتفاقاتى را كه در ايران بروز كرده بود، دنبال مىكردند و از قدرتمندتر شدن
انقلاب اسلامى ابراز نگرانى مىكردند.
* بازتاب: آيا شعارها و آرمانهايى مبنى بر صدور
انقلاب و انتشار آن در دنيا كه از سوى سران نظام مطرح مىشد، يكى از عوامل بروز نگرانى
در بين كشورهاى منطقه نبود؟
* رضايى: نمىخواهم بگويم كه اين مسأله تأثيرگذار
نبود، ولى انگيزههاى تسريع جنگ، پيش از اين شعارها آغاز شده بود. پيش از اينكه بحث
صدور انقلاب مطرح شود، دولت عراق دشمنىهاى خود را با ايران با حضور در آشوبهاى كردستان
آغاز كرد. حتى پيش از اين نيز ما جريان اخراج امام از عراق را داريم. (8) در ماههاى
آخر پيروزى نهضت مردمى ايران شاهد اختلاف جدى اين دولت با بحث انقلاب اسلامى بوديم.
البته در سال 56 به خاطر رقابتهايى كه بين رژيم بعث و محمدرضا پهلوى وجود داشت، عراقىها
به دنبال فرصتى براى بهرهبردارى از نهضت و به همين واسطه گرفتن امتيازاتى از شاه بودند.
اما در سال 1357 با توجه به اينكه نهضت، گامهاى مؤثرى را براى رسيدن به پيروزى برداشته
بود و شاه نيز در مقابل اراده مردم، تسليم و مجبور به ترك كشور شده بود، بعثىها به
هراس افتادند. چون در هر حال عراق، يكى از مراكز مهم تجمع شيعيان بود و پيروزى يك نهضت
تحت حاكميت رهبران شيعى، مىتوانست زنگ خطرى براى دولتهاى همجوار به ويژه عراق باشد.
از اينجا به بعد، مخالفتهاى صدام با ايران
آغاز شد. اساسا استراتژى سياسى برخى دولتها اين بود كه تا پيش از پيروزى نهضت مردم،
از انقلاب رويگردان شوند. اسناد فراوانى در اين زمينه وجود دارد، حتى در اينباره مىتوان
به اظهارنظر رسمى مقامات رژيم عراق اشاره كرد كه در سالهاى آخر پيروزى انقلاب، حمايت
جدى خود را از شاه اعلام كردند. پس از استقرار نظام نيز به فاصله كوتاهى، همكارى صدام
با ضدانقلابيون در كردستان و خوزستان آغاز مىشود. در حقيقت زمانى شعارهاى صدور انقلاب
طرح شد كه ماهها پيش از آن، عراقىها ضديت خود را با نهضت مردمى ايران آغاز كردند.
(9)
بنابراين شايد بتوان گفت كه اگر بحث صدور انقلاب
مطرح نمىشد، ما مىتوانستيم با ديپلماسى، تنشهاى موجود با دولتهاى منطقه را تا حدود
زيادى كاهش دهيم. اما نمىتوان ادعا كرد كه مدعيات ايران مبنى بر اشاعه و انتشار انقلاب،
عامل و انگيزه اصلى بروز جنگ بود، هرچند بسيارى از تحليلگران عرب كه ديدگاه خاصى مبتنى
بر انديشههاى عروبتى دارند، اين مسأله را مطرح و عدهاى از روشنفكران داخل نيز همان
حرفها را تكرار مىكنند، اما به نظر من طرح چنين مباحثى كاملاً غيرعلمى و متعصبانه
است. (10)
مىبايست در كنار عوامل و انگيزههاى بروز جنگ،
به تحريكات خارجى نيز اشاره كرد. اساسا دولتهاى بزرگ نمىخواستند كه با استقرار نظام
جمهورى اسلامى، نظام جديدى در منطقه شكل بگيرد. در اينجا بايد به نقش آمريكا اشاره
كرد كه قصد داشت، بدون درگيرى مستقيم با ايران، بر جمهورى اسلامى فشارهايى را وارد
كند و در حقيقت، ايران را پشت ميز مذاكره و رابطهاى كه آمريكايىها در آن دست برتر
را دارند، بكشاند. بنابراين وقوع جنگى كه در آن ايران مانند كشور شكست خورده تلقى شود
و به دليل آن پشت ميز مذاكره براى دادن امتيازاتى قرار بگيرد، براى آمريكا مطلوب بود.
(11)
عامل سوم، توسعهطلبى دولت عراق بود كه فكر
مىكرد، روابط ايران پس از انقلاب با دولتهاى منطقه و آمريكا سرد است و الان بهترين
موقعيت براى زير پا گذاشتن قرارداد 1975 و طرح ادعاهاى ارضى است. بنابراين تصرف قسمتهايى
از خاك ايران و تغيير اوضاع در اين كشور، به شرايط پيش از پيروزى انقلاب با كينه و
انتقامجويى كه عليه ايران در سطح منطقه وجود داشته، مجموعه عوامل و انگيزههاى بروز
جنگ را تشكيل مىدهد.
* بازتاب: شايد به نظر برسد در اين زمينه عوامل
تاريخى داراى اهميت بيشترى باشند. هميشه بحث اختلافات مرزى به عنوان عاملى مهم در بروز
تنش بين دولتها مطرح بوده است. اين مسأله در قراردادهاى بينالمللى نيز وجود دارد.
من فكر مىكنم دقت كافى نداشتن در تنظيم قراردادهاى بينالمللى و وجود نكات مبهم و
تفسيربردار به طور كلى مشكلساز بود. به همين خاطر معتقدم كه اگر حاكميت صدام بر عراق
ادامه پيدا مىكرد، باز هم زمينههاى بروز جنگ دوباره بين ايران و عراق فراهم مىشد.
* رضايى: قراردادهاى بينالمللى در قطعى كردن مرزها
مؤثر است و هرچه كه دقيقتر و فنىتر نوشته شود، امكان مخاصمه كاهش پيدا مىكند. اما
قرارداد 1975 بسيار روشن بود و مورد تأييد سازمانهاى بينالمللى قرار گرفت و اتفاقاً
تا مدتها مورد تأييد صدام حسين نيز بود. امروز در دنيا تقريبا هيچ مرزى نيست كه در
آن اختلافى نباشد. ايران هم در نواحى شرقى و شمالى نيز به لحاظ مرزى با كشورهاى همجوار
اختلافاتى دارد. عربستان به طور همزمان، با قطر، يمن و بحرين اختلافات مرزى دارد و
وضعيت ديگر كشورها نيز به همين صورت است. بنابراين تنها به خاطر مسايل مرزى، جنگ بين
دو دولت به وقوع نمىپيوندد. البته اين حرف درست است كه اگر دوباره صدام فرصتى پيدا
مىكرد، به ايران حملهور مىشد. پيروزى احتمالى صدام در جنگ با كويت مىتوانست، انگيزه
مهمى براى وى باشد تا بار ديگر ادعاهاى ارضى درخصوص ايران و استان خوزستان را مطرح
كند و به تجاوز دوبارهاى دست يازد.
اين نشان مىدهد كه عوامل تاريخى وجود دارد
(12)، اما مىتوان تنشهاى موجود را با قراردادهاى بينالمللى يا توسعه روابط فرهنگى،
سياسى تحتالشعاع قرار داد كه البته بين ما و عراق هيچگاه اين اتفاق نيفتاد و آنها
به اينگونه مناسبات تن ندادند. حتى در زمانى كه قرارداد 1975 مورد پذيرش مجدد صدام
قرار گرفت، باز هم سفر زوار ايرانى به عراق با محدوديتهايى مواجه بود. اين مسأله حكايت
از آن داشت كه در صورت فراهم بودن شرايط، عراق تصور حمله دوباره به ايران را در سر
مىپروراند.
انقلاب اسلامى: مقدمه كه قسمتى از بيانيه خمينى
را بمناسبت سركشيدن جام زهر قبول قطعنامه 598 صادر كرد و پاسخهاى رضائى در مقام توضيح
عوامل مؤثر در حمله عراق به ايران، دست كم 12 توضيح مىطلبد تا پوشش دروغ فرو افتد
و حقيقت نمايان شود:
حقيقت اينسان از پوشش دروغ بدر مىآيد:
1 - خمينى مىنويسد تا چند روز پيش، همچنان با ادامه
جنگ موافق بودهاست. اما آيا ممكن است ظرف چند روز، حوادث و عواملى بروز كنند و جانشين
حوادث و عواملى بگردند كه ادامه جنگ را ايجاب مىكردهاند و از همگان پوشيده بمانند؟
او وعده مىدهد كه اين حوادث و عوامل در آينده روشن خواهند شد. اما نه او در حياتش
و نه دستياران او، تا امروز، اين حوادث و عوامل را روشن نكردهاند. جسته گريخته گفتهاند: دولت پول در بساط نداشت
و خطر قحطى بود و خطر آن نيز بود كه 5 دولت تهيه كننده قطعنامه شكست بسيار سختترى
را به ايران تحميل كنند. اما اين سه عامل، ظرف چند روز پيدا نشده بودند و تكذيبى هستند
بر دروغهاى بعدى خمينى:
2 - يكبار ديگر، با قيد «بايد» مىنويسد: «عزت و
اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قربانى شود». نه تنها قول او ضد نص قرآن
است و زورمدارى او را آشكار مىكند، دروغ آشكارى نيز هست: الف - خمينى، به صراحت، اعتراف
مىكند مصلحتى كه عمل به آن، عزت و اعتبار آدمى را برباد دهد، حق نيست. چرا كه عمل
به حق، عزت و اعتبار مىآورد كه فرمود «هر ذليلى حق را گرفت، عزيز مىشود و هر عزيزى
حق را رها كرد، ذليل مىشود». حال كه مصلحت اسلام و مسلمين عملى است كه در بيرون حق
قرار مىگيرد، آيا اسلام آن را جايز دانسته است؟ اگر آرى، نخست عزت و اعتبار اسلام
از ميان مىرود. اما مىدانيم كه قرآن، اظهار حق را ولو عليه خويش واجب فرمود (قولواالحق
ولو على انفسكم). و بمناسبت، به آيههاى قرآن، در باب عمل مصلح و صالح و صلح و اصلاح
مراجعه كرديم. حتى يك آيه نيست كه در آن تصريح نشده باشد، صلح و اصلاح و عمل صالح،
يعنى عمل به حق. به آيه هائى كه فساد و مفسد را تعريف مىكند، مراجعه كرديم باز در
همه آيهها، عمل بيرون از حق مفسدت تعريف مىشود. بدين قرار، ترك ظلم، عمل صالح است
(مائده آيه 39)، عمل به آنچه بر محمد (ص) نازل شده و حق است، عمل صالح است (سوره محمد
آيه 12)، دعوت به حق پيامبرى و اصلاح ميان مردم است (هود آيه 88)، آنها كه از حق بيرون
مىروند و خود را مصلح مىخوانند، مفسدانند (سوره بقره آيههاى 6 تا 20) و...
در حقيقت، مصلحت بيرون از حق و حقيقت، را جز
قدرت (= زور) نمىسنجد و بديهى است كه عين مفسدت است و البته عمل به مفسدت، عزت و اعتبار
مىبرد چنانكه عزت و اعتبار خمينى و دستياران او را برد.
درسآموزتر اينكه نوشته خمينى قدرت باورى او
و دورى او را از بيان دين گزارش مىكند.
3 و 4 - قبول آتش بس را كشندهتر از زهر مىخواند
و درجا اطمينان مىدهد اين جام زهر را هيچ دولت خارجى بدست او ندادهاست و تصميمى است
كه دولت او به استقلال گرفتهاست. زورمدار كجا متوجه تناقض فاحش دروغى مىشود كه مىسازد؟
اگر جام زهر را دولتهاى ديگر بدست او ندادهاند، پس آن حوادث و عواملى كه اختيار از
او و همدستانش سلب كردند را خود بوجود آوردند؟ آيا با وجود حرمت خودكشى، او دست به
خودكشى زد؟ پس چرا وقتى مك فارلين - كسى كه در ماجراى ايران گيت، در رأس هيأتى به ايران
آمد - گفت: خمينى در برابر امريكا زانوى تسليم بر زمين زد، دم فرو بست و يك كلمه نگفت
كجا خمينى در برابر امريكا زانوى تسليم بر زمين زد؟
سه ماه پيش از سر كشيدن جام زهر تسليم، انقلاب
اسلامى خبر رفتن ولايتى به نزد گنشر، وزير خارجه وقت آلمان و اعلام قبول قطعنامه را
به او، انتشار داد. در همان زمان، لوموند نيز خبر ابلاغ موافقت ايران با آتش بس را
به گنشر انتشار داد. اگر پاى هيچ دولت خارجى در ميان نبود، چرا از راه گنشر، موافقت
با قطعنامه اظهار مىشد و اگر، خمينى تا چند روز پيش از سركشيدن جام زهر، بر ادامه
جنگ نظر داشتهاست، سه ماه پيش از آن، لوموند از كجا دانست كه قبول قطعنامه به گنشر
اعلام شدهاست؟ و
5 و 6 - مىنويسد «آنها را از تصميمى كه گرفتهاند،
شماتت نكنيد». پس كسانى بودهاند كه تصميم به قبول آتش بس گرفتهاند. او خود مىنويسد
كه تصميم گيرندگان، تصميم خود را به او پيشنهاد كردهاند. اما امروز، مصاحبه كننده
مىنويسد كه قطعنامه 598، يك سال پيش تصويب شده بود و «پس از گذشت 363 روز، به امام
تحميل شد». اما تحميل كنندگان چه كسانى جز حاكمان امروز يعنى ايران گيتيها بودهاند؟
بنا بر اين، الف - خمينى «تصميم گيرندگان» را بى آنكه نام ببرد، معرفى مىكند و امروز،
اعتراف بعمل مىآيد كه اين تصميم به خمينى تحميل شدهاست. و باز مك فارلين است كه مىنويسد
اين «تصميم گيرندگان» كسانى هستند كه از طريق اسرائيل به حكومت ريگان پيشنهاد كردهاند
بشرط حمايت امريكا از دولت آنها، حاضرند خمينى را نيز بكشند.
7 و 8 - محسن رضائى مدعى است از آغاز، رژيم صدام
در كردستان و خوزستان، كمك به ضد انقلاب را آغاز كرد. و ياد آور مىشود كه خمينى را
از عراق بيرون كرد. دروغ آشكارى را مىگويد. چرا كه رژيم صدام نوه سيد ابوالحسن اصفهانى
قائد استقلال عراق را نزد خمينى فرستاد. بابت رفتارش با خمينى پوزش خواست و آمادگى
خود را براى هرگونه جبرانى ابراز كرد و خواستار روابط دوستانه شد. خمينى بود كه نپذيرفت
و گفت: اين رژيم 6 ماه بيشتر بر پا نمىماند. قصدش اينست كه از نزديك شدن به ما، مشروعيت
بگيرد.
با
وجود اين، نادانسته، واقعيتى را بر زبان مىآورد: اگر اخراج خمينى از عراق نبود، بسا
جنگ 8 ساله و آلت فعل انگليس و امريكا و اسرائيل شدن هم نبود. كينه توزى مهار نكردنى
كار خمينى را به قربانگاه جنگ كشاندن يك نسل و... و سر كشيدن جام زهرآلود كشاند.
9 و 10 - مدعى است ماهها پيش از طرح شدن «صدور انقلاب»،
عراق ضديت خويش را با ايران شروع كرده بود. و هم او مدعى است صدور انقلاب را دليل جنگ
ذكر كردن «غير علمى» است! وقتى محسن رضائى هم اهل علم مىشود، ناگزير عالم در اينگونه
ادعاها ناچيز مىشود. بهر رو، الف - به ترتيبى كه آمد، راست نمىگويد. صدام در دوران
شاه نيز پيشنهاد همكارى به خمينى داده بود و در روزهاى اول انقلاب به ترتيبى كه آمد،
از نو پيشنهاد كرد. ب - صدور انقلاب، يكبار اصول راهنما و هدف و روش است، خود به خود
صادر مىشود. يكبار جانشين كردن آنست به صدور خشونت و ترور، كارى كه ملاتاريا كرد،
دست آويز توجيه جنگ مىشود. ب - گروگانگيرى چطور؟ آيا از عواملى نبود كه امريكا را
به برانگيختن رژيم صدام به جنگ واداشت؟ محسن رضائى امريكا را عامل جنگ مىشمارد و نمىگويد
چرا عامل جنگ شد. زيرا اگر چون امامى راد اعتراف كند، بر خيانت خود و دو ارباب كنونيش،
خامنهاى و هاشمى رفسنجانى اعتراف كردهاست. در حقيقت،
11 - وقوع جنگى كه در آن ايران شكست بخورد را مطلوب
امريكا مىشمارد. اما چرا جنگى كه به شكست ايران بيانجامد مطلوب امريكا بود؟ مىدانيم
كه سياست امريكا بر تقويت ايران در برابر ابر قدرت روسى آن روز بود. آن انگيزه قوىتر
از اين انگيزه كدام بود و چه كسانى بوجودش آوردند؟ وقتى سياست امريكا بر اين بود كه
جنگى روى دهد و در آن، ايران بعنوان شكست خورده پاى ميز مذاكره بنشيند، پس سياست دولت
انقلاب مىبايد اين مىشد كه جنگ روى ندهد. يعنى مىبايد الف - گروگانگيرى نمىشد،
ب - اين عنوان كه خطر تكرار كودتاى 28 مرداد وجود دارد، طرح انحلال ارتش و تشكيل «هيأت
مديره انقلاب» به شوراى انقلاب آورده نمىشد. سپاه و دادگاه انقلاب به جان ارتش نمىافتادند.
ج - ملاتاريا در صدد «اتو كردن گروگانها بر ضد كارتر و بنىصدر» نمىشدند و د - «نصف
ايران برود بهتر از آنست كه بنىصدر پيروز شود» و «آن پيروزى كه با اين ارتش بدست آيد
را ما نمىخواهيم» را رويه نمىكردند و ه
- دست به كودتاى خزنده نمىزدند و در خرداد 60، بجاى كودتا بقصد طولانى كردن جنگ، مىگذاشتند
هيأت نمايندگى كنفرانس عدم تعهد پاسخ موافق رژيم صدام را با آتش بس مىآورد و با گرفتن
غرامتى كه كشورهاى خليج فارس پيشنهاد مىكردند، جنگ به پايان مىرسيد. با توجه به اين
واقعيتها، سخنان امروز محسن رضائى، اعتراف ناخواسته به اين واقعيت است كه ملاتاريا،
مجرى سياست امريكا در طولانى كردن جنگ، براى
صدور « انزجار از انقلاب» - بجاى اصول راهنما و هدف و روش انقلاب كه جنبش همگانى
پيروز كننده گل بر گلوله - به كشورهاى مسلمان
منطقه و ديگر نقاط جهان بود.
12 - در دو نوبت، سوابق تاريخى را از عوامل حمله
عراق به ايران مىانگارد. اولاً در دوران عثمانى، ايران حامى عراق بود. ثانياً در جنگهاى
استقلال عراق، نقش ايرانيان تعيين كننده بود و ثالثاً، تا دوران كريم خان زند، منطقه
شيعه نشين و كويت در قلمرو ايران و صادق خان زند حاكم بصره بود. و رابعاً تا بعد از
جنگ جهانى دوم نجف مركز شيعه بود و حوزه قم هنوز مركزيتى پيدا نكرده بود. اگر باز هم
دورتر برويم، بغداد يكى از سه مركز امپراطورى اسلامى و مهمترين آنها بود و نقش ايرانيان
در تأسيس آن، تعيين كننده بود. بنا بر اين، اگر مبدء تاريخ را بيرون كردن خمينى از
عراق ندانيم، سابقه تاريخى دليل دوستى بود و نه دشمنى. رضائى كه سواد با اين عامل تراشى،
واقعيت مهمى را مىپوشاند: او و امثال او الف - دستيار ملاتاريا در ناتوان كردن دولت
انقلاب بودند. و ب - انقلاب در اصول راهنما و هدف و روشها، ملتهاى منطقه را آماده خيزش
مىكرد. ج - ملاتاريا با گروگانگيرى و صدور خشونت و ترور، امريكا را وارد ايران و حاضر
در خليج فارس گرداند. د - دشمنى با رژيم صدام از سوئى و تضعيف ارتش از سوى ديگر، به
امريكا و انگلستان و عربستان و كويت و... به صدام و رژيم او القاء كنند كه مىتواند
كار ايران را بسازد. و او گمان برد كه با جنگى برق آسا، مىتواند ايران را به 5 جمهورى
تجزيه كند و قدرت اول منطقه بگردد.