امير فرشاد ابراهيمى:
به نقل از نشريه اينترنتى سياه- سفيد
از سربند تا چشم بند
انقلاب اسلامى: امير فرشاد ابراهيمى عضو يك گروه
9 نفرى بودهاست كه 8 تن از اعضاى آن گرفتار و عضو نهم، به ترتيبى كه خود توضيح مىدهد،
گريختهاست:
من يكى از 9 عضو شوراى مركزى مراسم 18 تير هستم.
در اين تشكل 16گروه، از جمله، شوراى تهران دفتر تحكيم وحدت (طيف علامه) و انجمن هاى
دانشجويى از شيراز، اصفهان، تبريز و مشهد و همچنين گروه دانش آموختگان ملى و مذهبى
ائتلاف كرده اند.
حسن زارع زاده، مهدى شيرزاد، دكتر حميد فرزاد،
عبدالله مومنى، پيمان عارف و احسان سازگارا از اعضاى شوراى مركزى هستند كه هم اكنون
در بازداشت در مكانهاى نامعلوم به سر مىبرند.
طى چند روز اخير، روى تلفن همراه خود تلفن هاى
مكررى از افراد مختلف داشتم. سعيد مرتضوى («دادستان» تهران و «دادستان انقلاب») از
جمله آنها بود. او ميخواست من خود را معرفى كنم. در عين حال، چندين پيام تهديد به مرگ
نيز جزء آنها بود.»
فردى به نام همت پور كه از اعضاى معاونت ويژه
اطلاعات دانشجويى و عضو بسيج دانشجويى است با مراجعه و تماس با پيام فضلى نژاد و فرهنگ
لاريجانى گفته است: «اين بار براى وى از محاكمه و دادگاه خبرى نيست او را در دم مىزنيم.»
و در زير شرحى را مىخوانيد از زندگى امير فرشاد
ابراهيمى به قلم خود او و رفتار همه جنايت رژيم با «دبير سياسى حزب الله»، به جرم اعتراض
به جنايت و استعفا از عضويت «حزب الله»:
امير فرشاد ابراهيمى:
به نقل از نشريه اينترنتى سياه- سفيد
از سربند تا چشم بند
فصل اول: زندگى نامه و چگونگى تشكيل «حزب الله»:
من اميرفرشاد ابراهيمى متولد محله زرگنده تهران
در مردادى ترين روز سال 1354 هستم. نسب پدرى و مادرى ام به يكى ازطوايف شهريار مىرسد
كه باقى مانده هاى آنها همچنان در دشت هاى شهريار وموسى آباد وقاسم آباد شاهى كه امروزه
اسلامشهر ميخوانندش به كشاورزى و دامپرورى مشغولند.
پدرم ازپرسنل نيروى هوائى بوده كه درسال
1378 خرقه نظاميگرى را از تن بدرآورد. پدربزرگم نيز سرپاسبان يكم محمد ابراهيم ابراهيمى
ازبازنشستگان شهربانى پهلوى اول و دوم بود. عموهايم و حتى عمهام نيزنظامى بوداند.
غرض اينكه دريك خانواده كاملاً نظامى بزرگ شدهام. ازدوران كودكىام چيز به خصوصى ندارم
كه بگويم و درحقيقت زندگىام از ايام مقطع راهنمائى شروع شده كه رفته رفته ازشركت در
گروه سرود و تئاتر و روزنامه ديوارى شروع شده وبه بسيج ختم شد. اينچنين بود كه من رفته
رفته شدم يك عضو ثابت بسيج مسجد محل و اردوهاى جبهه. شايد نشود اسم اين را گذاشت انتخاب
راه زندگى چراكه درآن سن و سال بودن و از اين حرفها زدن كمى زود است.
واقعيت اين است كه انسانها تابع شرايط فضا و
حال و هوائى هستند كه درآن زندگى مىكنند و من نيز مثل هر بچهاى علاقه به ابراز عقيده
وحضور داشتم وخب همانطوريكه گفتم نظاميگرى هم كه درخونم بود. مثلا وقتى هفت هشت ساله
بودم عاشق لباس پرواز بودم و هميشه درمقابل آينه كلاه نظامى سرم مىگذاشتم وخودم را
ديد مىزدم! اينها عوالم دوران كودكىام بود. شايد همين اشتياقها ازيك طرف و بوق و
كرناهاى آن وقت هم يك طرف. چراكه تلويزيون و سينما و خيابان و مدرسه و خلاصه همه چيز
و همه جا شده بود جنگ و جنگيدن و تبليغ براى جنگ مگر نه اينكه امام خمينى فرموده بودند
«جنگ در راس همه امور است». خب اينها هم بى تاثير نبود ! ازسوى ديگر هم كه گفتم مدرسه
و تبليغات بسيج و مربى تربيتيمان مسعود جليلى "كه بعدها شهيد شد همه و همه سلسله
عواملى شدند تا پاى من را به مسجد و مدرسه باز كردند. بعدها هم كه ديگر شرايط به نحوى
شده بود كه انگار بسته به اين جريان شدهام. البته بعدها كه بزرگتر شدم مثلا درايام
نوجوانى و دبيرستان حضور من دربسيج ديگر عشق به سربند و لباس خاكى رنگ بسيجى وكلاشينكوف
و ايست وبازرسى نبود بلكه ديگر مىشد اسم انتخاب برويش گذاشت ديگر معنى گرايش و راه
وزندگى را مىدانستم و مشتاق راه و ادبياتى شده بودم كه مملو بود از جنگ فقر وغنا،
جنگ مظلومين و مرفهين وبدنبال آرمانشهرى توحيدى و بىطبقه اسلام ناب دربسيج و مسجد
مىگشتم.
دوران دبيرستان را با اين حال و هوا و عضويت
در بسيج و انجمن اسلامى در رشته ادبيات وعلوم انسانى، به پايان رسانيدم و باز در جستجوى
همان آرمانشهر بود كه بعد از پايان دوران متوسطه به سپاه پاسداران پيوستم و پس از فارغ
التحصيلى از دانشكده علوم و فنون قدس در پادگان امام على (ع) مشغول شدم. البته تحصيل
را نيز رها نكردم و خود را براى كنكور آماده مىكردم تااينكه در سال 1372 در رشته كارگردانى
سينما پذيرفته شدم و وارد دانشگاه شدم.
اما سپاه! سپاه را آنطوريكه شنيده بودم، نيافتم.
ديگر گذشته بود آن زمانى كه سر هرماه پول را مىگذاشتند وسط و هر كس صادقانه هرچقدر
مىخواست و لازم داشت برمى داشت و كسى هم كه نمىخواست چيزى بر نمىداشت. ديگر از آن
عشق و صفاى دوران جنگ كمتر خبرى بود. يكى افتاده بود به زراندوزى و ديگرى در تقلاى
كسب درجه بالاتر و آن يكى هم غرق درخط و خط بازيهاى سياسى. و نهايتاً، در سال 1376
از عضويت درسپاه انصراف دادم وبه نوعى وارد جبهه فرهنگى انقلاب شدم. و حضور خود را
در دانشگاه وانصار حزب الله بيشتر بسط دادم.
و اما دلايلم براى انتخاب رشته سينما مختلف
بود: اول آنكه رفت و آمدهايم به چند گروه سينمائى و تلويزيونى باعث اين احساس شده بود
و اينكه نياز متعهدانه در اين عرصه رابه جهت حفظ وتحكيم فرهنگى انقلاب جدى مىدانستم.
البته درآن سالها رفت و آمدى به حوزه هنرى و مجله سوره نيز داشتم و ضمن آشنائى با سيد
مرتضى آوينى توصيه هاى وى نيز بى تاثيرنبود.
جو حاكم بردانشكده هاى هنرى معمولا متفاوت تراز
مابقى است و با توجه به سر و وضع من كه به بصورت خيلى تابلوئى برادر بودم! و اوج ايام
فعاليت من در حزب الله بود و كمابيش نيز همدورهاى هايم نيز اين مسئله رامىدانستند
و البته هر از چندگاهى اين مسئله را بروى ميز درس و يا پشت در توالت، به من گوشزد مىكردند.
خلاصه اينطورى بگويم با اون سر و وضع وتفكر بد وصله ناجورى به دانشكده سينما بودم.
سينما و كلاً هنر دنياى جالبى است و منهم رفته
رفته شيفته اين رشته شده بودم وهم اينكه خودم رادرگير يك نبرد مى ديدم. پس با خودم
عهد كرده بودم هر طورى شده تا به آخر طى كنم اين راه را و جا خالى نكنم از لحاظ درسى
نيز وضعيتم بد نبود و در حد يك دانشجوى ممتاز بودم اما كارگردانى سينما در تكوين و
رشد معرفتى من خيلى موثر بود در درجه اول كارگردانى يعنى مديريت هنر يا هنر مديريت
.يكنفر هستى كه بايد يك مجموعه را هماهنگ كنى مجموعه اى پر از تضادها كه آخرش بايد
يك روال و آهنگ داشته باشد يكسرش رفته تو صنعت و ميكانيك مثل ريل و تراولينگ و سر ديگرش
رفته تو روانشناسى و جامعه شناسى يك بعدش چيدمان شخصيتها و بازيگرانى است ،جنبه ديگرش
نور و رنگبندى و معمارى است شايد باوركردنى نباشد اما من خوى تعامل و مدارا را در سينما
آموختم اينها دستاورد دانشكده سينماست .
دراين چهار پنج سالى كه به لحاظ تحصيلى مىبايست
فيلمهاى روز را مىديدم و نقد مىكردم و آناليز، يك روز فيلمى از حاتمى كيا روز ديگر
از بيضائى و فردايش از كيارستمى يا مخملباف و اين بود كه هميشه خود را در دريائى از
حرف و ايده و انديشه مىديدم. درآنجا ديگر از يك بعدى فكركردن و ميزان كردن انديشهات
بروى يكنفر خبرى نبود. ديگر تمام اعتقادات نمى شود چند نفر مثلا حسنى و مصباح و يا
بلكه حسينيان. شهر فرنگى است از همه رنگ.
نمىخواهم حالا دانشكده سينما را و يا خود سينما
را يك اتوپيا بنامم. اما حقيقت اين است كه اگر بخواهم منصفانه خودم را نقد بكنم اين
تحول فكرى و تجديد نظردر رفتارم را مديون حال و هواى دوران دانشگاه سينما و تئاتر ميباشم.
يك افراطى بودم كه وارد دانشگاه شدم واين دانشگاه
بود كه مرا فردى معتدل و دمكرات و... كرد. و اصلاً مگر مىشود كه به دانشگاه رفت درس
خواند و جامعه را و نيازهايش را از نزديك لمس كرد و باز آلت دست افرادى چون جنتى و
يزدى و پائين ترش الله كرم و... و عضوى از گروه فشار ماند اينجاست كه آرزو ميكنم كه
اى كاش تمام بچه هاى انصار دانشجو بودند و پايشان به دانشگاه باز مىشد. البته براى
درس خواندن و تحصيل و گرنه براى مراسم و سخنرانى برهم زدن كه باز باز است ! و آنهائى
هم كه در دانشگاه هستند چشم و گوشهايشان را بروى حقيقت نبندند و تسليم تحولات زمانه
شوند و دائى ناپلئون وار به جامعه نگاه نكنند و واقع بين بشوند.
واما چه شد كه به انصار و حزب الله پيوستم؟
پيشتر اشاره كردم كه مدتى در نشريه سوره نو جوانان و سوره حوزه هنرى رفت و آمدى داشتم
كه در اين مراودات افتخار آشنائى با سيد مرتضى آوينى را پيداكردم. مرتضى آوينى همان
موقع مشغول پروژه تصويربردارى از مناطق جنگى و جستجوى پيكرهاى شهدا بود و ارتباطاتى
با آنها همچون قاسم دهقان داشت. در يكى از اين مأموريتها، كه بنده نيز همراهش بودم،
به گروهى برخورديم كه الله كرم نيز همراهشان بود. البته وى را در سپاه هم مىشناختم
و تمام اين سر فصلها بابى براى آشنائى ما شد و كمكم ارتباطاتمان بيشتر تا اينكه يكروز
وى آمد به دفتر نشريه و گفت كه بهمراه عدهاى تصميم دارد يك گروهى را راه اندازى كند
كه بچه مسلمانها را دور هم جمع كند كه چيزى متفاوت تر از هياتهاى رزمندگان باشد و روى
مسائل فرهنگى و مسائل روز تكيه زيادى داشت و اينكه بچه ها نبايد اينطورى غير منسجم
كار بكنند و متناسب با روز حرف داشته باشند مواقعى مثل اعتراض به نشريه فاراد و يا
همين فرهنگسراها (آنموقع شهردارى تهران داشت فرهنگسراها را يكى پس از ديگرى راه اندازى
مىكرد و جريان راست سنتى و ضد اصلاحات و توسعه نيز با اين حركت مخالف بودند و دلايلشان
هم اين بود كه اين فرهنگسراها، كه در آنها كلاسهاى موسيقى و مجسمه سازى و... رايج بود،
يك مكتب انحرافى است و باعث ترويج فساد در بين جوانان مىشود و دخترها و پسرها هم به
جهت جذاب بودن و هم جديد بودن حركت و نداشتن مكانى براى اوقات فراغت بصورت جالبى جذب
فرهنگسراها شده بودند. چراكه فرهنگسراها از جمله مكانهاى مختلطى بوده كه از انقلاب
به بعد سابقه تشكيل نداشتند. البته علما و زعماى آن جريان كه هميشه نگران تقويت رقيب
بودند مىدانستند كه اين حركت فرهنگى امكان تبديل شدن به تريبونى براى رقيب رانيز دارد.
اما نگرانى خودشان را اينطور بروز مىدادند كه فرهنگسراها باعث كم رونق شدن مساجد شده
است. خلاصه صحبتهاى آن روز وى كشيده شد به اينكه جماعتى بنام ياران حزبالله وانصار
راه اندازى مىنمائيم و مىخواهيم يك نشريه نيز كه ارگان فكرى و مطبوعاتى مان باشد
داشته باشيم. آن روزكه اينها را مىگفت ضمن آنكه فكر همه جا را نموده بود، عنوان مىنمود
كه به اين نتيجه رسيديم و يا فكر كردم ديدم اينطورى بهتراست و هكذا و من نيز فكر مىكردم
كه واقعا همينطور است وبه فكر وبرنامه خلاقش احسنت مىگفتم. اما حالا كه چيزى حدود
ده - يازده سالى است كه مىشناسمش حاضرم قسم بخورم كه الله كرم به تنهائى متولى اين
فكر نه بوده و نه مىتوانست باشد وآن طرحها و برنامه ها از خودش نبوده بلكه مجرى دستور
و فرمانى بوده كه از جائى گرفته تا اين فكر را عملى نمايد. نميدانم شايد اين شايعه
حقيقت داشته باشدكه ميگويند وى ازسوى رهبرى مسئول تشكيل انصار و هسته هاى حزب الله
بوده و سپاه هم مأمور پشتيبانى واجراى فرمان بوده. نمىدانم اينها گوشه هاى تاريكى
است كه كمتر كسى از آنها اطلاع دارد. اما وقتى كه مىديدم افرادى چون ايشان كه در درون
تشكيلات حزب الله بسيار مىباشند و جزو فعالين و مركزيت اين جريان بودند غالبا پاسدار
مىباشند و درجات و رتبه هاى بالائى نيز دارند، از سپاه حقوق مىگيرند و گاها حتى در
خانه هاى سازمانى اقامت دارند، ولى جايگاه و سازمانى ندارند و شب و روز بدنبال انصار
و حزب الله هستند، انگار كه محل خدمتشان و كارشان انصار مىباشد، قبول كردن اين شايعه
برايم سهل و آسانتر مىشود. بهر حال، آن روز وى توضيحات كاملى داد و منهم كه كشته و
مرده كار تشكيلاتى بودم، قبول كردم و قرار شد براى اولين جلسه خبرم نمايد.
چيزى حول و حوش يك ماه بعد، اول ارديبهشت سال
1372، بود كه پس از آن صحبتهاى جسته گريخته بالاخره موعد جلسه كذايى شده بود. در اين
مدت سيد مرتضى آوينى، در حين تهيه برنامه مستند روايت فتح، بشهادت رسيده بود كه با
توجه به آن تجليلى كه رهبر از وى بعمل آورده بود يك حال و هوا و فضاى خاصى بر جبهه
فرهنگى انقلاب اسلامى حاكم شده بود. اولين جلسه انصار حزب الله در ساختمان بسيج دانشجوئى
دانشگاه تهران برپا شد. در آن جلسه كليات مطرح شد و بچه ها نظراتشان را گفتند از جمله
افرادى كه در آن جلسه بودند الله كرم، مسعود ده نمكى، محتشم (عبداللهى) و حاج آقا پروازى،
كشانى و... هركسى پيشنهادات و شرايط خودش را اعلام مىنمود. از جمله مواردى كه در آن
جلسه گفتم و تا آخرين روزها هم بر آن اعتقاد داشتم و نيزدارم اين بود كه دو شرط براى
سالم بودن و ادامه راه اعلام نمودم: اول آنكه از آنجا كه ما خود را حزب الله مىخوانيم
پس بايد جميع شرايط اسلام را رعايت نمائيم. اسلامى كه در آن رحمت، تعامل و گفتگو وجود
دارد. در ثانى، بايد كار تشكيلاتى و فراگيرى را به انجام برسانيم ضمن آنكه قواعد بازى
را هم رعايت مىنمائيم. در همان جلسه، مقرر شد كه چه كسانى در چه بخشى فعاليت نمايند
و بنده نيز مشتاقانه اعلام نمودم كه در بخش مطبوعاتى فعاليت خواهم نمود. در نشريه اى
كه نامش يالثارات الحسين بود. اين نام از فرازى بود و او از دعاى ندبه گرفته بود به
معناى اى خونخواه حسين!
و اينچنين
من قدم در راهى گذاشتم كه آغازش اخلاص و پايان كارش اوين بود. آن روز نمىدانستم كه
چه سابقهاى براى خودم درست مىكنم و فكر مىكردم كه اين عضو موسس بودن همواره برايم
افتخار و الصالحات الباقيات خواهد شد. اما افسوس و صد افسوس كه اين راه كه مىتوانست
ثمره هاى خوب و فراوانى براى نظام و مملكت و اسلام داشته باشد از مسير اصلى اش منحرف
شد و در حد استفاده هاى ابزارى محافظه كاران به گروه فشارى تنزل نمود كه عمده وظيفهاش
تقابل با نظر و رأى مردم بود.
آن روز در مسيرى قرار گرفتم كه از نشريه به شوراى مركزى رفتم و بعد از آن، زمانى كه آمدم خود را كنار بكشم، ديدم شدهام دبير سياسى
حزب الله و در بسيارى از اعمال و كردار آنها شريك!
نمىدانم چه بود سحر بود يا افيون كه معتادش
كه شدى ديگر جدا شدن ازش برايت مثل مرگ باشد. مثل يك سرطان كه ريشه هاى تمام سلولها
و بافتهاى اندامت را در بر مىگيرد و عمرى بين ماندن و رفتن بين مرگ و زندگى دست و
پا بزنى نه توان رفتن داشته باشى و نه جان و ناى ماندن. اگر بخواهم از آنچه كه در اين
مدت ديدهام و بر من رفته است بگويم چگونه بگويم و از كجايش آغاز كنم؟
از جزم انديشى و جمود فكرى همراهانم بگويم يا
از قساوتهايشان كه در پناه نام مبارك حزب الله انجام مىدادند . از بدعتها و حرمت شكستنها
مثل يورش و اشغال حسينيه و بيت آيت الله منتظرى بگويم يا از تكفير زدن و مزدور اعلام
نمودن سروش و حجاريان و ملى - مذهبى ها، از چپاول و رانت خورى هاى سرمايه هاى ملى مثل
معدن سنگ كلاردشت و گل گهر و يا انحصار واردات شكر و كامپيوتر بگويم يا از بازداشتها
و ترور ارعاب و ضرب و شتم هاى فرمايشى و خود سرانه، از سوءاستفاده و ابزار كردن مقدسات
حتى پيكرهاى مطهر شهدا براى مطامع سياسى بگويم يا از تلاش براى تخريب خاتمى و ولايتمدار
نشان دادن ناطق نورى براى ادامه حيات سياسى خودشان، از جلسات هماهنگى با سعيد امامى
و محفلش بگويم يا از اقدامات به آشوب كشاندن اجلاس سران كشورهاى اسلامى براى تضعيف
و مخدوش كردن مديريت خاتمى؟ از به آتش كشيدن «مرغ آمين» بگويم يا از آمران آن؟ از تخريب
و اشغال «پيام دانشجو» بگويم يا از حمله به «ايران فردا»؟ از به خاك و خون كشيده شدن
تجمعات دانشجوئى بگويم يا از معاملات پشت پرده براى اين اقدامات؟ از دفاع از مستضعفين
و ارزشها بگويم يا از «توكا تور» و «مجتمع پروش ميگو»؟ از كوخ نشينان بگويم يا از مالك
پاساژ طبقه اول ASP شدنها؟ از مبارزه با ثروت هاى باد آورده بگويم يا از واردات خودروهاى
سبك وسنگين عراقى از مريوان؟ از مبارزه با فساد و تهاجم فرهنگى بگويم و يا از خانم
«الف . ك» دلال محبت؟ از تجليل از شهيد خداكرم بگويم يا از « ف.م» قاچاقچى مافيايى مواد مخدر؟ نمىدانم، نمىدانم
از كدامينش بگويم كه هم قلم عاجز و شرمناك از نوشتن است و هم بيمناك از عقوبت انشاى
آنها.
شايد روزى بيايد كه مردم خود پى به همه واقعيات
ببرند ولى اگر روزى بشود گفت كه با نام اسلام و انقلاب و ارزشهاى دينى و مفاهيمى چون
حزب الله چه ها انجام شده است، شايد خيلى ها باور نكنند و خيلى ها هم تا ابد لعن و
نفرينشان كنند و مؤمنين و غيرتمندان دينى «واقعى» هم از آنچه مىشنوند دق مرگ بشوند.
چندين و چند بار در جلسات شوراى مركزى و حتى
عمومى، تناقضات رفتارى و گفتارى تشكيلات را بيان نمودم و حتى يك بار نيز در ديدار خصوصى
كه با (أ )داشتيم عنوان نمودم كه البته نه تنها خاصيتى نداشت بلكه در ديگر ديدارها
با دلايل و توجيهاتى، از حضور بنده جلوگيرى شد تا اينكه اين بغض فروخفته در ايام اغتشاشات
تابستان 78 تركيد.
در شب جمعهاى كه دانشجويان عضو دفترتحكيم
وحدت در محوطه كوى دانشگاه تهران در اعتراض به توقيف روزنامه سلام قرار بود تجمع آرام
اما اعتراض آميزى داشته باشند، برنامه از قبل هماهنگ شدهاى، در «ستاد ضد اصلاحات»،
در حال اجرا بود. مقرر شده بود در اولين تجمع تحكيم وحدت يا گروه طبرزدى و يا هر تجمع
دانشجوئى ديگر، پروژهاى اجرا گردد تا با پليسى و نظامى كردن اوضاع ادامه اين روند
تا انتخابات مجلس شوراى اسلامى برقرار بماند. بدين سان بود كه بمحض اطلاع از برگزارى
اين تجمع، «خيلىها» به تكاپو افتادند. گروههاى نوپو (نيروهاى ويژه پاسدار ولايت)،
نيروهاى تحت امر قرارگاه تهران و غالب نيروها و اعضاى فعال و هوادار انصار به يك نقطه
فراخواند شدند. البته با توجه به اينكه اين تجمع حسب اتفاق قرار بود در شب جمعه برگزار
شود و دراين شب تجمع اكثر هواداران در چند محل عمده بود، فقط لازم بود براى فراخوانى
آنها يك نفر به شهر رى برود و يك نفر به بهشت زهرا و چند نفر هم به پاتوقهايى، من جمله،
چادر اتوبان آهنگ بروند. همين چند نقطه براى اطلاع رسانى به «همه» كافى بود كه به كوى
دانشگاه آمده و از آنجا كه فكر «همه چيز» شده بود ابزارى چون ميله و چوب و شيلنگ به
تعداد لازم نيز فراهم شده اكثر اعضاى فعال نيز كه داراى سلاح كلت سازمانى «زيگزائو»
و بى سيم بوده تا كار هماهنگى و هدايت نيروها انجام پذيرد.
همه آماده شده بودند تا شاهد پيروزى جوانمردانه
غيرتمندان دينى انصار تا بن دندان مسلح بر دانشجويان باشند كه به عينه ديدم تنها وسيله
باز دارنده شان كيف وكلاسورشان بود كه بروى سرشان مىگرفتند تا سنگ و آجر و ميله گرد
بر سر و رويشان نخورد.
حول وحوش ساعت 8 شب بود كه براى دقايقى بوسيله
يكى از خودروهاى معاونت اطلاعات به محل آمدم و آن صحنه كذايى را ديدم كه نيروهاى توجيه
شده مشغول سنگ پرانى و تهييج دانشجويان براى تحريك و ترغيب به شروع درگيرى بودند كه
آنها هم كمابيش داشتند بدون آنكه پى به اين ترفند ببرند وارد درگيرى مىشدند. البته
تحريك فردى از بين دانشجويان كه قول همكارى به ما داده بود نيز بى تأثير نبود.
صحنه را كه ديدم دلم گواهى داد كه اين رشته سر
درازى خواهد داشت و ختم به خير؟ (يعنى همانى كه ما ميخواستيم) نخواهد شد. سريع برگشتم
نزد مابقى حضرات كه در ساختمانى در بلوار كشاورز جمع شده بودند كه در واقع ستاد عملياتى
ما بود و سعى كردم اعضا را متقاعد كنم كه درگيرى را تمام كنند كه به نتيجهاى نرسيدم.
برگشتم به مقر بچه هاى نوپو كه در ميدان انقلاب موقعيت الغدير بود و با افسر رابطم
سرهنگ حسين مستوفى صحبت نمودم و تبعات اين غايله را گفتم كه آنهم نتيجهاى در بر نداشت.
در نهايت، به نشانه اعتراض استعفاى خود را اعلام نموده و رفتم به شهريار كه نه تلفن
همراهم و نه بى سيم در دسترس نباشد. اما همچنان تمام شب را نگران بودم. صبح، براى نماز
جمعه برگشتم به تهران كه البته بعد از نماز تازه بچه هائى كه به نحوى ديشب خبردار نشده
بودند متوجه شدند و آنها هم عازم كوى شدند كه درگيرى تشديد شد. باز برگشتم پيش بچه
هاى شوراى مركزى و تحليل و خواسته ديشب را تكرار كردم. البته حالا دو نفر ديگر نيز
از بچه هاى شورا موافق اين خاتمه بودند اما هنوز مركزيت برادامه درگيرى اعتقاد داشت.
در همين اثنا، از اطلاعات ناجا نيز تماس گرفتند و گفتند بياييد و بچه هايتان را بكشيد
عقب و قضيه را فيصله بدهيد كه ديگر دير شده بود. درست ديشب من همين وضع را پيش بينى
نموده بودم كه اگر اين ماجرا كش پيدا كند تا نماز جمعه ديگر كسى جلوداراش نخواهد از
بود. شعرى را شروع كرده بودند كه حالا تو قافيهاش گير كرده بودند. حالا عمده بچه ها
درگير ماجرا شده بودند. من هنوز اميد به خاتمه اين غائله داشتم كه اگر همه اعضاى شوراى
مركزى و چهره ها به محل مىآمدند و بچه ها را به عقب و خاتمه ماجرا دعوت مىكردند نيز
هنوز دير نشده بود كه البته اين وضعيت تا حول وحوش ساعت 6 عصر كه ديگر از اين ساعت
به بعد حقيقتا از طرف هيچكدام از دو گروه فوق يعنى هم دانشجوها و هم مهاجمين مهار نشدنى
بود وضعيتى كه قرار بود رقيب را گرفتار نمايد و به اضمحلالش بكشاند حالا تبديل به شرايطى
شده بود كه كليت نظام را به خطر انداخته بود. تهران گوئى نارنجك ضامن كشيدهاى بود
كه انفجار را به انتظار نشسته و منتظر تلنگرى بود و دست بر قضا و مثل هميشه كه هر حرمت
شكنى و اهانت و بدعتى را خود محافظه كاران پايه گذارش هستند، اين بار نيز اين تلنگر
را هم اينان زده بودند. وزارت اطلاعات كه ادعا نموده بود نامه محرمانه شوراى مشاوران
وزارت خانه را روزنامه سلام منتشر نموده با شروع بحران بلافاصله شكايت خود را پس گرفت
كه البته نه نتيجه حقوقى داشت و نه نتيجه روانى. در خاتمه اين غائله، حضور نيروهاى
يگان ويژه و ضد شورش نيز نه تنها تاثيرى در وضعيت فوق نداشته بلكه بر اثر عدم تسلط
فرماندهان ميدان وضع را وخيم تر نمود در همين اثنا بود كه خبر آوردند كه كيانوش مظفرى
در بين دانشجويان است و هم شعار ميدهد وهم بچه هاى انصار را كه داخل كوى هستند شناسائى
مىكند و به دانشجويان معرفى مينمايد كه در همين حين «آقاى دبير كل» با عصبانيتى حاكى
از تنفر و استيصال حكم تير وى را صادر نمود. من كه شاهد اين وضعيت بودم و مىديدم چگونه
به همين راحتى در مورد جان يك نفر انسان آنهم كسى كه دوست ويار ما بوده اينطورى تصميم
گرفته مىشود، عصبانى شدم و با آقاى دبير كل بحثم شد كه كار كشيد به درگيرى لفظى كه
پس از مدتى كه ما درگير بوديم، پشت بى سيم هاى اهدائى ناجا شنيدم كه به «همت بيست»
اعلام مىشد كه دستور اجرا شد! كه البته منظورش ترور كيانوش مظفرى بود . دنيا دور سرم
گشت آخر به چه گناهى كيانوش كه بدبخت ترين عضو ما بود نه سن وسالى داشت و نه خانواده
درست وحسابى، با مادرى تنها و رنج كشيده كه بارها ديده بودمش حالا به جرم انشعاب و
كناره گرفتن از اين تشكيلات بايد كشته مىشد؟
مىدانستم كه بعد ازآنكه از نزد ما رفته بود
مخصوصا از زمانيكه به نحوى از وى اطلاعاتى گرفته شده بود و در روزنامه صبح امروز چاپ
شده بود با توجه به آنكه در خيلى از كارهاى ما حضور داشت از بيم آنكه مبادا مجددا مورد
استفاده عناصر رقيب قرار بگيرد پس از آنكه مدتى به مشهد فرستاده شده بود اما اين نيز
كفايت ننموده و اينچنين حكم قتل وى را صادر مىكنند .
همان شب استعفايم را نوشتم و براى شورا فرستادم.
به محض رسيدن نامه حسين الله كرم تماس گرفت و پس از مدتى صحبت، حرف آخرش اين بود كه
«تو هم بريدى و لياقت در خط ولايت ماندن را از دست دادى برو». ديگر خبرى نبود تا اينكه
پس از صحبت نه چندان دوستانه در بهشت زهرا و يك سرى بحث مجدد با وى، در آخر، تهديد
نمود كه : «تو هم ميخواهى آخر و عاقبت كيانوش را پيدا كنى؟ حالا ميفهمى كت تن كيه ؟»
آن روز منظور وى را درست نفهميدم. ولى دقيقا
دو هفته بعد از آن يعنى در 78/5/27 وقتى كه از مقابل منزلمان توسط عوامل معاونت اطلاعات
ناجا ربوده شدم و هشت ماه بدون اتهام و دادگاهى در بدترين شرايط روحى و جسمانى بازداشت
بودم متوجه منظورش شدم و فهميدم در اين مملكت
بالاخره كت تن كيست ادامه دارد...
فصل دوم: شكنجه گران بهشت:
تابستان بود، بيست و هفتم مرداد سال 1378 داشتم
صبحانه ميخوردم. ترم قبل نتوانسته بودم دو درس را پاس كنم. همين شده بود براى اينكه
از گير واحدهاى عمومى خلاص شوم دو درس اخلاق اسلامى و انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن
را در ترم تابستانى ثبت نام كرده بودم. براى همين عجله داشتم كه به دانشگاه برسم پس
از صداى زنگ خانه مادرم آمد و گفت : دم در با تو كار دارند كمى تعجب كردم چون آنموقع
با كسى كارى نداشتم. آمدم پائين آپارتمان و ديدم سرهنگ اكبر شرفى از ماموران اطلاعات
نيروى انتظامى است . مىشناختمش. سلام وعليك و تعارف گفت: خيلى كار داريم بالا ديگر
نمىآيم بيا با هم برويم ناتب. گفتم: باشد ولى الان نمىتوانم كلاس دارم و بايد بروم
كلاس شما برويد بعد از دانشكده خودم مىآيم، گفت: نع! همين الان بايد برويم تحكم خاصى
در گفتهاش بود. چيزى كه باعث شد در ذهنم ورق بخورد نكند به خاطر استعفايم باشد نكند
تهديد شان را عملى كرده باشند تا بفهمم " كت تن كيه ؟ "اصلا با من چكار دارند؟
مگر قرار نبود ديگر با همديگر كارى نداشته باشيم؟ و صدها سئوال ديگر. اينجا بود كه
كمى فكر كردم و با لحنى متفاوت از معمول گفتم: به هر حال الان كه نمىتوانم. برو خودم
تلفنى با سرهنگ حسين مستوفى صحبت مىكنم و باز تكرار: نع! كه يكباره دو نفر ديگر به
سمتم آمدند كه تا آن موقع متوجه حضورشان در كنار يك پيكان تاكسى نشده بودم. احساس خطر
كردم و آمدم به سمت خانه بيايم كه متفقا مرا گرفتند و به زور داخل صندوق عقب تاكسى
جاى دادند و منهم در برابرشان كارى جز تقلا و فرياد نداشتم كه انجام بدهم. مادرم هم
كه حالا يا عادت كنجكاوى هميشگيش بود، و يا از صداى فرياد من، اين ملاقات نه چندان
دوستانه را از پنجره كه مىبييند، خود را به پايين مىرساند كه تاكسى راه افتاده بود.
سريع به دژبانى شهرك تلفن مىزند. ولى تا آنها
متوجه بشوند، مرا از شهرك خارج كرده و خانوادهام به گمان ربايش من و يا گروگانگيرى،
شروع به فرياد مىكند كه دزديدند خدا نشناسها بچهام را. همسايه ها همه جمع شده بودند
وهر كس نظرى مىدهد حتما كار ضد انقلابهاست اينها منافق بودند كار حكومتى ها كه نيست
مگر فرشاد از بچه هاى حزب الله نيست؟ مگر از مريدان نظام نيست؟ آرى كار ماموران دولت
نيست ! مگر با خودشان هم اينجورى مىكنند؟ آرى كار يا كار دزدهاست يا ضد انقلابها
و من با دست و پائى بسته كه پس از مدتى فرياد،
ايستادند و دهانم را هم بستند تا كه صدائى نشنوند كه بهتر به وظيفه شان برسند نيك ميدانستم
كه تاوان ناسازگارىام با حوادث كوى دانشگاه را دارم پس مىدهم و دوستان دست پيش گرفته
اند تا فكر خيانت به سرم نزند البته هيچ وقت فكر نمىكردم تاوانش اينچنينى باشد.
در بدو ورودم به ناتب، سرتيپ نجفى با دو سيلى
آنچنانى به استقبالم آمد. پس از آن، سرهنگ حسين مستوفى نيز به جمع دوستان اضافه شد
تا نزديكيهاى غروب اين رفت و آمدها ادامه داشت و من فكر مىكردم با شب شدن اين مسخره
بازيها تمام خواهد شد. اما چه فكر باطلى بود!
با تاريك شدن هوا، مرا با استيشن پاساتى به بازداشتگاهى
بردند كه بعدها دانستم نامش 110 است و در حوالى ميدان ونك بدون كلامى به انفرادى
16 انتقالم دادند. يك شبانه روز بدون هيچ اتفاقى گذشت. در دومين شب انفرادى، نيمه هاى
شب، درسلول باز شد و مامور نگهبان ضمن بستن چشم و دستهايم مرا به بيرون هدايت نمود.
پس ازمدتى كورمال كورمال راه رفتن وارد سالنى شدم كه بوى تعفن بسيار بدى داشت. مرا
به گوشه اى برد و پس از تذكر اينكه تكان نخور و سرت همچنان پائين باشد رفت و يا اينچنين
وانمود كرد كه رفته است. شايد چيزى در حدود پنج دقيقه همانطورى ايستاده بودم. سكوت
بود و سكوت، كه يكباره پشتم سوخت. كسى، بى مقدمه و بدون هيچ حرفى، با كابل بر پشتم
مىزد و دستم نيز چون با دستبند از پشت بسته بود نيز از ضربات كابل بى نصيب نمىماند.
حدوداً ضربه دهم بود كه ديگر نتوانستم بايستم و برزمين افتادم. در همين حال بود كه
با نعره و فرياد چند نفر ديگر نيز به جانم افتادند و ديگر همه جايم مورد ضربات كابل
بود. براى اولين بار بود كه شايد معناى از ترس لرزيدن را تجربه مىكردم. نمىدانستم
چه اتفاقى دارد مىافتد. هيچ چيزى نمىگفتم. نه داد و نه فرياد و نه تقاضاى پايان اين
وضعيت. البته سكوتم از مقاومت نبود، بلكه به واقع دهانم قفل شده بود. بعد ازحدود يك
ربع ساعتى تمامش كردند و مرا كه ديگر رمقى نداشتم بلند كرده بروى صندلى نشانده و يك
پارچ آب برويم خالى كردند. فردى آمد و روبرويم نشست و شروع كرد به صحبت كردن كه البته
زود از صدايش شناختمش. "سردار نجفى مدير اطلاعات ناتب" و اينكه: حتما"
فهميدى كه ما با كسى شوخى نداريم. پس بهتر است عاقل باشى و هر چى مىگوئيم گوش كنى.
وقتى به او گفتم: سردار منكه جرمى نكردهام پس بهتر است اول بگوئيد اين كارها براى
چه است ؟ خندهاى كرد وگفت: خيال كردهاى! من حالا حالا ها باهات كار دارم. اگه ازت
تى ان تى نگرفتم اگه خودت نگفتى جاسوسى، اگه ازت اسلحه و مهمات و بى سيم نگرفتيم، اگه
خودت به انحراف اخلاقى اعتراف نكردى اگه...
من عصبانى شدم و گفتم: گوش كن آقاى نجفى خودت
مرا خوب مىشناسى و يا لااقل مىتوانى از سرهنگ مستوفى سئوال كنى اين حرفها چيست كه
مىزنى؟ و او نيز ديگر هيچ نگفت جز اينكه: خود دانى برو خوب فكر بكن.
اين رفتار و شكنجه هاى روحى و روانى بارها و
بارها تكرار مىشد و من نيز همچون كودكى مطيع و رام همچنان مدلهاى مختلف "عاقلانه
فكر كردن" را مىگذرانيدم. يك شب ساعتها از پا آويزانم مىكردند و شب ديگر از
دست.
اين وضعيت چيزى حدود يكماه ادامه يافت. يكبار
سرم شكست و هفده بخيه برداشت. مثل هرشب مرابه همان سالن متعفن "عاقلانه آموختن"
بردند. چند روزى بود كه به اضافه دست بند پا بند نيز اضافه شده بود. البته دست بند
را در سلول كه بودم باز مىكردند اما پابند تماما" بسته بود. راه رفتن با پا بند
بسيار سخت است. چرا كه زنجير بسيار كوتاهى ميان دوحلقه اش است كه نمىگذارد براحتى
قدم بردارى. برادر گرامى، سردار نجفى، چند روزى بود كه سخت بدنبال اين بود كه مىدانم
تو از سعيد حجاريان خط مىگيرى و نفوذى ايشان در حزب الله هستى. بايد اين را بنويسى
و بيائى پشت دوربين نيز بگوئى. به هر زحمتى بود به سالن رسيديم. كيسهاى بدبو بر سرم
كشيدند و هنوز شروع نكرده بودند كه سرهنگ اكبر شرفى پرسيد: حرفى براى گفتن ندارى؟ كه
جواب دادم همه آنچه را كه عصر گفتهام، تمامش همان بود كه شرح آنكه چرا از حزب الله
جدا شدهام و چرا ديگر تمايل به رابطه با حسين الله كرم ندارم.
عصبانى شد و گفت: باشه! حالا معلوم مىشود و يكباره،
ضربات باتوم بود كه بر بدنم وارد مىشد در همين اوضاع و احوال بود كه يكى از ضربات
باتوم به سرم خورد، درد شديدى تمام بدنم را لرزاند و براى لحظهاى انگار بيهوش شدم.
پس از ثانيهاى كيسهاى كه بر سرم كشيده بودند پراز خون شده بود. خون را كه ديدند دست
از كتك زدن برداشتند. بدون هيچ اغراقى، صداى فش فش خونى كه از سرم مىآمد را مىشد
شنيد. بلندم كردند رمق راه رفتن نداشتم. مرا توى چهار چرخهاى گذاشتند و بردند دستشوئى
كه يكبار ديگر كه كف پايم باد كرده بود و نمىتوانستم راه بروم، مرا در آن نشانده بودند.
مامورى آمد و گفت: پيراهنت را در بيار و ببند روى سرت. چيزى حدود ده دقيقه بعد، فردى
آمد و همانجا شروع كرد به بخيه زدن. اول مىخواست كه موهاى سرم را بتراشد كه سردار
نجفى كه تا آنموقع نمىدانستم آنجاست نگذاشت. ابتداى امر، علت اين كار را نمىدانستم.
اما وقتى كه ديدم به مابقى بازجويان وشكنجه گران سفارش مىكند كه به صورتم ضربه نخورد
فهميدم كه منظورشان چه است. چرا كه ايشان سخت بدنبال اخذ اعتراف تصويرى از من است و
نمىخواهد قيافهام به هم بخورد. وقتى گفتم دكتر نمىشود يك آمپول بى حسى بزنيد، سردار
نجفى جواب داد كه: نع! همينطورى بهتره آن را گذاشتيم براى وقتى كه مغزت آمد توى دهنت.
هم از درد سرم و هم از درد اينچنين بخيه زدن به خودم مىپيچيدم. نمىدانم بخيه چندم
بود كه ديگر چيزى نفهميدم و از هوش رفتم.
وقتى بهوش آمدم، ديدم يك سرم بهم وصل است و توى
سلول هستم. سرم در حال تمام شدن بود. زنگ نگهبانى را فشار دادم. آمد سرم را قطع كرد
و رفت. اينبار، بجاى چهار خرما ويك نان - چيزى كه تحت عنوان صبحانه و نهار و شام هميشه
ميدادند - مقدارى كوكوى سبزى و برنج آورد و رفت. نمىدانستم نهار بود يا شام يا صبحانه
كه پرسيدم الان چه وقتى است؟ مىخواهم نماز بخوانم. گفت: نزديك ظهراست. فهميدم از ديشب
تا بحال بيهوش بودهام. هرچند كه درد زيادى كشيدم اما ارزشش را داشت. چرا كه سه روزى
بسراغم نيامدند و از "عاقلانه آموختن
"خبرى نبود. اما اين تعطيلى زياد طول نكشيد و شب چهارم، دوباره بردنم بازجوئى
كه باز سردار نجفى آمد و بعد از كلى نصيحت و صحبت و همدردى كه خودت مقصرى كه كار به
اينجور جاها مىكشد و سرت اينجورى شد بيا و حقيقت را بگو البته خود سعيد حجاريان كه
وى مىگفت بازداشت شده همه چيز را گفته "ما همه چيز را مىدانيم"، من گفتم:
سردار من هم مىدانم شما همه چيز را مىدانيد. ترا بخدا بس كنيد بهتر است شما هم كمى
عاقلانه رفتار كنيد. كه بلند شد و رفت. اين بار، موقع بازجوئى يكنفر پشت سرم نشسته
بود. پارچ استيل آبى روبرويم روى ميز بود و منهم كه چشم بند داشتم البته از پائين چشم
بند چيزهائى را مىديدم. از جمله عكس سردار مسعود صدر الاسلام راكه بروى پارچ آب افتاده
بود. سرجمع اين بازجوئى نيم ساعتى بيشتر طول نكشيد و هردو رفتند و مامور هم آمد مرا
به همان سالن متعفن برد. سرهنگ اكبر شرفى آمد و پرسيد سرت چه طوره؟ گفتم: بدنيست. كه
گفت الان خوب ميشه دونفر آمدند و پاهايم رابستند و آويزانم كردند و مثل پاندول ساعت
حركتم مىدادند و يك نفر ديگر با كابل بر شكم و پشتم مىزد. درنتيجه اين نوازشها، هم
چانهام تركيد و هم بخيه هاى سرم پاره شد. همان لحظه هاى اوليه بود كه از زور درد و
بيرمقى ازهوش رفتم. وقتى بهوش آمدم، خودم را روى تخت بيمارستان ولى عصر ناجا ديدم.
بهوش كه آمدم، يكى دوساعتى آنجا بوديم و باز مرا كه دكترها هم مىگفتند بايد بمانم
سوار استيشن پاسات كردند و به بازداشتگاه برگرداندند. اين آخرين بارى بود كه
"عاقلانه آموختن" راتجربه مىكردم. ديگر كارم همين بود كه بروم بنشينم و
نصيحت بشنوم كه بيا و حقيقت را بگو و اعتقاد خودت را به انقلاب و حزب الله ثابت كن.
هميشه موقع اين بازجوئى ها و يا بقول ايشان تلاش
دوستانه براى بازگرداندن من به اصل و گذشته پرافتخارم، سرهنگ اكبر شرفى و يا سردار
نجفى براى اينكه حقانيت خودشان را ثابت كنند از امام و شهدا و انقلاب هزينه مىكردند
و از كشف توطئه ها و خدماتى كه براى اين انقلاب شده مىگفتند و اينكه نخواهند گذاشت
افرادى مثل سعيد حجاريان و... اين انقلاب را كه به مثابه بهشت روى زمين است، آلوده
كنند و به آن ضربه بزنند ومن هميشه در خلوت سلول انفرادى به اين مسئله فكر مىكردم
كه اينها كه خود را مطيع اسلام و مقيد به انقلاب مىدانند و از فهواى كلامشان اينچنين
بر مىآيد كه انگارى شب و روز فقط مشغول نگهبانى از بهشت هستند، پس اين چه رفتارى است
كه دارند؟ مگر در بهشت هم سلول انفرادى هست؟ مگر در بهشت هم از شكنجه و اقرار گرفتن
و دروغ خبرى هست؟ اگر اين بهشت است پس جهنم كجاست؟ اينها با من كه از دوران كودكى عاشق
اين انقلاب بودهام و همواره خود را فدائى اين اين نظام مىدانستم اينچنين مىكنند
پس با مخالفان نظام چه مىكنند؟
اينها همه فكرهائى بود كه شب و روز مرا در بازداشتگاه
110 ناجا پركرده بود كه بعد از هشت ماه شكنجه و اذيت و آزار، مرا بدون دادگاه و تفهيم
اتهامى در آخرين روزهاى سال 1378 رها نمودند. شايد كه ديگر به گرفتن اعتراف عليه سعيد
حجاريان احتياج نبود چراكه "آقا سعيد زحمتش را كشيده بود " چراكه قوه قضائيه
مشغول ماست مالى كردن پرونده كوى دانشگاه بود.
روزى كه آزاد شدم، يك هفتهاى بود كه سعيد حجاريان
را ترور كرده بودند و دادگاه مهاجمين به كوى دانشگاه با آن فضاحت در حال بر گزارى بود.
در آن هشت ماه، من بهترين درسها را آموختم و نكته
هائى را ديدم و فهميدم كه هرگز در ترم تابستانى دانشگاه و با درسهاى "انقلاب اسلامى
و ريشه هاى آن " و "اخلاق اسلامى" به آنها نمىرسيدم چرا كه در اين
ترم كه البته بصورت خصوصى برايم برگزار شد، هم ريشه هاى انقلاب اسلامى آنهائى كه به
خلوص و صداقتشان شكى نداشتم را فهميدم و هم اخلاق اسلامى اين كليد داران بهشت را ديدم
با يادگارى كه هميشه با من خواهد بود: جاى بخيه هاى سرم و چانه ا.