|
انقلاب اسلامى: بازتاب و "خط سيد ضياء" به همكارى با قواى متجاوز در جنگ روانى ادامه مىدهند. نمونه هائى را به شرح زير مىآوريم. هم بدين خاطر كه بيانگر تمايلى از تمايلهاى درون رژيم ملاتارياست و هم بدين خاطر كه به هر ايرانى معلوم مىكند چرا ملتهاى ما با داشتن همه امكانها و بهترين فرصتها، تحت سلطه قدرتى كه در آئينه جنگ با عراق، انحطاط خويش را عيان كرد و در قلمروهاى اخلاق، سياست بين المللى، حقوق بين المللى و حتى نظامى خويش را آشكار گرداند:
ترازنامههاى رژيم ملاتاريا: ورشكستگى:
انقلاب اسلامى: سنجش تمايلهائى كه در مردم ايران پديد آمدهاند، بشيوه سنجش افكار معمولى نبودهاست، بلكه بروش تمايل سنجى از راه بحث بودهاست. اين نوع تمايل سنجى تمايل ديرپاترى را گزارش مىكند. با وجود اين، چون در جامعه برخوردار از آزادى انجام نمىگيرد، از ضعف و خطا مبرى نيست.
گرايش راضى از مداخله امريكا در عراق، خود دو گرايش است:
* بنا بر گزارشى از ايران،
روانشناسى مردم ايران در بحبوحة انقلاب مخالفت با حضور امريكا و محور شدن آن در سياست هاى داخلى و خارجى بود و امروز پس از گذشت 25 سال از انقلاب و پيدايش نسلى تازه (اكثريت جمعيت حال حاضر ايران را جوانان زير 35 سال تشكيل مىدهند) و نزديك شدن جوامع به يكديگر، با گسترش ارتباطات ماهوارهاى و اينترنتى، فضاى مخالفت آن روز نه تنها كمرنگ شده بلكه شايد بتوان گفت همدلى و دوستى جاى آن را گرفته است. البته ملت ايران همواره منادى صلح و آرامش و دوستى بوده و مخالفت آن روز به دليل تكاثر طلبى و سلطه جويى امريكا بودهاست. ولى نسل امروز ايران به دليل اينكه پيوسته از زبان سران رژيم دشمنى با امريكا را (در شعار) شنيده است، خود در واكنش به رژيم زورمدار حاكم و بنابر قاعدة "اشياء به ضدشان شناخته ميشوند" (1)، "دوستدار "امريكا شده و روانشناسى امروز بخشى از مردم ايران اينست كه لازمة استقلال و آزادى را مخالفت با امريكا و حضور او نيست.
همين بخش از مردم ايران از حمله ارتش امريكا به عراق خوشحالند و، براى سرنگونى رژيم صدام و پاى افشانى، روز شمارى مىكنند. روزى كه اعلام شود صدام كشته و يا دستگيرشده، جشن همگانى برپا مىشود. يكى از مهمترين دلايل شادى مردم اين است كه آمدن امريكا به منطقه و سرنگونى صدام راشرايطى مىپندارند كه رژيم حاكم را در تنگنا قرار مىدهد. اگر سرنگونى رژيم بعثى سريع صورت گيرد و به احتمال بسياركم امريكا بلافاصله به ايران نيز حمله كند اين مردم در واكنش صرف باقى مىمانند تا امريكا رژيم ملاتاريا را برچيند. (2)
* گرايش دوم كه طرز فكرهاى وابسته از خود بروز مىدهند، همانست كه تبليغاتچىهاى پهلوچى در خدمت امريكا و اسرائيل، از تلويزيونها و راديوهاى لوس آنجلس تبليغ مىكنند. بنا بر اين گرايش: "ايرانيان چه بخواهند و چه نخواهند، امريكا نقشه خود را در خاورميانه به اجرا مىگذارد. از حسن اتفاق، اين بار، "اهدافشان تقارن پيدا كردهاست با اهداف ما". بنا بر اين چه بهتر كه مردم ايران با آنها همكارى كنند".
انقلاب اسلامى: اين دو تمايل يكى نيستند:
* تمايل اول بيانگر نارضايتى عميق از رژيم ملاتاريا. با وجود اين، 1 - وقتى اين قاعده غلط راهنماى عقل شد كه هرچه را به ضد آن بايد شناخت، بديهى است خود نيز هويت مستقل پيدا نمىكند. همواره خود را در رابطه با هويتى تعريف كند كه با او ضد است. عقل آزاد مىداند كه هر پديدهاى به خود شناخته مىشود. بدى ملاتاريا دليل خوبى امريكا نمىشود و بسا دليل بدى آن نيز مىشود. زيرا الف - ماهيت زومدارى، خواه در شكل بنيادگرائى امريكائى و چه در شكل سنت يا بنياد گرائى ملا تاريائى، يكى است. به سخن ديگر، ضد واقعى يكديگر نيز نيستند. تكرار كنيم كهاى كاش هشدار بنىصدر را در 22 سال پيش، ايرانيان و امريكائيان شنيده بودند و در مىيافتند كه ميان خمينيسم و ريگانيسم روابط آلى وجود دارند. ب - همواره اين زورمدارها هستند كه ميان خود مدار بسته بوجود مىآورند و ملتهاى خويش را تابع زور نگاه مىدارند.
2 - بى طرف شدن جامعه غير ممكن نيست. ايران دوران رضا خان پهلوى، بشدت از او و رژيمش ناراضى بود. اين شد، كه مردم ايران كمتر مقاومتى در برابر اشغال كشور توسط قواى انگليس و روس و امريكا نشان ندادند. ارتشى هم كه رضا خان ساخته بود، بدون مقاومت تسليم شد و وزير جنگ وقت سربازان را نيز مرخص كرد. شدت بيزارى مردم ايران از رژيم رضا خان و بى تفاوتى مردم ايران در قبال حضور قواى متفقين بحدى بود كه فروغى، نخست وزير وقت، با خاطرى آسوده در باره حضور اين قوا در ايران، گفت: "مىآيند و مىروند و كارى هم بكار كسى ندارند!"
تجربه به مردم ايران درس آموخت. در تجربه ديدند كه آمدند و وقتى خواستند بروند، همسايه شمالى برآن شد آذربائيجان را نيز براى خود ببرد و همسايه جنوبى در تدارك به تصويب رساندن قرارداد نفتى شد كه مىبايد بردن و خوردن نفت ايران را دائمى مىگرداند. هزينه اشغال ايران را ايرانيان بسيار سنگين پرداختند و بعد از رفتن هم اشغالگران از اين هزينه هيچ نپرداختند.
مقايسه آن رويداد با آنچه در عراق امروز مشاهده مىكنيم، نقش تعيين كننده مردم را در مواقع تعيين كننده نشان مىدهد. اين بار، مردم عراق بنا بر استقامت داشتهاند. شايد بيشتر بخاطر آنكه اشغالگران را بدتر مىشمردهاند. اراده استقامت شفافيت و استوارى كامل پيدا مىكرد اگر مردم عراق از رژيم صدام راضى مىبودند.
بهر رو، اين تمايل در ايران بى سابقه نيستند. اگر مقاومت مردم عراق و جنايات روزمره ارتشهاى امريكا و انگليس و نصب يك افسر امريكائى نماينده بينادگرائى مسيحى و يهودى نبود، بسرعت مىتوانست گرايش اكثريت بزرگ مردم ايران بگردد.
با وجود اين، طرز فكرى كه مىپندارد، امريكا مىآيد ايرانيان را از ملاتاريا مىآسايد و مردم سالارى به ارمغان مىآورد، غافل است كه الف - به ناتوانى مردم ايران حكم مىكند. زيرا مردم را از آزاد كردن خويش ناتوان مىانگارد و ب - اگر تأمل كند، متوجه مىشود كه مردم سالارى را محال مىشمارد. زيرا مردمى كه نتوانند از غفلت از آزادى ذاتى خويش بدرآيند و ندانند كه بود و نبود استبداد در عقلهاى آنهاست، چگونه مىتوانند مردم سالارى بيابند؟ آنها هم كه بنام مردم، خواهان حضور قشون بنيادگرايان امريكائى مىشوند، نمىدانند آزادى در انسان است و مردم سالارى در عقلها و فرآورده عقلهاى آزادى و يك فرهنگ است و به زور قشون بيگانه برقرار نمىشود.
* و تمايل دوم ابراز غيرت در نوكرى امريكاست. با خوش رقصى كه پهلوى چيها براى بوش و شارون مىكنند، نقاب خود را نيز مىدرند: اين گروه خائن به ايران، با ملاتاريا از آن رو كه انتگريست يا بنيادگرا هستند، مخالف نيستند به دليل كه در خوش خدمتى براى بنيادگراهاى امريكائى و اسرائيلى، هيچ فرو گذار نيستند. مخالفت آنها با ملاتاريا اينست كه مىخواهند جانشين آنها بشوند و ايران را در خدمت منافع امريكا اداره كنند.
تمايلى كه بيشتر در قشرهاى جوان و بخصوص دانشجويان پيدا شده، همان تمايل است كه در تمامى جامعه جهانى پيدا شدهاست: مقاومت مردم عراق نشان داد كه الف - امريكا نه قدرت كه ضعف بزرگ است. ب - هر ملتى تواناست بشرط اينكه از توانائى خود غافل نشود و اين توانائى را بطور مستمر بكار برد. بنا بر اين، ج - اگر نخواهيم بگذاريم سرنوشت كشور را بوش و خامنهاى معين كنند، خود مىبايد دست بكار شويم و جامعه مردم سالار بسازيم. استقلال ايران را نظام اجتماعى مردم سالار تضمين مىكند. اين جامعه نياز به دشمنى با هيچ جامعه ديگرى ندارد و مىتواند حقوق ملى خويش را مبناى روابط خارجى خويش قراردهد.
از دو تمايل بالا، تمايل دوم بزرگتر است. تمايل سومى كه اقليت بسيار كوچكى از مردم را نمايندگى مىكند و بيانگر طرزفكرهاى كارپذير است، بر اينست كه:"اين رژيمها را خودشان آوردهاند و خودشان هم مىبرند. اگر لازم شد با پس گردنى. مثل طالبان و مثل رژيم صدام. آخوندها را هم روزى كه لازم ببينند، مىبرند".
دو تمايل ديگر را كه دو جبهه رژيم ملاتاريا نمايندگى مىكنند، در فصل پيشين معرفى كردهايم.
انقلاب اسلامى: توجه به استدلالهايىكه تمايلهاى مختلف مىكنند، نيز درخور كمال توجه است و براى آنهائى كه مىخواهند كشورى آزاد بسازند، مهمتر و گوياتر است:
* در روزهاى پيش از جنگ افغانستان، بنىصدر در تلويزيون آلمان گفت: ورود امريكا به جنگ، كار را پيچيده و استقرار صلح در افغانستان را دير رس مىكند. كافيست پاكستان مرزهاى خود را با افغانستان ببندد، رژيم طالبان چون برف آب مىشود. در عمل، بمبارانهاى هوائى شدند اما پيش از آنكه پاى سرباز امريكائى به افغانستان برسد، رژيم طالبان فرو ريخت. امريكا آمدند و تا امروز در افغانستان جنگ است و هنوز نه بن لادن را گرفتهاند و نه ملامحمد عمر را.
* از موضع قدرت امريكا، استدلال مىشود: گيريم ارتش پاكستان دست از حمايت طالبان كشيد و رژيم طالبان فرو ريخت، پاكستان چگونه ناگزير شد دست از حمايت طالبان بردارد؟ آيا تحت فشار امريكا نبود؟! پس اين استدلال امريكاييان نبودند كه كار طالبان را يكسره ساختند با واقعيت اتفاق افتاده چندان همخوانى ندارد.
اين "استدلال" بر ثنويت تك محورى و امريكا را محور فعال مايشاء فرض كردن است. چرا كه نصف واقعيت را نمىبيند: به قول خانم بوتو، نخست وزير اسبق پاكستان، رژيم طالبان ساخته امريكاو انگلستان و عربستان و پاكستان بود. بنا بر اين، سقوط آن را به قدرت امريكا نمىتوان نسبت داد به ضعف امريكا مىبايد نسبت داد. اين رژيم هرگز از مردم افغانستان مشروعيت بدست نياورد. بنا بر اين، بى پايه بود. لذا وقتى دولتهاى تحميل كننده آن رويه خود را در قبال طالبان تغيير دادند، فرو پاشيد.
* از موضع آزادى، استدلال مىشود (بسيارى از "اصلاح طلبان" نيز چنين استدلال مىكنند)كه تجربه عراق و افغانستان نشان داد كه نبايد براى بنيادگراهاى امريكائى بهانه ساخت. از آنجا كه بنيادگراهاى امريكائى دست آويزى جز آزادى و مردم سالارى ندارند، هيچ بهتر از اين نيست كه ما نظام مردم سالار پيدا كنيم و حقوق انسان را محترم بشماريم.
* از موضع قدرت مدارى، در صورتى كه بنا بر موازين خردگرائى غرب بود، بوش نبايد تجربه افغانستان را در عراق تكرار مىكرد. جمهور سياستمداران امريكائى و بقيه دنيا و وجدان جهانى هم به او گفتند با عراق جنگ مكن. و بوش جنگ كرد. زيرا مىخواست به دنيا بگويد: نه سازمان ملل و نه وجدان جهانى و نه مخالفت اكثريت بزرگ دولتها نمىتوانند قدرت امريكا را از تصميم خود منصرف كنند.
اما از اين موضع، كماكان، امريكا تنها محور فعال تصور مىشود. بيلان كنونى جنگ نشان مىدهد كه دستگاه حاكم امريكا توان دورنگرى بكنار، توان ارزيابى پى آمدهاى بلافاصله جنگ را نيز از دست دادهاند. به سخن ديگر، جنگ امريكا با عراق، فرار از انحطاط است اما فرارى به جلو: به انحطاط اين قدرت شتاب مىبخشد.
اما بنا بر گزارش، رهبرى سازمان ترور ترسى سخت در دل يافته است. قرار است روز جمعه، خامنهاى نماز جمعه را امامت كند.
انقلاب اسلامى: زورپرستان، انتگريسم را نه سنت گرائى در مخالفت با تجدد (مدرنيته) كه "اصول گرائى" ترجمه كردهاند تا خود را "اصول گرا" بخوانند. غافل از اينكه تقلب در اسم، مانع از ديده شدن محتوى نمىشود. در حقيقت، انتگريسم و بنيادگرائى، دو تمايلى كه در ملاتاريا وجود دارد، با بنيادگرائى امريكائى و انتگريسم اروپائى، تفاوت ماهوى ندارد.
رهبرى سازمان ترور بيش از پيش انسجام خود را از دست دادهاست. با وجود، دو تمايل عمده را نزد ملاتاريا قابل تشخيص هستند:
* تمايلى برآنست كه مىبايد جوى را كه اشغال عراق بوجود آوردهاست، مغتنم شمرد و توامل عوامل مخل را حذف كرد و آنگاه با امريكا وارد معامله شد و كار را با آنها تمام كرد.
* تمايل دومى مىگويد: از ميان بردن عناصر و عواملى كه به ايران جلوه "مردم سالارى نوزا" (تعبير جاك استرو، وزير خارجه انگلستان) مىدهد، معامله با امريكا را مشكلتر مىكند. بنا بر اين، در ضمن استحكام مواضع خود، نمىبايد به رژيم چهرهاى را بخشيد كه آسيب پذيرى آن را افزايش دهد.
گرايش كوچك سومى نيز وجود دارد كه موافق از ميان بردن عوامل مخل و مخالف معامله است و برآنست كه با توجه به خشمى كه امريكا و انگليس در دنياى اسلامى برانگيختهاند، "مقام معظم رهبرى" مىبايد رهبرى مبارزه با امريكا را در جهان اسلام بر عهده بگيرد. دو تمايل اول مىگويند: در صورتى كه ولايت فقيه پايگاه مردمى وسيع مىداشت، اين بهترين كار بود. اما وقتى ايران در جنگ با عراق، در جنگ افغانستان، در سركوب فلسطينيان بى عمل مانده و حتى همكارى كردهاست، دنياى اسلامى به اين رهبرى اعتماد نمىكند. چنانكه در تظاهرات دنياى اسلام، عكس صدام بود و شعارها بسود او فراوان داده مىشدند اما كمتر اعتنائى به "امام راحل" و "مقام معظم رهبرى" نبود. پيش و در جريان جنگ، از نجف و قم، دنياى شيعه تنها دو صدا را شنيدند: صداى سيستانى و صداى منتظرى را. وسائل ارتباط جمعى دنيا نيز تنها فتاوى اين دو مرجع را باز گو كردند. و از دولت جمهورى اسلامى ايران، جز اتخاذ رويه "همكارى بى سر و صدا" ننوشتند. "مراجع" طرفدار رژيم دير وارد عمل شدند و صداشان تنها از "صدا و سيماى جمهورى اسلامى" پخش شد و در داخل كشور هم شنيده نشد.
با توجه به اينكه تظاهرات در برابر سفارت انگليس را دفتر خامنهاى ترتيب مىدهد، خامنهاى در نماز جمعه 22 فروردين چه موضعى را اتخاذ خواهد كرد؟ بنا بر اطلاع حاصل، بيانات او سه مخاطب خواهند داشت:
* خاطب به داخل، "ابراز اقتدار"!
* خطاب به امريكا و انگليس، نخست تضمين و آنگاه مصالحه. و
* خطاب به دنياى اسلامى، ايفاى نقش رهبر مبارزه با سلطه امريكا.
انقلاب اسلامى: اما بيانى با سه مخاطب نا همسو، تنها تناقض گوئى خواهد شد و ترس و ضعف "رهبر" را آشكار خواهد كرد.
در عمل، تجاوزها به حقوق بشر، وسعت گرفتهاند:
|
|