١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٥ از ٢٤ فروردين تا ٨ ارديبهشت

If you kan not read
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
انقلاب اسلامى: بازتاب و "خط سيد ضياء" به همكارى با قواى متجاوز در جنگ روانى ادامه مى‏دهند. نمونه هائى را به شرح زير مى‏آوريم. هم بدين خاطر كه بيانگر تمايلى از تمايلهاى درون رژيم ملاتارياست و هم بدين خاطر كه به هر ايرانى معلوم مى‏كند چرا ملتهاى ما با داشتن همه امكانها و بهترين فرصتها، تحت سلطه قدرتى كه در آئينه جنگ با عراق، انحطاط خويش را عيان كرد و در قلمروهاى اخلاق، سياست بين المللى، حقوق بين المللى و حتى نظامى خويش را آشكار گرداند:

ترازنامه‏هاى رژيم ملاتاريا: ورشكستگى:

انقلاب اسلامى: سنجش تمايلهائى كه در مردم ايران پديد آمده‏اند، بشيوه سنجش افكار معمولى نبوده‏است، بلكه بروش تمايل سنجى از راه بحث بوده‏است. اين نوع تمايل سنجى تمايل ديرپاترى را گزارش مى‏كند. با وجود اين، چون در جامعه برخوردار از آزادى انجام نمى‏گيرد، از ضعف و خطا مبرى نيست. گرايش راضى از مداخله امريكا در عراق، خود دو گرايش است:

* بنا بر گزارشى از ايران، روانشناسى مردم ايران در بحبوحة انقلاب مخالفت با حضور امريكا و محور شدن آن در سياست هاى داخلى و خارجى بود و امروز پس از گذشت 25 سال از انقلاب و پيدايش نسلى تازه (اكثريت جمعيت حال حاضر ايران را جوانان زير 35 سال تشكيل مى‏دهند) و نزديك شدن جوامع به يكديگر، با گسترش ارتباطات ماهواره‏اى و اينترنتى، فضاى مخالفت آن روز نه تنها كمرنگ شده بلكه شايد بتوان گفت همدلى و دوستى جاى آن را گرفته است. البته ملت ايران همواره منادى صلح و آرامش و دوستى بوده و مخالفت آن روز به دليل تكاثر طلبى و سلطه جويى امريكا بوده‏است. ولى نسل امروز ايران به دليل اينكه پيوسته از زبان سران رژيم دشمنى با امريكا را (در شعار) شنيده است، خود در واكنش به رژيم زورمدار حاكم و بنابر قاعدة "اشياء به ضدشان شناخته ميشوند" (1)، "دوستدار "امريكا شده و روانشناسى امروز بخشى از مردم ايران اينست كه لازمة استقلال و آزادى را مخالفت با امريكا و حضور او نيست. همين بخش از مردم ايران از حمله ارتش امريكا به عراق خوشحالند و، براى سرنگونى رژيم صدام و پاى افشانى، روز شمارى مى‏كنند. روزى كه اعلام شود صدام كشته و يا دستگيرشده، جشن همگانى برپا مى‏شود. يكى از مهمترين دلايل شادى مردم اين است كه آمدن امريكا به منطقه و سرنگونى صدام راشرايطى مى‏پندارند كه رژيم حاكم را در تنگنا قرار مى‏دهد. اگر سرنگونى رژيم بعثى سريع صورت گيرد و به احتمال بسياركم امريكا بلافاصله به ايران نيز حمله كند اين مردم در واكنش صرف باقى مى‏مانند تا امريكا رژيم ملاتاريا را برچيند. (2)

* گرايش دوم كه طرز فكرهاى وابسته از خود بروز مى‏دهند، همانست كه تبليغاتچى‏هاى پهلوچى در خدمت امريكا و اسرائيل، از تلويزيون‏ها و راديوهاى لوس آنجلس تبليغ مى‏كنند. بنا بر اين گرايش: "ايرانيان چه بخواهند و چه نخواهند، امريكا نقشه خود را در خاورميانه به اجرا مى‏گذارد. از حسن اتفاق، اين بار، "اهدافشان تقارن پيدا كرده‏است با اهداف ما". بنا بر اين چه بهتر كه مردم ايران با آنها همكارى كنند". انقلاب اسلامى: اين دو تمايل يكى نيستند:

* تمايل اول بيانگر نارضايتى عميق از رژيم ملاتاريا. با وجود اين، 1 - وقتى اين قاعده غلط راهنماى عقل شد كه هرچه را به ضد آن بايد شناخت، بديهى است خود نيز هويت مستقل پيدا نمى‏كند. همواره خود را در رابطه با هويتى تعريف كند كه با او ضد است. عقل آزاد مى‏داند كه هر پديده‏اى به خود شناخته مى‏شود. بدى ملاتاريا دليل خوبى امريكا نمى‏شود و بسا دليل بدى آن نيز مى‏شود. زيرا الف - ماهيت زومدارى، خواه در شكل بنيادگرائى امريكائى و چه در شكل سنت يا بنياد گرائى ملا تاريائى، يكى است. به سخن ديگر، ضد واقعى يكديگر نيز نيستند. تكرار كنيم كه‏اى كاش هشدار بنى‏صدر را در 22 سال پيش، ايرانيان و امريكائيان شنيده بودند و در مى‏يافتند كه ميان خمينيسم و ريگانيسم روابط آلى وجود دارند. ب - همواره اين زورمدارها هستند كه ميان خود مدار بسته بوجود مى‏آورند و ملتهاى خويش را تابع زور نگاه مى‏دارند.

2 - بى طرف شدن جامعه غير ممكن نيست. ايران دوران رضا خان پهلوى، بشدت از او و رژيمش ناراضى بود. اين شد، كه مردم ايران كمتر مقاومتى در برابر اشغال كشور توسط قواى انگليس و روس و امريكا نشان ندادند. ارتشى هم كه رضا خان ساخته بود، بدون مقاومت تسليم شد و وزير جنگ وقت سربازان را نيز مرخص كرد. شدت بيزارى مردم ايران از رژيم رضا خان و بى تفاوتى مردم ايران در قبال حضور قواى متفقين بحدى بود كه فروغى، نخست وزير وقت، با خاطرى آسوده در باره حضور اين قوا در ايران، گفت: "مى‏آيند و مى‏روند و كارى هم بكار كسى ندارند!" تجربه به مردم ايران درس آموخت. در تجربه ديدند كه آمدند و وقتى خواستند بروند، همسايه شمالى برآن شد آذربائيجان را نيز براى خود ببرد و همسايه جنوبى در تدارك به تصويب رساندن قرارداد نفتى شد كه مى‏بايد بردن و خوردن نفت ايران را دائمى مى‏گرداند. هزينه اشغال ايران را ايرانيان بسيار سنگين پرداختند و بعد از رفتن هم اشغالگران از اين هزينه هيچ نپرداختند. مقايسه آن رويداد با آنچه در عراق امروز مشاهده مى‏كنيم، نقش تعيين كننده مردم را در مواقع تعيين كننده نشان مى‏دهد. اين بار، مردم عراق بنا بر استقامت داشته‏اند. شايد بيشتر بخاطر آنكه اشغالگران را بدتر مى‏شمرده‏اند. اراده استقامت شفافيت و استوارى كامل پيدا مى‏كرد اگر مردم عراق از رژيم صدام راضى مى‏بودند. بهر رو، اين تمايل در ايران بى سابقه نيستند. اگر مقاومت مردم عراق و جنايات روزمره ارتشهاى امريكا و انگليس و نصب يك افسر امريكائى نماينده بينادگرائى مسيحى و يهودى نبود، بسرعت مى‏توانست گرايش اكثريت بزرگ مردم ايران بگردد. با وجود اين، طرز فكرى كه مى‏پندارد، امريكا مى‏آيد ايرانيان را از ملاتاريا مى‏آسايد و مردم سالارى به ارمغان مى‏آورد، غافل است كه الف - به ناتوانى مردم ايران حكم مى‏كند. زيرا مردم را از آزاد كردن خويش ناتوان مى‏انگارد و ب - اگر تأمل كند، متوجه مى‏شود كه مردم سالارى را محال مى‏شمارد. زيرا مردمى كه نتوانند از غفلت از آزادى ذاتى خويش بدرآيند و ندانند كه بود و نبود استبداد در عقلهاى آنهاست، چگونه مى‏توانند مردم سالارى بيابند؟ آنها هم كه بنام مردم، خواهان حضور قشون بنيادگرايان امريكائى مى‏شوند، نمى‏دانند آزادى در انسان است و مردم سالارى در عقلها و فرآورده عقلهاى آزادى و يك فرهنگ است و به زور قشون بيگانه برقرار نمى‏شود.

* و تمايل دوم ابراز غيرت در نوكرى امريكاست. با خوش رقصى كه پهلوى چيها براى بوش و شارون مى‏كنند، نقاب خود را نيز مى‏درند: اين گروه خائن به ايران، با ملاتاريا از آن رو كه انتگريست يا بنيادگرا هستند، مخالف نيستند به دليل كه در خوش خدمتى براى بنيادگراهاى امريكائى و اسرائيلى، هيچ فرو گذار نيستند. مخالفت آنها با ملاتاريا اينست كه مى‏خواهند جانشين آنها بشوند و ايران را در خدمت منافع امريكا اداره كنند. تمايلى كه بيشتر در قشرهاى جوان و بخصوص دانشجويان پيدا شده، همان تمايل است كه در تمامى جامعه جهانى پيدا شده‏است: مقاومت مردم عراق نشان داد كه الف - امريكا نه قدرت كه ضعف بزرگ است. ب - هر ملتى تواناست بشرط اينكه از توانائى خود غافل نشود و اين توانائى را بطور مستمر بكار برد. بنا بر اين، ج - اگر نخواهيم بگذاريم سرنوشت كشور را بوش و خامنه‏اى معين كنند، خود مى‏بايد دست بكار شويم و جامعه مردم سالار بسازيم. استقلال ايران را نظام اجتماعى مردم سالار تضمين مى‏كند. اين جامعه نياز به دشمنى با هيچ جامعه ديگرى ندارد و مى‏تواند حقوق ملى خويش را مبناى روابط خارجى خويش قراردهد. از دو تمايل بالا، تمايل دوم بزرگ‏تر است. تمايل سومى كه اقليت بسيار كوچكى از مردم را نمايندگى مى‏كند و بيانگر طرزفكرهاى كارپذير است، بر اينست كه:"اين رژيمها را خودشان آورده‏اند و خودشان هم مى‏برند. اگر لازم شد با پس گردنى. مثل طالبان و مثل رژيم صدام. آخوندها را هم روزى كه لازم ببينند، مى‏برند". دو تمايل ديگر را كه دو جبهه رژيم ملاتاريا نمايندگى مى‏كنند، در فصل پيشين معرفى كرده‏ايم.
انقلاب اسلامى: توجه به استدلالهايى‏كه تمايلهاى مختلف مى‏كنند، نيز درخور كمال توجه است و براى آنهائى كه مى‏خواهند كشورى آزاد بسازند، مهمتر و گوياتر است:

* در روزهاى پيش از جنگ افغانستان، بنى‏صدر در تلويزيون آلمان گفت: ورود امريكا به جنگ، كار را پيچيده و استقرار صلح در افغانستان را دير رس مى‏كند. كافيست پاكستان مرزهاى خود را با افغانستان ببندد، رژيم طالبان چون برف آب مى‏شود. در عمل، بمبارانهاى هوائى شدند اما پيش از آنكه پاى سرباز امريكائى به افغانستان برسد، رژيم طالبان فرو ريخت. امريكا آمدند و تا امروز در افغانستان جنگ است و هنوز نه بن لادن را گرفته‏اند و نه ملامحمد عمر را.

* از موضع قدرت امريكا، استدلال مى‏شود: گيريم ارتش پاكستان دست از حمايت طالبان كشيد و رژيم طالبان فرو ريخت، پاكستان چگونه ناگزير شد دست از حمايت طالبان بردارد؟ آيا تحت فشار امريكا نبود؟! پس اين استدلال امريكاييان نبودند كه كار طالبان را يكسره ساختند با واقعيت اتفاق افتاده چندان همخوانى ندارد. اين "استدلال" بر ثنويت تك محورى و امريكا را محور فعال مايشاء فرض كردن است. چرا كه نصف واقعيت را نمى‏بيند: به قول خانم بوتو، نخست وزير اسبق پاكستان، رژيم طالبان ساخته امريكاو انگلستان و عربستان و پاكستان بود. بنا بر اين، سقوط آن را به قدرت امريكا نمى‏توان نسبت داد به ضعف امريكا مى‏بايد نسبت داد. اين رژيم هرگز از مردم افغانستان مشروعيت بدست نياورد. بنا بر اين، بى پايه بود. لذا وقتى دولتهاى تحميل كننده آن رويه خود را در قبال طالبان تغيير دادند، فرو پاشيد.

* از موضع آزادى، استدلال مى‏شود (بسيارى از "اصلاح طلبان" نيز چنين استدلال مى‏كنند)كه تجربه عراق و افغانستان نشان داد كه نبايد براى بنيادگراهاى امريكائى بهانه ساخت. از آنجا كه بنيادگراهاى امريكائى دست آويزى جز آزادى و مردم سالارى ندارند، هيچ بهتر از اين نيست كه ما نظام مردم سالار پيدا كنيم و حقوق انسان را محترم بشماريم.

* از موضع قدرت مدارى، در صورتى كه بنا بر موازين خردگرائى غرب بود، بوش نبايد تجربه افغانستان را در عراق تكرار مى‏كرد. جمهور سياستمداران امريكائى و بقيه دنيا و وجدان جهانى هم به او گفتند با عراق جنگ مكن. و بوش جنگ كرد. زيرا مى‏خواست به دنيا بگويد: نه سازمان ملل و نه وجدان جهانى و نه مخالفت اكثريت بزرگ دولتها نمى‏توانند قدرت امريكا را از تصميم خود منصرف كنند. اما از اين موضع، كماكان، امريكا تنها محور فعال تصور مى‏شود. بيلان كنونى جنگ نشان مى‏دهد كه دستگاه حاكم امريكا توان دورنگرى بكنار، توان ارزيابى پى آمدهاى بلافاصله جنگ را نيز از دست داده‏اند. به سخن ديگر، جنگ امريكا با عراق، فرار از انحطاط است اما فرارى به جلو: به انحطاط اين قدرت شتاب مى‏بخشد. اما بنا بر گزارش، رهبرى سازمان ترور ترسى سخت در دل يافته است. قرار است روز جمعه، خامنه‏اى نماز جمعه را امامت كند.
انقلاب اسلامى: زورپرستان، انتگريسم را نه سنت گرائى در مخالفت با تجدد (مدرنيته) كه "اصول گرائى" ترجمه كرده‏اند تا خود را "اصول گرا" بخوانند. غافل از اينكه تقلب در اسم، مانع از ديده شدن محتوى نمى‏شود. در حقيقت، انتگريسم و بنيادگرائى، دو تمايلى كه در ملاتاريا وجود دارد، با بنيادگرائى امريكائى و انتگريسم اروپائى، تفاوت ماهوى ندارد. رهبرى سازمان ترور بيش از پيش انسجام خود را از دست داده‏است. با وجود، دو تمايل عمده را نزد ملاتاريا قابل تشخيص هستند:


* تمايلى برآنست كه مى‏بايد جوى را كه اشغال عراق بوجود آورده‏است، مغتنم شمرد و توامل عوامل مخل را حذف كرد و آنگاه با امريكا وارد معامله شد و كار را با آنها تمام كرد.

* تمايل دومى مى‏گويد: از ميان بردن عناصر و عواملى كه به ايران جلوه "مردم سالارى نوزا" (تعبير جاك استرو، وزير خارجه انگلستان) مى‏دهد، معامله با امريكا را مشكل‏تر مى‏كند. بنا بر اين، در ضمن استحكام مواضع خود، نمى‏بايد به رژيم چهره‏اى را بخشيد كه آسيب پذيرى آن را افزايش دهد. گرايش كوچك سومى نيز وجود دارد كه موافق از ميان بردن عوامل مخل و مخالف معامله است و برآنست كه با توجه به خشمى كه امريكا و انگليس در دنياى اسلامى برانگيخته‏اند، "مقام معظم رهبرى" مى‏بايد رهبرى مبارزه با امريكا را در جهان اسلام بر عهده بگيرد. دو تمايل اول مى‏گويند: در صورتى كه ولايت فقيه پايگاه مردمى وسيع مى‏داشت، اين بهترين كار بود. اما وقتى ايران در جنگ با عراق، در جنگ افغانستان، در سركوب فلسطينيان بى عمل مانده و حتى همكارى كرده‏است، دنياى اسلامى به اين رهبرى اعتماد نمى‏كند. چنانكه در تظاهرات دنياى اسلام، عكس صدام بود و شعارها بسود او فراوان داده مى‏شدند اما كمتر اعتنائى به "امام راحل" و "مقام معظم رهبرى" نبود. پيش و در جريان جنگ، از نجف و قم، دنياى شيعه تنها دو صدا را شنيدند: صداى سيستانى و صداى منتظرى را. وسائل ارتباط جمعى دنيا نيز تنها فتاوى اين دو مرجع را باز گو كردند. و از دولت جمهورى اسلامى ايران، جز اتخاذ رويه "همكارى بى سر و صدا" ننوشتند. "مراجع" طرفدار رژيم دير وارد عمل شدند و صداشان تنها از "صدا و سيماى جمهورى اسلامى" پخش شد و در داخل كشور هم شنيده نشد. با توجه به اينكه تظاهرات در برابر سفارت انگليس را دفتر خامنه‏اى ترتيب مى‏دهد، خامنه‏اى در نماز جمعه 22 فروردين چه موضعى را اتخاذ خواهد كرد؟ بنا بر اطلاع حاصل، بيانات او سه مخاطب خواهند داشت:

* خاطب به داخل، "ابراز اقتدار"!

* خطاب به امريكا و انگليس، نخست تضمين و آنگاه مصالحه. و

* خطاب به دنياى اسلامى، ايفاى نقش رهبر مبارزه با سلطه امريكا. انقلاب اسلامى: اما بيانى با سه مخاطب نا همسو، تنها تناقض گوئى خواهد شد و ترس و ضعف "رهبر" را آشكار خواهد كرد. در عمل، تجاوزها به حقوق بشر، وسعت گرفته‏اند:


صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر