١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥۷۰ از ۷ تا ٢٤ تير

سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359

از مجامع اسلامى ايرانيان:

نقد پاسخ "انجمن اسلامى دانشگاه امير كبير" به نقدها از بيانيه 24 انجمن اسلامى:


1 - با آنكه يك "انجمن اسلامى" نمى‏بايد الف - از ياد ببرد هنوز در غرب، "دولت - ملت"ها شكل نگرفته بودند و ايران ما بود و در آن، استقلال تعريفى داشت. ب - در غرب، نيز مفهوم استقلال ره آورد "دنياى مدرن" نيست و ج - در حقوق اساسى غرب، نفع و منافع وجود ندارند. حق و حقوق وجود دارند. "منافع ملى" به شعرى مى‏ماند كه معناى آن "در بطن شاعر" است. الا اينكه شاعر "ملت گرائى" سلطه گرانه است. يك انجمن اسلامى، دست كم وقتى "مى‏خواهد سنجيده‏تر و بر مبناى علمى‏تر سخن بگويد"، مى‏بايد د - تعريفها و مفاهيمى كه بيانگر قدرت مدارى هستند و كمتر ربطى به علم ندارند را نياورد و ه - كلمه و اصطلاحها را كه ناقض حق و حقوق و ترجمان اصالت قدرت هستند، مبنى قرار ندهد و در اين باره‏ها به قرآن نيز رجوع كند:

1/1 - اين مفهوم از استقلال (مفهوم استقلال ساخته و پرداخته شده در دنياى مدرن و بر آمده از ساخت سياسى دولت - ملت است كه... هدف از آن نيز تأمين منافع و امنيت جمعيتى است كه تحت نام ملت و با عنوان شهروندان يك حكومت مشخص در درون مرزهاى جغرافيائى مشخص زندگى مى‏كنند) كه مستند پاسخ "انجمن اسلامى" است - بخاطر معنائى كه قدرت مى‏تواند به "منافع" و "امنيت" بدهد، همانطور كه مى‏بينيم (استراتژى جنگ پيشگيرانه بخاطر منافع و امنيت امريكا) - را امثال بوش نيز مى‏توانند بكار برند و بكار مى‏برند:
اما الف - در حقوق اساسى و در حقوق بين الملل، "حقوق ملى" و "حقوق بين المللى" وجود دارد، اما اصطلاح "منافع ملى" وجود ندارد. مصالح يا منافع ملى در رابطه سلطه گر - زير سلطه كار برد پيدا مى‏كند. تعريف آن متغير است و سلطه گر، بنابر چند و چون رابطه قوا، در شرائط مشخص و زمان معين، آن را تعريف مى‏كند. بديهى است زير سلطه، همان تعريف را مى‏پذيرد و بنام "مصلحت" و در پيروى از اصل "انتخاب ميان بد و بدتر"، به آن تن مى‏دهد. حكومت‏هاى سلطه گر و مستبد كار برد ديگرى به "منافع ملى" مى‏دهند:
هر بار كه حكومتى در بيرون قانون و حقوق فردى و ملى، عمل مى‏كند، آن را بنام "منافع ملى" مى‏كند. از آنجا كه "منافع ملى" تعريف مشخصى ندارد، تن به توضيح در باره عمل خويش نيز نمى‏دهد. چنانكه حكومت فرانسه (در نخست وزيرى بالادور) بر خلاف قانون و حقوق قربانى ترور، دو متهم را به ايران تحويل داد و وقتى پرسيدند چرا متهمانى را كه قوه قضائى سوئيس خواهان استردادشان شده بود، به ايران روانه كرديد؟ نخست وزير فرانسه گفت:
بنابر "مصالح دولت" آن دو به ايران فرستاده شدند و توضيح نيز ندارد! ب - مفهوم استقلال در معناى ولايت و حاكميت ملى، در عصر روشنگرى پيدا نشده و از باستان تا امروز، بنحو استمرار وجود داشته است. در مفهوم هويت نيز، الف - تشكيل ملت در ايران، قديم است. در جهان ما، مردمى كه حماسه ملى (شاهنامه و حماسه انسان (از جمله مثنوى) چون ايران داشته باشند، بسيار كميابند. ايرانيت بيانگر هويت ايرانى و جا و موقع ايران در جهان قديم است. شاهنامه فردوسى بر وجود هويتى ديرين شهادت مى‏دهد. ج - از آنجا كه "انجمن اسلامى" داراى صفت اسلامى است، به آن انجمن يادآور مى‏شود كه در قرآن، اصل بر نفى "منافع" و اثبات حقوق است كه فرمود:
"انسانها را از مرد و زن و ملتها (دورتر خواهيم ديد شعب با مفهوم ملت = مردم سازگار است و نه با مفهوم انتزاعى ملت) و قبائل آفريديم تا هرآينه از يكديگر شناخته شوند. باكرامت‏ترين شما نزد خدا متقى‏ترين شما است". و در جاى جاى قرآن توضيح مى‏دهد كه عمل به حق، از خاصه‏هاى با تقوى‏ها است.

2/1 - و چون "انجمن اسلامى" مى‏پندار رجوع به مفهوم غرب فرموده، "سنجيده و علمى‏تر" سخن گفتن است، با مراجعه به دو كتاب، هر دو در باب حقوق اساسى، استقلال به مفهوم ولايت يا حاكميت دموكراتيك (Souverainete demcratique) را مى‏آوريم تا مگر از اشتباه بيرون آيند و بدانند آن مفهوم استقلال كه يا دست آويز رژيمهاى استبدادى است و يا دست آويز سلطه گر هاست، همان مفهومى است كه بر اصل قدرت مدارى، آورده‏اند:

* institutions politiquesdroit constitutionnel et تأليف Claude Leclercq توضيح مى‏دهد كه باور بر اينست كه مفهوم حاكميت دموكراتيك از عصر روشنگرى پيدا شده‏است. اما چنين نيست و اين حاكميت از باستان وجود داشته‏است. از قديم، مردم (peuple) منشاء حاكميت بشمار مى‏آمده است (ص 39 كتاب) در انديشه سياسى ايران نيز، از باستان، حاكميت بر كشور از آن جمهور مردم بوده‏است. در دوران استبداد نيز، شاه، در مقام نمايندگى از ملت، اعمال حاكميت مى‏كرده‏است. انديشه موازنه عدمى در ايران پيدا شد و عامل بقاى حيات ملى ايرانيان گشت. مفهوم استقلال، بمعناى نه مسلط و نه زير سلطه بر ايرانيان معلوم بود و ميزان سنجش اندازه استقلال كشور بشمار بود. موازنه عدمى، به قول مدرس نيز، اساس دين است و "لا تظلمون ولا تظلمون = نه مسلط و نه زير سلطه" رهنمود قرآن براى همه ملتهاى روى زمين است.
دانستنى است كه در غرب نيز، كليسا نخست جامعه مسيحيان معنى مى‏داد. اما بتدريج كه قدرت مدار مى‏شد، منشاء حاكميت را تغيير مى‏داد:
پاپ تجسم تثليث و واجد ولايت مطلقه مى‏گشت.
بهر رو، همان كتاب (ص 44) توضيح مى‏دهد كه در انقلاب فرانسه، مفهوم ملت جانشين شاه شد و حاكميت از شاه سلب و به ملت بازگردانده شد. به قول جامعه شناسان مدرن، ملت حاكميت خويش را باز پس مى‏ستاند. لئون دوگيت Leon Duguit در constitutionnelTraite de droit، با بيانى روشن و فصيح حاكميت ملى را تعريف مى‏كند:
"در دكترين حاكميت ملى، اين شخص جمعى (personne Collective) است كه صاحب حاكميت است و شهروندان، بمثابه فرد، ذره‏اى از آن را مالك نيستند. بنا بر اين، بمثابه فرد، كسى حق اعمال حاكميت ملى را ندارد. بنا بر اين، رأى دادن همگانى )suffrage universel( بهيچرو از حاكميت ملى ناشى نيست. تنها نتيجه تعلق حاكميت ملى‏اينست كه مى‏بايد بهترين نظام براى آنكه اراده ملى ابراز بگردد، را يافت. هيچ معلوم نيست كه شركت همگان در رأى دادن (انتخابات) بهترين نظام باشد".
بدين قرار، آنچه حق است و به جمهور مردم تعلق دارد، حاكميت است. پس وقتى انتخابات آزاد نتواند بهترين نظام ابراز اراده ملى باشد، انتخابات در رژيمى چون رژيم ملاتاريا و با وجود "نظارت استصوابى" و قيد و شرطها، بطور قطع، ناقض حاكميت ملى است. بهر رو، كتاب در صفحات 78 و 79، دو معناى "انتزاعى" و "اجتماعى" ملت را بدست مى‏دهد:

- در معناى اجتماعى، ملت گروهى از مردمانند كه از رهگذر عناصر مشترك، توحيد جسته‏اند. اين عناصر هم عينى هستند (نژاد، زبان، مذهب، شيوه زندگى) و هم ذهنى و معنوى و متكى به احساس اشتراك در هويت (تمدن، تاريخ، سنن). اعضاى چنين گروهى وقتى اراده زيست مشترك و مشى بسوى آينده‏اى مى‏كنند كه با هم مى‏سازند، گروهشان ملت و خود اعضاى آن بشمارند.
- معناى انتزاعى ملت، در جريان انقلاب فرانسه، پيدا شد:
از آنجا كه ملت حاكميت را باز پس مى‏يافت و اينكه مى‏بايد اعمال حاكميت مى‏كرد و اعمال حاكميت روش طلب مى‏كرد، بر سر روش اعمال حاكميت نزاع پيدا شد و نزاع سبب شد كه طرفداران ولايت و حاكميت مردم از طرفداران "حاكميت ملى" جدا شوند. و چون طرفداران "حاكميت ملى" دست بالا را پيدا كردند، ملت شخصيت مستقل از مردم و صاحب حاكميت گشت.
در باره دو مفهوم "حاكميت مردم" و حاكميت ملى و تشخيص اين دو از يكديگر از لحاظ اهميت استقلال، رجوع مى‏كنيم به:

* در science politiquedroit constitutionnel تأليف Bernard Chantebout(چاپ يازدهم، انتشارات ConlinArmand)، صفحات 96 و 97، دو مفهوم "حاكميت مردم" و "حاكميت ملى" را توضيح مى‏دهد و روشن مى‏كند چرا نياز به حاكميت ملى پيدا شد:

- "حاكميت مردم" از روسو، فيلسوف فرانسوى است. روسو مردم را اينسان تعريف مى‏كند:
"مجموع افرادى كه در يك سرزمين تحت يك دولت زندگى مى‏كنند". هر فرد يك شهروند است و تنها وقتى تن به اراده همگانى مى‏دهد كه خود را تكوين آن شركت كرده باشد. در اين نظريه، هر فرد، صاحب جزئى از حاكميت مردم است. اين حاكميت قابل تفويض به غير نيست. زيرا به محض آنكه فرد رأى مى‏دهد تا نماينده‏اى را انتخاب كند و جانشين او در اعمال حاكميت شود، آزادى خود را از دست مى‏دهد. زيرا افرادى كه امروز رأى مى‏دهند، نمى‏توانند بگويند فردا، منتخب آنها همان چيز را مى‏خواهد كه رأى دهندگان مى‏خواهند. بنا بر اين، مردم مى‏بايد بطور مستقيم اعمال حاكميت كنند (همه پرسى) بدينسان، بنا بر اين نظر، در سطح يك فرد، نيز استقلال (= مساوى حق حاكميت) از آزادى جدائى‏ناپذير است و نبودش، مساوى از دست رفتن آزادى است. نظر آن روز روسو، در ايران امروز، واقعيتى بتمام جسته است چرا كه ولايت مطلقه فقيه مساوى عدم استقلال شهروند ايرانى (اصل اطاعت مردم از رهبر و بسط يد رهبر بر جان و ناموس و مال مردم) و، بدان، محروم شدنش از آزادى است. و از آنجا كه اصل جدائى ناپذيرى حاكميت از آزادى، نمى‏تواند مورد ترديد قرار گيرد، "انقلابى‏هاى ميانه رو" فرانسه مفهوم "حاكميت ملى" را كه Sieyes ارائه كرده بود، پذيرفتند و اينك اين مفهوم مبناى حقوق اساسى در مردم سالاريهاى غرب است. بنا بر اين مفهوم، "ولايت و حاكميت با ملت است اما ملت يك شخص حقوقى، مشخص از افرادى است كه آن را تشكيل مى‏دهند. اين شخص اراده خاص خود را دارد."

* مأخذ اول، رابطه دولت با ملت را به تفصيل موضوع بحث قرار مى‏دهد و چند قول را، از جمله قول دو رئيس جمهورى را مى‏آورد:

- قول ژنرال دوگل:
در فرانسه، دولت بيانگر ملت است. به نيازهايش پاسخ مى‏دهد.
- قول فرانسوا ميتران:
دولت حاكميت ندارد. بعكس در خدمت مردم است. مؤلف توضيح مى‏دهد كه دولت يا قدرتمدار است و يا جمهورى يعنى بيانگر ولايت جمهور مردم است. وقتى قدرتمدار است، فوق ملت است اما وقتى بيانگر ولايت جمهور مردم است، با ملت اينهمانى مى‏جويد.
بدين قرار، در "دنياى مدرن"، نبود استقلال در معناى ولايت (كه بر حاكميت رجحان دارد زيرا در ولايت اصل بر برادرى، خواهرى بدون رابطه قوا و در حاكميت اصل بر رابطه قوا است)، نه تنها يك ملت را در آزادى و حقوق جمعى و افراد آن را از آزادى و حقوق انسان محروم مى‏كند، نافى هويت او و بنا براين مخل موجوديت او است.
2 - اما در پاسخ "انجمن اسلامى" به انتقادها آمده‏است كه "اگر با عقل سليم و با نگاهى بر تجربه‏هاى واقعى زندگى بيانديشيم، بايد گفت كه انسان در زندگى روزمره و افرادى خود كه در آن با محدوديت و محذوريت كمترى از زندگى جمعى مواجه است، در بسيارى مواقع، ناگزير از انتخاب بين بد و بدتر است و اين، هم حكمى عقلانى است و هم امرى اخلاقى. بطريق اولى، انتخاب بين بد و بدتر، در امورى كه با سرنوشت يك جمع و بلكه يك ملت گره خورده‏است، نيز مشمول اين قاعده مى‏شود." از آنجا كه اين "حكم عقلانى" و "امر اخلاقى"، حكم زور است، تناقضهاى آشكار دارد و فرياد مى‏زند كه حكم عقل قدرتمدار است و بر اصل ثنويت تك محورى صادر شده‏است. در حقيقت، الف - جبر انتخاب ميان بد و بدتر، جبر اطاعت از حكم زور است. زيرا همانطور كه در متن آمده، مجبور كننده "محدوديت و محذوريت" است. اما اولاً آيا جز قدرت (= زور) محدود و محذور كننده‏اى در هستى موجود وجود دارد؟ ثانياً، بد و بدتر خالقى جز قدرت (= زور) مى‏تواند داشته باشد؟ پس آن عقلى كه آدمى را به جبر "انتخاب" ميان بد و بدتر ناگزير مى‏كند، عقل قدرتمدار است اخلاقى كه اين عقل از آن پيروى مى‏كند، اخلاق اطاعت از امر زور است.
ب - عقل قدرتمدار غافل است كه ميان بد و بدتر، انتخاب وجود ندارد. آنها كه در زندگى روزمره، اين انتخاب را مى‏كنند، گرفتار بد و بدتر، هر دو مى‏شوند. درآغاز غافلند كه تسليم بد شدن، آنها را گرفتار گذار دائمى از بد به بدتر مى‏كند. اگر نويسندگان پاسخ به انتقادها، به تاريخ، تنها از آن روز كه آقاى خمينى گفت:
35 ميليون بگويند بله من مى‏گويم نه تا امروز، بازگردند، از غفلت بدر مى‏آيند. زير مى‏بينند گذار دائى از بد به بدتر است. دليل آن اينكه امروز وضعيت كشور از وضعيت آن در خرداد 1360، بيش از آنچه در تصور گنجد، بدتر است. بدانحد از بدى است كه بيانيه 24 انجمن اسلامى حضور و مداخله قشون بوش را نيز قابل توجيه مى‏داند. اگر "انتخاب" بد مى‏توانست مانع از گرفتار شدن به بدتر بگردد، چرا كار ايران به جائى مى‏رسيد كه دانشجويانى خود را ناگزير بينند آن بيانيه را صادر كنند؟ نويسندگان پاسخ خوب است، يك قلم، در قيمتها نظر كنند و بينند، در مقايسه با قيمتها در دروان مرجع انقلاب، چند برابر شده‏اند؟ اما بر اينكه بدانند با برنخاستن به مقابله با كودتاچيان، جريان به بهتر به جريان بد و بدتر بدل شده‏است، خوب است به نمودار درآمدهاى خانوارهاى شهرى و روستائى، در سالهاى 1358 و 1359 مراجعه كنند و بينند كه، با انقلاب، جريان بد و بدتر، به جريان به و بهتر بدل گشته و براى اولين بار، متوسط درآمد خانوارهاى شهرى و روستائى بر متوسط هزينه آنها بيشى جسته‏است. از كودتاى خرداد 1360 بدين سو، نسبت درآمد به هزينه در كاهش دائمى است. 40 درصد و بيشتر توليد ملى به جيب رانت خوارها مى‏رود و... ج - چرا ميان بد و بدتر انتخاب وجود ندارد؟ زيرا بد و بدتر كه خود به خود وجود ندارند. قدرت آنها را ايجاد مى‏كند. بنا بر اين، قدرت (= زور) اولاً، بد و بدتر، هر دو را پيشنهاد مى‏كند (مثال، نامزدهائى كه "شوراى نگهبان" معين مى‏كند). ثانياً قدرت آدمها را مجبور مى‏كند، ميان بد و بدتر، "انتخاب" كند. بنا بر اين، از زمانى كه انسانى كه از آزادى خويش غافل گشته و حكم زور را پذيرفته، خود را زندانى بد و بدتر مى‏كند، عقل خويش را از فضاى بازى محروم مى‏كند كه در بيرون فضاى تنگ بد و بدتر، قرار مى‏گيرد. عقل خود را از امكانهاى فراوانى محروم مى‏كند كه در آن فضاى باز مى‏تواند بيابد. اما آيا مى‏داند كه وقتى بد را "انتخاب" كرد در حقيقت بدتر و بدتر از بدتر و... و بدترين را "انتخاب" كرده‏است؟ پاسخ "انجمن اسلامى" مى‏گويد كه نويسندگان آن از اين واقعيت غافل هستند. اگر آنها به وضعيت خود تنها از خرداد 76 بدين سو بنگرند، به اين مهم پى مى‏برند كه‏اى بسا آگاهى از اين واقعيت، مى‏توانست مانع از آن شود كه امروز، استبداديان عرصه را بر همه، از جمله بر "اصلاح طلبان"، اينهمه تنگ كنند. در مى‏يافتند كه به محض "انتخاب" بد، آنها و قدرتى كه مجبورشان كرده‏است، بد را "انتخاب" كنند، در وضعيت جديدى قرار مى‏گيرند:
آنها توانى را از دست داده و ضعيف‏تر گشته‏اند و اين توان را قدرتمداران ستانده و پر زورتر شده‏اند. اين كاش "انتخاب" كنندگان بد مى‏توانستند، در وضعيت بد بمانند. نمى‏توانند و نمى‏مانند زيرا قدرت اگر ويران نكند و بر خود نيفزايد، از ميان مى‏رود. از اين رو، براى بدتر ديروز، بدتر از بدترى مى‏سازد كه آن بدتر، بد جلو مى‏كند. تابعان قدرت ناگزير مى‏شوند از بيم بدتر از بدتر، بدتر را "انتخاب" كنند. اگر نويسندگان پاسخ، از غفلت از آزادى خويش بدر مى‏آمدند و با عقل آزاد در وضعيت روزمره مى‏نگريستند، در ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، فراوان نمونه‏هاى گذار دائمى از بد به بدتر را مشاهده مى‏كردند. از آنهمه، به يك مثال، بسنده مى‏كنيم:
وضعيت مطبوعات. 18 تير 78، بخاطر اعتراض به توقيف نشريه سلام پديد آمد. بعد "قانون" خفقان مطبوعات تصويب شد. بعد حكم حكومتى آقاى خامنه‏اى، در آغاز كار مجلس ششم، نه تنها مانع از لغو "قانون" خفقان مطبوعات شد، بلكه مجلس را از آغاز، ناتوان كرد. مطبوعات فله‏اى توقيف شدند و... د - بدين قرار، "انتخاب" ميان بد و بدتر، واقع بينى نيست. حكم زور بينى و تسليم آن شدن، كارى بغايت ضد اخلاقى (اخلاق آزادى) و سخت دور از عقل (عقل آزاد) است. نويسندگان پاسخ به انتقادها، متوجه تناقض ميان "انتخاب" ميان بد و بدتر كه گويا هم "حكم عقلانى" است و هم "امرى اخلاقى" با آزادى نيز نشده‏اند. چرا كه جبر "انتخاب" ميان بد و بدتر، ناقض آزادى است كه بخاطرش، آسان از استقلال مى‏گذرند. آيا از خود مى‏پرسند وقتى "انتخاب" ميان بد و بدتر هم "حكم عقلانى" و هم "امرى اخلاقى" است، ديگر چه محلى براى آزادى مى‏ماند؟ آيا براى دانشجو نيز مى‏بايد استدلال كرد كه وجدان آدميان به آزادى و استقلال و حقوق خويش، از رهگذر بيرون آمدن از استبدادى بوده‏است كه انسانها را گرفتار مدار بسته "انتخاب" بد و بدتر مى‏كند؟ آزادى و استقلال بدانخاطر از يكديگر جدائى‏ناپذيرند كه فضاى وطن، فضاى جامعه ملى، را فراخناى بى كران آزادى و عرصه گذار دائمى از به، به بهتر و رشد مى‏گرداند؟ آيا بر دانشجو نيست كه خود را از مدار جبر بد و بدتر رها كند، آزادى خويش را باز يابد و به مبارزه برخيزد و جامعه را به مبارزه براى بازيافتن فضاى آزادى، فضاى بازى كند كه در آن، عبور دائمى از به به بهتر ممكن مى‏شود؟ اين نا آشنائى به تاريح تحول ملت خويش و ملتهاست اگر گمان رود، ملتى در جبر بد و بدتر بماند و از بد به بدتر عبور نكند. هر ملتى كه تغيير كرده‏است، تغيير را با آزاد شدن از مدار بسته بد و بدتر و ورود در فضاى باز آزادى و رشد آغاز كرده‏است. مثال عراق، الف - نه رژيم صدام مستقل بود نه او و همكارانش انديشه مستقل داشتند و ب - اين امر كه مردم عراق از سرنگونى رژيم صدام ناراضى نيستند، پذيرفته است. به اين خاطر كه تا كنون، ابراز علاقه‏اى از سوى مردم عراق به آن رژيم، مشاهده نشده‏است. اما اين ادعا كه گويا مردم عراق به تجاوز امريكا به عراق راضى شده‏اند، ادعائى است كه حتى يك برگه كوچك بر صحت آن وجود ندارد. بعكس، همه روز، تظاهرات مردم عراق را بر ضد حضور قواى امريكا، مردم جهان مى‏بينند. زد و خوردهاى مسلحانه، روزمره‏است. تنها در 13 ژوئن (23 خرداد)، 70 عراقى كشته شدند. پرسشى كه مى‏بايد از "انجمن اسلامى" كرد اينست:
آيا در دنيا تنها دو دستگاه تبليغاتى وجود دارد:
صدا و سيماى لاريجانى و دستگاه تبليغاتى حكومت بوش و دست نشاندگان "ايرانى" آن؟ صدا و سيماى لاريجانى دروغ مى‏پراكند (كه چنين است) و دستگاه تبليغاتى امريكائى راست مى‏پراكند؟!
بهر رو، امروز و فرداى عراق را ماندن يا در مدار بسته بد و بدتر - كه از بد اقبالى مردم فلسطين و دنياى عرب هنوز انديشه راهنمائى را نيافته‏اند كه به آنها امكان دهد از اين مدار بدر آيند - معين مى‏كند و يا بيرون آمدن از آن. يا در اين مدار ويرانى و مرگ مى‏مانند و روزگار برآن تيره مى‏شود تا آنجا كه آرزوى صدام و رژيم او را مى‏كنند و يا فرصت تنگ را براى يافتن انديشه راهنمائى كه بيرون رفتن از جبر بد و بدتر را مى‏يابند و بدان، آزادى و استقلال مى‏جويند.

3 - جريان انديشه‏ها و بحثهاى آزاد با بيانيه 24 "انجمن اسلامى" و نقدهاى آن شروع نشده‏است. حال كه اين انجمن‏ها مى‏خواهند وارد اين جريان شوند، مقدمشان گرامى‏است اما مى‏بايد نقدها، نقدهاى انديشه‏ها بمانند و به برخوردهاى شخصى راه نبرند چرا كه جريان انديشه‏ها را متوقف مى‏كند و طرفهاى بحثها را در محدوده تخريب متقابل گرفتار مى‏كند. با اين تذكر، بنا را بر اين مى‏گذاريم كه نويسندگان پاسخ، نخواسته‏اند ضعف استدلال را با نيش زدن به نقد كنندگانى بپوشانند كه در جلاى وطن، زندگى مى‏كنند. بجاست بدانند كه در ميان آنها، كسانى هستند كه در شرائطى بسيار سخت زندگى مى‏كنند و به يقين، براى "رهائى از شرائط نامطلوبى كه بسا سهل‏تر و قابل تحمل‏تر از وضعيت اسفبار ملت عراق"، مهاجرت نكرده‏اند. بارى، الف - در اين قسمت نيز، پاسخ دهندگان هم رهنمود قرآن در باب مهاجرت را از ياد برده‏اند و هم "سنجيده و علمى" سخن گفتن و هم تاريخ را. چرا كه قرآن مهاجرت براى مبارزه را ارزش مى‏كند و جامعه‏شناسى جديد، مهاجرت را قاعده هر انقلاب بزرگ اجتماعى مى‏شناسد و هم تاريخ انقلابها، از جمله تاريخ انقلابهاى ايران در قرن بيستم، نقش تعيين كننده مهاجرت را خاطر نشان مى‏كند. با وجود اين، ب - نويسندگان نقد گروگانگيرى را بياد مى‏آورند. آن عمل ضد اصل استقلال بود چرا كه قدرت امريكا را محور سياست داخلى ايران كرد و هنوز هم محور است. در پى آن، قانون ولايت فقيه جانشين پيش نويس قانون اساسى شد و رژيم صدام، با حمايت امريكا و كشورهائى چون عربستان و كويت، به ايران تجاوز كرد. سازشى پنهانى با گروه ريگان و بوش، بر سر گروگانها بعمل آمد (اكتبر سورپرايز) و در خرداد 1360، كودتائى روى داد. اگر به بيانيه 22 خرداد 1360 رئيس جمهورى منتخب مردم ايران مراجعه كنيد، مى‏بينيد نسبت به همه خطرهايى كه واقع شدند (طولانى شدن جنگ، ضد ضربه نفتى، حضور امريكا در خليج فارس، توسعه جنگ، سركوب خونين در ايران و استقرار استبدادى ضد اسلام، بنام اسلام، و...) هشدار داده شده‏است. با اطلاع از آن سازش پنهانى خائنانه و اين هدفهاى كودتا، منتخب يك ملت و همكاران او مى‏بايد يكى از سه انتخاب را مى‏كردند:

- آقاى خمينى از رئيس جمهورى مى‏خواست 8 حزب را محكوم و عامل سركوب بگردد و با سازش كنندگان يعنى استبداديان آن روز و امروز، همكارى كند،
- به رئيس جمهورى و همكاران او پيشنهاد مى‏شد ابراز "اطاعت از امام " كنند و اگر هم او نمى‏خواهد يك مقام تشريفاتى ساكت بماند، استعفاء دهد و كنار بكشد.

- آقاى خمينى تهديد كرده‏بود اگر او هيچيك از دو راه حل بالا را نپذيرد، با او "تا آخر خواهد رفت". تا نخستين اعدامها و بستن مردم به گلوله، رئيس جمهورى و همكارنش باور نمى‏كردند آقاى خمينى به روى مردم اسلحه بكشد و ماشين اعدام را حتى براى اعدام جوانان و نو جوانان بكار اندازد. اما اين جنايتها واقع شدند. حال مى‏بايد "انتخاب" ميان بد و بدتر را نمى‏پذيرفتند، مبارزه را مى‏پذيرفتند و عرصه اصلى آن را برمى‏گزيدند و در آن حاضر مى‏شدند. ارزيابى آنها اين شد كه عرصه اصلى، آنجاست كه بتوان روابط آلى ريگانيسم و خمينيسم را بر ملاء كرد. سازشهاى پنهانى را، جنايتها را، خيانتها را، فسادها را بر جهانيان آشكار كرد. تا دو نتيجه اساسى بدست آيند:

1 - افشاى زد و بندهاى پنهانى، افكار عمومى جهانيان را نسبت به روش كار حكومتها حساس كند و مانع از آن شود كه استبداد ملاتاريا تكيه گاه خارجى استوار بيابد. و
2 - باقطع شدن حمايتهاى پنهان و آشكار قدرت امريكا و قدرتهاى اروپائى، افكار عمومى جهان برضد استبداد ملاتاريا و به سود جنبش همگانى مردم ايران، حساسيت كامل پيدا كند.
افشاهاى "اكتبر سورپرايز" و "ايران گيت"ها و تقريباً هر بار كه ملاتاريا با اين قدرتها به مذاكرات پنهانى نشسته است (تا اين زمان، واپسين مورد، گفتگوهاى محسن رضائى در آتن) و نيز افشاى جنايتهاى (نمونه‏ها كشتار زندانيان در شهريور 1367 و دادگاه ميكونوس) و فسادهاى رژيم (نمونه شركتهاى خارجى طرف معامله با ايران و مبالغ فسادها بخصوص در خريد اسلحه)، امروز، افكار عمومى جهان را پشتيبان كامل جنبش آزادى و استقلال در ايران گردانده‏است. دانشجويان و تمامى نسل جوان ايران نيازى به مداخله نظامى امريكا ندارد. چرا كه وجدان جهان حامى حركت اين نسل براى بازيافتن آزادى و استقلال است. آنها كه روزمره در شرائط ترور زندگى مى‏كنند و با اين فكر مجاهدت مى‏كنند كه بسا آخرين ساعتهاى عمر را بيش در اختيار ندارند و بايد بازهم بيشتر بكوشند، پيامشان به شما اينست:
عقل را از مدار بسته بد و بدتر آزاد كنيد تا در فراخناى آزادى، الف - وجود تمامى دانشجويان و "بيان آزادى" را به چشم عقل آزاد ببينيد. آن بيان را بيان راهنما كنيد كه بتواند جمهور دانشجويان و جوانان ايران را به حركت آورد. ب - وجدان جهانى را ببنيد كه هم مى‏تواند مانع تجاوز امريكا بگردد و هم مى‏تواند شما را بر استبداد خيانت و جنايت و فساد گستر پيروز بگرداند. ج - ترديد نكنيد كه توانائيد. ترديد نكنيد كه آن بخش از ايرانيان كه كشورهاى ديگر را عرصه مبارزه براى استقلال و آزادى ايران كرده‏اند، همچنان، جز استقلال ايران و آزادى ايرانيان، نمى‏خواهند و نمى‏جويند. ترديد نداريم كه شما آزادى را انتخاب كرده‏ايد و اميد داريم كه اين انتخاب را شفاف كنيد. زيرا در جريان شفاف كردن مفهوم آزادى است كه شما استقلال و آزادى را جدائى‏ناپذير خواهيد يافت. حركت خويش را شفاف و در جريان آن، شعارها نيز شفاف كنيد. چرا كه وجدان جهانى تنها وقتى حركتى در روش و هدف شفاف است با تمام توان به حمايت بر مى‏خيزد.
اينك بر شما است كه اگر مى‏خواهيد فرصت از دست نرود، پاى قدرت امريكا را به ميان نياوريد كه اثر اول آن، بى حركت شدن و به حال انتظار درآمدن جامعه ملى است. به خود و به ايرانيان بگوئيد:
ايرانيان نبايد همان بهاى سنگين را بپردازند كه مردم عراق دارند مى‏پردازند. خود مى‏بايد توان و غرور انسانى خويش را بياد آورند و آزادى و استقلال بجويند.
انقلاب اسلامى:
نوشته ژاله وفا به جنبش دانشجوئى مربوط مى‏شود كه اين بار، دوام جسته است:

در اين شماره

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر