|
انديشه راهنماى محافظه كاران جديد مؤتلفان بنيادگراها در حكومت بوش؟:
انقلاب اسلامى: در شماره 565، بنيادگرائى امريكائى را شناسانديم كه بوش و بخشى از اعضاى حكومتش از آنند. در اين مجموعه، محافظه كاران جديد و انديشه راهنمايشان را شناسائى مىكنيم. حكومت بوش تركيبى از اين دو گروه است. اين شناسائى را از جمله به استناد مقاله مفصلى بعمل مىآوريم كه در لوموند 16 آوريل 2003 انتشار پيدا كردهاند. بديهى است كه به منابع ديگر نيز مراجعه كردهايم:
محافظه كاران جديد كه نقشى اساسى در گزينشهاى بوش در سياست داخلى و خارجى دارند، كيانند و انديشه راهنمايشان چيست؟:
محافظه كاران جديد، تاريخ پيدايش و رشدشان و سرآغازهاى روشنفكرى آنها:
* محافظه كاران جديد را با بنيادگراهاى مسيحى كه بوش و بخشى از همكارانش از آنهايند نبايد يكى تصور كرد. هيچ ربطى با بنيادگرائى مسيحى ندارند كه در جنوب امريكا، در "كمر بند انجيل" قوت گرفته و يكى از نيروى رو به رشدى در حزب جمهوريخواه امريكا هستند. محافظه كاران جديد در شرق امريكا برخاستهاند، كمى كاليفرنيائى هستند. الهام دهندگانشان سيمائى روشنفكرانه دارند و اغلب يهودى و نيويوركى هستند. اينان از چپ شروع كردهاند و به محافظه كارى جديد تحول كردهاند. برخى خود را همچنان دموكرات مىخوانند. بعنوان ارگان، نه انجيل كه يك مجله سياسى و ادبى دارند. در آنچه به مسائل جامعه و اخلاق مربوط مىشود، اغلب انديشههاى ليبرال را تعليم مىدهند. هدف آنها نه ممنوع كردن سقط جنين است و نه تحميل نيايش به مدارس. هدف آنها ديگر است.
ويژگى بوش در اينست كه محافظه كاران جديد و بنيادگرايان را متحد كرده و در اين حكومت همكار گرداندهاست. معرف بنيادگراها، جون آشكروفت،tforchsA وزير دادگسترى است. نماينده محافظه كاران جديد، پل ولفوويتز، معاون وزارت دفاع است. بوش خود، از موضع وسط راست مبارزه انتخاباتى خود را پيش برد. موضعش مبهم بود. با آميختن آشكروفت و ولفوويتز، دو انديشه مخالف، مخلوط ايدئولوژيك شگفت و انفجارآميزى ساخت.
آشكروفت در دانشگاه باب - جونس، در كارولين جنوبى تدريس كردهاست. اين دانشگاه از لحاظ علمى ناشناخته است اما از نظر بنيادگرائى پروتستان، يكى از پايگاههاى نيرومند است. در اينجا، گروهى از مدرسان آن حرفهاى نزديك به ضد سامى، ضد يهودى مىزدند.
ولفوويتز يكى از فرآوردههاى درخشان دانشگاههاى شرق امريكاست. او دو استاد، از برجستهترين استادان سالهاى 1960 داشت. يكى آلن بلوم، moolB شاگرد فيلسوف يهودى، آلمانى تبار، لئو اشتروس،ssuartS و ديگرى آلبرت وولستتر،rettetslhoW استاد رياضيات و و متخصص استراتژى نظامى.
محافظه كاران جديد، نزديك به تمامى صفات محافظه كاران را نفى مىكنند: يكى از آنها، فرانسيس فوكوياما كه بخاطر نوشتن كتاب "پايان تاريخ" شهرت يافت، اطمينان مىدهد كه "محافظه كاران جديد بهيچ روى طرفدار حفظ نظم موجود نيستند. نمىخواهند نظمى مبتنى بر سلسله مراتب، سنت بر جا ماند و ديدى بدبينانه درباره طبيعت انسان ندارند" (وال استريت ژورنال 24 دسامبر 2002)
محافظه كاران جديد آرمان گرا و خوشبين و معتقد به ارزشهاى جهان شمول مردم سالارى امريكائى هستند و مىخواهند به وضع موجود، به اجماع گنگ و حركت گير پايان بدهند. آنها به سياست بمثابه روش تغيير امور باور دارند. و
* از نظر سياست داخلى، مخالف دولت خدا صولت كه حل تمامى مسائل جامعه بدست او است، اين فرآورده رياست جمهورى كسانى چون كندى و جونسون از دموكراتها و نيكسون از جمهوريخواهها، مخالفند.
* در سياست خارجى، در سالهاى 70، با سياست تنش زدائى مخالفت مىكردند و آن را بسود شوروى سابق مىدانستند. با واقع گرائى سياسى هانرى كيسينجر نيز مخالف بودند.
متفكران محافظه كاران جديد:
ايروينگ كريستولlotsirK و نورمن پودورتزzterohdoP بانى مجله،yratnemmoC دوتن از پيش كسوتان محافظه كارى جديد در نيويورك، از چپ آمدهاند. اين دو چپ كمونيسم روسى را زير سئوال بردند.
ژان فرانسوا رولleveR در "نه ماركس و نه مسيح" (1970، روبرت لافونت)treboR tnoffaL امريكائى را توصيف مىكند كه در غوغاى انقلاب اجتماعى سالهاى 1960، فرو رفته است. امروز، او محافظه كارى جديد را بازگشت چماق تعريف مىكند:
* از نظر داخلى، محافظه كاران جديد، در پيروى از لئو اشتروس، نسبى گرائى فرهنگى و اخلاقى سالهاى 60 را انتقاد مىكنند. از نظر اينان، نسبى گرائى به "از لحاظ سياسى صحيح" سالهاى 1980 مىانجامد.
يك روشنفكر بلند پايه ديگر، آلن بلوم، از دانشگاه شيكاگو، در اثر خود، "بستن عقل امريكائى" آن محفل دانشگاهى را مورد انتقاد قرار مىدهد كه همه چيز ارزش دارد و "همه چيز فرهنگ شدهاست: فرهنگ مصرف مواد مخدر، فرهنگ راك، فرهنگ گانگسترها، فرهنگ كوچه و بازار، و... شكست فرهنگ نيز فرهنگ شدهاست".
بلوم، اين مفسر متون كلاسيك، در پيروى از استاد خود اشتروس، بخشى از ميراث سالهاى 60، (به تحقير تمدن غرب توسط خود اين تمدن مىانجامد. "از لحاظ سياسى صحيح"، ارزش اين فرهنگ به اندازه ارزش آن فرهنگ است. حال آنكه از نظر بلوم، فرهنگ غربى برتر است. او "از استادان و دانشجويانى در تعجب است كه آماده پذيرفتن فرهنگهاى غير اروپائى هستند كه به آزاديها بى اعتناء هستند. در عوض، نسبت به فرهنگ غرب بس سخت گير هستند و نمىپذيرند كه اين فرهنگ بر فرهنگهاى ديگر برتر است."
* از نظر سياست خارجى، يك مكتب محافظه كارى جديد، يك مكتب واقعى، شكل گرفتهاست. شبكهها ايجاد مىشوند. در سالهاى 1970، سناتور دموكرات ايالت واشنگتن، هانرى جاكسون (مرگ در 1983) توافق بزرگ در باره خلع سلاح اتمى را انتقاد كرد. آن زمان، دانشجويانى چون ريچارد پرل و ويليام كريستول شاگردان آلن بلوم بودند.
در دستگاه دولت و خارج از آن، ريچارد پرل، همفكران خود را مىيافت: نخست پل ولفوويتز را يافت. هردو براى كنت ادلمن كار مىكردند كه به سياست تنش زدائى مخالف بود. در استراتژى، استاد و مرجع فكريشان، آلبرت وولستتر بود. وولستتر محقق راند كورپريشن dnaRnoitaroproC و مشاور وزارت دفاع امريكا و در عين حال متخصص بزرگ اغذيه بود. او در 1977 مرد. او يكى از پدران نظريه اتمى امريكاست.
دقيق بخواهى، او بانى اين نظريه بود كه فكر "تخريب متقابل قطعى" بود. بنا بر آن نظر، دو قدرت، امريكا و شوروى به سلاح اتمى مجهز هستند. هر دو مىتوانند طرف ديگر را نابود كنند اما هردو نيز مىدانند كه تخريب طرف ديگر تخريب خود را نيز بهمراه دارد. بنا بر اين، هيچ رئيس جمهورى و هيچ دولت مردى تن به "خودكشى متقابل" نمىدهد و از بكار بردن سلاح اتمى خوددارى مىكند. وولستتر سياست "اقناع درجه بندى شده" را پيشنهاد مىكرد. توضيح اينكه مىبايد اصل جنگهاى محدود كه در آنها سلاحهاى اتمى تاكتيكى، سلاحهاى "هوشمند" داراى بلاترين ميزان دقت توانا به حمله به تداركات نظامى دشمن بود.
او سياست كنترل تسليحات اتمى را كه با همكارى با مسكو تعقيب مىشد را انتقاد مىكرد. بنظر او، اين سياست توان امريكا را در خلق تكنولوژى مهمل مىگذاشت تا مگر يك تعادل مصنوعى با شوروى را حفظ كند.
نظر او در حكومت ريگان رويه شد و ريگان فكر دفاع استراتژيك يا "جنگ ستارهها" را پذيرفت. منشاء نظريه دفاع ضد موشكى كه شاگردان وولستتر به اجرا گذاشتند ، آن فكر بود. بوش توافق با روسيه را در پيروى از طرز فكر شاگردان وولستتر لغو كرد. زيرا بنظر اينان، اين توافق مانع از آن مىشد كه امريكا سيستم دفاعى خويش را ترقى دهد.
پرل و ولفوويتز اليوت آبرامس را يافتند و همكار شدند. آبرامس مسئول خاورميانه در شوراى امنيت ملى است. نفر چهارم آنها، دوگلاس فيت tieF شد كه معاون وزارت دفاع است. اين گروه حامى بى قيد و شرط سياستى هستند كه دولت اسرائيل اتخاذ مىكند. از ديد اين گروه، حكومت اسرائيل خواه چپ و خواه راست و سياستش هر چه باشد، بى قيد و شرط مىبايد حمايت شود. بنا بر اين، دربست حامى سياست آريل شارون هستند.
محافظه كاران جديد، در واشنگتن، شبكه خويش را توسعه دادهاند. در طول زمان، روشنكفران دموكرات، ميانه رو و ميانه رو چپ، را كنار زدند. و در مراكزى انديشه سياسى ساز، موقع متفوق يافتند. مجلههائى چون نيشنال ريويو و كمنترىyratnemmoC و نيو ريپاليك كه زمانى آنررو سوليوان، پيرو جوان اشتروس، مديرش بود و هفته نامه ويكلى استندارد و تلويزيون فوكس نيوز كه از رسانه هائى هستند كه مردوخ مالك آنست و سرمقاله نويسهائى كه در مطبوعاتى چون وال استريت جورنال سرمقاله مىنويسند، انديشه محافظه كارى جديد را بسط مىدهند و در ميان مردم امريكا تبليغ مىكنند.
محافظه كاران جديد انزوا طلب نيستند. بعكس، سخت طرفدار مداخله امريكا در امور جهان هستند. با "سياست واقع گرايانه" جمهوريخواهان كه نيكسون و بوش (پدر) بكار مىبردند، مخالفند. زيرا آن سياست را بى توجه به طبيعتهاى دولتهاى طرف معامله مىدانند. از ديد آن، كيسينجر و سياستش، ضد الگو است. بديهى است كه انترناسيوناليست آنسان كه شخصيتى چون پرزيدنت ويلسون (نظريه جامعه ملل از او بود كه تشكيل شد و از ميان رفت) و يا كارتر و كلينتون بودند، نيستند. از نظر آنها، سياست آن رؤساى جمهورى كه بر اشاعه مردم سالارى از طريق نهادهاى بين المللى بنا مىگرفت، فرشته خود و بسا ساده لوحانه بود.
ديگاه فلسفى محافظه كاران جديد:
* ميان وولستتر و لئو اشتروس (مرگ 1973) ارتباط مستقيم وجود ندارد. اما پس از آنكه محافظه كارى جديد شكل گرفت، برخى كوشيدند انديشه سياسى راهنما را به انديشه فلسفى راهنما، ربط دهند. اشتروس، فيلسوف يهودى آلمانى مايه فلسفى محافظه كارى جديد )emsitavresnocoeN( را فراهم آوردهاست. عملاً، او چيزى در باب امور سياسى روز و يا روابط بين المللى ننوشتهاست. كارهاى او بر روى متون كلاسيك يونانى و مسيحى و يهودى و مسلمان، بيانگر دانش اويند.
لئو اشتروس در 1899، در كيرچين در هس بدنيا آمد و در پيش از رسيدن هيتلر به قدرت، آلمان را ترك گفت، اقامت كوتاهى در فرانسه كرد و به نيويورك رفت و در مدرسه تحقيقات اجتماعى نيويورك به تدريس پرداخت. سپس به شيكاگو رفت و "كميته انديشه اجتماعى" را بنياد نهاد.
ساده گرايانه خواهد بود اگر فلسفه اشتروس را در چند اصل خلاصه كنيم كه محافظه كاران جديد دور و بر بوش، از او اخذ كردهاند. بخصوص كه محافظه كارى جديد ريشههاى فلسفى ديگرى غير از آراى اشتروس دارد. با وجود اين، مراجعه به انديشه فلسفى اشتروس امكان مىدهد دريابيم كه محافظه كارى جديد يك فكر هوس مانند و گذراى چند "عقاب" حول و حوش ژرژ دبل يو بوش نيست. بر پايههاى نظرى تكيه دارد كه مىتوانند مورد اعتراض باشند اما دون مايه نيستند. محافظه كارى جديد از تلاقى دو انديشه مايه مىگيرد كه اشتروس ارائه كردهاست:
* فكر اول از تجربه شخصى لئو اشتروس برآمدهاست: او شاهد از پا در آمدن مردم سالارى آلمان زير ضربههاى مشترك نازيها و كمونيستها بود و به اين نتيجه رسيد كه مردم سالارى نمىتواند برجا بماند اگر ضعيف باشد و از برخاستن به مقابله مستبدهاى خودكامه و فراگير، حتى با توسل به زور، سرباز زند. او، در پيشگفتارش بر "انتقاد دين نزد اسپينوزا"، مىنويسد: "جمهورى وايمر ضعيف بود. تنها يك نوبت توان و بلكه بزرگى از خود نشان داد و آن واكنش شديدش بود نسبت به قتل وزير خارجه يهودى آلمان، والتر راتنو، در 1922. در جمع، آن جمهورى خلاصه مىشد در عدالتى بدون زور و يا عدالتى كه توان بكار بردن زور را ندارد".
انقلاب اسلامى: در ايران نيز، بنىصدر و همفكران او با حمله از سه سو، ملاتاريا و استالينيستهاى گوناگون كه در كردستان و نقاط ديگر، خشونت در كار آوردند و پهلوى طلبها كه قشون صدام را بكشور كشاندند، رويارو شد. اما برآن شد كه الف - در صورتى كه زور پرست راه ديگرى جز خشونت بر جا نگذاشته باشد، مىبايد روش او را بكار برد اما در جهت خشونت زدائى و ب - به اين واقعيت آگاه شدند كه تنها با زور نمىتوان مردم سالارى را حفظ كرد. بلكه مىبايد بيان آزادى را به جامعه پيشنهاد كرد و به عمل درآورد. اين شد كه خمينى گفت: 35 ميليون بگويد بله من مىگويم نه. منهاى وجود بيان آزادى، دفاع از مردم سالارى به زور، كمك به زورمدارها در زودتر به خاك سپردن مردم سالارى است. گروه رجوى قربانى اين روش شد و خطر آن وجود دارد كه مردم سالارى امريكا نيز قربانى روش عدالت شدن زور بگردد.
* انديشه دوم حاصل رجوع او به انديشههاى پيشينيان بود: براى ما همچنان كه براى آنان، مسئله بنيادى، رژيم سياسى است كه منش انسانها را شكل مىبخشد. چرا قرن بيستم دو رژيم توتاليتر را پديد آورد؟ به اين پرسش، اشتروس پاسخ مىدهد: زيرا تجدد )etinredom( ارزشهاى اخلاقى و تقوى را كه اساس مردم سالارى هستند، بى قدر و طرد كرد. ارزشهاى اروپائى را كه "خرد" و "تمدن" هستند، طرد كرد.
منشاء اين طرد، فلسفه روشنائى است. اين فلسفه تاريخ گرائى و نسبى گرائى را پديد آورد كه بضرورت نفى وجود نيكى متعالى است. نيكى طرد شد كه در خوبىهاى مشخص و روزانه، منعكس است اما در آنها خلاصه نمىشود. نيكى طرد شد كه دست نيافتنى است اما بايد ميزان خوبىهاى واقعى باشد.
انقلاب اسلامى: راستى اينست كه وقتى قدرت ارزش برين شد، دموكراسى عرصه رقابت بر سر قدرت مىشود. بناچار، بيان آزادى و ارزشهاى اخلاقى بيانگر آن، در بيان قدرت و در "ارزشهاى اخلاقى" بيانگر آن، از خود بيگانه مىشود. و چون بيانها، همه، بيان قدرت مىشوند، بيانى كه كاربرد زور بقصد ايجاد تغيير توجيه مىكند، برنده مىشود. اگر اشتروس بر اصل ثنويت تك محورى نمىانديشيد، اى بسا، بانى محافظه كارى جديد نمىشد. در ايران نيز، آنچه خمينيسم را پديد آورد، مساوى شدن پهلوئيسم و تجدد با "لهو لعب" يا طرد و نفى ارزشهاى دينى - اخلاقى و دست نشاندگى يا پهلوى ايسم بود. توجه به دو تجربه، براى ايرانيان جوان بسيار آموزنده است:
1 - پيش از انقلاب، راه حل باز يافت اسلام بمثابه بيان آزادى بود. خمينى كه اسلام بمثابه بيان قدرت را در سر داشت، از اسلام بمثابه بيان آزادى كه بنىصدر پيشنهاد مىكرد، پيروى كرد. حاصل معجزه پيروزى گل بر گلوله، در انقلابى كه از لحاظ مشاركت تمامى مردم درآن، خود يك معجزه بى مانند در تاريخ بشر بود.
2 - با پيروزى انقلاب و نشستن خمينى بر كرسى قدرت، او به اسلام بمثابه بيان قدرت بازگشت و حاصل آن گسترش فساد و جنايت و خيانت شد.
با وجود اين، جا براى يك پرسش مىماند: چرا رژيم شوروى زودتر از رژيم امريكا از پاد درآمد؟ پاسخ به اين پرسش را مىگذاريم به بعد از پايان توضيح پيرامون انديشه راهنماى فلسفى محافظه كارى جديد.
وقتى نسبى گرائى را انديشه سياسى راهنما بگردانى، نظريه همگرائى اضداد مىشود. فرق خوب و بد از ميان مىرود و دموكراسى امريكائى و توتاليتاريسم شوروى هم ارزى اخلاقى مىجويند. حال آنكه رژيمهاى خوب و رژيمهاى بد وجود دارند. انديشه سياسى نبايد خود را از قضاوت ارزشى در باره رژيمهاى خوب و بد، محروم كند و رژيمهاى خوب حق - وحتى وظيفه دارند از خود در برابر رژيمهاى بد دفاع كنند. بديهى است كه ساده گرائى است اگر بگوئيم تعيين "محور شر" از سوى بوش، بى كم و كاست، ترجمان فلسفه اشتروس است. اما ترديد نيز نيست كه از اين فلسفه مايه مىگيرد.
پيروان اشتروس، اين دو انديشه را مايه كردند و انديشه سياسى محافظه كارى جديد را ساختند. آنها به تاريخ دموكراسى امريكا علاقمند شد چنانكه خود اشتروس نيز ستايشگر امپراطورى انگليس بود و چرچيل را الگوى سياستمدار پخته و مصمم مىانگاشت و دموكراسى امريكائى را كم بد تر از همه مىدانست. بهتر از اين دموكراسى، براى رشد انسان پيدا نمىشود حتى اگر منافع جانشين تقوا بمثابه بنياد رژيم بگردد.
انقلاب اسلامى: اما اگر منافع جاى تقوى را گرفت، يعنى قدرت ارزش شد، چگونه مىتوان از فساد مردم سالارى جلوگيرى كرد؟ جز اينكه منافع در برابر تقوى قرار نمىگيرند، در برابر حق و حقوق قرار مىگيرند. تقوى ميزانى است كه بدان اندازه عمل به حق را مىسنجند.
اما بخصوص شاگردان اشتراوس، كسانى چون والتر برنسsnreB و هروى مانسفيلدdleifnaM و هارى جافا،affaJ مكتب مردم سالارى امريكائى را باور كردند. آنها مؤسسات دموكراسى امريكا را نه حاصل عمل به انديشه بانيان آن كه تحقق اصول متعالى، و بلكه از ديد كسى چون جافا، تحقق تعاليم انجيل، مىدانند. براى همه اينها، دين مىبايد سيمان نهادهاى مردم سالارى و جامعه ملى باشد. مراجعه به دين براى ايفاى چنين نقشى، بيگانه از اشتراوس و انديشه او نيست. اين يهودى ناباور به خدا، به قول ژرژ بالانديه، جامعه شناس فرانسوى، مذهب مفيد است زيرا بمثابه باور اكثريت بزرگ، مىتواند حافظ نظم باشد. فيلسوف مىبايد روح نقاد خود را حفظ كند، به اقليت كوچك خطاب كند، با آنها زبان رمز بكار برد و انديشه راهنما در اختيار شايستگان ولايت بگذارد.
اين جانبدارى از "ولايت انديشمند متقى" كه تكرار ولايت فيلسوف افلاطون و ولايت قانونگزار عادل ارسطو است، با دفاع از مردم سالارى، متناقض است. اين تناقض را محافظه كارى جديد چگونه حل مىكند؟ بنظر اشتراوس و پيروان او طبيعت رژيمهاى سياسى بسيار بيشتر از نهادها و توافقهاى بين المللى در حفظ صلح جهانى مؤثر هستند. بزرگترين تهديد از ناحيه دولتهائى است كه ارزشهاى مردم سالارى امريكا را نپذيرفتهاند. تغيير اين رژيمها و استقرار ارزشهاى دموكراتيك بهترين وسيله تأمين امنيت (امريكا) و صلح است.
اما يك رژيم چه وقت طبيعت خوب پيدا مىكند؟ آيا وقتى كه دموكراسى خلاصه شود در انتخاب كسى كه بر اساس تقوى ولايت پيدا مىكند و براى دفاع از مردم سالارى زور بكار مىبرد؟ آيا تناقض اينسان حل مىشود؟
انقلاب اسلامى: تجربه ايران، تجربه "ولايت مطلقه تالى معصوم" (خمينى) است و تجربه امريكا، تجربه مردى است كه مىگويد آنچه مىگويد و مىكند، خدا فرموده است. به سخن ديگر، نه در يونان باستان و نه در قرون وسطى و نه در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم، اين تناقض جز بسود زور مدارى و مرگ و ويرانگرى حل شدهاست. در واقع، تناقض قابل حل نيست مگر بسود قدرت (= زور). بنا بر اين، فلسفه (نزد افلاطون) و "قانون" (نزد ارسطو) و دين (نزد روحانيان يهودى و زرتشتى و مسيحى و مسلمان) و تقوى و مردم سالارى (نزد اشتراوس) وسيله توجيه اعمال قدرت (= زور) هستند. و همانطور كه مىبينيم، حاصلى جز مرگ و ويرانى ببار نمىآورد.
اما چگونه فكر فلسفى اشتراوس انديشه راهنماى بوش و حكومت او گشت؟ پير منانnenaM مدير مركز تحقيقات ريمون آرون، بر اينست كه شاگردان اشتراوس از محيط دانشگاهها رانده شدند. چون در آن محيطها گل نكردند، به محيطهاى سياسى و مطبوعاتى آمدند و در اين محيطها، موقعيتى بهم رساندند.
دليل ديگرى كه دليل پيشين را تكميل مىكند، خلاء فكرى، در پايان دوران جنگ سرد است. اشتراوس و شاگردان او اين خلاء را پر كردند. توضيح اينكه سقوط ديوار برلين به آنها حق داد زيرا سياست قدرتمدار و قاطع ريگان در برابر شوروى، موجب سرعت گرفتن سقوط آن شد. ترورهاى 11 سپتامبر به آنها كه مىگفتند مردم سالارى در برابر انواع پندارها و كردارهاى توتاليتر آسيبپذير است، حق داد. از جنگ با عراق، محافظه كاران جديد مىخواهند اين نتيجه را بگيرند كه سرنگون كردن رژيم "بد" ممكن و مطلوب است. بديهى است كه اين سياست "عقيده و جنگ"، با نقض حقوق بين المللى، اجرا شدنى است. اما اين تناقض را نيز تقدم مصلحت بر حقيقت و حق، حل مىكند!
انقلاب اسلامى: محافظه كاران جديد چشم بر تجربههاى مكرر تاريخ از جمله تجربههاى قرن بيستم بستهاند وگرنه مىدانستند كه زور بعنوان وسيله، با آزادى و مردم سالارى بعنوان هدف سازگار نيست. هدف در وسيله بيان مىشود بنابراين هدف سازگار با خود را جانشين مىكند و اين هدف جز قدرت (= زور) نمىتواند باشد.
تجربه دومى را از ياد بردهاند و آن اينكه گرچه در ميان بيانهاى قدرت، آن بيانى برنده مىشود - در امريكا نيز برنده شدهاست - كه بتواند بباوراند كه اگر بهترين روش را پيشنهاد نمىكند، تنها روش را پيشنهاد مىكند. اما همانسان كه فروپاشى شوروى سابق نشان داد و امروز فروپاشى رژيم صدام نشان مىدهد و فردا فروپاشى رژيم ملاتاريا نشان خواهد داد، پيروزى بيان قدرتى كه زور و جنگ را روش مىكند، پايان خط است. اين امر كه در امريكا، خلاء را نه بيان آزادى كه بيان قدرتى پر كردهاست كه جنگ روش گردانده، حاكى از رسيدن امريكا بمثابه ابر قدرت به آخر خط مىكند. بعد از شكست ائتلاف بنيادگرائى و محافظه كارى جديد، چه براى امريكا مىماند و چه بايدش كرد؟
خواننده ايرانى كه اينك هر دو عضو ائتلاف حاكم بر دولت امريكا را شناسائى كردهاست، مىداند با چه پديدهاى روبرو است و بايد بداند كه اينگونه ائتلافها حياط خود را از بحران تراشى دارند. بنا بر اين، اگر نمىخواهند كشورشان سرزمين بحران و حل بحران بشيوه بنيادگراها و محافظه كاران جديد امريكائى بگردد، مىبايد خود دست بكار شوند و پيش از آنكه دير شود، آزادى بجويند و نظام مردم سالار پيدا كنند.
طرفه اينكه كسانى با دست آويز كردن اين هشدار، در مقام توجيه دو راه كار برآمدهاند كه هر دو بن بست هستند:
1 - جمهوريخواه و مشروطه طلب متحد شويد و پيش از آنكه امريكا وارد عمل شود، شرائط را براى انجام شدن يك همه پرسى آماده كنيد. غافل از اينكه مشروطهطلبى جز پهلوى طلب وجود ندارد و آنها دست نشانده همان امريكائى هستند كه گويا براى گرفتن بهانه از دست او، ايرانيان خود بايد بجنبند. معناى اين راه كار اينست خود به نزد آقاى بوش برويم و كشور خويش را تقديم او كنيم!
2 - با عقلاى جبهه اقتدارگرايان به راه تفاهم برويم و دو طرف تفاهم كنيم و ظاهرى قابل قبول به نظام جمهورى اسلامى بدهيم و بهانه مداخله را از دست امريكا بگيريم.
|
|