١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٦ از ٨ تا ٢٢ ارديبهشت

If you kan not read
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
انديشه راهنماى محافظه كاران جديد مؤتلفان بنيادگراها در حكومت بوش؟:

انقلاب اسلامى: در شماره 565، بنيادگرائى امريكائى را شناسانديم كه بوش و بخشى از اعضاى حكومتش از آنند. در اين مجموعه، محافظه كاران جديد و انديشه راهنمايشان را شناسائى مى‏كنيم. حكومت بوش تركيبى از اين دو گروه است. اين شناسائى را از جمله به استناد مقاله مفصلى بعمل مى‏آوريم كه در لوموند 16 آوريل 2003 انتشار پيدا كرده‏اند. بديهى است كه به منابع ديگر نيز مراجعه كرده‏ايم:


محافظه كاران جديد كه نقشى اساسى در گزينشهاى بوش در سياست داخلى و خارجى دارند، كيانند و انديشه راهنمايشان چيست؟:

محافظه كاران جديد، تاريخ پيدايش و رشدشان و سرآغازهاى روشنفكرى آنها:


* محافظه كاران جديد را با بنيادگراهاى مسيحى كه بوش و بخشى از همكارانش از آنهايند نبايد يكى تصور كرد. هيچ ربطى با بنيادگرائى مسيحى ندارند كه در جنوب امريكا، در "كمر بند انجيل" قوت گرفته و يكى از نيروى رو به رشدى در حزب جمهوريخواه امريكا هستند. محافظه كاران جديد در شرق امريكا برخاسته‏اند، كمى كاليفرنيائى هستند. الهام دهندگانشان سيمائى روشنفكرانه دارند و اغلب يهودى و نيويوركى هستند. اينان از چپ شروع كرده‏اند و به محافظه كارى جديد تحول كرده‏اند. برخى خود را همچنان دموكرات مى‏خوانند. بعنوان ارگان، نه انجيل كه يك مجله سياسى و ادبى دارند. در آنچه به مسائل جامعه و اخلاق مربوط مى‏شود، اغلب انديشه‏هاى ليبرال را تعليم مى‏دهند. هدف آنها نه ممنوع كردن سقط جنين است و نه تحميل نيايش به مدارس. هدف آنها ديگر است. ويژگى بوش در اينست كه محافظه كاران جديد و بنيادگرايان را متحد كرده و در اين حكومت همكار گردانده‏است. معرف بنيادگراها، جون آشكروفت،tforchsA وزير دادگسترى است. نماينده محافظه كاران جديد، پل ولفوويتز، معاون وزارت دفاع است. بوش خود، از موضع وسط راست مبارزه انتخاباتى خود را پيش برد. موضعش مبهم بود. با آميختن آشكروفت و ولفوويتز، دو انديشه مخالف، مخلوط ايدئولوژيك شگفت و انفجارآميزى ساخت. آشكروفت در دانشگاه باب - جونس، در كارولين جنوبى تدريس كرده‏است. اين دانشگاه از لحاظ علمى ناشناخته است اما از نظر بنيادگرائى پروتستان، يكى از پايگاههاى نيرومند است. در اينجا، گروهى از مدرسان آن حرفهاى نزديك به ضد سامى، ضد يهودى مى‏زدند. ولفوويتز يكى از فرآورده‏هاى درخشان دانشگاههاى شرق امريكاست. او دو استاد، از برجسته‏ترين استادان سالهاى 1960 داشت. يكى آلن بلوم، moolB شاگرد فيلسوف يهودى، آلمانى تبار، لئو اشتروس،ssuartS و ديگرى آلبرت وولستتر،rettetslhoW استاد رياضيات و و متخصص استراتژى نظامى. محافظه كاران جديد، نزديك به تمامى صفات محافظه كاران را نفى مى‏كنند: يكى از آنها، فرانسيس فوكوياما كه بخاطر نوشتن كتاب "پايان تاريخ" شهرت يافت، اطمينان مى‏دهد كه "محافظه كاران جديد بهيچ روى طرفدار حفظ نظم موجود نيستند. نمى‏خواهند نظمى مبتنى بر سلسله مراتب، سنت بر جا ماند و ديدى بدبينانه درباره طبيعت انسان ندارند" (وال استريت ژورنال 24 دسامبر 2002) محافظه كاران جديد آرمان گرا و خوشبين و معتقد به ارزشهاى جهان شمول مردم سالارى امريكائى هستند و مى‏خواهند به وضع موجود، به اجماع گنگ و حركت گير پايان بدهند. آنها به سياست بمثابه روش تغيير امور باور دارند. و
* از نظر سياست داخلى، مخالف دولت خدا صولت كه حل تمامى مسائل جامعه بدست او است، اين فرآورده رياست جمهورى كسانى چون كندى و جونسون از دموكراتها و نيكسون از جمهوريخواه‏ها، مخالفند.

* در سياست خارجى، در سالهاى 70، با سياست تنش زدائى مخالفت مى‏كردند و آن را بسود شوروى سابق مى‏دانستند. با واقع گرائى سياسى هانرى كيسينجر نيز مخالف بودند.



متفكران محافظه كاران جديد:
ايروينگ كريستول‏lotsirK و نورمن پودورتزzterohdoP بانى مجله،yratnemmoC دوتن از پيش كسوتان محافظه كارى جديد در نيويورك، از چپ آمده‏اند. اين دو چپ كمونيسم روسى را زير سئوال بردند.
ژان فرانسوا رول‏leveR در "نه ماركس و نه مسيح" (1970، روبرت لافونت)treboR tnoffaL امريكائى را توصيف مى‏كند كه در غوغاى انقلاب اجتماعى سالهاى 1960، فرو رفته است. امروز، او محافظه كارى جديد را بازگشت چماق تعريف مى‏كند:

* از نظر داخلى، محافظه كاران جديد، در پيروى از لئو اشتروس، نسبى گرائى فرهنگى و اخلاقى سالهاى 60 را انتقاد مى‏كنند. از نظر اينان، نسبى گرائى به "از لحاظ سياسى صحيح" سالهاى 1980 مى‏انجامد.
يك روشنفكر بلند پايه ديگر، آلن بلوم، از دانشگاه شيكاگو، در اثر خود، "بستن عقل امريكائى" آن محفل دانشگاهى را مورد انتقاد قرار مى‏دهد كه همه چيز ارزش دارد و "همه چيز فرهنگ شده‏است: فرهنگ مصرف مواد مخدر، فرهنگ راك، فرهنگ گانگسترها، فرهنگ كوچه و بازار، و... شكست فرهنگ نيز فرهنگ شده‏است".
بلوم، اين مفسر متون كلاسيك، در پيروى از استاد خود اشتروس، بخشى از ميراث سالهاى 60، (به تحقير تمدن غرب توسط خود اين تمدن مى‏انجامد. "از لحاظ سياسى صحيح"، ارزش اين فرهنگ به اندازه ارزش آن فرهنگ است. حال آنكه از نظر بلوم، فرهنگ غربى برتر است. او "از استادان و دانشجويانى در تعجب است كه آماده پذيرفتن فرهنگ‏هاى غير اروپائى هستند كه به آزاديها بى اعتناء هستند. در عوض، نسبت به فرهنگ غرب بس سخت گير هستند و نمى‏پذيرند كه اين فرهنگ بر فرهنگهاى ديگر برتر است."
* از نظر سياست خارجى، يك مكتب محافظه كارى جديد، يك مكتب واقعى، شكل گرفته‏است. شبكه‏ها ايجاد مى‏شوند. در سالهاى 1970، سناتور دموكرات ايالت واشنگتن، هانرى جاكسون (مرگ در 1983) توافق بزرگ در باره خلع سلاح اتمى را انتقاد كرد. آن زمان، دانشجويانى چون ريچارد پرل و ويليام كريستول شاگردان آلن بلوم بودند.
در دستگاه دولت و خارج از آن، ريچارد پرل، همفكران خود را مى‏يافت: نخست پل ولفوويتز را يافت. هردو براى كنت ادلمن كار مى‏كردند كه به سياست تنش زدائى مخالف بود. در استراتژى، استاد و مرجع فكريشان، آلبرت وولستتر بود. وولستتر محقق راند كورپريشن dnaRnoitaroproC و مشاور وزارت دفاع امريكا و در عين حال متخصص بزرگ اغذيه بود. او در 1977 مرد. او يكى از پدران نظريه اتمى امريكاست.
دقيق بخواهى، او بانى اين نظريه بود كه فكر "تخريب متقابل قطعى" بود. بنا بر آن نظر، دو قدرت، امريكا و شوروى به سلاح اتمى مجهز هستند. هر دو مى‏توانند طرف ديگر را نابود كنند اما هردو نيز مى‏دانند كه تخريب طرف ديگر تخريب خود را نيز بهمراه دارد. بنا بر اين، هيچ رئيس جمهورى و هيچ دولت مردى تن به "خودكشى متقابل" نمى‏دهد و از بكار بردن سلاح اتمى خوددارى مى‏كند. وولستتر سياست "اقناع درجه بندى شده" را پيشنهاد مى‏كرد. توضيح اينكه مى‏بايد اصل جنگ‏هاى محدود كه در آنها سلاحهاى اتمى تاكتيكى، سلاحهاى "هوشمند" داراى بلاترين ميزان دقت توانا به حمله به تداركات نظامى دشمن بود. او سياست كنترل تسليحات اتمى را كه با همكارى با مسكو تعقيب مى‏شد را انتقاد مى‏كرد. بنظر او، اين سياست توان امريكا را در خلق تكنولوژى مهمل مى‏گذاشت تا مگر يك تعادل مصنوعى با شوروى را حفظ كند.
نظر او در حكومت ريگان رويه شد و ريگان فكر دفاع استراتژيك يا "جنگ ستاره‏ها" را پذيرفت. منشاء نظريه دفاع ضد موشكى كه شاگردان وولستتر به اجرا گذاشتند ، آن فكر بود. بوش توافق با روسيه را در پيروى از طرز فكر شاگردان وولستتر لغو كرد. زيرا بنظر اينان، اين توافق مانع از آن مى‏شد كه امريكا سيستم دفاعى خويش را ترقى دهد.
پرل و ولفوويتز اليوت آبرامس را يافتند و همكار شدند. آبرامس مسئول خاورميانه در شوراى امنيت ملى است. نفر چهارم آنها، دوگلاس فيت tieF شد كه معاون وزارت دفاع است. اين گروه حامى بى قيد و شرط سياستى هستند كه دولت اسرائيل اتخاذ مى‏كند. از ديد اين گروه، حكومت اسرائيل خواه چپ و خواه راست و سياستش هر چه باشد، بى قيد و شرط مى‏بايد حمايت شود. بنا بر اين، دربست حامى سياست آريل شارون هستند. محافظه كاران جديد، در واشنگتن، شبكه خويش را توسعه داده‏اند. در طول زمان، روشنكفران دموكرات، ميانه رو و ميانه رو چپ، را كنار زدند. و در مراكزى انديشه سياسى ساز، موقع متفوق يافتند. مجله‏هائى چون نيشنال ريويو و كمنترى‏yratnemmoC و نيو ريپاليك كه زمانى آنررو سوليوان، پيرو جوان اشتروس، مديرش بود و هفته نامه ويكلى استندارد و تلويزيون فوكس نيوز كه از رسانه هائى هستند كه مردوخ مالك آنست و سرمقاله نويسهائى كه در مطبوعاتى چون وال استريت جورنال سرمقاله مى‏نويسند، انديشه محافظه كارى جديد را بسط مى‏دهند و در ميان مردم امريكا تبليغ مى‏كنند. محافظه كاران جديد انزوا طلب نيستند. بعكس، سخت طرفدار مداخله امريكا در امور جهان هستند. با "سياست واقع گرايانه" جمهوريخواهان كه نيكسون و بوش (پدر) بكار مى‏بردند، مخالفند. زيرا آن سياست را بى توجه به طبيعتهاى دولتهاى طرف معامله مى‏دانند. از ديد آن، كيسينجر و سياستش، ضد الگو است. بديهى است كه انترناسيوناليست آنسان كه شخصيتى چون پرزيدنت ويلسون (نظريه جامعه ملل از او بود كه تشكيل شد و از ميان رفت) و يا كارتر و كلينتون بودند، نيستند. از نظر آنها، سياست آن رؤساى جمهورى كه بر اشاعه مردم سالارى از طريق نهادهاى بين المللى بنا مى‏گرفت، فرشته خود و بسا ساده لوحانه بود.

ديگاه فلسفى محافظه كاران جديد:

* ميان وولستتر و لئو اشتروس (مرگ 1973) ارتباط مستقيم وجود ندارد. اما پس از آنكه محافظه كارى جديد شكل گرفت، برخى كوشيدند انديشه سياسى راهنما را به انديشه فلسفى راهنما، ربط دهند. اشتروس، فيلسوف يهودى آلمانى مايه فلسفى محافظه كارى جديد )emsitavresnocoeN( را فراهم آورده‏است. عملاً، او چيزى در باب امور سياسى روز و يا روابط بين المللى ننوشته‏است. كارهاى او بر روى متون كلاسيك يونانى و مسيحى و يهودى و مسلمان، بيانگر دانش اويند. لئو اشتروس در 1899، در كيرچين در هس بدنيا آمد و در پيش از رسيدن هيتلر به قدرت، آلمان را ترك گفت، اقامت كوتاهى در فرانسه كرد و به نيويورك رفت و در مدرسه تحقيقات اجتماعى نيويورك به تدريس پرداخت. سپس به شيكاگو رفت و "كميته انديشه اجتماعى" را بنياد نهاد. ساده گرايانه خواهد بود اگر فلسفه اشتروس را در چند اصل خلاصه كنيم كه محافظه كاران جديد دور و بر بوش، از او اخذ كرده‏اند. بخصوص كه محافظه كارى جديد ريشه‏هاى فلسفى ديگرى غير از آراى اشتروس دارد. با وجود اين، مراجعه به انديشه فلسفى اشتروس امكان مى‏دهد دريابيم كه محافظه كارى جديد يك فكر هوس مانند و گذراى چند "عقاب" حول و حوش ژرژ دبل يو بوش نيست. بر پايه‏هاى نظرى تكيه دارد كه مى‏توانند مورد اعتراض باشند اما دون مايه نيستند. محافظه كارى جديد از تلاقى دو انديشه مايه مى‏گيرد كه اشتروس ارائه كرده‏است:
* فكر اول از تجربه شخصى لئو اشتروس برآمده‏است: او شاهد از پا در آمدن مردم سالارى آلمان زير ضربه‏هاى مشترك نازيها و كمونيستها بود و به اين نتيجه رسيد كه مردم سالارى نمى‏تواند برجا بماند اگر ضعيف باشد و از برخاستن به مقابله مستبدهاى خودكامه و فراگير، حتى با توسل به زور، سرباز زند. او، در پيشگفتارش بر "انتقاد دين نزد اسپينوزا"، مى‏نويسد: "جمهورى وايمر ضعيف بود. تنها يك نوبت توان و بلكه بزرگى از خود نشان داد و آن واكنش شديدش بود نسبت به قتل وزير خارجه يهودى آلمان، والتر راتنو، در 1922. در جمع، آن جمهورى خلاصه مى‏شد در عدالتى بدون زور و يا عدالتى كه توان بكار بردن زور را ندارد". انقلاب اسلامى: در ايران نيز، بنى‏صدر و همفكران او با حمله از سه سو، ملاتاريا و استالينيستهاى گوناگون كه در كردستان و نقاط ديگر، خشونت در كار آوردند و پهلوى طلبها كه قشون صدام را بكشور كشاندند، رويارو شد. اما برآن شد كه الف - در صورتى كه زور پرست راه ديگرى جز خشونت بر جا نگذاشته باشد، مى‏بايد روش او را بكار برد اما در جهت خشونت زدائى و ب - به اين واقعيت آگاه شدند كه تنها با زور نمى‏توان مردم سالارى را حفظ كرد. بلكه مى‏بايد بيان آزادى را به جامعه پيشنهاد كرد و به عمل درآورد. اين شد كه خمينى گفت: 35 ميليون بگويد بله من مى‏گويم نه. منهاى وجود بيان آزادى، دفاع از مردم سالارى به زور، كمك به زورمدارها در زودتر به خاك سپردن مردم سالارى است. گروه رجوى قربانى اين روش شد و خطر آن وجود دارد كه مردم سالارى امريكا نيز قربانى روش عدالت شدن زور بگردد.
* انديشه دوم حاصل رجوع او به انديشه‏هاى پيشينيان بود: براى ما همچنان كه براى آنان، مسئله بنيادى، رژيم سياسى است كه منش انسانها را شكل مى‏بخشد. چرا قرن بيستم دو رژيم توتاليتر را پديد آورد؟ به اين پرسش، اشتروس پاسخ مى‏دهد: زيرا تجدد )etinredom( ارزشهاى اخلاقى و تقوى را كه اساس مردم سالارى هستند، بى قدر و طرد كرد. ارزشهاى اروپائى را كه "خرد" و "تمدن" هستند، طرد كرد. منشاء اين طرد، فلسفه روشنائى است. اين فلسفه تاريخ گرائى و نسبى گرائى را پديد آورد كه بضرورت نفى وجود نيكى متعالى است. نيكى طرد شد كه در خوبى‏هاى مشخص و روزانه، منعكس است اما در آنها خلاصه نمى‏شود. نيكى طرد شد كه دست نيافتنى است اما بايد ميزان خوبى‏هاى واقعى باشد. انقلاب اسلامى: راستى اينست كه وقتى قدرت ارزش برين شد، دموكراسى عرصه رقابت بر سر قدرت مى‏شود. بناچار، بيان آزادى و ارزشهاى اخلاقى بيانگر آن، در بيان قدرت و در "ارزشهاى اخلاقى" بيانگر آن، از خود بيگانه مى‏شود. و چون بيانها، همه، بيان قدرت مى‏شوند، بيانى كه كاربرد زور بقصد ايجاد تغيير توجيه مى‏كند، برنده مى‏شود. اگر اشتروس بر اصل ثنويت تك محورى نمى‏انديشيد، اى بسا، بانى محافظه كارى جديد نمى‏شد. در ايران نيز، آنچه خمينيسم را پديد آورد، مساوى شدن پهلوئيسم و تجدد با "لهو لعب" يا طرد و نفى ارزشهاى دينى - اخلاقى و دست نشاندگى يا پهلوى ايسم بود. توجه به دو تجربه، براى ايرانيان جوان بسيار آموزنده است:
1 - پيش از انقلاب، راه حل باز يافت اسلام بمثابه بيان آزادى بود. خمينى كه اسلام بمثابه بيان قدرت را در سر داشت، از اسلام بمثابه بيان آزادى كه بنى‏صدر پيشنهاد مى‏كرد، پيروى كرد. حاصل معجزه پيروزى گل بر گلوله، در انقلابى كه از لحاظ مشاركت تمامى مردم درآن، خود يك معجزه بى مانند در تاريخ بشر بود.
2 - با پيروزى انقلاب و نشستن خمينى بر كرسى قدرت، او به اسلام بمثابه بيان قدرت بازگشت و حاصل آن گسترش فساد و جنايت و خيانت شد. با وجود اين، جا براى يك پرسش مى‏ماند: چرا رژيم شوروى زودتر از رژيم امريكا از پاد درآمد؟ پاسخ به اين پرسش را مى‏گذاريم به بعد از پايان توضيح پيرامون انديشه راهنماى فلسفى محافظه كارى جديد.
وقتى نسبى گرائى را انديشه سياسى راهنما بگردانى، نظريه همگرائى اضداد مى‏شود. فرق خوب و بد از ميان مى‏رود و دموكراسى امريكائى و توتاليتاريسم شوروى هم ارزى اخلاقى مى‏جويند. حال آنكه رژيمهاى خوب و رژيمهاى بد وجود دارند. انديشه سياسى نبايد خود را از قضاوت ارزشى در باره رژيمهاى خوب و بد، محروم كند و رژيمهاى خوب حق - وحتى وظيفه دارند از خود در برابر رژيمهاى بد دفاع كنند. بديهى است كه ساده گرائى است اگر بگوئيم تعيين "محور شر" از سوى بوش، بى كم و كاست، ترجمان فلسفه اشتروس است. اما ترديد نيز نيست كه از اين فلسفه مايه مى‏گيرد. پيروان اشتروس، اين دو انديشه را مايه كردند و انديشه سياسى محافظه كارى جديد را ساختند. آنها به تاريخ دموكراسى امريكا علاقمند شد چنانكه خود اشتروس نيز ستايشگر امپراطورى انگليس بود و چرچيل را الگوى سياستمدار پخته و مصمم مى‏انگاشت و دموكراسى امريكائى را كم بد تر از همه مى‏دانست. بهتر از اين دموكراسى، براى رشد انسان پيدا نمى‏شود حتى اگر منافع جانشين تقوا بمثابه بنياد رژيم بگردد. انقلاب اسلامى: اما اگر منافع جاى تقوى را گرفت، يعنى قدرت ارزش شد، چگونه مى‏توان از فساد مردم سالارى جلوگيرى كرد؟ جز اينكه منافع در برابر تقوى قرار نمى‏گيرند، در برابر حق و حقوق قرار مى‏گيرند. تقوى ميزانى است كه بدان اندازه عمل به حق را مى‏سنجند. اما بخصوص شاگردان اشتراوس، كسانى چون والتر برنس‏snreB و هروى مانسفيلدdleifnaM و هارى جافا،affaJ مكتب مردم سالارى امريكائى را باور كردند. آنها مؤسسات دموكراسى امريكا را نه حاصل عمل به انديشه بانيان آن كه تحقق اصول متعالى، و بلكه از ديد كسى چون جافا، تحقق تعاليم انجيل، مى‏دانند. براى همه اينها، دين مى‏بايد سيمان نهادهاى مردم سالارى و جامعه ملى باشد. مراجعه به دين براى ايفاى چنين نقشى، بيگانه از اشتراوس و انديشه او نيست. اين يهودى ناباور به خدا، به قول ژرژ بالانديه، جامعه شناس فرانسوى، مذهب مفيد است زيرا بمثابه باور اكثريت بزرگ، مى‏تواند حافظ نظم باشد. فيلسوف مى‏بايد روح نقاد خود را حفظ كند، به اقليت كوچك خطاب كند، با آنها زبان رمز بكار برد و انديشه راهنما در اختيار شايستگان ولايت بگذارد. اين جانبدارى از "ولايت انديشمند متقى" كه تكرار ولايت فيلسوف افلاطون و ولايت قانونگزار عادل ارسطو است، با دفاع از مردم سالارى، متناقض است. اين تناقض را محافظه كارى جديد چگونه حل مى‏كند؟ بنظر اشتراوس و پيروان او طبيعت رژيمهاى سياسى بسيار بيشتر از نهادها و توافقهاى بين المللى در حفظ صلح جهانى مؤثر هستند. بزرگ‏ترين تهديد از ناحيه دولتهائى است كه ارزشهاى مردم سالارى امريكا را نپذيرفته‏اند. تغيير اين رژيمها و استقرار ارزشهاى دموكراتيك بهترين وسيله تأمين امنيت (امريكا) و صلح است. اما يك رژيم چه وقت طبيعت خوب پيدا مى‏كند؟ آيا وقتى كه دموكراسى خلاصه شود در انتخاب كسى كه بر اساس تقوى ولايت پيدا مى‏كند و براى دفاع از مردم سالارى زور بكار مى‏برد؟ آيا تناقض اينسان حل مى‏شود؟ انقلاب اسلامى: تجربه ايران، تجربه "ولايت مطلقه تالى معصوم" (خمينى) است و تجربه امريكا، تجربه مردى است كه مى‏گويد آنچه مى‏گويد و مى‏كند، خدا فرموده است. به سخن ديگر، نه در يونان باستان و نه در قرون وسطى و نه در پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم، اين تناقض جز بسود زور مدارى و مرگ و ويرانگرى حل شده‏است. در واقع، تناقض قابل حل نيست مگر بسود قدرت (= زور). بنا بر اين، فلسفه (نزد افلاطون) و "قانون" (نزد ارسطو) و دين (نزد روحانيان يهودى و زرتشتى و مسيحى و مسلمان) و تقوى و مردم سالارى (نزد اشتراوس) وسيله توجيه اعمال قدرت (= زور) هستند. و همانطور كه مى‏بينيم، حاصلى جز مرگ و ويرانى ببار نمى‏آورد. اما چگونه فكر فلسفى اشتراوس انديشه راهنماى بوش و حكومت او گشت؟ پير منان‏nenaM مدير مركز تحقيقات ريمون آرون، بر اينست كه شاگردان اشتراوس از محيط دانشگاهها رانده شدند. چون در آن محيطها گل نكردند، به محيطهاى سياسى و مطبوعاتى آمدند و در اين محيطها، موقعيتى بهم رساندند. دليل ديگرى كه دليل پيشين را تكميل مى‏كند، خلاء فكرى، در پايان دوران جنگ سرد است. اشتراوس و شاگردان او اين خلاء را پر كردند. توضيح اينكه سقوط ديوار برلين به آنها حق داد زيرا سياست قدرتمدار و قاطع ريگان در برابر شوروى، موجب سرعت گرفتن سقوط آن شد. ترورهاى 11 سپتامبر به آنها كه مى‏گفتند مردم سالارى در برابر انواع پندارها و كردارهاى توتاليتر آسيب‏پذير است، حق داد. از جنگ با عراق، محافظه كاران جديد مى‏خواهند اين نتيجه را بگيرند كه سرنگون كردن رژيم "بد" ممكن و مطلوب است. بديهى است كه اين سياست "عقيده و جنگ"، با نقض حقوق بين المللى، اجرا شدنى است. اما اين تناقض را نيز تقدم مصلحت بر حقيقت و حق، حل مى‏كند! انقلاب اسلامى: محافظه كاران جديد چشم بر تجربه‏هاى مكرر تاريخ از جمله تجربه‏هاى قرن بيستم بسته‏اند وگرنه مى‏دانستند كه زور بعنوان وسيله، با آزادى و مردم سالارى بعنوان هدف سازگار نيست. هدف در وسيله بيان مى‏شود بنابراين هدف سازگار با خود را جانشين مى‏كند و اين هدف جز قدرت (= زور) نمى‏تواند باشد. تجربه دومى را از ياد برده‏اند و آن اينكه گرچه در ميان بيانهاى قدرت، آن بيانى برنده مى‏شود - در امريكا نيز برنده شده‏است - كه بتواند بباوراند كه اگر بهترين روش را پيشنهاد نمى‏كند، تنها روش را پيشنهاد مى‏كند. اما همانسان كه فروپاشى شوروى سابق نشان داد و امروز فروپاشى رژيم صدام نشان مى‏دهد و فردا فروپاشى رژيم ملاتاريا نشان خواهد داد، پيروزى بيان قدرتى كه زور و جنگ را روش مى‏كند، پايان خط است. اين امر كه در امريكا، خلاء را نه بيان آزادى كه بيان قدرتى پر كرده‏است كه جنگ روش گردانده، حاكى از رسيدن امريكا بمثابه ابر قدرت به آخر خط مى‏كند. بعد از شكست ائتلاف بنيادگرائى و محافظه كارى جديد، چه براى امريكا مى‏ماند و چه بايدش كرد؟ خواننده ايرانى كه اينك هر دو عضو ائتلاف حاكم بر دولت امريكا را شناسائى كرده‏است، مى‏داند با چه پديده‏اى روبرو است و بايد بداند كه اينگونه ائتلافها حياط خود را از بحران تراشى دارند. بنا بر اين، اگر نمى‏خواهند كشورشان سرزمين بحران و حل بحران بشيوه بنيادگراها و محافظه كاران جديد امريكائى بگردد، مى‏بايد خود دست بكار شوند و پيش از آنكه دير شود، آزادى بجويند و نظام مردم سالار پيدا كنند. طرفه اينكه كسانى با دست آويز كردن اين هشدار، در مقام توجيه دو راه كار برآمده‏اند كه هر دو بن بست هستند:
1 - جمهوريخواه و مشروطه طلب متحد شويد و پيش از آنكه امريكا وارد عمل شود، شرائط را براى انجام شدن يك همه پرسى آماده كنيد. غافل از اينكه مشروطه‏طلبى جز پهلوى طلب وجود ندارد و آنها دست نشانده همان امريكائى هستند كه گويا براى گرفتن بهانه از دست او، ايرانيان خود بايد بجنبند. معناى اين راه كار اينست خود به نزد آقاى بوش برويم و كشور خويش را تقديم او كنيم!

2 - با عقلاى جبهه اقتدارگرايان به راه تفاهم برويم و دو طرف تفاهم كنيم و ظاهرى قابل قبول به نظام جمهورى اسلامى بدهيم و بهانه مداخله را از دست امريكا بگيريم.

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر