١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥٦٥ از ٢٤ فروردين تا ٨ ارديبهشت

If you kan not read
سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
بنيادگرايان امريكائى چگونه بوش را به رياست رساندند و كدام هدفها را تعقيب مى‏كنند؟:

انقلاب اسلامى: از آنجا كه ايرانيان بايد بدانند با چه پديده‏اى روبرو هستند، يادآور مى‏شود كه براى نخستين بار، هر سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه به مهار محافظه كاران در آمده‏است و در ميان آنان، بنيادگراها بر قوه مجريه تسلط كامل پيدا كرده‏اند.در اين فصل، نخست انتگريسم (سنت گرائى) و آنگاه فوندامانتاليسم (بازگشت به انجيل) را به اختصار معرفى مى‏كنيم. بنياد گرائى جنبشى پروتستان است كه بخصوص در امريكا قوت گرفته‏است. در قسمت دوم، چكيده مقاله‏اى را مى‏آوريم كه نيوزويك (10 مارس) زير عنوان "بوش و خدا" منتشر كرده‏است. در قسمت سوم، اظهارات رئيس جمهورى آلمان و اطلاعاتى را مى‏آوريم كه در شناسائى بهتر هويت مديريت امريكا مؤثر هستند. و در قسمت چهارم، اطلاعات و نظرهائى را مى‏آوريم كه سه روزنامه اسرائيلى و لبنانى (بزبان فرانسه) و امريكائى، در باره وحدت دست راستيهاى يهودى و اسرائيلى با بنيادگرايان امريكائى بوجود آمده و خشونتى كه روش كرده‏اند:

انتگريسم (سنت گرائى) و فوندامانتاليسم (بنيادگرائى) چيستند؟:

انقلاب اسلامى: خوانندگان مى‏دانند كه ربع قرن است كه غرب زورمدارهاى دنياى اسلامى را كه پيروان فلسفه قدرت يونان قديم هستند، انتگريست و بنياد گرا مى‏خواند. اما اين دو گرايش در مسيحيت پيدا شدند. سنت گرائى در كاتوليسيسم و بنيادگرائى نزد پروتستانها: در آغاز، انتگريسم (سنت گرائى) واكنش مذهب كاتوليك در برابر انقلاب فرانسه و فلسفه روشنائى بود. اتحادى بود ميان دستگاه پاپ و دستگاههاى سلطنتى بر ضد بورژوازى در مخالفت با حقوق انسان و ليبراليسم. اما با قوت گرفتن بورژوازى، بسيارى از سلطنت‏ها برافتادند و آنها هم كه ماندند، صلاح خود را در بريدن رشته اتحاد با دستگاه پاپ و همداستان شدن با بورژوازى ديدند. كليسا نه تنها نظم جديد را بر نمى‏تافت بلكه با آن ستيز مى‏كرد. نتيجه استقرار دولتهاى ضد كليسا در برخى از كشورهاى اروپائى و امريكا و انزواى كليسا شد. واتيكان مى‏گفت: وقتى پاى اصول بميان مى‏آيد، مى‏بايد بى گذشت بود و استوار ايستاد. اين بقاى سرسختانه بر سنت را انتگريسم خواندند. پاپ پى نهم كه در 1846 به مقام پاپى رسيد، نخست از در صلح و سازگارى درآمد. اما چون در فرانسه انقلاب 1848 روى داد، در 1864، او تغيير رويه داد و كتابچه‏اى در باره "84 اشتباه بزرگ "زمان ما" انتشار داد. آخرين اين اشتباهها، "اشتباه همداستان شدن واتيكان با ترقى و ليبراليسم و تمدن جديد" بود. پيشاروى جامه جديد كه كليسا آن را ضد كليسا مى‏خواند، كليسا خود را ضد تجدد توصيف مى‏كرد. انتگريسم تحول كرد: سه پاپ، بنواى پانزدهم (1914 تا 1922) و پى يازدهم (1922 تا 1939) و پى دوازدهم (1939 تا 1958)، محكوم كردن نوگرائى (modernisme) را تجديد كردند. با وجود اين پاپ بنواى پانزدهم يك رشته تصميمها گرفت كه بريدن از انتگريسم گذشتگان بود. پاپ پى يازدهم دنباله كار او را گرفت. پاپ پى دوازدهم با جنگ جهانى اول روبرو شد و تمامى سعى خود را صرف اين كرد كه آلت دست هيچيك از دو طرف جنگ نشود. بعد از جنگ، جنبش كاتوليكهاى مترقى قوت گرفت. اين بار، سر و كله انتگريسم ديگرى پيدا شد. اين انتگريسم با نوگردانى دينى از در مخالفت در آمد: جنبشى پديد آمد و به خود عنوان "سنت گرائى مسيحى" داد و با جنبشهاى كاتوليك جانبدار نوگردانى مخالفت كرد. بدين قرار، سنت گرائى بمثابه مخالفت با جامعه جديد (moderne) جاى خود را به جنبش مخالفت با نوگردانى در دورن كليساى كاتوليك داد. انتگريسمى كه نخست جنبش بازسازى جامعه مسيحى بود، اينك جنبش دفاع از ارزشهاى مسيحى شد كه به ادعاى او، از درون، تهديد به نابودى مى‏شدند. برنارد هانرى لوى در كتاب خود، " Purete DangereuseLa" "ده فرمان" انتگريسم امروز را شرح كرده‏است. انقلاب اسلامى: گرچه بر اصولى كه فهرست كرده‏است، انتقادهاى جدى واردند، اما، در اينجا، قصد ما دادن اطلاع از يك پديده است كه جامعه جهانى با آن روبرو است. بنا بر اين، بمناسبت، انتقادى بعمل مى‏آوريم بدون طول و تفصيل. "ده فرمان" اينها هستند:

1 - باور به امت و دقيق بخواهى، "امت صالح" و لزوم حفظ آن به زور؛

2 - نا باورى به "گناه اوليه" و اعتقاد به اين كه فطرت خوب است. بنا بر اين،

3 - آنچه از فتنه و فسادها كه بوجود آمده‏اند، طبيعت پاك را آلوده‏اند و، به زور، مى‏بايد از ميان برداشت. بنا بر اين،

4 - لزوم بازگشت به فطرت و طبيعت پاك. بديهى است قصد آن نيست كه فطرت و طبيعت خود را بد بدانم بلكه بنام آن، بكار بردن زور را توجيه كردن، محل ايراد من است؛

5 - بازگشت به اصل و آغاز و پاك كردن تاريخى كه در انحراف جريان يافته است. صاحب كتاب مى‏گويد انتگريسم شيعى 14 قرن تاريخ را به بيراهه رفتن مى‏شمارد و مى‏خواهد به دوران على باز گردد. انقلاب اسلامى: اما آنچه، در عمل، در ايران، واقع شد، اين بود كه پهلويها مى‏خواستند 14 قرن تاريخ ايران را پاك كنند و ايران پهلوى را دنباله ايران ساسانى بگردانند و خمينى بطور خاص از انقلاب مشروطيت بدين سو را مى‏خواست پاك كند.

6 - اگر "گناه اوليه" نيست و بدى در منشاء نيست، پس از كجا آمده‏است؟ انتگريستها ناگزير يكى از سه جواب ممكن را مى‏دهند: پاسخ بر اصل ثنويت: الف - شر و بدى در طبيعت نيست. پس طبيعت دومى وجود دارد. ب - خدا بدى را نيافريد. پس خداى دومى وجود دارد كه بدى مى‏آفريند و بدى در منشاء و آغاز وجود نداشته‏است، پس منشاء و آغاز دومى وجود دارد. انقلاب اسلامى: پاسخها منحصر به اين سه پاسخ نيستند. همانطور كه فيلسوف خود بر اصل ثنويت مى‏انديشد طبيعت را مجموعه‏اى از خوب و بد مى‏انگارد و بنا بر اين، پاسخها را منحصر به سه پاسخ مى‏كند، بر اين اصل، راه حلى نيز جز زور براى پاك شدن از بدى وجود ندارد. ذاتى بودن خوبى و بدى در طبيعت، بضرورت جبر گرائى است و عجب اينكه فيلسوف جانبدار فلسفه آزادى است. بهر رو، فطرت و طبيعت مى‏تواند خوب باشد و انسان با غفلت از آزادى خويش، زور دركار آورد و شر بپا كند. اگر فيلسوف فرانسوى موازنه عدمى را مى‏شناخت، عقل او از ثنويت بمثابه اصل راهنما آزاد مى‏شد و نه از جبرگرائى خود غافل مى‏شد و نه انتگريست را طرفدار طبيعت خوب مى‏شمرد. از جمله توجه مى‏كرد كه اكثريت بزرگ انتگريستها معتقد به شرير الطبع بودن طبيعت انسانند.

7 - خيانت و فتنه‏اى كه بايد رفع كرد: همه چيز خوب پيش مى‏رفت، اگر استالين به لنين خيانت نمى‏كرد. همه چيز خود پيش مى‏رفت، اگر عثمان كشته نمى‏شد. همه چيز خود بود اگر... انقلاب اسلامى: مطلق كردن يك حادثه، يك شخص و آن را وسيله توجيه زورمدارى كردن، در تاريخ ما، امرى به رواج است: خيانت رضا خان پهلوى به انقلاب مشروطيت، خيانت محمد رضا پهلوى به جنبش ملى شدن صنعت نفت و كودتاى سيا - انتليجنت سرويس، خيانت خمينى به انقلاب، نمونه هائى از نگرش بر اصل ثنويت تك محورى هستند. نه اينكه آن اشخاص آن خيانتها را نكرده‏اند بلكه الف - همه چيز با يك حادثه و يك فتنه شروع نمى‏شود. و ب - همه عوامل را بايد ديد و نه يك عامل را و بخصوص، ج - به اين واقعيت اساسى توجه كرد كه خيانت و فتنه فرآرده‏هاى زورمدارى هستند. بنا بر اين، بجاى خيانت و فتنه را دست آويز سازماندهى زور كردن، مى‏بايد از زور باورى و زورمدارى آزاد شد.

8 - مفسد فى الارض: نزد هيتلر، مفسد فى الارض، "حشرات موذى"، قوم يهود بود. نزد لينين "ضد انقلاب" و نزد... انقلاب اسلامى: هر قدرتى ضد مى‏خواهد تا با آن مدار بسته تشكيل دهد. بسا "مفسد فى الارض" تغيير نيز مى‏كنند. چنانكه ملاتاريا، هر از چندى، مفسد فى الارض جديدى كشف كرده‏است.

9 - جامعه خوب كدام است؟ جامعه يكدست و مطيع. دشمن شماره اول انتگريست، دگر انديش است. حتى در مرام، صاحبان قرائتهاى مختلف با قرائت انتگريستها، مى‏بايد حذف شوند. بنا بر اين،

10 - شعار انتگريستها وحدت است. وحدت بدين معنى كه گرايشهاى مختلف نباشند. زيرا "امت صالح" با دنياى فاسد در نبرد است. پاكسازى جامعه از شرور و فسادها در جريان است و اختلاف سستى مى‏آورد و... بهر رو، از قرن شانزدهم بدين سو، دو نوع كاتوليسيسم رويارو هستند: كاتوليسيسمى كه در قرن 16، در ضديت با جنبش اصلاح دينى، شكل گرفت و ديگرى جنبش پروتستان. باز گشت به كتاب و پذيرفتن متن بدون تفسير، مانع از آن نشد كه در پروتستانيسم نيز، بنيادگرائى پديد آيد: بنياد گرائى، پيش از همه، موضعگيرى مذهبى در قبال انجيل، كليسا و دنيا است. بنيادگراها مايلند به هر بيان خدا و ايمان مسيحى قديمى وفادار بماند. رفتار قاطع و اغماض و سازش ناپذير، بنيادگرا از انتگريستهاى كاتوليك، مشخص مى‏كند. و نيز بنيادگراهاى امريكائى از پروتستانهاى ديگر، با موضعگيرى بر ضد مشروبات الكلى و رقصها و تآتر و قمار، جدا و مشخص مى‏شوند. و ديك هوارد در "بنيادگرائى سياسى و سياست بنيادگرا در امريكا" مشخصات بينادگرائى امريكائى را بدست مى‏دهد:

* در امريكا، انتخابات رياست جمهورى دو مرحله ايست. از آنجا كه در انتخابات اول كه هر حزب نامزد خود را معين مى‏كند، تنها مبارزان پر و پا قرص هر حزب شركت مى‏كند. در نتيجه، نامزد رياست جمهورى ناگزير است مواضع افراطى باب طبع اين مبارزان بگيرد. پس از آنكه نوبت انتخابات دوم شد، نامزدها مواضع خود را تعديل مى‏كنند. چرا كه اين بار، عموم مردم در انتخابات شركت مى‏كنند و هر نامزد مى‏بايد مواضع خود را تعديل كند. بنيادگراهاى امريكائى، وقتى بوش (پدر) مى‏خواست نامزدهاى حزب جمهوريخواه بگردد، پاستور پات روبرتسون را نامزد كردند. اما وقتى بوش (پسر) نامزد رياست جمهورى شد، از معرفى كردن نامزد خوددارى كردند و زير عنوان "اكثريت اخلاقى" از نامزدى او حمايت بعمل آوردند.

* در امريكا، گرايش به دين، از دهه 80 بدين سو، دائم قوت مى‏گيرد. در انتخابات رياست جمهورى سال 2000، پات بوكانان نامزد رياست جمهورى شد. او - كه بتازگى، خود را محافظه كار اصيل و بوش و همكارانش را محافظه كاران قلابى خوانده‏است - از آئين " " حمايت كرد و نزد بسيارى از نمايندگان اين اميد را بوجود آورد كه داروينيسم را با علمى جانشين كنند كه از انجيل اخذ شده باشد. طرحهاى قانونى در مجالس چندين ايالت امريكا پيشنهاد شدند. طرفداران لائيسيته، هشدارها دادند. با وجود اين، استفاده از دين در سياست وسعت جست و در نتيجه بنياد گرائى قوت گرفت: ريشه‏هاى بنياد گرائى امريكائى:

* دوركيم جامعه شناس فرانسوى بر اين بود كه دين جديد بر پايه روحيه انتقادى و دانش و فردگرائى، باز سازى شده‏است. بنا بر اين محلى از اعراب براى بنيادگرائى كه بخواهد از تجدد (Modernite) مشروعيت بگيرد، وجود ندارد. چرا كه مشخصه فرد روحيه انتقادى و انتقاد از خويش است. با وجود اين، در جامعه‏هاى متجدد، بنيادگرائى قوت گرفته است. چرا؟

* ماكس وبر، جامعه شناس آلمانى، كه پروتستانتيسم را نهضتى دينى مى‏خواند كه زمينه ساز پيدايش و رشد سرمايه دارى شد، بر اينست كه مسابقه براى ثروتمند شدن براه مى‏افتد. مسابقه‏اى كه در آن، هيچ قاعده دينى و اخلاقى رعايت نمى‏شود. مسابقه در ثروت جوئى ورزشى همگانى مى‏شود و كسى نمى‏داند كه در پايان اين مسابقه، پيامبران جديد مى‏آيند يا آرمانها و ايده‏هاى قديمى باز مى‏آيند و يا بجاى آن و اين، شاهد تحجرى فراگير مى‏شويم. بدين قرار، بنظر وبر، عقلانى كردن كه شاخص دنياى جديد است به نفى خويش مى‏انجامد. وبر پيش بينى مى‏كند كه جنگ خدايان روى خواهد داد. نظر وبر به ما امكان مى‏دهد جنبه‏هاى نوگردان "بنيادگرائى پروتستان" امريكائى را دريابيم:هاروى كوكس، دين شناس امريكائى، در آخرين كتاب خود كه در 1968 منتشر شد، پيش بينى مى‏كند سكولار شدن جامعه امريكائى شتاب بگيرد. اما عنوان ترجمه همين كتاب به زبان فرانسه، "بازگشت خدا" است. اين بار، او قوت گرفتن بنيادگرائى دينى را تشريح مى‏كند. او آن بنيادگرائى را كه هويت پيروان را بر محور قاعده‏اى مكتوب و باز به روى آينده و بيانگر اميد از بنيادگرائى مبلغ نااميدى تشخيص مى‏دهد. براى آنكه خواننده ايرانى اين دو بنيادگرائى امريكائى را روشن در نظر آورد، خاطر نشان مى‏كنيم كه در ايران، در رابطه با ظهور حضرت مهدى (ع)، دو تمايل وجود دارد: تمايلى كه مى‏گويد بايد جهان پر از فساد شود و نبايد كارى كرد كه فراگير شدن فساد را به تأخير اندازد تا آن حضرت زودتر ظهور كند و تمايل ديگرى كه مى‏گويد از راه مبارزه با فسادها و بى عدالتى هاست كه جهان مساعد ظهور مهدى (ع) مى‏گردد. همين دو تمايل در امريكا، دو نوع بنيادگرائى بوجود آورده‏است: اولى مخالف هر گونه مبارزه‏ايست كه بازگشت مسيح را به تأخير اندازد و دومى بر آنست كه مى‏بايد مبارزه كرد و جهان را آماده بازگشت مسيح و ايجاد جامعه مسيحى جهانى كرد. هر دو تمايل، هر يك بنوعى، در سياست، كاربرد پيدا مى‏كنند: تا سالهاى اخير، بنيادگراهاى امريكائى بسيار كم در انتخابات شركت مى‏كردند. اما تمايل بنيادگراى كارپذير (بايد به انتظار نشست)، بتدريج ضعيف و بنيادگرائى فعال و مهاجم قوى گشت. بنظر اين بنيادگراها مأموريت امريكا اينست كه ريشه شر را از جهان بر كند. صلح در جهان بر قرار نمى‏شود مگر آنكه خانه خدا (امريكا) و ملت خدا (مردم امريكا) رهبرى دنيا بر عهده بگيرند. چگونه ممكن است صلح در جهان مستقر شود وقتى كمونيستها، بى خداها، تروريستها و... و همجنس بازان، و... اين لشگريان شيطان، جهان را عرصه شرارت كرده‏اند؟ بنيادگراهاى امريكائى خود را "قوم برگزيده" عصر جديد مى‏شمارند: همانطور كه بنى اسرائيل از مصر به ارض موعود رفتند، امريكائيان از اروپا به امريكا آمده‏اند. بنا بر اين، مأموريت امريكا بمثابه خير جنگ با شر است. باز تاب چنين مذهب گرائى بر سياست داخلى و خارجى امريكا چيست؟ با "شر"، خواه در امريكا و چه در خارج امريكا، با روحيه سربازى جنگ صليبى مى‏بايد رويارو شد. جاى سازش نيست و در اين جنگ، "تا آخر بايد رفت"! اين روحيه با روحيه انتقاد از خودى همراه است كه (انتقاد از خود بوش كه تا 40 سالگى معتاد به الكل بوده‏است و اگر خدا نمى‏خواست او ترك اعتياد نمى‏كرد و رئيس جمهورى امريكا نمى‏شد) بر بنياد فردگرائى كمال جوئى استوار است كه مسئوليت خويش را در انتخاب رستگارى، بر عهده مى‏گيرد. گذار از بنياد گرائى كارپذير به بنيادگرائى فعال و مهاجم استفاده از دين در سياست را ميسر گرداند. در حال حاضر، دو بنيادگرائى در امريكا وجود دارند و دو خطر را در بردارند:

* مى‏تواند يك دين سياسى بزايد. و يا

* يا يك سياست دينى پديد آورد. ديك هوارد به اين نتيجه مى‏رسد كه: هريك از ديگرى زياينبخش‏تر: يك دين سياسى بخشى از شهروندان امريكائى را از زندگى سياستى كه از آن همگان است، طرد مى‏كند. قشرى و جزمى و متحجر مى‏شود. يك سياست دينى براى انتخاب افراد، محلى باقى نمى‏گذارد. فرد را تا زواياى زندگى شخصيش فرا مى‏گيرد. او را از ارتباط گرفتن با ديگرى ناتوان مى‏كند. اين دو خطر را نمى‏توان با سياستى كه دين را ناديده مى‏گيرد، رفع كرد. همانطور كه دوركيم توضيح مى‏دهد، دين جز ترجمان زندگى اجتماعى نيست. هركس بخواهد زندگى اجتماعى را بهبود بخشد، مى‏بايد همه بيانگرهاى آن را بشناسد. انقلاب اسلامى: بدين سان، بعد از 11 سپتامبر، وقتى بوش دم از جنگ صليبى زد، از نادانى نبود - آنطور كه رفوگران كوشيدند جلوه دهند - بلكه موضع خويش را بعنوان يك بيناد گرا ابراز مى‏كرد. بنيادگرائى كه هووارد فاينمن Howard Finemanدر نيوزويك (تاريخ مقاله 10 مارس 2003) او را اينسان معرفى مى‏كند:

هوارد فاينمن در نيوزويك: "بوش و خدا":

بعد از سخنرانى در نشويل Nashville، بوش ملاقاتى خصوصى با خدمتگزاران اجتماعى كليسائى، شاهدان ابراز ايمان خود به مسيح، بعمل آورد: "من امروز رئيس جمهورى نبودم اگر 17 سال پيش، از اعتياد به مشروبات الكلى باز نمى‏ايستادم و اين همه را به لطف خدا كردم". او مى‏پذيرد كه جنگ در عراق و موفقيت در آن همچون بارى سنگين بر او فشار مى‏آورد. او مى‏داند كه بسيارى از كسان، از جمله برخى از آنها كه بر گرد ميز نشسته‏اند، جنگ را پيشگيرانه و غير عادلانه مى‏دانند. شارل استروبل، يكى از شركت كنندگان در آن جمع، بعداً گفت: "من نمى‏توانم تصور كنم كه مسيح دستور جنگ با مردمى را بدهد كه دارند زندگيشان را مى‏كنند آنطور كه رئيس جمهورى مى‏گويد (اقدام به جنگ را اطاعت از امر خدا مى‏انگارد)". اما رئيس جمهورى گفت: امريكا بايد مى‏ديد كه از هر سو با شرى، در شكل صدام حسين، روبرو است. كشور انتخاب ديگرى جز مقابله، و در صورت لزوم جنگ، با او را نداشت. اگر همگان بتوانند در صلح بسر برند، من نيز در صلح مى‏شوم. هر رئيس جمهورى خدا را به يارى مى‏خواند، هر رئيس جمهورى قول مى‏دهد بر وفق ارزشهاى اخلاقى كه انجيل مى‏آموزد، عمل كند. نويسنده انگليسى، جى. كى. چسترتون G.K.Chesterton امريكائيها را "ملتى با روحيه دينى" مى‏خواند. و هر رئيس جمهورى، در دوران رياست خود، كشيشى بر منبر است. اما اين يكى، بوش، دست به جنگ زده‏است و در دوران جديد، او و رياست جمهورى او هرچه مصممانه‏تر بر دين و ايمان به آن مبتنى است. رياست جمهورى است كه به عمل بر وفق ايمان به خدا، در زندگى اين جهانى و آن جهانى، بنا جسته است. حكومت بوش بر اين باور است كه براى مسائل جامعه در امريكا و تروريسم در بيرون امريكا، راه حل وجود دارد و آن اينست: به هركس، در هرجا، آزادى بازيافتن خود را بدهى. بوش به خواست خدا باور دارد. به پيروزى در انتخابات با حمايت كسانى كه چون او فكر مى‏كنند باور دارد. در مبارزات انتخاباتى 1988 پدرش، او همكار زير دست بود. او از راه تماسها وزرائى بدست آورد كه از جنبش دين مدارى در زندگى سياسى، سر برآورده بودند. اينك آنها هسته رهبرى حزب جمهوريخواه امريكا را تشكيل مى‏دهند و براى نخستين بار در نيم قرن گذشته، كنترل سه قوه (مجريه و مقننه و قضائيه) دولت امريكا را بدست آورده‏اند. مسيحيان باورمند به انجيل قوى‏ترين پشتيبانان بوش هستند. و در انتخابات رياست جمهورى سال آينده شمارشان بزرگ‏تر كردن، كار مقدم مشاور بوش، كارل روو Rove است. بوش اسلام را "دين صلح" مى‏شمارد اما بسيارى از مسلمانان، بخصوص عربها، به سخت بدبين هستند: او را يك مسيحى مى‏دانند كه به جنگ صليبى اقدام كرده‏است تا شرق را بازپس ستاند و از آن مسيحيت كند. دستياران او مى‏گويند: ايمان متين و گرم رئيس جمهورى به مسيح به او قوت دل مى‏دهد اما سياست او را ديكته نمى‏كند... نويسنده به سابقه دينى خانواده بوش مى‏پردازد: داستان از كنكتيكوت Connecticut شروع مى‏شود. پروتستانهاى آن ديار، زود خشم و زورگو بودند. جوناتان ادوارد (در 1721) گناهكاران را انذار مى‏داد از "خداى خشمگين" بترسند. اما در 1946، وقتى ژرژ. دبل يو. بوش بدنيا آمد، خط قديمى كليسائى كه خانواده بوش در آن بود، آرام‏تر شده بودند. پدر او قهرمان جنگ دوم و خدمتگزار محترم امريكا بود و... مادرش مى‏گويد: جورج همواره علاقه شديدى به خواندن انجيل داشت - او در انتخابات رياست جمهورى گفته بود بهترين كتاب كه همواره مى‏خواند، انجيل است -. اما داستان باز آمدن او به سوى مسيح، بسى دراماتيك‏تر است. او با لورا Laura در 1977، ازدواج كرد. شبها دراز مى‏نمود و او آنها را با ميگسارى مى‏گذراند. لورا، بيش از پيش، نگران ميگسارى او مى‏شد. در 1985، كه او به چهل سالگى خود نزديك مى‏شد، ضرور يافت رابطه خود را با زنان زندگى خويش، تنظيم و تثبيت كند. بناچار مى‏بايد ترك اعتياد مى‏كرد. تولد دوباره: بوش به گروه مطالعه انجيل پيوست. هر هفته، يك گروه 10 نفرى، مرد، فصل جديدى را مطالعه مى‏كردند و در باره خوانده خود بحث مى‏كردند. بمدت دو سال بوش و اوانس Evans و بدين كار مشغول بودند. بوش به انجيل روى آورد براى اينكه ازدواج و خانواده خود را نجات دهد. اما البته به خاطر آن نيز بود كه مقامى انتخابى بجويد. در 1987، وقتى او به واشنگتن رفت تا به مبارزه انتخاباتى پدرش كمك كند، او اقبالى كه بدو رو آورده بود، از دست نداد: رابط با مذهبى‏هاى راست شد. او زود دريافت كه مى‏بايد با مذهبى‏ها هم سخن و همقدم شود. پدر او طريق گفتگو با مذهبى را نيك نمى‏شناخت. جورج دقيق مى‏دانست چه بگويد... بوش و روو هويت و شخصيت سياسى مشترك خود را بر پايه جديد ساختند. ايمان دينى و مقام جوئى يكى شدند. روو فكر مى‏كرد و سياستى را كه مى‏بايد در پيش گرفت مى‏انديشيد و بوش آن را به اجرا مى‏گذاشت. در 1993، يك سال پيش از آنكه نامزد فرماندارى شود، بوش توفان كوچكى بپا كرد وقتى به خبرنگارى كه از اتفاق يهودى بود، گفت: تنها باورمندان به مسيح به بهشت مى‏روند. از نظر دينى، آنهم در تكزاس، اين قول، قولى كه توجه‏ها را بخود جلب كند، نبود. اما اين امر كه او اين پرروئى را داشت كه چنين قولى را بر زبان آورد، قال بپا كرد. وقتى سرمقاله نويس روزنامه خشم خويش را ابراز كرد، روو احساس رضايت كرد. زيرا ماجرا موجب جلب رأى موافق روستائيان باورمند به دين مسيحى به بوش مى‏شد. در مقام نامزد فرماندارى تكزاس، بوش براى مشورت، به سراغ كشيشان پروتستان رفت . ايده‏هاى او براى حكومت كردن از باور دينى او جدائى‏ناپذير و همان رؤياى محافل دينى او بودند. فكر او اين بود كه باورمندان به انجيل را بپاى صندوق بكشاند بدون اينكه اينطور جلوه كند كه او دست ساخت كليسا است. انتخابات رياست جمهورى همان انتخابات بر سر فرماندارى تكزاس بود در مقياس بزرگ‏تر. در 1999، همانطور كه خود را براى انتخابات آماده مى‏كرد، بوش كشيشان را گرد آورد و به آنها گفت: ممكن است او "فراخوانده شود" براى تصدى مقام بالاترى... بنا بر قول بوئر Bauer، بوش از ايمان خود سخن گفت و مردم قول او را باور كردند و به خود او نيز باور كردند. سكولارها هشدار دادند. اما امر شگفت اينكه رأى دهندگان سكولارها، ميانه روى از همه نزديك‏تر به آنها باور شد! ... بعد از آنكه جون مك كين انتخابات ابتدائى را در نيو هامشيار برد، بوش ديدار معروف خود را از بوب جونس يونيورسيتى در كاروليناى جنوبى بعمل آورد. اين دانشگاه كانون بينادگرائى افراطى ultrafundamentalist و رسماً ضد كليساى كاتوليك است. استراتژيستها، در جلوت، مبهم گوئى و در خلوت، سرزنش مى‏كردند. اما يكى از دستياران بوش گفت: ما مى‏بايد پيامى مى‏فرستاديم و فرستاديم. خطرى بود كه مى‏بايد مى‏پذيرفتيم و پذيرفتيم. و بوش برنده شد. ايمان دينى به بوش كمك مى‏كند وارد مسابقه بشود و به پشت سر خود نگاه نكند... داويد فروم كه نطقهاى بوش را تهيه مى‏كرد، مى‏گويد: در طرز فكر او عنصر تقدير نقشى دارد. تو بهترين سعى خود را مى‏كنى و مى‏پذيرى همه چيز به يد خداست. نتيجه جاى چون و چرا باقى نمى‏گذارد. اگر شما اعتقاد داريد كه خدا جهان هستى را اداره مى‏كند، شما بهترين سعى خود را مى‏كنيد و امور بر وفق مراد مى‏شوند. اما آنچه را كه برخى استحكام مى‏بينند، ديگران آميخته‏اى از كله شقى و نخوت مى‏يابند. يك همكار سابق او مى‏گويد: هيچكس اجازه ندارد از راه كمك نظرى را ابراز كند حتى وقتى مى‏بايد نظر داد. افراد كاخ سفيد مى‏گويند: جو در درون كاخ سفيد از هواى دعا انباشته است. همواره گروه مطالعه انجيل، حتى در دوره كلينتون در كاخ سفيد بودند. اما حالا در همه جا هستند. پدر كونديليزا رايس، مشاور امنيتى بوش، در آلاباما، واعظ بود. و... رئيس جمهورى از سئوال و جواب در باره دين و ايمان استقبال مى‏كند اما او كسى نيست كه وارد بحث اساسى در باب دين بگردد. آيا جنگ با عراق، از ديد مسيحيت، "جنگ عادلانه" ايست؟ بوش خود را با اين پاسخ قانع كرد كه جنگ بايد بشود. او تصميم گرفت صدام شر است و همه چيز از آن ناشى شد. فروم مى‏گويد: از 11 سپتامبر 2001 بدين سو، در زبان خير و شر كه، در جنگ با تروريسم، زبان اصلى شد، بوش تروريستها را "شرور"ها مى‏خواند. از آن پس، جنگ با شرورها، اخلاقى و عادلانه گشت. دنيا و حكومت بوش حواس خود را جمع مسئله عراق كرده‏اند. اما بنا بر ايجابات سياست و اصول، رئيس جمهورى مى‏داند كه بخصوص بعد از بدست آوردن اكثريت در دو مجلس امريكا، بدان نياز دارد كه در مسائل داخلى امريكا نيز بر پايه دين باورى عمل كند. فهرستى كه روو تهيه كرده‏است، دراز است. از جمله انتصابات قاضيان محافظه كار مخالف سقط جنين و وضع مقرراتى كه اجازه مى‏دهد در زمينهاى دولتى بناهائى براى "خدمات اجتماعى" در اختيار نهادهاى مذهبى ساخته شوند، ممنوع كردن توليد مثل مصنوعى (كلوناژ) و اجازه استفاده از وجوه دولتى دادن به روحانيت‏هاى مسيحى و يهودى و مسلمان براى اجراى برنامه‏هاى رفاه اجتماعى و افزايش بودجه آموزش خوددارى از روابط جنسى بجاى آموختن روابط جنسى سالم‏تر و جلوگيرى از باردارى و... همزمان با فعاليت روو و رهبران كنگره در سياست داخلى، بوش به اجراى سياست خارجى خود بر اساس دين مى‏پردازد: انفجارآميزترين كار بوش در سياست خارجى، جنگ بنام آزادى مدنى - كه در آن، آزادى مذهبى نيز ملحوظ است - در قلب قديمى اسلام عرب است. در اين جنگ، او از حمايت پايگاه مردمى خود برخوردار است. رهبران مذهبى، از جمله ريچارد لند كه تقواى اخلاقى را زمينه كار خويش كرده‏اند، از او حمايت مى‏كنند. حامى ديگر او ميكائل نوواك است. دين شناس كاتوليك و محافظه كار است. اما رئيس جمهورى با مخالفت مذهبى نيرومندترى روبرو است. پاپ مخالف سياست او است. جامعه ملى كليساهاى امريكا مخالف او است. بيشترين روحانيان دنياى اسلام نيز مخالف او هستند. بخصوص مسلمانان مخالف او هستند. بوش تا توانسته كوشيده‏است به آنها بباوراند دين آنها را ارج مى‏نهد. بمناسبت رمضان پيام داد. اغلب طرفداران انجيل، از جمله فرانكلين گراهام را بدين خاطر كه اسلام را دين فساد و خشونت مى‏خوانند، سرزنش مى‏كند. با همه اينها مبلغان مسيحى آرزوى خود پنهان نمى‏كنند. آنها مى‏خواهند مسلمانان را به مسيحيت بگروانند و بخصوص در بغداد، مأموريت تبليغ و گرواندن مسلمانان به مسيحيت را پيدا كنند. اگر يكى از هدفهاى سرنگون كردن صدم و رژيم او، آزادى دينى دادن به مردمى سركوب شده باشد، چگونه مى‏توان با كار رئيس جمهورى امريكا مخالفت كرد؟ انقلاب اسلامى: خواننده ايرانى مى‏تواند بوش و گروه او را با خمينى و گروه او مقايسه كند تا مطمئن شود زبان زور يكى است. رفتارهاى دو كس، يكى مدعى اسلام باورى و ديگرى مدعى مسيحيت باورى، يكسانند. هر دو شعارشان "جنگ تا رفع فتنه" است، هر دو زور را وسيله رسيدن به حق مى‏دانند و هر دو جانبدار "دولت دينى" هستند و... اما آنچه بيشتر از همه مى‏بايد توجه ايرانيان تجربه ديده را جلب كند، اينست كه الف - زورباورى و زورمدارى، پوشش آن خواه دينى و خواه غير دينى، مثل ظروف مرتبطه يكديگر را ايجاب مى‏كنند و بوجود مى‏آورند: در مدار بسته‏اى، جامعه‏ها را گرفتار زور بنام دين يا مرام مى‏كنند. به ترتيبى كه خواننده در اين فصل مى‏خواند، بنيادگرائى امريكائى پديده تازه‏اى نيست. اما به حاكميت رسيدنش در امريكا و به حاكميت رسيدن نظير آن در اسرائيل، پديده‏ايست كه نمى‏توان نقش زورمدارهائى چون خمينى و صدام و بن لادن و... را در آن نديد. ب - همانطور كه لائيسيته نتوانسته است مانع رياست جمهورى بوش و اكثريت پيدا كردن بنيادگراهاى امريكائى در سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه بگردد، در مردم سالاريهاى اروپائى نيز بدين كار موفق نمى‏شود. آنچه مى‏تواند بشريت را از جنگ و ديگر اشكال خشونت حفظ كند و از فساد دين جلوگيرى كند، بيان آزادى است. ارائه دين بمثابه بيان آزادى، به انسان امكان مى‏دهد اين واقعيت را دريابد كه وقتى زور وسيله مى‏شود، هدف نمى‏تواند دين بگردد، به ضرورت قدرت (= زور) است. تجربه خمينى را ديده‏ايم، حاصل عمل بن لادن و كارنامه رژيم صدام را ديده‏ايم و اينك جنگ بوش بنام دين و اخلاق را نيز داريم مى‏بينيم.

رئيس جمهورى آلمان: كدام دين جنگ را بعنوان روش تجويز كرده‏است؟ صدراعظم پيشين آلمان: 11 سپتامبر به آتش زدن رايشتاگ مى‏ماند:
دوشنبه 31 مارس 2003، يوهانس راوو، رئيس جمهورى آلمان كه خود دكتر در الهيات است، انتقاد شديدى به شرح زير بعمل آمده‏است:
مواقعى وجود دارد كه در آنها جنگ اجتناب‏ناپذير است. ولى در مورد اين جنگ چنين نبود. بازرسان سازمان ملل ماموريت خود را مى‏توانستند بدون اين رنج و فاجعه به پايان ببرند. راه درست همان بود. من برايم تغيير استراتژى امريكا قابل فهم است كه اكنون براى توجيه عمل خود بجاى خلع سلاح صدام، رفتن وى را دليل اول خود ميدانند. مهمتر از عراق يافتن راه حل صلح‏آميز براى فلسطين لازم بود. ولى سياست خارجى آمريكا متأسفانه بسيار كم به اين مسئله توجه مبذول ميدارد. آقاى بوش دچار سوء برداشت شديدى است وقتى از " رسالت الهى " سخن ميگويد كه گويا وى را به شروع جنگ بر انگيخته و ترغيب كرده است. اين تنها يك پيام يك جانبه از طرف بوش است. من گمان ندارم كه ملتى از جانب خدا مأمور نجات ملتى ديگر ميشود. در هيچ كجاى انجيل، مردم براى جنگ صليبى بر انگيخته نشده‏اند. نظرات بوش هيچ تعهدى براى مسيحيان نمى‏آورد. پاپ در اين زمينه بيشتر از بوش نظر به بشريت دارد. چرا كه چندين بار مخالفت خود را با جنگ به صراحت اعلام كرده است. شانس اينكه جنگ از طريق سياسى پايان يابد در حل حاضر كم است و تخريب بى حد و حصر شده است. راو، رئيس جمهورى آلمان، خواهان پايان دادن به رنج و زجر مردم عراق شد. اكنون وقت آن رسيده است كه بجاى مخالفت كردن، جنگ را با كمكهاى انساندوستانه تلطيف داد. راو گفت: جنگ آمريكا عليه عراق در من خاطرات جنگ جهانى دوم را زنده مى‏كند. و گاه برايم غير قابل تحمل است. فقط ميدانم كه در تلوزيون تصاوير حقيقى جنگ نشان داده نميشوند چرا كه انسان رنج واقعى مردم را نمى‏تواند به تصوير كشد." انقلاب اسلامى: مخالفت كردن با جنگ مانع كمكهاى انساندوستانه نيست. هر دو كار را مى‏توان كرد. مخالفت مهمتر است زيرا وجدان جهانى را غنى و شفاف مى‏كند و اين وجدان مى‏تواند مانع از جنگ افروزيهاى انتگريستها و بنيادگراهاى رنگارنگ بگردد. مواضع شرودر در مجلس آلمان هنگام گزارش برنامه دولت: ما نتوانستيم از شروع جنگ جلوگيرى بعمل آوريم ولى اميدواريم كه با سرنگونى ديكتاتور، در مردم عراق اميد به يك زندگى در صلح و آزادى و حاكميت ملى هر چه سريعتر به تحقق بيانجامد. شرودر در سخنان خود كه بطور مشخص مانورى حساب شده در قبال حزب دموكرات مسيحى محسوب ميشد، بر 4 مساله تاكيد كرد: 1- منابع عظيم نفتى و منابع طبيعى عراق تنها بايستى در مالكيت و تحت مهار مردم عراق بماند و به نفع آنان بكار رود. 2 - تماميت ارضى عراق بايستى حفظ شود و مردم عراق در باره آينده خود، خود تصميم بگيرند. 3 - در كل منطقه بحرانى، بايستى يك پروسه ثبات آغاز شود. و 4 - هر بحرانى شانسى را نيز به ارمغان مى‏آورد. اتحاديه اروپا اكنون اين وظيفه را دارد كه توانايى‏هاى نظامى خود را به نحوى گسترش دهد كه با مسئوليت اروپا در قبال حفظ صلح همخوانى داشته باشد. ديدار هلموت اشميت صدر اعظم اسبق آلمان با رهبران احزاب اپوزيسيون آلمان در مونيخ، در پى رئيس جمهورى آلمان با رهبران كليه احزاب آلمان انجام شد. هلموت اشميت در سخنرانى بمناسبت اهداء جايزه به رئيس جمهورى اسبق آلمان، ترور برجهاى ورلد تريد سنتر در نيويورك را با آتش زدن رايشتاك آلمان توسط نازيها مقايسه كرد. انقلاب اسلامى: اما رايشتاك، مجلس آلمان را بدستور هيتلر كه صدراعظم آلمان شده بود، آتش زدند و او آتش زدن مجلس را به پاى كمونيستها نوشت و شكار كمونيستها را آغاز كرد. آيا معناى سخن هلموت اشميت اينست كه او نيز به اين نتيجه رسيده‏است كه برجهاى نيويورك را بنيادگراهاى امريكائى آتش زده‏اند تا دست آويزى براى روش كردن "جنگ پيشگيرانه" بوجود آورند؟

هاآرتز: وحدت بدخيم راستگرايان يهودى با مسيحيان راديكال امريكائى لوريان لوژور: بناى اسرائيل، بازگشت امام غايب، حكومت مسيح - نيشن: عقل محدود بوش؟:

هاآرتز (7 آوريل) زير عنوان "ائتلاف بدخيم يهويان راست گرا و مسيحيان راديكال در امريكا" نوشته است:
"در كنگره لوبى قدرتمند امريكائى جانبدار اسرائيل، نظريه مشهور "توطئه گران اسرائيلى فكر حمله به عراق را به پرزيدنت بوش القاء كرده‏است"، بالمره به مسخره كشيده شد. بنا بر اين نظريه، همين توطئه گران اينك در كار آنند كه از سرگيرى گفتگوهاى اسرائيل با فلسطين، بر وفق سندى كه با "رهنما" ناميده مى‏شود، را غير ممكن كنند. در ميان شركت كنندگان در كنگره، يك نماينده مسيحيان راست گراى امريكا گفت: "خداوند ارض موعود را به ملت اسرائيل داد و، در اين شرائط، بر اين ملت ممنوع است كه آن را به ملت ديگرى بدهد". اين نماينده متعلق به مسيحيان راست گراى راديكال امريكاست كه مخالف سقط جنين و مخالف اصل "زمين در ازاى صلح" در فلسطين هستند. يكى از آنها بتازگى به عرفات و نتان ياهو ايراد گرفته بود كه چرا مى‏خواهد بيت المقدس را به عرفات بدهد.! آكيوا الدار، نويسنده گزارش بريشخند مى‏نويسد: با وجود چنين دوستانى در اطراف پرزيدنت بوش، حكومت راست گراى اسرائيل نياز به "توطئه گران يهودى" براى دفاع از منافع خود ندارد. با وجود اين، او از دوستى ميان برخى از سازمانهاى يهودى و راستگراهاى راديكال امريكائى ابراز تعجب مى‏كند." لوريان لو ژور( 7 آوريل 2003)، زير عنوان "جنگ با عراق و دستمايه‏هاى مذهبى آن: تجديد بناى اسرائيل، بازگشت امام غايب، حكمروائى مسيح"، نوشته است: "جنگ بر ضد عراق، در واقع، بيشتر برخورد روياروى ميان دو تمدنى است كه به دو دين، مسيحيت و اسلام سخت بسته‏اند تا كه حاصل تفسير بنيادگرايانه از مسيحيت و يا برداشت كاتوليكى از آن، بخصوص تجديد بناى اسرائيل بر ارض موعود و ظهور مسيح. برخورد دوم انقلاب اسلامى: بنا بر اين هم جنگ دو تمدن است و هم برخوردى حاصل تفسير بنياد گرايانه از مسيحيت. با وجود اين فدى نون، نويسنده مقاله بر اينست كه طرفه اينكه برخورد دوم از ضربه برخورد اول مى‏كاهد. (...) در وراى خنثى سازى سياسى و نظامى ساده ايران، سوريه و حزب الله و در تحليل نهائى، در وراى آينده فلسطين، جنگ بر ضد عراق، جنگى كه اسرائيليها از آن جدائى ناپذيرند، از ديد بسيارى از عربها، جنگى است براى مهار بيت المقدس و سرزمين مقدس... و براى مهار ذهنيات خلقها. (...) مى‏بينيم چسان، در بيان عرب، عراق و اسرائيل و ظهور مهدى، "امام غايب" و بازگشت مسيح، چنان در هم آميخته‏اند كه نمى‏توان از يكديگر تشخيصشان داد و بنوعى تفسير اين بيان است كه بنيادگرائى پروتستان ارائه دهنده آنست. مى‏دانيم كه يهوديان متدين همواره در انتظار آمدن نجات دهنده‏اند. نجات دهنده آنها، در شكل يك رهبر تاريخى، ظهور مى‏كند. و كليساى كاتوليك به انتظار بازگشت عيسى، يا بعثت دوباره است. مى‏توان دريافت كه اين مخلوط آئينهاى متناقض كه در شهر بيت المقدس، تبلور يافته‏اند، چسان ماده منفجره‏اى شده‏اند آماده انفجار. پاپ از اين انفجار نگران است. انقلاب اسلامى: ايرانيان مى‏بايد نگران‏تر باشند زيرا اين انفجار در سرزمينهاى ما روى مى‏دهد و مرگ و ويرانى ببار مى‏آورد. مجله امريكائى نيشن (3 آوريل 2003)، به قلم ژرژ مك كاورن، زير عنوان "عقل چرا" نوشته است: سپاس از ديوان عالى امريكا، بخاطر طرفدارانه‏ترين تصميمى كه گرفت و به ملت رئيس جمهورى داد كه سخت محدود عقل و كم عاطفه و خالى از درك بزرگى واقعى ملت است. از قرار، دلبسته مقام فرماندهى كل قوا است و ديگر وظايف رياست جمهورى را به دست فراموشى سپرده‏است. يك كنگره خجول و همدستى ديوان عالى و بخش وسيعى از رسانه‏ها كه چاپلوسى شيوه كرده‏اند و قشر سياسى فاسد، به اين عقل ناقص اجازه داده‏است بدلخواه خود عمل كند. او سازمان ملل و قوانين بين المللى را كه با مرارتهاى بسيار برقرار شده بودند را بى اعتبار كرد. دستگاهاى دولتى را با ايجاد وزارت امنيت، از كار انداخت... جنگ عراق و جنگهاى ديگرى كه نقشه هاشان در نهان تهيه مى‏شوند، موجب بزرگ شدن مجموعه نظامى - صنعتى مى‏شود كه پرزيدنت آيزنهاور نسبت به خطر آن هشدار داده‏بود. سودهاى جنگ بزرگ مى‏شوند. جوانان امريكائى مى‏ميرند و ميزان سود بالا مى‏رود. اما اقتصاد ما رونق پيدا نمى‏كند. بازار ما نيز رونق پيدا نمى‏كند. مزدها و درآمدهاى ما افزايش پيدا نمى‏كنند. همزمان با جنگ با عراق، بوش و حكومت او جنگ ديگرى را با خوب زيستى امريكائيان براه انداخته‏است. در پى تراژديهاى 11 سپتامبر، تمامى دنيا با ما امريكائيان همدردى كرد و از امريكا حمايت كرد. اما سپاس تك محور گرائى بوش را بخاطر اينكه جهان را بر ضد امريكا گرداند! بوش دنياى حامى امريكا را به دنياى متحد بر ضد امريكا برگرداند... در دوران مبارزات انتخاباتى، بوش فرياد مى‏زد: "من متحد كننده‏ام، اختلاف انداز و متفرق كننده نيستم". او به اين ادعاى خود عمل كرد. زير تمامى دنيا را بر ضد امريكا متحد گرداند. او با تك روى خشن خويش، به كنگره، به سازمان ملل و به ملتهاى بزرگ و كوچك دنيا گفت: اگر مى‏خواهيد با ما بيائيد. ما داريم مى‏رويم به جنگ. با يك كشور سلطنتى كوچك كه هيچگاه از حرف ما بيرون نمى‏رود، به جنگ مى‏رويم چه خوشتان و خواه بدتان بيايد. جفرسون با حاكمان هشدار مى‏داد: يك حداقلى از احترام و توجه به افكار عمومى لازم است. بوش اين حداقل را نيز لازم نمى‏بيند. انقلاب اسلامى: قدرت كه هدف شد، زور وسيله مى‏شود و بوش همان سخن را تكرار مى‏كند كه خمينى: 35 ميليون بگويند بله من مى‏گويم نه! به سخن ديگر، زبان زور يكى است. پرزيدنت بوش، به نزديكان و افراد و در اجتماعهايش با دوستانش، فراوان مى‏گويد: در آنچه مى‏كنم، خدا مرا هدايت مى‏كند. اما اگر خدا او را به جنگ با عراق راه برد، چرا به پاپ پيامى مخالف فرستاد؟ چرا به كنفرانس كاتوليكها و شوراى ملى كليساى پروتستان و بسيارى از خاخامها، رهبران دين يهودى گفت با جنگ مخالفت كنند؟ همه اينها مى‏گويند هجوم به عراق و بمباران عراقيها مخالفت با خواست خدا است. ظن من اينست كه كسانى چون كارل روو و ريچارد پرل و پل ولفويتز و دونالد رامسفلد و كوندولزا رايس و ديگر جنگ افروزانى كه در سايه عمل مى‏كنند، خداهائى هستند (يا الهه‏ها) كه به گوش رئيس جمهور ما آهنگ جنگ زمزمه مى‏كنند. ... نه خدا كه شيطان راهبر به جنگ است...


صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر