|
بنيادگرايان امريكائى چگونه بوش را به رياست رساندند و كدام هدفها را تعقيب مىكنند؟:
انقلاب اسلامى: از آنجا كه ايرانيان بايد بدانند با چه پديدهاى روبرو هستند، يادآور مىشود كه براى نخستين بار، هر سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه به مهار محافظه كاران در آمدهاست و در ميان آنان، بنيادگراها بر قوه مجريه تسلط كامل پيدا كردهاند.در اين فصل، نخست انتگريسم (سنت گرائى) و آنگاه فوندامانتاليسم (بازگشت به انجيل) را به اختصار معرفى مىكنيم. بنياد گرائى جنبشى پروتستان است كه بخصوص در امريكا قوت گرفتهاست. در قسمت دوم، چكيده مقالهاى را مىآوريم كه نيوزويك (10 مارس) زير عنوان "بوش و خدا" منتشر كردهاست. در قسمت سوم، اظهارات رئيس جمهورى آلمان و اطلاعاتى را مىآوريم كه در شناسائى بهتر هويت مديريت امريكا مؤثر هستند. و در قسمت چهارم، اطلاعات و نظرهائى را مىآوريم كه سه روزنامه اسرائيلى و لبنانى (بزبان فرانسه) و امريكائى، در باره وحدت دست راستيهاى يهودى و اسرائيلى با بنيادگرايان امريكائى بوجود آمده و خشونتى كه روش كردهاند:
انتگريسم (سنت گرائى) و فوندامانتاليسم (بنيادگرائى) چيستند؟:
انقلاب اسلامى: خوانندگان مىدانند كه ربع قرن است كه غرب زورمدارهاى دنياى اسلامى را كه پيروان فلسفه قدرت يونان قديم هستند، انتگريست و بنياد گرا مىخواند. اما اين دو گرايش در مسيحيت پيدا شدند. سنت گرائى در كاتوليسيسم و بنيادگرائى نزد پروتستانها:
در آغاز، انتگريسم (سنت گرائى) واكنش مذهب كاتوليك در برابر انقلاب فرانسه و فلسفه روشنائى بود. اتحادى بود ميان دستگاه پاپ و دستگاههاى سلطنتى بر ضد بورژوازى در مخالفت با حقوق انسان و ليبراليسم. اما با قوت گرفتن بورژوازى، بسيارى از سلطنتها برافتادند و آنها هم كه ماندند، صلاح خود را در بريدن رشته اتحاد با دستگاه پاپ و همداستان شدن با بورژوازى ديدند. كليسا نه تنها نظم جديد را بر نمىتافت بلكه با آن ستيز مىكرد. نتيجه استقرار دولتهاى ضد كليسا در برخى از كشورهاى اروپائى و امريكا و انزواى كليسا شد. واتيكان مىگفت: وقتى پاى اصول بميان مىآيد، مىبايد بى گذشت بود و استوار ايستاد. اين بقاى سرسختانه بر سنت را انتگريسم خواندند.
پاپ پى نهم كه در 1846 به مقام پاپى رسيد، نخست از در صلح و سازگارى درآمد. اما چون در فرانسه انقلاب 1848 روى داد، در 1864، او تغيير رويه داد و كتابچهاى در باره "84 اشتباه بزرگ "زمان ما" انتشار داد. آخرين اين اشتباهها، "اشتباه همداستان شدن واتيكان با ترقى و ليبراليسم و تمدن جديد" بود. پيشاروى جامه جديد كه كليسا آن را ضد كليسا مىخواند، كليسا خود را ضد تجدد توصيف مىكرد.
انتگريسم تحول كرد: سه پاپ، بنواى پانزدهم (1914 تا 1922) و پى يازدهم (1922 تا 1939) و پى دوازدهم (1939 تا 1958)، محكوم كردن نوگرائى (modernisme) را تجديد كردند. با وجود اين پاپ بنواى پانزدهم يك رشته تصميمها گرفت كه بريدن از انتگريسم گذشتگان بود. پاپ پى يازدهم دنباله كار او را گرفت. پاپ پى دوازدهم با جنگ جهانى اول روبرو شد و تمامى سعى خود را صرف اين كرد كه آلت دست هيچيك از دو طرف جنگ نشود. بعد از جنگ، جنبش كاتوليكهاى مترقى قوت گرفت.
اين بار، سر و كله انتگريسم ديگرى پيدا شد. اين انتگريسم با نوگردانى دينى از در مخالفت در آمد: جنبشى پديد آمد و به خود عنوان "سنت گرائى مسيحى" داد و با جنبشهاى كاتوليك جانبدار نوگردانى مخالفت كرد. بدين قرار، سنت گرائى بمثابه مخالفت با جامعه جديد (moderne) جاى خود را به جنبش مخالفت با نوگردانى در دورن كليساى كاتوليك داد. انتگريسمى كه نخست جنبش بازسازى جامعه مسيحى بود، اينك جنبش دفاع از ارزشهاى مسيحى شد كه به ادعاى او، از درون، تهديد به نابودى مىشدند.
برنارد هانرى لوى در كتاب خود، " Purete DangereuseLa" "ده فرمان" انتگريسم امروز را شرح كردهاست.
انقلاب اسلامى: گرچه بر اصولى كه فهرست كردهاست، انتقادهاى جدى واردند، اما، در اينجا، قصد ما دادن اطلاع از يك پديده است كه جامعه جهانى با آن روبرو است. بنا بر اين، بمناسبت، انتقادى بعمل مىآوريم بدون طول و تفصيل.
"ده فرمان" اينها هستند:
1 - باور به امت و دقيق بخواهى، "امت صالح" و لزوم حفظ آن به زور؛
2 - نا باورى به "گناه اوليه" و اعتقاد به اين كه فطرت خوب است. بنا بر اين،
3 - آنچه از فتنه و فسادها كه بوجود آمدهاند، طبيعت پاك را آلودهاند و، به زور، مىبايد از ميان برداشت. بنا بر اين،
4 - لزوم بازگشت به فطرت و طبيعت پاك. بديهى است قصد آن نيست كه فطرت و طبيعت خود را بد بدانم بلكه بنام آن، بكار بردن زور را توجيه كردن، محل ايراد من است؛
5 - بازگشت به اصل و آغاز و پاك كردن تاريخى كه در انحراف جريان يافته است. صاحب كتاب مىگويد انتگريسم شيعى 14 قرن تاريخ را به بيراهه رفتن مىشمارد و مىخواهد به دوران على باز گردد.
انقلاب اسلامى: اما آنچه، در عمل، در ايران، واقع شد، اين بود كه پهلويها مىخواستند 14 قرن تاريخ ايران را پاك كنند و ايران پهلوى را دنباله ايران ساسانى بگردانند و خمينى بطور خاص از انقلاب مشروطيت بدين سو را مىخواست پاك كند.
6 - اگر "گناه اوليه" نيست و بدى در منشاء نيست، پس از كجا آمدهاست؟ انتگريستها ناگزير يكى از سه جواب ممكن را مىدهند: پاسخ بر اصل ثنويت: الف - شر و بدى در طبيعت نيست. پس طبيعت دومى وجود دارد. ب - خدا بدى را نيافريد. پس خداى دومى وجود دارد كه بدى مىآفريند و بدى در منشاء و آغاز وجود نداشتهاست، پس منشاء و آغاز دومى وجود دارد.
انقلاب اسلامى: پاسخها منحصر به اين سه پاسخ نيستند. همانطور كه فيلسوف خود بر اصل ثنويت مىانديشد طبيعت را مجموعهاى از خوب و بد مىانگارد و بنا بر اين، پاسخها را منحصر به سه پاسخ مىكند، بر اين اصل، راه حلى نيز جز زور براى پاك شدن از بدى وجود ندارد. ذاتى بودن خوبى و بدى در طبيعت، بضرورت جبر گرائى است و عجب اينكه فيلسوف جانبدار فلسفه آزادى است. بهر رو، فطرت و طبيعت مىتواند خوب باشد و انسان با غفلت از آزادى خويش، زور دركار آورد و شر بپا كند. اگر فيلسوف فرانسوى موازنه عدمى را مىشناخت، عقل او از ثنويت بمثابه اصل راهنما آزاد مىشد و نه از جبرگرائى خود غافل مىشد و نه انتگريست را طرفدار طبيعت خوب مىشمرد. از جمله توجه مىكرد كه اكثريت بزرگ انتگريستها معتقد به شرير الطبع بودن طبيعت انسانند.
7 - خيانت و فتنهاى كه بايد رفع كرد: همه چيز خوب پيش مىرفت، اگر استالين به لنين خيانت نمىكرد. همه چيز خود پيش مىرفت، اگر عثمان كشته نمىشد. همه چيز خود بود اگر...
انقلاب اسلامى: مطلق كردن يك حادثه، يك شخص و آن را وسيله توجيه زورمدارى كردن، در تاريخ ما، امرى به رواج است: خيانت رضا خان پهلوى به انقلاب مشروطيت، خيانت محمد رضا پهلوى به جنبش ملى شدن صنعت نفت و كودتاى سيا - انتليجنت سرويس، خيانت خمينى به انقلاب، نمونه هائى از نگرش بر اصل ثنويت تك محورى هستند. نه اينكه آن اشخاص آن خيانتها را نكردهاند بلكه الف - همه چيز با يك حادثه و يك فتنه شروع نمىشود. و ب - همه عوامل را بايد ديد و نه يك عامل را و بخصوص، ج - به اين واقعيت اساسى توجه كرد كه خيانت و فتنه فرآردههاى زورمدارى هستند. بنا بر اين، بجاى خيانت و فتنه را دست آويز سازماندهى زور كردن، مىبايد از زور باورى و زورمدارى آزاد شد.
8 - مفسد فى الارض: نزد هيتلر، مفسد فى الارض، "حشرات موذى"، قوم يهود بود. نزد لينين "ضد انقلاب" و نزد...
انقلاب اسلامى: هر قدرتى ضد مىخواهد تا با آن مدار بسته تشكيل دهد. بسا "مفسد فى الارض" تغيير نيز مىكنند. چنانكه ملاتاريا، هر از چندى، مفسد فى الارض جديدى كشف كردهاست.
9 - جامعه خوب كدام است؟ جامعه يكدست و مطيع. دشمن شماره اول انتگريست، دگر انديش است. حتى در مرام، صاحبان قرائتهاى مختلف با قرائت انتگريستها، مىبايد حذف شوند. بنا بر اين،
10 - شعار انتگريستها وحدت است. وحدت بدين معنى كه گرايشهاى مختلف نباشند. زيرا "امت صالح" با دنياى فاسد در نبرد است. پاكسازى جامعه از شرور و فسادها در جريان است و اختلاف سستى مىآورد و...
بهر رو، از قرن شانزدهم بدين سو، دو نوع كاتوليسيسم رويارو هستند: كاتوليسيسمى كه در قرن 16، در ضديت با جنبش اصلاح دينى، شكل گرفت و ديگرى جنبش پروتستان. باز گشت به كتاب و پذيرفتن متن بدون تفسير، مانع از آن نشد كه در پروتستانيسم نيز، بنيادگرائى پديد آيد:
بنياد گرائى، پيش از همه، موضعگيرى مذهبى در قبال انجيل، كليسا و دنيا است. بنيادگراها مايلند به هر بيان خدا و ايمان مسيحى قديمى وفادار بماند. رفتار قاطع و اغماض و سازش ناپذير، بنيادگرا از انتگريستهاى كاتوليك، مشخص مىكند. و نيز بنيادگراهاى امريكائى از پروتستانهاى ديگر، با موضعگيرى بر ضد مشروبات الكلى و رقصها و تآتر و قمار، جدا و مشخص مىشوند. و
ديك هوارد در "بنيادگرائى سياسى و سياست بنيادگرا در امريكا" مشخصات بينادگرائى امريكائى را بدست مىدهد:
* در امريكا، انتخابات رياست جمهورى دو مرحله ايست. از آنجا كه در انتخابات اول كه هر حزب نامزد خود را معين مىكند، تنها مبارزان پر و پا قرص هر حزب شركت مىكند. در نتيجه، نامزد رياست جمهورى ناگزير است مواضع افراطى باب طبع اين مبارزان بگيرد. پس از آنكه نوبت انتخابات دوم شد، نامزدها مواضع خود را تعديل مىكنند. چرا كه اين بار، عموم مردم در انتخابات شركت مىكنند و هر نامزد مىبايد مواضع خود را تعديل كند.
بنيادگراهاى امريكائى، وقتى بوش (پدر) مىخواست نامزدهاى حزب جمهوريخواه بگردد، پاستور پات روبرتسون را نامزد كردند. اما وقتى بوش (پسر) نامزد رياست جمهورى شد، از معرفى كردن نامزد خوددارى كردند و زير عنوان "اكثريت اخلاقى" از نامزدى او حمايت بعمل آوردند.
* در امريكا، گرايش به دين، از دهه 80 بدين سو، دائم قوت مىگيرد. در انتخابات رياست جمهورى سال 2000، پات بوكانان نامزد رياست جمهورى شد. او - كه بتازگى، خود را محافظه كار اصيل و بوش و همكارانش را محافظه كاران قلابى خواندهاست - از آئين " " حمايت كرد و نزد بسيارى از نمايندگان اين اميد را بوجود آورد كه داروينيسم را با علمى جانشين كنند كه از انجيل اخذ شده باشد. طرحهاى قانونى در مجالس چندين ايالت امريكا پيشنهاد شدند. طرفداران لائيسيته، هشدارها دادند. با وجود اين، استفاده از دين در سياست وسعت جست و در نتيجه بنياد گرائى قوت گرفت:
ريشههاى بنياد گرائى امريكائى:
* دوركيم جامعه شناس فرانسوى بر اين بود كه دين جديد بر پايه روحيه انتقادى و دانش و فردگرائى، باز سازى شدهاست. بنا بر اين محلى از اعراب براى بنيادگرائى كه بخواهد از تجدد (Modernite) مشروعيت بگيرد، وجود ندارد. چرا كه مشخصه فرد روحيه انتقادى و انتقاد از خويش است. با وجود اين، در جامعههاى متجدد، بنيادگرائى قوت گرفته است. چرا؟
* ماكس وبر، جامعه شناس آلمانى، كه پروتستانتيسم را نهضتى دينى مىخواند كه زمينه ساز پيدايش و رشد سرمايه دارى شد، بر اينست كه مسابقه براى ثروتمند شدن براه مىافتد. مسابقهاى كه در آن، هيچ قاعده دينى و اخلاقى رعايت نمىشود. مسابقه در ثروت جوئى ورزشى همگانى مىشود و كسى نمىداند كه در پايان اين مسابقه، پيامبران جديد مىآيند يا آرمانها و ايدههاى قديمى باز مىآيند و يا بجاى آن و اين، شاهد تحجرى فراگير مىشويم. بدين قرار، بنظر وبر، عقلانى كردن كه شاخص دنياى جديد است به نفى خويش مىانجامد. وبر پيش بينى مىكند كه جنگ خدايان روى خواهد داد.
نظر وبر به ما امكان مىدهد جنبههاى نوگردان "بنيادگرائى پروتستان" امريكائى را دريابيم:هاروى كوكس، دين شناس امريكائى، در آخرين كتاب خود كه در 1968 منتشر شد، پيش بينى مىكند سكولار شدن جامعه امريكائى شتاب بگيرد. اما عنوان ترجمه همين كتاب به زبان فرانسه، "بازگشت خدا" است. اين بار، او قوت گرفتن بنيادگرائى دينى را تشريح مىكند. او آن بنيادگرائى را كه هويت پيروان را بر محور قاعدهاى مكتوب و باز به روى آينده و بيانگر اميد از بنيادگرائى مبلغ نااميدى تشخيص مىدهد.
براى آنكه خواننده ايرانى اين دو بنيادگرائى امريكائى را روشن در نظر آورد، خاطر نشان مىكنيم كه در ايران، در رابطه با ظهور حضرت مهدى (ع)، دو تمايل وجود دارد: تمايلى كه مىگويد بايد جهان پر از فساد شود و نبايد كارى كرد كه فراگير شدن فساد را به تأخير اندازد تا آن حضرت زودتر ظهور كند و تمايل ديگرى كه مىگويد از راه مبارزه با فسادها و بى عدالتى هاست كه جهان مساعد ظهور مهدى (ع) مىگردد. همين دو تمايل در امريكا، دو نوع بنيادگرائى بوجود آوردهاست: اولى مخالف هر گونه مبارزهايست كه بازگشت مسيح را به تأخير اندازد و دومى بر آنست كه مىبايد مبارزه كرد و جهان را آماده بازگشت مسيح و ايجاد جامعه مسيحى جهانى كرد. هر دو تمايل، هر يك بنوعى، در سياست، كاربرد پيدا مىكنند:
تا سالهاى اخير، بنيادگراهاى امريكائى بسيار كم در انتخابات شركت مىكردند. اما تمايل بنيادگراى كارپذير (بايد به انتظار نشست)، بتدريج ضعيف و بنيادگرائى فعال و مهاجم قوى گشت. بنظر اين بنيادگراها مأموريت امريكا اينست كه ريشه شر را از جهان بر كند. صلح در جهان بر قرار نمىشود مگر آنكه خانه خدا (امريكا) و ملت خدا (مردم امريكا) رهبرى دنيا بر عهده بگيرند. چگونه ممكن است صلح در جهان مستقر شود وقتى كمونيستها، بى خداها، تروريستها و... و همجنس بازان، و... اين لشگريان شيطان، جهان را عرصه شرارت كردهاند؟
بنيادگراهاى امريكائى خود را "قوم برگزيده" عصر جديد مىشمارند: همانطور كه بنى اسرائيل از مصر به ارض موعود رفتند، امريكائيان از اروپا به امريكا آمدهاند. بنا بر اين، مأموريت امريكا بمثابه خير جنگ با شر است.
باز تاب چنين مذهب گرائى بر سياست داخلى و خارجى امريكا چيست؟ با "شر"، خواه در امريكا و چه در خارج امريكا، با روحيه سربازى جنگ صليبى مىبايد رويارو شد. جاى سازش نيست و در اين جنگ، "تا آخر بايد رفت"! اين روحيه با روحيه انتقاد از خودى همراه است كه (انتقاد از خود بوش كه تا 40 سالگى معتاد به الكل بودهاست و اگر خدا نمىخواست او ترك اعتياد نمىكرد و رئيس جمهورى امريكا نمىشد) بر بنياد فردگرائى كمال جوئى استوار است كه مسئوليت خويش را در انتخاب رستگارى، بر عهده مىگيرد.
گذار از بنياد گرائى كارپذير به بنيادگرائى فعال و مهاجم استفاده از دين در سياست را ميسر گرداند. در حال حاضر، دو بنيادگرائى در امريكا وجود دارند و دو خطر را در بردارند:
* مىتواند يك دين سياسى بزايد. و يا
* يا يك سياست دينى پديد آورد.
ديك هوارد به اين نتيجه مىرسد كه: هريك از ديگرى زياينبخشتر: يك دين سياسى بخشى از شهروندان امريكائى را از زندگى سياستى كه از آن همگان است، طرد مىكند. قشرى و جزمى و متحجر مىشود. يك سياست دينى براى انتخاب افراد، محلى باقى نمىگذارد. فرد را تا زواياى زندگى شخصيش فرا مىگيرد. او را از ارتباط گرفتن با ديگرى ناتوان مىكند. اين دو خطر را نمىتوان با سياستى كه دين را ناديده مىگيرد، رفع كرد. همانطور كه دوركيم توضيح مىدهد، دين جز ترجمان زندگى اجتماعى نيست. هركس بخواهد زندگى اجتماعى را بهبود بخشد، مىبايد همه بيانگرهاى آن را بشناسد.
انقلاب اسلامى: بدين سان، بعد از 11 سپتامبر، وقتى بوش دم از جنگ صليبى زد، از نادانى نبود - آنطور كه رفوگران كوشيدند جلوه دهند - بلكه موضع خويش را بعنوان يك بيناد گرا ابراز مىكرد. بنيادگرائى كه هووارد فاينمن Howard Finemanدر نيوزويك (تاريخ مقاله 10 مارس 2003) او را اينسان معرفى مىكند:
هوارد فاينمن در نيوزويك: "بوش و خدا":
بعد از سخنرانى در نشويل Nashville، بوش ملاقاتى خصوصى با خدمتگزاران اجتماعى كليسائى، شاهدان ابراز ايمان خود به مسيح، بعمل آورد: "من امروز رئيس جمهورى نبودم اگر 17 سال پيش، از اعتياد به مشروبات الكلى باز نمىايستادم و اين همه را به لطف خدا كردم". او مىپذيرد كه جنگ در عراق و موفقيت در آن همچون بارى سنگين بر او فشار مىآورد. او مىداند كه بسيارى از كسان، از جمله برخى از آنها كه بر گرد ميز نشستهاند، جنگ را پيشگيرانه و غير عادلانه مىدانند. شارل استروبل، يكى از شركت كنندگان در آن جمع، بعداً گفت: "من نمىتوانم تصور كنم كه مسيح دستور جنگ با مردمى را بدهد كه دارند زندگيشان را مىكنند آنطور كه رئيس جمهورى مىگويد (اقدام به جنگ را اطاعت از امر خدا مىانگارد)". اما رئيس جمهورى گفت: امريكا بايد مىديد كه از هر سو با شرى، در شكل صدام حسين، روبرو است. كشور انتخاب ديگرى جز مقابله، و در صورت لزوم جنگ، با او را نداشت. اگر همگان بتوانند در صلح بسر برند، من نيز در صلح مىشوم.
هر رئيس جمهورى خدا را به يارى مىخواند، هر رئيس جمهورى قول مىدهد بر وفق ارزشهاى اخلاقى كه انجيل مىآموزد، عمل كند. نويسنده انگليسى، جى. كى. چسترتون G.K.Chesterton امريكائيها را "ملتى با روحيه دينى" مىخواند. و هر رئيس جمهورى، در دوران رياست خود، كشيشى بر منبر است. اما اين يكى، بوش، دست به جنگ زدهاست و در دوران جديد، او و رياست جمهورى او هرچه مصممانهتر بر دين و ايمان به آن مبتنى است. رياست جمهورى است كه به عمل بر وفق ايمان به خدا، در زندگى اين جهانى و آن جهانى، بنا جسته است. حكومت بوش بر اين باور است كه براى مسائل جامعه در امريكا و تروريسم در بيرون امريكا، راه حل وجود دارد و آن اينست: به هركس، در هرجا، آزادى بازيافتن خود را بدهى.
بوش به خواست خدا باور دارد. به پيروزى در انتخابات با حمايت كسانى كه چون او فكر مىكنند باور دارد. در مبارزات انتخاباتى 1988 پدرش، او همكار زير دست بود. او از راه تماسها وزرائى بدست آورد كه از جنبش دين مدارى در زندگى سياسى، سر برآورده بودند. اينك آنها هسته رهبرى حزب جمهوريخواه امريكا را تشكيل مىدهند و براى نخستين بار در نيم قرن گذشته، كنترل سه قوه (مجريه و مقننه و قضائيه) دولت امريكا را بدست آوردهاند. مسيحيان باورمند به انجيل قوىترين پشتيبانان بوش هستند. و در انتخابات رياست جمهورى سال آينده شمارشان بزرگتر كردن، كار مقدم مشاور بوش، كارل روو Rove است.
بوش اسلام را "دين صلح" مىشمارد اما بسيارى از مسلمانان، بخصوص عربها، به سخت بدبين هستند: او را يك مسيحى مىدانند كه به جنگ صليبى اقدام كردهاست تا شرق را بازپس ستاند و از آن مسيحيت كند.
دستياران او مىگويند: ايمان متين و گرم رئيس جمهورى به مسيح به او قوت دل مىدهد اما سياست او را ديكته نمىكند...
نويسنده به سابقه دينى خانواده بوش مىپردازد: داستان از كنكتيكوت Connecticut شروع مىشود. پروتستانهاى آن ديار، زود خشم و زورگو بودند. جوناتان ادوارد (در 1721) گناهكاران را انذار مىداد از "خداى خشمگين" بترسند. اما در 1946، وقتى ژرژ. دبل يو. بوش بدنيا آمد، خط قديمى كليسائى كه خانواده بوش در آن بود، آرامتر شده بودند. پدر او قهرمان جنگ دوم و خدمتگزار محترم امريكا بود و...
مادرش مىگويد: جورج همواره علاقه شديدى به خواندن انجيل داشت - او در انتخابات رياست جمهورى گفته بود بهترين كتاب كه همواره مىخواند، انجيل است -. اما داستان باز آمدن او به سوى مسيح، بسى دراماتيكتر است. او با لورا Laura در 1977، ازدواج كرد. شبها دراز مىنمود و او آنها را با ميگسارى مىگذراند. لورا، بيش از پيش، نگران ميگسارى او مىشد. در 1985، كه او به چهل سالگى خود نزديك مىشد، ضرور يافت رابطه خود را با زنان زندگى خويش، تنظيم و تثبيت كند. بناچار مىبايد ترك اعتياد مىكرد. تولد دوباره:
بوش به گروه مطالعه انجيل پيوست. هر هفته، يك گروه 10 نفرى، مرد، فصل جديدى را مطالعه مىكردند و در باره خوانده خود بحث مىكردند. بمدت دو سال بوش و اوانس Evans و بدين كار مشغول بودند.
بوش به انجيل روى آورد براى اينكه ازدواج و خانواده خود را نجات دهد. اما البته به خاطر آن نيز بود كه مقامى انتخابى بجويد.
در 1987، وقتى او به واشنگتن رفت تا به مبارزه انتخاباتى پدرش كمك كند، او اقبالى كه بدو رو آورده بود، از دست نداد: رابط با مذهبىهاى راست شد. او زود دريافت كه مىبايد با مذهبىها هم سخن و همقدم شود. پدر او طريق گفتگو با مذهبى را نيك نمىشناخت. جورج دقيق مىدانست چه بگويد...
بوش و روو هويت و شخصيت سياسى مشترك خود را بر پايه جديد ساختند. ايمان دينى و مقام جوئى يكى شدند. روو فكر مىكرد و سياستى را كه مىبايد در پيش گرفت مىانديشيد و بوش آن را به اجرا مىگذاشت. در 1993، يك سال پيش از آنكه نامزد فرماندارى شود، بوش توفان كوچكى بپا كرد وقتى به خبرنگارى كه از اتفاق يهودى بود، گفت: تنها باورمندان به مسيح به بهشت مىروند. از نظر دينى، آنهم در تكزاس، اين قول، قولى كه توجهها را بخود جلب كند، نبود. اما اين امر كه او اين پرروئى را داشت كه چنين قولى را بر زبان آورد، قال بپا كرد. وقتى سرمقاله نويس روزنامه خشم خويش را ابراز كرد، روو احساس رضايت كرد. زيرا ماجرا موجب جلب رأى موافق روستائيان باورمند به دين مسيحى به بوش مىشد.
در مقام نامزد فرماندارى تكزاس، بوش براى مشورت، به سراغ كشيشان پروتستان رفت . ايدههاى او براى حكومت كردن از باور دينى او جدائىناپذير و همان رؤياى محافل دينى او بودند. فكر او اين بود كه باورمندان به انجيل را بپاى صندوق بكشاند بدون اينكه اينطور جلوه كند كه او دست ساخت كليسا است.
انتخابات رياست جمهورى همان انتخابات بر سر فرماندارى تكزاس بود در مقياس بزرگتر. در 1999، همانطور كه خود را براى انتخابات آماده مىكرد، بوش كشيشان را گرد آورد و به آنها گفت: ممكن است او "فراخوانده شود" براى تصدى مقام بالاترى... بنا بر قول بوئر Bauer، بوش از ايمان خود سخن گفت و مردم قول او را باور كردند و به خود او نيز باور كردند. سكولارها هشدار دادند. اما امر شگفت اينكه رأى دهندگان سكولارها، ميانه روى از همه نزديكتر به آنها باور شد!
...
بعد از آنكه جون مك كين انتخابات ابتدائى را در نيو هامشيار برد، بوش ديدار معروف خود را از بوب جونس يونيورسيتى در كاروليناى جنوبى بعمل آورد. اين دانشگاه كانون بينادگرائى افراطى ultrafundamentalist و رسماً ضد كليساى كاتوليك است. استراتژيستها، در جلوت، مبهم گوئى و در خلوت، سرزنش مىكردند. اما يكى از دستياران بوش گفت: ما مىبايد پيامى مىفرستاديم و فرستاديم. خطرى بود كه مىبايد مىپذيرفتيم و پذيرفتيم. و بوش برنده شد.
ايمان دينى به بوش كمك مىكند وارد مسابقه بشود و به پشت سر خود نگاه نكند... داويد فروم كه نطقهاى بوش را تهيه مىكرد، مىگويد: در طرز فكر او عنصر تقدير نقشى دارد. تو بهترين سعى خود را مىكنى و مىپذيرى همه چيز به يد خداست. نتيجه جاى چون و چرا باقى نمىگذارد. اگر شما اعتقاد داريد كه خدا جهان هستى را اداره مىكند، شما بهترين سعى خود را مىكنيد و امور بر وفق مراد مىشوند. اما آنچه را كه برخى استحكام مىبينند، ديگران آميختهاى از كله شقى و نخوت مىيابند. يك همكار سابق او مىگويد: هيچكس اجازه ندارد از راه كمك نظرى را ابراز كند حتى وقتى مىبايد نظر داد. افراد كاخ سفيد مىگويند: جو در درون كاخ سفيد از هواى دعا انباشته است. همواره گروه مطالعه انجيل، حتى در دوره كلينتون در كاخ سفيد بودند. اما حالا در همه جا هستند. پدر كونديليزا رايس، مشاور امنيتى بوش، در آلاباما، واعظ بود. و...
رئيس جمهورى از سئوال و جواب در باره دين و ايمان استقبال مىكند اما او كسى نيست كه وارد بحث اساسى در باب دين بگردد. آيا جنگ با عراق، از ديد مسيحيت، "جنگ عادلانه" ايست؟ بوش خود را با اين پاسخ قانع كرد كه جنگ بايد بشود. او تصميم گرفت صدام شر است و همه چيز از آن ناشى شد.
فروم مىگويد: از 11 سپتامبر 2001 بدين سو، در زبان خير و شر كه، در جنگ با تروريسم، زبان اصلى شد، بوش تروريستها را "شرور"ها مىخواند. از آن پس، جنگ با شرورها، اخلاقى و عادلانه گشت.
دنيا و حكومت بوش حواس خود را جمع مسئله عراق كردهاند. اما بنا بر ايجابات سياست و اصول، رئيس جمهورى مىداند كه بخصوص بعد از بدست آوردن اكثريت در دو مجلس امريكا، بدان نياز دارد كه در مسائل داخلى امريكا نيز بر پايه دين باورى عمل كند. فهرستى كه روو تهيه كردهاست، دراز است. از جمله انتصابات قاضيان محافظه كار مخالف سقط جنين و وضع مقرراتى كه اجازه مىدهد در زمينهاى دولتى بناهائى براى "خدمات اجتماعى" در اختيار نهادهاى مذهبى ساخته شوند، ممنوع كردن توليد مثل مصنوعى (كلوناژ) و اجازه استفاده از وجوه دولتى دادن به روحانيتهاى مسيحى و يهودى و مسلمان براى اجراى برنامههاى رفاه اجتماعى و افزايش بودجه آموزش خوددارى از روابط جنسى بجاى آموختن روابط جنسى سالمتر و جلوگيرى از باردارى و...
همزمان با فعاليت روو و رهبران كنگره در سياست داخلى، بوش به اجراى سياست خارجى خود بر اساس دين مىپردازد:
انفجارآميزترين كار بوش در سياست خارجى، جنگ بنام آزادى مدنى - كه در آن، آزادى مذهبى نيز ملحوظ است - در قلب قديمى اسلام عرب است. در اين جنگ، او از حمايت پايگاه مردمى خود برخوردار است. رهبران مذهبى، از جمله ريچارد لند كه تقواى اخلاقى را زمينه كار خويش كردهاند، از او حمايت مىكنند. حامى ديگر او ميكائل نوواك است. دين شناس كاتوليك و محافظه كار است.
اما رئيس جمهورى با مخالفت مذهبى نيرومندترى روبرو است. پاپ مخالف سياست او است. جامعه ملى كليساهاى امريكا مخالف او است. بيشترين روحانيان دنياى اسلام نيز مخالف او هستند.
بخصوص مسلمانان مخالف او هستند. بوش تا توانسته كوشيدهاست به آنها بباوراند دين آنها را ارج مىنهد. بمناسبت رمضان پيام داد. اغلب طرفداران انجيل، از جمله فرانكلين گراهام را بدين خاطر كه اسلام را دين فساد و خشونت مىخوانند، سرزنش مىكند. با همه اينها مبلغان مسيحى آرزوى خود پنهان نمىكنند. آنها مىخواهند مسلمانان را به مسيحيت بگروانند و بخصوص در بغداد، مأموريت تبليغ و گرواندن مسلمانان به مسيحيت را پيدا كنند. اگر يكى از هدفهاى سرنگون كردن صدم و رژيم او، آزادى دينى دادن به مردمى سركوب شده باشد، چگونه مىتوان با كار رئيس جمهورى امريكا مخالفت كرد؟
انقلاب اسلامى: خواننده ايرانى مىتواند بوش و گروه او را با خمينى و گروه او مقايسه كند تا مطمئن شود زبان زور يكى است. رفتارهاى دو كس، يكى مدعى اسلام باورى و ديگرى مدعى مسيحيت باورى، يكسانند. هر دو شعارشان "جنگ تا رفع فتنه" است، هر دو زور را وسيله رسيدن به حق مىدانند و هر دو جانبدار "دولت دينى" هستند و... اما آنچه بيشتر از همه مىبايد توجه ايرانيان تجربه ديده را جلب كند، اينست كه الف - زورباورى و زورمدارى، پوشش آن خواه دينى و خواه غير دينى، مثل ظروف مرتبطه يكديگر را ايجاب مىكنند و بوجود مىآورند: در مدار بستهاى، جامعهها را گرفتار زور بنام دين يا مرام مىكنند. به ترتيبى كه خواننده در اين فصل مىخواند، بنيادگرائى امريكائى پديده تازهاى نيست. اما به حاكميت رسيدنش در امريكا و به حاكميت رسيدن نظير آن در اسرائيل، پديدهايست كه نمىتوان نقش زورمدارهائى چون خمينى و صدام و بن لادن و... را در آن نديد. ب - همانطور كه لائيسيته نتوانسته است مانع رياست جمهورى بوش و اكثريت پيدا كردن بنيادگراهاى امريكائى در سه قوه مجريه و مقننه و قضائيه بگردد، در مردم سالاريهاى اروپائى نيز بدين كار موفق نمىشود. آنچه مىتواند بشريت را از جنگ و ديگر اشكال خشونت حفظ كند و از فساد دين جلوگيرى كند، بيان آزادى است. ارائه دين بمثابه بيان آزادى، به انسان امكان مىدهد اين واقعيت را دريابد كه وقتى زور وسيله مىشود، هدف نمىتواند دين بگردد، به ضرورت قدرت (= زور) است. تجربه خمينى را ديدهايم، حاصل عمل بن لادن و كارنامه رژيم صدام را ديدهايم و اينك جنگ بوش بنام دين و اخلاق را نيز داريم مىبينيم.
رئيس جمهورى آلمان: كدام دين جنگ را بعنوان روش تجويز كردهاست؟ صدراعظم پيشين آلمان: 11 سپتامبر به آتش زدن رايشتاگ مىماند:
دوشنبه 31 مارس 2003، يوهانس راوو، رئيس جمهورى آلمان كه خود دكتر در الهيات است، انتقاد شديدى به شرح زير بعمل آمدهاست:
مواقعى وجود دارد كه در آنها جنگ اجتنابناپذير است. ولى در مورد اين جنگ چنين نبود. بازرسان سازمان ملل ماموريت خود را مىتوانستند بدون اين رنج و فاجعه به پايان ببرند. راه درست همان بود. من برايم تغيير استراتژى امريكا قابل فهم است كه اكنون براى توجيه عمل خود بجاى خلع سلاح صدام، رفتن وى را دليل اول خود ميدانند. مهمتر از عراق يافتن راه حل صلحآميز براى فلسطين لازم بود. ولى سياست خارجى آمريكا متأسفانه بسيار كم به اين مسئله توجه مبذول ميدارد. آقاى بوش دچار سوء برداشت شديدى است وقتى از " رسالت الهى " سخن ميگويد كه گويا وى را به شروع جنگ بر انگيخته و ترغيب كرده است. اين تنها يك پيام يك جانبه از طرف بوش است. من گمان ندارم كه ملتى از جانب خدا مأمور نجات ملتى ديگر ميشود. در هيچ كجاى انجيل، مردم براى جنگ صليبى بر انگيخته نشدهاند. نظرات بوش هيچ تعهدى براى مسيحيان نمىآورد. پاپ در اين زمينه بيشتر از بوش نظر به بشريت دارد. چرا كه چندين بار مخالفت خود را با جنگ به صراحت اعلام كرده است. شانس اينكه جنگ از طريق سياسى پايان يابد در حل حاضر كم است و تخريب بى حد و حصر شده است. راو، رئيس جمهورى آلمان، خواهان پايان دادن به رنج و زجر مردم عراق شد. اكنون وقت آن رسيده است كه بجاى مخالفت كردن، جنگ را با كمكهاى انساندوستانه تلطيف داد.
راو گفت: جنگ آمريكا عليه عراق در من خاطرات جنگ جهانى دوم را زنده مىكند. و گاه برايم غير قابل تحمل است. فقط ميدانم كه در تلوزيون تصاوير حقيقى جنگ نشان داده نميشوند چرا كه انسان رنج واقعى مردم را نمىتواند به تصوير كشد."
انقلاب اسلامى: مخالفت كردن با جنگ مانع كمكهاى انساندوستانه نيست. هر دو كار را مىتوان كرد. مخالفت مهمتر است زيرا وجدان جهانى را غنى و شفاف مىكند و اين وجدان مىتواند مانع از جنگ افروزيهاى انتگريستها و بنيادگراهاى رنگارنگ بگردد.
مواضع شرودر در مجلس آلمان هنگام گزارش برنامه دولت:
ما نتوانستيم از شروع جنگ جلوگيرى بعمل آوريم ولى اميدواريم كه با سرنگونى ديكتاتور، در مردم عراق اميد به يك زندگى در صلح و آزادى و حاكميت ملى هر چه سريعتر به تحقق بيانجامد.
شرودر در سخنان خود كه بطور مشخص مانورى حساب شده در قبال حزب دموكرات مسيحى محسوب ميشد، بر 4 مساله تاكيد كرد: 1- منابع عظيم نفتى و منابع طبيعى عراق تنها بايستى در مالكيت و تحت مهار مردم عراق بماند و به نفع آنان بكار رود. 2 - تماميت ارضى عراق بايستى حفظ شود و مردم عراق در باره آينده خود، خود تصميم بگيرند. 3 - در كل منطقه بحرانى، بايستى يك پروسه ثبات آغاز شود. و 4 - هر بحرانى شانسى را نيز به ارمغان مىآورد. اتحاديه اروپا اكنون اين وظيفه را دارد كه توانايىهاى نظامى خود را به نحوى گسترش دهد كه با مسئوليت اروپا در قبال حفظ صلح همخوانى داشته باشد.
ديدار هلموت اشميت صدر اعظم اسبق آلمان با رهبران احزاب اپوزيسيون آلمان در مونيخ، در پى رئيس جمهورى آلمان با رهبران كليه احزاب آلمان انجام شد.
هلموت اشميت در سخنرانى بمناسبت اهداء جايزه به رئيس جمهورى اسبق آلمان، ترور برجهاى ورلد تريد سنتر در نيويورك را با آتش زدن رايشتاك آلمان توسط نازيها مقايسه كرد.
انقلاب اسلامى: اما رايشتاك، مجلس آلمان را بدستور هيتلر كه صدراعظم آلمان شده بود، آتش زدند و او آتش زدن مجلس را به پاى كمونيستها نوشت و شكار كمونيستها را آغاز كرد. آيا معناى سخن هلموت اشميت اينست كه او نيز به اين نتيجه رسيدهاست كه برجهاى نيويورك را بنيادگراهاى امريكائى آتش زدهاند تا دست آويزى براى روش كردن "جنگ پيشگيرانه" بوجود آورند؟
هاآرتز: وحدت بدخيم راستگرايان يهودى با مسيحيان راديكال امريكائى لوريان لوژور: بناى اسرائيل، بازگشت امام غايب، حكومت مسيح - نيشن: عقل محدود بوش؟:
هاآرتز (7 آوريل) زير عنوان "ائتلاف بدخيم يهويان راست گرا و مسيحيان راديكال در امريكا" نوشته است:
"در كنگره لوبى قدرتمند امريكائى جانبدار اسرائيل، نظريه مشهور "توطئه گران اسرائيلى فكر حمله به عراق را به پرزيدنت بوش القاء كردهاست"، بالمره به مسخره كشيده شد. بنا بر اين نظريه، همين توطئه گران اينك در كار آنند كه از سرگيرى گفتگوهاى اسرائيل با فلسطين، بر وفق سندى كه با "رهنما" ناميده مىشود، را غير ممكن كنند.
در ميان شركت كنندگان در كنگره، يك نماينده مسيحيان راست گراى امريكا گفت: "خداوند ارض موعود را به ملت اسرائيل داد و، در اين شرائط، بر اين ملت ممنوع است كه آن را به ملت ديگرى بدهد". اين نماينده متعلق به مسيحيان راست گراى راديكال امريكاست كه مخالف سقط جنين و مخالف اصل "زمين در ازاى صلح" در فلسطين هستند. يكى از آنها بتازگى به عرفات و نتان ياهو ايراد گرفته بود كه چرا مىخواهد بيت المقدس را به عرفات بدهد.!
آكيوا الدار، نويسنده گزارش بريشخند مىنويسد: با وجود چنين دوستانى در اطراف پرزيدنت بوش، حكومت راست گراى اسرائيل نياز به "توطئه گران يهودى" براى دفاع از منافع خود ندارد. با وجود اين، او از دوستى ميان برخى از سازمانهاى يهودى و راستگراهاى راديكال امريكائى ابراز تعجب مىكند."
لوريان لو ژور( 7 آوريل 2003)، زير عنوان "جنگ با عراق و دستمايههاى مذهبى آن: تجديد بناى اسرائيل، بازگشت امام غايب، حكمروائى مسيح"، نوشته است:
"جنگ بر ضد عراق، در واقع، بيشتر برخورد روياروى ميان دو تمدنى است كه به دو دين، مسيحيت و اسلام سخت بستهاند تا كه حاصل تفسير بنيادگرايانه از مسيحيت و يا برداشت كاتوليكى از آن، بخصوص تجديد بناى اسرائيل بر ارض موعود و ظهور مسيح. برخورد دوم انقلاب اسلامى: بنا بر اين هم جنگ دو تمدن است و هم برخوردى حاصل تفسير بنياد گرايانه از مسيحيت. با وجود اين فدى نون، نويسنده مقاله بر اينست كه
طرفه اينكه برخورد دوم از ضربه برخورد اول مىكاهد.
(...) در وراى خنثى سازى سياسى و نظامى ساده ايران، سوريه و حزب الله و در تحليل نهائى، در وراى آينده فلسطين، جنگ بر ضد عراق، جنگى كه اسرائيليها از آن جدائى ناپذيرند، از ديد بسيارى از عربها، جنگى است براى مهار بيت المقدس و سرزمين مقدس... و براى مهار ذهنيات خلقها. (...) مىبينيم چسان، در بيان عرب، عراق و اسرائيل و ظهور مهدى، "امام غايب" و بازگشت مسيح، چنان در هم آميختهاند كه نمىتوان از يكديگر تشخيصشان داد و بنوعى تفسير اين بيان است كه بنيادگرائى پروتستان ارائه دهنده آنست. مىدانيم كه يهوديان متدين همواره در انتظار آمدن نجات دهندهاند. نجات دهنده آنها، در شكل يك رهبر تاريخى، ظهور مىكند. و كليساى كاتوليك به انتظار بازگشت عيسى، يا بعثت دوباره است. مىتوان دريافت كه اين مخلوط آئينهاى متناقض كه در شهر بيت المقدس، تبلور يافتهاند، چسان ماده منفجرهاى شدهاند آماده انفجار. پاپ از اين انفجار نگران است.
انقلاب اسلامى: ايرانيان مىبايد نگرانتر باشند زيرا اين انفجار در سرزمينهاى ما روى مىدهد و مرگ و ويرانى ببار مىآورد.
مجله امريكائى نيشن (3 آوريل 2003)، به قلم ژرژ مك كاورن، زير عنوان "عقل چرا" نوشته است:
سپاس از ديوان عالى امريكا، بخاطر طرفدارانهترين تصميمى كه گرفت و به ملت رئيس جمهورى داد كه سخت محدود عقل و كم عاطفه و خالى از درك بزرگى واقعى ملت است. از قرار، دلبسته مقام فرماندهى كل قوا است و ديگر وظايف رياست جمهورى را به دست فراموشى سپردهاست. يك كنگره خجول و همدستى ديوان عالى و بخش وسيعى از رسانهها كه چاپلوسى شيوه كردهاند و قشر سياسى فاسد، به اين عقل ناقص اجازه دادهاست بدلخواه خود عمل كند.
او سازمان ملل و قوانين بين المللى را كه با مرارتهاى بسيار برقرار شده بودند را بى اعتبار كرد. دستگاهاى دولتى را با ايجاد وزارت امنيت، از كار انداخت...
جنگ عراق و جنگهاى ديگرى كه نقشه هاشان در نهان تهيه مىشوند، موجب بزرگ شدن مجموعه نظامى - صنعتى مىشود كه پرزيدنت آيزنهاور نسبت به خطر آن هشدار دادهبود. سودهاى جنگ بزرگ مىشوند. جوانان امريكائى مىميرند و ميزان سود بالا مىرود. اما اقتصاد ما رونق پيدا نمىكند. بازار ما نيز رونق پيدا نمىكند. مزدها و درآمدهاى ما افزايش پيدا نمىكنند. همزمان با جنگ با عراق، بوش و حكومت او جنگ ديگرى را با خوب زيستى امريكائيان براه انداختهاست.
در پى تراژديهاى 11 سپتامبر، تمامى دنيا با ما امريكائيان همدردى كرد و از امريكا حمايت كرد. اما سپاس تك محور گرائى بوش را بخاطر اينكه جهان را بر ضد امريكا گرداند! بوش دنياى حامى امريكا را به دنياى متحد بر ضد امريكا برگرداند...
در دوران مبارزات انتخاباتى، بوش فرياد مىزد: "من متحد كنندهام، اختلاف انداز و متفرق كننده نيستم". او به اين ادعاى خود عمل كرد. زير تمامى دنيا را بر ضد امريكا متحد گرداند. او با تك روى خشن خويش، به كنگره، به سازمان ملل و به ملتهاى بزرگ و كوچك دنيا گفت: اگر مىخواهيد با ما بيائيد. ما داريم مىرويم به جنگ. با يك كشور سلطنتى كوچك كه هيچگاه از حرف ما بيرون نمىرود، به جنگ مىرويم چه خوشتان و خواه بدتان بيايد. جفرسون با حاكمان هشدار مىداد: يك حداقلى از احترام و توجه به افكار عمومى لازم است. بوش اين حداقل را نيز لازم نمىبيند.
انقلاب اسلامى: قدرت كه هدف شد، زور وسيله مىشود و بوش همان سخن را تكرار مىكند كه خمينى: 35 ميليون بگويند بله من مىگويم نه! به سخن ديگر، زبان زور يكى است.
پرزيدنت بوش، به نزديكان و افراد و در اجتماعهايش با دوستانش، فراوان مىگويد: در آنچه مىكنم، خدا مرا هدايت مىكند. اما اگر خدا او را به جنگ با عراق راه برد، چرا به پاپ پيامى مخالف فرستاد؟ چرا به كنفرانس كاتوليكها و شوراى ملى كليساى پروتستان و بسيارى از خاخامها، رهبران دين يهودى گفت با جنگ مخالفت كنند؟ همه اينها مىگويند هجوم به عراق و بمباران عراقيها مخالفت با خواست خدا است. ظن من اينست كه كسانى چون كارل روو و ريچارد پرل و پل ولفويتز و دونالد رامسفلد و كوندولزا رايس و ديگر جنگ افروزانى كه در سايه عمل مىكنند، خداهائى هستند (يا الههها) كه به گوش رئيس جمهور ما آهنگ جنگ زمزمه مىكنند.
...
نه خدا كه شيطان راهبر به جنگ است...
|
|