١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در شماره ٥٦٤ از ١۰ تا ٢٤ فروردين


سايت ابوالحسن بنى صدر
كتاب خيانت به اميد به
قلم ابوالحسن بنى صدر

به خوانندگان گرامى يادآور مى شوم‏. كتابى كه در دسترس مطالعه مى يابيد و بنابر وضعيتى كه ايران و مردم آن در آنند كتابى مى نمايد كه اين ايام نوشته شده است در حقيقت در روزهاى بعد از ٢٥ خرداد ١٣٦۰ و به مثابه دنباله كارنامه يا گزارش روزانه به مردم ايران خطاب به همسرم نوشته ام

خاطرات ابوالحسن بنى صدر
روزها بر رئيس جمهور چگونه مى گذرد از 11 تير تا 25 مهرماه 1359
تصوير مصدق‏

انقلاب اسلامى: اين متن سخنرانى پرستو فروهر است كه در بزرگداشت 29 اسفند روز ملى شدن صنعت نفت و زاد روز پروانه فروهر در شهر استكهلم سوئد ايراد كرده‏اند.
با سپاس از فرصتى كه به من داده شده تا دچ‏ر بزرگداشت روز گرامى 29 اسفند سخن بگويم.
در تاريخ معاصر ميهن ما چنين روزهاى بزرگى همچون حلقه‏هاى زنجيرتلاش نسل هاى پياپى در راه دستيابى به استقلال و آزادى را به‏يكديگر پيوند مى‏دهند.يكى از دست آوردهاى ارزشمند حضور مصدق درپهنه تاريخ سياسى ايران بيشك ارزانى‏داشتن چنين روزهاى سمبل گونه‏اى‏به‏نسل‏جوان‏امروزو به‏آينده ملت مان است.
با تكيه بر چنين روزهايى است كه پيوند ميان نسل ها شكلى آرمانى و هدف دار به خودمى‏گيردوچالش مردمى‏در دهه هاى اخير براى دستيابى به حق تعيين سرنوشت، سنديت تاريخى مى يابد.
امروز نسل جوان ايران از خاطره ى تاريخى مصدق و از دست آوردهاى جنبش ملى شدن صنعت نفت مدد مى جويد تا بر حقانيت خواسته ى استقلال، آزادى و عدالت اجتماعى پافشارى كند. امروز نسل جوان از تجربه تاريخى مصدق مدد مى‏جويد تا در هم آميختگى هويت ملى خويش را با خواست مردم سالارى به نمايش بگذارد.
امروز از تعهد مصدق به مردم مدد مى جوييم تا در برابر شيوه‏هاى ضد مردمى ايستادگى كنيم و مى باليم به دست آورد چالش نسلى كه روزهاى غرور آفرينى چون بيست و نهم اسفند، بيست و نهم خرداد و سى ام تير را براى ما به ارثيه نهاد و خود را وامدار يكايك انسانهاى مى بينيم كه براستس بر سر پيمان با مصدق و تعهد به خواستهاى ملى ايستادند و پرچم راه مردم سالارى را در سياه ترين دورانهاى استبداد و تلخ ترين دوره هاى ياس از دوش ننهادند.
بى شك افتخار بزرگى است بر من كه در آغوش دو تن از پاكباخته ترين رهروان راه مصدق و دو تن از استوارترين مبارزان راه آزادى بزرگ شده‏ام وتنيدگى آرمانخواهى را با روزمرگى زندگى آنان شاهد بوده‏ام.
حضور مصدق در ذهن من با صداى پدر و مادرم كه از او مى گفتند توأم مى شود. از تمامى گنجينه ايمان و مهر خويش مدد مى جستند تا كلماتى بيانگر تعهدشان به مصدق بيابند. كلماتى كه گذشت سالها نه فرسوده شان كرد و نه دور تكرار به حصر كليشه هايشان كشيد. مصدق در خانه ما حضور همواره زنده‏اى داشت، وقتى از او مى گفتند، برق غيرت در چشمهايشان مى‏درخشيد و سايه ى احترام بر يكايك حركاتشان مى نشست و اگر چه كه همواره افسوس تلخ كودتاى بيست و هشتم مرداد گرد خاطره مصدق را فرا مى‏گرفت، اما دست آورد چالش ملى كه در مصدق تجلى ميابد براى آنان چنان سرشار از اميد به آينده و همراه با تعهد به تلاش بود كه اين افسوس را مجالى براى ماندن نمى ماند.
ياد مصدق در ذهن من با تصوير دست هاى مادرم همراه است كه انبوه گلهاى نرگس را بر مزار او مى پاشيد. با سكوت سنگين پدرم كه در آن اطاق كوچك قلعه احمد آباد مى ايستاد و يا در پاى آن مقبره باريك انگارى با تمامى وزن هستى‏اش زانو مى زد.
حضور مصدق در ذهن من حس تلخ حصار را به ياد مى آورد. حصارى كه حاكمان مستبد همواره برگرد او، نام او و قلعه‏اى كه جايگاه مزار او شد، مى كشيدند. به ياد دارم سالهايى را كه حتى گلهاى نرگس مادرم راه به درون قلعه احمدآباد نمى‏يافتند. از بالاى در بزرگ و بسته قلعه و از بالاى سر رديف ماموران امنيتى با خشمى فروخورده به درون قلعه ريخته مى‏شدند. گاه حتى راه به قلعه دورافتاده احمدآباد از كيلومترها دورتر با صفى از ماموران سد مى شد و تلمبار گلها بسيار دورتر از مزار باريك مصدق بر خاك ريخته مى شد. اما اين حصار بر گرد مصدق هيچگاه از حضور او در پندار و كردار حاضربر خانه ما نكاست.
حضور مصدق در ذهن من با مفهوم مقاومت مترادف مى شود. با خاطره روزى از روزهاى كودكى‏ام كه دستهاى كوچكم لابلاى موهاى پدرم روى جاى بخيه هاى روى سرش لغزيد و او در توضيح علت اين بخيه ها گفت كه در روز 28 مرداد در مقاومت بر عليه كودتاچيان‏در دفاع ازحكومت‏ملى مصدق زخمى شده است. حضور مصدق در ذهن من نمادى از مفهوم تعهد است. تعهد به راستى ، تعهد به مردم و تعهد به شكستن حصارها.
سال 1358 بود، آنگاه كه موج جديدى از مصدق ستيزى از يك سو در ميان قدرتمداران اوج مى گرفت و از سوى ديگر برخى از گروه هاى سياسى با خشك انديشى سعى داشتند ارزش تاريخى تجربه مصدق را كم مقدار و حتى وارونه جلوه دهند. تصوير پدرم را در ذهن دارم كه پشت تريبونى ايستاده بود در حياط قرارگاه حزب ملت ايران در تهران، قامت كشيده‏اش سايه بر ديوار بلندى مى انداخت پوشيده از سه رنگ پرچم ايران. صداى آرام و مصصم او را از وراى مرگ قهرمانانه اش هنوز مى شنوم كه آنروز گفت: " به اعتقاد من كه هنوز و همچنان سرباز كوچكى در سپاه مصدقم، مصدق صداى رساى تاريخ بود، تاريخ درد، تاريخ فشار، تاريخ سوگ. مصدق يك خاطره بى مرز است براى ملتى كه هميشه بخش بزرگى از نيروى درهم‏كوبنده و سازنده خويش را از خاطره هاى عاطفى و تاريخى كسب مى‏كند."
و چه دلاورانه بر سر پيمان با مصدق در تعهد به خواسته هاى ملت ايستادند كه زندگى و مرگ خويش را نيز چون خاطره ديگرى به حافظه تاريخى ملت ايران سپردند. حضور مصدق در ذهن من با تكرار هميشگى تصوير او بر ديوارهاى خانه مان همراه است. با نگاهى بزرگوارانه و سختگير از درون تصويرها به زندگان مى‏نگرد و انگار يك يك رفتارها را به محك مى زند. از درون اين تصويرها ناظر و همراه تلاش ساليان سال پدر و مادرم بود.
هر بار كه پدر به زندان مى رفت ماموران بازداشت او انباشته اى از عكس هاى مصدق را نيز با خود مى بردند. خانه مدتى از حضور پدر خالى مى ماند اما مادرم در شتابى سمج وار عكس هاى ديگرى از مصدق را به ديوارها بازمى گرداند. سال 1357تصوير بسيار بزرگى از مصدق را به ديوار خانه شان زدند با اين اميد كه ديگر مأمورى دست تجاوز به اين تصوير دراز نخواهد كرد.
سال 1361 كه پدر دوباره به بازداشتى رفت كه ما گمان نمى كرديم بازگشتى داشته باشد، دوباره سيل ماموران امنيتى براى تفتيش راهى خانه مان شد. دوباره ماموران اسلحه بدست نوشته ها و اعلاميه ها و كتابها، رد پاى هر انديشه ى ناسازوار با حاكمان را درون كارتونها براى ضبط تلمبار كردند. اما اين بار مادرم جلوى آن تصوير بزرگ مصدق ايستاد و با دستهاى گشاده در برابر اين تصوير سينه سپر كرد و گفت: " تصوير مصدق تا من زنده هستم ديگر از ديوار خانه ام پائين كشيده نخواهد شد."
ماموران بهت زده تسليم عزم او شدند و تصوير مصدق بر ديوار خانه ما بر جاى ماند. اين تصوير بر ديوار ماند تا چشمهايى بزرگوار مصدق در شب اول آذر 1377 شاهد به مسلخ رفتن رهروان مومنش شود، شاهد ضربه هاى دشنه بر سينه پدرم كه سالها سپر بلاى مردم كرده بود، شاهد ضربه هاى دشنه بر پيكر مادرم كه زندگى را مى ستود. وقتى كه بدنهاى پاره پاره داريوش و پروانه فروهر، درون تابوتهاى پوشيده در پرچم سه رنگ ايران بر هزاران هزار دست بسوى ميدان بهارستان حمل مى‏شد، عكس هاى مصدق بود كه به همراه برده مى شد. سوگواران در ميان خشم و درد خود نام مصدق را فرياد مى زدند. به همراه پيكر خونين آن دو فهرمان مصدق دوباره زنجيرهاى ستم را پاره مى كرد و از درون خانه ها و كتابها دوباره به خيابان و دوباره به ميدان بهارستان بازگردانده‏مى شد. هزاران هزار پير و جوان، همسالان من، جوانتر ها و بسيار جوانترها، بار ديگر از خاطره مصدق مدد مى جستند تا دربرابر خشونت و استبداد قد علم كنند، تا به يمن پاكباختگى قهرمانانشان قدرت ايستادگى بيابند.
هزاران هزار ايرانى ، پير و جوان، نسل هاى پياپى انگارى در برابر تاريخ تعهد مى‏كردند كه: مصدق، فروهر اين راه ادامه دارد.
يك سال بعد در 18 آذر 1378 در روزنامه آزادگان تهران گزارشى چاپ شد حاوى گفتگوهايى كوتاه و مقطع با اهالى خيابان هدايت، هم محلى هاى پدر و مادرم.
ساكنان اين محله كه سالهاى سال شاهد كنترل خانه ما از سوى گماشتگان امنيتى بودند و بارها و بارها زير پوشش‏هاى گوناگون مورد تفتيش درباره رفت و آمدها و فعاليتهاى اين خانه قرار گرفته بودند، به دادن جوابهاى سربسته و كوتاه بسنده كرده‏اند. اما در بقالى سر كوچه وقتى كه گزارشگر سئوال هايش را تكرار مى كند، كودك يازده ساله اى در جواب مى گويد كه فروهر ها را كشتند چون مصدقى بودند.
گزارشگر با تعجب مى پرسد كه مصدق را از كجا مى شناسى و كودك با اعتماد به نفس و سادگى در جواب مى گويد: او را مى شناسم.
حضورمصدق در ذهن من شايد از سنخ حضوراو درذهن‏اين كودك همسايه است.
مرزى ميان شناخت و عاطفه سايه نمى اندازد. حضور او پيوند مى دهد، متعهد مى كند و بر تلاش ايرانيان در راه رسيدن به مردم سالارى سنديت مى بخشد. تنها چند روزيى از خاكسپارى پدر و مادرم گذشته بود كه يكى از قديمى ترين دوستان آن دو بسته‏اى را كه سالها به امانت نزد او مانده بود برايم آورد. با سكوت بغض آلودى بسته را به دستهاى من سپرد كه پدرم به خط خود روى آن نوشته بود:

اين بسته حاوى گرامى ترين چيزها در زندگى همسرم و من است. در اين گرامى ترين بسته كوچك تنها نامه هاى مصدق به آن دو را يافتم. حضور مصدق در ذهن من به مانند اين بسته، ارثيه اى است كه غرور و تعهد مى‏آفريند و پايبندى به خواستهاى ملت و ارزش ايرانى‏بودن رانهيب ميزند .
در يكم آذر 1381، در چهارمين سالگرد قتل داريوش و پروانه فروهر در خانقاه صفى عليشاه تهران جمعيت در صحن و حياط خانقاه و در خيابانهاى اطراف موج مى زد و ازدحام مردم از يك سو تا ميدان بهارستان و از سوى ديگر تا پيچ شميران مى رسيد. در اين گردهمايى پر شكوه كه مورد حمله وحشيانه مزدوران خشك انديشى و استبداد قرار گرفت بارها و بارها نام مصدق و نام داريوش و پروانه فروهر از سوى مردم فرياد زده شد. در همين روز خشونت گرانى كه به مردم حمله مى كردند به همراه دشنام و ناسزا و به هنگام فرود آوردن ضربه هاى چماق و زنجير بر سر و تن مردم فرياد مى زدند: حواله روح رفتگانتان. چه به عبث مى گفتند زيرا كه اين رفتگان عزيزترينان نزد مردمند و احترام به آنان و ايستادگى بر سر اين اخترام و پيوند ريشه در هويت ملى ما دوانده است و تيغ هاى استبداد توان بريدن اين پيوند را ندارند. سخن را با سروده اى از پروانه فروهر پايان مى‏دهم كه بيست و نهم اسفند ماه خجسته زاد روز اوست.

در زير اين بلند
اين گنبد كبود
ما مردمان،با دستهاى زخمى و خون‏آلود
نقشى كشيده ايم
همرنگ آفتاب‏
همزاد زندگى
در زير اين كبود
ما كاكل سياوش و سهراب بوده‏ايم‏


پرستو فروهر - 24 اسفند 1381استكهلم - سوئد

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر