|
|
|
فيروزه بنىصدر
از مجامع اسلامى ايرانيان
حكم اعدام و ضرورت لغو آن - 2
بازگشت ناپذيرى حكم اعدام
بازگشت ناپذيرى حكم كه با خطر قتل بىگناهى همراه است، براى شمارى از روشنفكران دينى و غيردينى به خودى خود كافى است تا اين حكم لغو بگردد. سنت مارتين، Saint Martin، در سال 1797، مى پرسيد: "در كجا، انسانهاى قانونگذار حق مرگ و گرفتن جان همتاى خود را يافتهاند، گرفتن چيزى كه قادر نيستند باز گردانند؟" طرفداران حكم اعدام، خطر اعدام بىگناهى را مىپذيرند اما يا نظير مستبدهائى چون خلخالى مىگويند كه: "اگر بىگناه بود به بهشت مى رود" و يا نظير ويشينسكى، Vychinski در توجيه جنايتهاى استالين، مدعى مىشوند: "وقتى حكم اعدامى را امضا مىكنيم، هيچوقت نمىتوانيم مطمئن باشيم مقصرى را تنبيه مىكنيم، تنها در محدوده تخمينها، با ارائه يك سرى حدسيات، از لحاظى..." همچنين طرفداران حكم اعدام مدعى هستند كه با پيشرفت علم خطر قتل بىگناه نزديك به صفر شده است. اما بقول آبرت كامو CamusAlbert، "علمى كه مدعى است بىگناهى يا مجرميت را اثبات مىكند، هنوز نتوانسته است كسانى كه بقتل مىرساند را دوباره زنده كند". بنا بر تحقيقى كه در سال 1987 به چاپ رسيد، اعلام شد كه 23 بىگناه در كشور امريكا از اول قرن تا سال 1985، اعدام شدهاند و بين سالهاى 1900 و 1985، 349 بىگناه محكوم به اعدام گشتهاند. از سال 1976 كه دوباره حكم اعدام در شمارى از ايالات برقرار گشت، 99 محكوم به اعدام بىگناه شناخته شدهاند و آزاد شدند. جمعاً اين قربانيان 800 سال را تحت تهديد اعدام دولت، در زندان گذراندهاند! در سال 2001، در يكى از ايالات امريكا، ايلينوى، بعد از آنكه معلوم شد كه 13 بىگناه به اعدام محكوم شدهاند، تصميم گرفته شد حكم اعدام تا مدت نا معلومى به اجرا گذاشته نشود.
بنا بر نسبيت انسان، او از اشتباه مبرى نيست. هم دادگاه، هم مجرم در اين نسبيت شريك هستند. اما آيا حق اشتباه را مىشود به دادگاه داد و مجرم را از اين حق محروم كرد؟ بقول آلبرت كامو Albert Camusآيا دادگاهى مىتواند بگويد:" اگر شما را به اشتباه محكوم به مرگ كردم مرا بخاطر ضعفهاى طبيعت مشتركمان ببخشيد؟ اما شما را، بدون توجه به اين ضعفها و به اين طبيعت، به مرگ محكوم مىكنم؟"
مسئوليت مجرم و عدالت در حكم
آيا تنها مجرم كاملاً مسئول است؟ تا چه حد جامعه شريك جرم است؟ احكام بلحاظ اينكه براساس نوع جرم، شخصيت مجرم و شرايط زندگيش صادر مىشوند، بناچار نمىتوانند برابر باشند و با مكان، زمان، رشد علمى، احساسات و روح قضات و ... تغيير مىكنند. براى مثال، در امريكا سياهپوستان قاتل سفيدپوستان، بمراتب بيشتر محكوم به اعدام مىشوند تا سفيد پوستان قاتل سياهپوستان. در تابستان 1991، براى اولين بار از سال 1944 ببعد، سفيد پوستى قاتل سياهپوستى اعدام شد. بنا بر آمار سال 1991 سازمان عفو بين المللى، تعداد سياهپوستان محكوم به اعدام 4 تا 11 برابر سفيد پوستان است. اكثر تحقيقات كه توسط روانپزشكان، روانشناسان و جامعه شناسان انجام گرفتهاند، نشان مىدهند كه محكومين اكثراً مردان جوان، خارجى، داراى قوه بيان ضعيف، معلومات كم و از طبقه اجتماعى و اقتصادى محروم جامعه هستند. اين تحقيقات بر فطرى نبودن اين خصوصيات و مسئوليت جامعه تأكيد مىكنند و نيز با آلبرت كامو Camus Albertهم عقيده هستند: "گفتن اين كه انسانى بايستى مطلقاً از عضويت جامعه محروم و از زندگى ساقط شود زيرا بطور مطلق بد است بمعنى آنست كه جامعه مطلقاً خوب است، سخنى است كه هيچ عاقلى امروز نمىتواند به آن باور داشته باشد". و در همان نوشته، "تفكر در باره حكم اعدام"، كه در سال 1957 بچاپ رسيد، در باب مسئوليت جامعه مىنويسد: "درصد مسئوليت الكل در قتلهاى خونين باورنكردنى است. وكيلى نقش آن را در 60 درصد قتلها و دكتر لاگريف Lagriffeبين 41 تا 72 درصد تخمين مىزند. تحقيقى كه در سال 1951 در زندان حومه پاريس انجام گرفته، نشان مىدهد كه بين زندانيهاى جرائم عمومى، 29 درصد الكلى و 24 درصد فرزندان الكلى هستند. و بلاخره، 95 درصد قاتلين كودك الكلى هستند. در كنار اين ارقام يك رقم جالبترى را مىشود مشاهده كرد: سود يك توليد كننده الكل در سال 1953، 410 ميليون فرانك بوده است. مقايسه اين ارقام اجازه مىدهند كه به اطلاع سهامداران اين توليدكنندگان و نمايندگان مجلس مدافع منافع الكل اطلاع داده شود كه يقيناً بيشتر از آنچه فكر مىكنند، كودك كشتهاند."
غير از آن، هنوز براى روانپزشكان و روانشناسان راز كشش به مرگ همچنان باقى است. در دادگاهى كه براى قاتلى، حكم اعدام درخواست شده بود، يكى از روانپزشكان براى قضات داستان اوليويه Olivier را كه بچهاى را بصورت فجيع كشته بود، يادآورى كرد. با همكارانش، او را معاينه كرده و هيچگونه مشكل يا تزلزل روانپزشكى را در او تشخيص نداده بودند. اوليويه Olivierاعدام شد. بعداً، در مغز او آسيبهائى مشاهده شدند كه علم آن روز نتوانسته بود آنها را تشخيص بدهد.
شخصيت دژخيم:
در صورت لغو نشدن حكم اعدام، استخدام دژخيم توسط دولت اجتناب ناپذير است. در تاريخ بشريت، ستودن دژخيم، حتى دژخيمى كه بنام اجراى حكم الهى، يا جامعه... مرتكب قتل مىشود، نادر است. برعكس از ضعفهاى شخصيتى آنان فراوان نوشته شده است. نويسنده انگليسى، ديكنس، Dickens مىنويسد: "اگر اعدام به تقوى راه مىبرد، پس دژخيم مىبايد مقدس باشد. اما همان كسانى كه پاى جوخه اعدام به محكوم دست مىدهند، مثل وبا از دژخيم فرار مىكنند. در واقع، بخاطر دارم كه در فرانسه، خرافات در مورد دژخيم بر سر زبانها و او مطرود جامعه بود. به من ياد مىدادند كه نان را برعكس نگذارم زيرا نانوا همان كار را با نان دژخيم مىكند، تا نانهاى ديگر را آلوده نسازد". بلا ژوست Bela Just، پدر روحانى، كه بيش از 30 محكومان به اعدام را، در لحظات پايانى عمر، همراهى كرده بود، مىگفت: "طرز صحبت دژخيمها، در بى رحمى و بىادبى، چيزى كمتر از طرز صحبت اوباش ندارد". دژخيم معروف انگليسى، آقاى آلبرت پير پونت PierrepointAlbertكه به دعوت كميسيون سلطنتى در باره مسئله اعدام، در 2 نوامبر 1950، شهادت مىداد، در باره تعداد انسانهائى كه به دار آويخته بود، گفت:" چند صد نفرى". به سئوالهاى ديگر چنين جواب مىداد:
-" لحظات سختى داشتهايد؟
- يكبار در طول تمام دوره زندگى شغلىام.
- چه پيش آمده بود؟
- بى ادب بود. با او شانس نياورديم. انگليسى نبود، جاسوس بود. سر و صداى عجيب غريبى مىكرد... بلى خارجى بود و من شخصاً توجه كردم كه انگليسها خود را بهتر از ديگران نگاه مىدارند...
- آيا وظيفه شما بطور خاص آزار دهنده است و يا عادت كردهايد؟
- نه حالا عادت كردهام.
- هرگز متاثر نمىشويد؟
- نه".
و به اين سؤال كه آيا اعدام زن امرى آزار دهنده است يا نه؟ چنين پاسخ داد:" ابداً."
چنين بىرحمى را در صحبتهاى يك كمك دژخيم فرانسوى نيز مشاهده مىكنيم. سفرهايش به شهرستانها براى اجراى حكم را چنين وصف مىكند: "وقتى سفر مىكرديم، واقعاً لحظات خنده بود. تاكسىها براى ما بودند، رستورانهاى خوب براى ما بودند". در مورد زبر دستى دژخيم مىگويد:"اين لوكس را مىتوانستيم داشته باشيم كه مشترى را با موهايش بكشيم". و در باره شخصيت همكار جديد:" دژخيم جديد ديوانه گيوتين است. بعضى وقتها تمام روز و روزهاى پياپى، نشسته روى صندلى، آماده، كلاه به سر، پالتو به تن، منتظر احضاريه وزارت مىماند".
در 5 فوريه 2003، ياداشتهاى دژخيم دولت فرانسه، بين سالهاى 1885 و 1939، به 100000 يورو در حراج بفروش رسيد. او كه وارث خانوادهاى بود كه از اواخر قرن 17 داراى همين شغل بودهاند، در طول مدت فعاليتش، 395 سر بريده است. ناشر خريدار به خبرنگار روزنامه لوموند دلايل خريدش را چنين توضيح داد:"من از نسل بدنتر Badinter(يكى از مبارزين سرسخت براى لغو حكم اعدام و وكيلى برجسته كه تعدادى مجرم را از حكم اعدام نجات داده است) هستم. انتشار اين يادداشتها براى نشان دادن آنست كه ما به كشورى تعلق داريم كه تا زمانى نه چندان دور، انجام اين چنين اعمالى را مىپذيرفت ".
اما در ايران، آقاى لاجوردى، جلاد اوين، قبل از آنكه به اعمال دهشتناكش شهادت بدهد، بقتل رسيد. اين چند سطر به نقل از كتاب اوين گواه شخصيت او هستند:" صبح زود آمدند و همه اتاق را به صف كردند. چشم بند زديم و از بند خارج شديم... دستهام كه در هوا معلق بودند، با چيزى تماس پيدا كرد. به آن آويزان شدم. اول نفهميدم كه چه بود. بعد متوجه شدم كه دو پاست. صف به هم خورده بود. بقيه هم مثل من تلو تلو مىخوردند. يك لحظه از زير چشم بند نگاه كردم. قلبم ايستاد. از وسط اجساد به دار آويخته ما را رد مىكردند. چهرههاى اجساد سفيد بود. چشمان شان از حدقه بيرون زده بود. پاسدارهاى دور و بر، غش غش مىخنديدند. دوباره ما را جمع و جور كردند و به سمت جلو راه انداختند. كمى كه رفتيم، ايست دادن. بعد دايره وار همه را كنار هم ايستاندند. گفتن: چشم بندها را بردارين. برداشتيم، موسى خيابانى و اشرف ربيعى و چند نفر ديگر روى زمين افتاده بودند. لاجوردى شروع به سخنرانى كرد. از پيروزى سپاه گمنام امام زمانش گفت. همان طور كه حرف مىزد با نوك پا به اجساد هم مىزد. سخنرانىاش را با اين جمله تمام كرد: هر كه تواب واقعييه وقتى از جلوى اجساد رد مىشه، بايد به اون ها تف بندازه..."
در اكثر جوامع، اگر نه در تمام، دژخيم از علنى كردن شغلش امتناع مىورزد و غالباً در جامعه منزوى است. مطالعه تأثيرات سوء چنين شغلى بر روح و جسم انسانها كمتر انجام گرفته اما آنچه مسلم است، در جامعه، با ديد منفى در دژخيم نگريسته مىشود. بقول آلبرت كامو Albert Camus" آن درس زيبا و با صلابت (اعدام)، كه توسط قانونگذارهاى ما تصور شده است، قطعاً يك تأثير حتمى دارد: سوق دادن به انحطاط صفت انسانى و عقلانيت يا از بين رفتنشان، در آنها كه مستقيماً، در اين كار، همكارى مىكنند. مىگويند موجودات استثنائى هستند كه در اين انحطاط رسالت پيدا كردهاند؟"
اما جامعه، چرا همان برخورد با قاضى يا با نهاد مسئول صدور حكم اعدام و با دژخيم مسئول اجراى آن، را نمىكند؟ در سنجشهاى افكار كه در فرانسه صورت گرفتهاند، وقتى از افرادى كه موافقتشان را با اعدام ابراز مىكردند، سؤال مىشد آيا موافق هستيد انسانى را به بريدن به دو تكه محكوم كنيد؟ - سؤالى كه وكيل معروف فرانسوى، روبرت بادنتر Robert Badinter، در دفاع از محكومين به مرگ از قضات مىكرد-، اكثر جوابها منفى بودند. اين تفاوت برخورد بين صدور حكم اعدام و اجراى حكم اعدام در افكار عمومى غرب، در قرن 19، بر اثر پيشرفت در كار دفاع از حقوق بشر، بوجود آمد و دولتها را ناگزير كرد به مرور زمان، صحنههاى اعدام را در خفا نگاه دارند. در فرانسه، آخرين اعدام در ملاء عام در سال 1939 انجام گرفت. چاپ عكسهاى اعدام با عكسالعمل شديد دولت روبرو شد و تصميم گرفته شد كه اعدامها ديگر در ملاء عام صورت نگيرند. تا قبل از آن در اروپا، اعدامها به صحنه تماشاى مردم تبديل مىشدند. براى مثال، در انگليس، در سال 1807، جميعت 40000 نفرى به تماشاى صحنه اعدام دو نفر جمع شده بود. تنها افراد طبقات پائين به تماشا نمىآمدند، براى افراد متمول جاهاى خوب پيش بينى شده بود. بالكنها به بهاى گران كرايه مىشدند. زنان اشراف براى ديدن محكوم در سلولش صف مىبستند... مادرها فرزندانشان را مىآوردند...
هدف مجازات:
موافقين حكم اعدام براى مجازات سه خاصيت مىشمارند : تنبيه، حفاظت جامعه از طريق از بين بردن مجرم و از طريق نقش آموزشى كه اعدام براى جامعه دارد و جبران يا باز خريد مجرم (amendement) مجرم. سن توماس داكن d'Aquin Thomas Saint، روحانى روشنفكر مسيحى قرن 13، مىنوشت: "كشتن گناهكار، اگر او به جامعه ضرر مىرساند و خطرناك است، نه تنها مجاز بلكه لازم است" و از قول ارسطو ادامه مىداد:" انسان بد بدتر و ضررش بيشتر از يك حيوان است".
مجازات از ديد نفع گرائى utilitarisme
نقش و هدف مجازات بنا بر نظر نفع گرايان، پيشگيرى از وقوع جرم است. پس اگر از ترس مجازات، جرم نبايد انجام بگيرد، اين ترس لذتى كه از جنايت پديد مىآيد را بايد بتواند پس بزند. در رد اين نظريه، دو دليل ارائه شدهاند:
- براى اينكه اين ترس در جامعه نقش پيدا كند، بناچار، زجرهايى كه به محكوم تحميل مىشوند را، بايستى بروشنى تمام، به جامعه عرضه كرد، اعدامها را به تماشاى عموم گذاشت...
- از نظر علمى نقش بازدارنده اعدام در هيچ زمان و مكانى ثابت نشده است. براى مثال، در امريكا، رشد جنايت روزافزون است. در سال 1991، 25000 جنايت صورت گرفته و اين تعداد از سال گذشته، 1560 مورد افزايش يافته است. مجلهاى، آن سال را، سال مرگ ناميد. با وجود حكم اعدام در اين كشور، جنايات 4 تا 9 برابر بالاتر از كشورهاى اروپائى است و بين سالهاى 1985 تا 1991، 25 درصد افزايش يافته است. در سال 1990 ، 438 23 نفر قربانى جنايت شدهاند (ميزان قتل 100000/ 94 ساكنان). در كانادا كه حكم اعدام در سال 1976 لغو شده و در 30 سال قبل از آن، اعدامى صورت نگرفته است، ميزان جنايت 100000/ 22 ساكنان است. امريكا بالاترين جمعيت زندانى را در دنيا دارد. به ميزان هر 100000 ساكنان امريكائى، 274 زندانى وجود دارد. در سال 1970 اين ميزان 100000/ 96 بود. در فرانسه، حكم اعدام در سال 1981 لغو شد و ميزان جنايت افزايش پيدا نكرد. بر عكس در ايران، اعدام براى به اصطلاح مبارزه با مواد مخدر همه روزه صورت مىگيرد و با اينحال از ميزان مصرف و تجارت مواد مخدر كاسته نشده است. در چين، مرتب حكم اعدام در ملاء عام براى به اصطلاح نقش آموزشى آن، به نمايش گذاشته مىشود اما تمام آمار بر افزايش فساد و جنايت گواهى مىدهند. در سال 1988، تحقيقى كه به درخواست سازمان ملل انجام گرفته بود، به اين نتيجه رسيد:" تحقيقات به ما امكان ندادند از نظر علمى ثابت كنيم كه اعدامها نقش پيشگيرى بالاترى از حبس ابد را دارند. امكان آن ضعيف است كه چنين سندهايى در آينده نزديك مشاهده شوند. بطور عمومى، وقايع پيش فرض نقش بازدارنده اعدام را تائيد نمىكنند". و پروفسور روانپزشك فرانسوى روما جون Roumajonمىگويد: "قاتل يا فكر مىكند از پليس مىتواند فرار كند و قتل را مرتكب مىشود يا مىترسد كه او را دستگير كنند و از آن صرف نظر مىكند. اما، نوع مجازات، اعدام يا حبس ابد، تأثير ضعيفى دارد. آنچه براى قاتل خون سرد تعيين كننده است، اعتقاد به عدم دستگيرى او است نه نوع مجازات. و اما قتلهاى شديداً وحشتناك، آنها كه احساسات را جريحه دار مىكنند و انسان را منقلب مىسازند، آنها اكثراً غير قابل توضيح هستند".
مجازات از ديد ترميم:
غرب بيش از پيش با شكست مجازات بر اصل تنبيه مواجه است: تعداد زندانيان به سرعت افزايش پيدا مىكند و آنان اكثراً نه تنها در زندان امكانات رشد و تغيير را پيدا نمىكنند بلكه پس از خروج از زندان، با بحرانهاى عديدهاى روبرو مىشوند كه بعضاً بازگشت به زندان را به آزادى ترجيح مىدهند. از اين روست كه محققين و روشنفكران خواستار تحول مجازات بر اصل تنبيه به مجازات بر اصل ترميم شدهاند. مهمترين ضايعاتى كه مجازات بر اصل تنبيه ببار مىآورد، موارد زير هستند:
- سعى در مخفى كردن حقيقت: زمانى كه اصل بر تنبيه است و تنبيه تا مرگ هم مىتواند پيش برود، طبيعتاً مجرم سعى بر پنهان كردن حقيقت مىكند، حالت دفاعى مىگيرد و كمتر به مسئوليتش در جرم مىتواند بيانديشد. دادستان نيز بايستى زمان و مخارج بسيارى صرف كشف حقيقت كند. در مجازات بر اصل ترميم، روشن شدن حقيقت و پى بردن به عناصرى كه موجب جنايت شدهاند اساسى هستند از جمله بدينخاطر كه انكار حقيقت يا روشن نشدن آن، دومين ضربهئى است كه به قربانى وارد مىشود. در صورتى كه روشن شدن حقيقت در منظر عام و بصورت رسمى، اولين قدم ترميم قربانى است.
- در قضاوت بر اصل تنبيه، همه كوششها بر شيطانى كردن مجرم است تا تنبيه در حد مرگ موجه گردد. بنابراين، جامعه شناختى ناقص از مجرم پيدا مىكند و كمتر به مسئوليت او و به نابسامانيهاى اجتماعى پى مىبرد. اما تا زمانى كه مجرم و جامعه بر واقعيت آگاه نگردند، ضعفها و مسئوليتها را درك نكنند، در صدد ترميم آنها نمىتوانند باشند و نخواهند بود و مهمتر از آن، از مانع شدن از تكرارشان ناتوان خواهند ماند.
- القا اين تصور در مجرم كه با گذراندن دوران محكوميت، كيفر خود را به جامعه باز پس داده است، در صورتى كه تا زمانى كه مجرم به مسئوليتش پى نبرد و در صدد اصلاح خود نگردد ، خطر تكرار جرم بالا ست. در مجازات بر اصل ترميم، مجازات نسبت به حقيقتى كه بيان مىشود و ميزان ترميم كه مجرم متحمل مىشود در رابطه است. يقيناً مخارج انسانى و مادى آن كمتر است و ميزان خشونت در جامعه را كاهش مىدهد.
- زمان مجازات بر اصل تنبيه، گذشته است. جرمى در گذشته انجام گرفته است كه با چند سال زندان يا با اعدام تنبيه مىگردد. در مجازات بر اصل ترميم، شناخت گذشته براى ساختن آينده است. در واقع تا زمانى كه مجرم جرمش را انكار كند، نه تنها نمىتواند با قربانى و جامعه ارتباط برقرار كند بلكه ترميم را امكان ناپذير مىكند. در صورتى كه با بازگو كردن حقيقت، با اعتراف به ضربههائى كه به قربانى و جامعه وارد كرده و سعى بر ترميم آنها، مجرم امكان پيدا مىكند تا دوباره با قربانى و جامعه ارتباط برقرار كند و آيندهئى را با هم بسازند. اعتراف به جرم نيز اولين و شايد مهمترين قدم در راه بازسازى مجرم است.
|
|
|