|
ژاله وفا
جنگ، صحنه برخورد دو نظر !
انسان گاهى در طول حياتش شاهد وقايعى ميشود كه بناچار جمله معروف دكارت " من شك ميكنم پس هستم!" راكه بنيان حصول يقينش در مورد ماهيت حيات بود رابشكل حزن آورى در ذهن خود وارونه ميگرداند :
" من شك ميكنم !چون اگر اين امور واقعيت داشته باشند شرم آور است كه باشم!"
نظاره تجاوز عراق به ايران و نيز تجاوز امريكا و انگلستان به عراق و كشتار بيرحمانه مردم ،كه در هر دو صدام تنها وسيله و مستمسك بود براى پيشبرد اهداف سياسى -اقتصادى "ابر قدرت " آمريكا و دول حامىاش در منطقه، و مهمترين هدف شكستن غرور دو ملت بود آنهم در قرن 21 ،چنين احساس شك و بناچار شرمى را در نگارنده به مثابه يك انسان بر ميانگيزد.
قدرتها چه در اتحاد ناميمونشان در تجاوز عراق به ايران و چه در شكافشان در تجاوز به عراق ،موفق به شكستن غرور دو ملت نشدند گرچه خون بيگناهان بسيارى ريخته شد .
همانگونه كه تصادم دو هواپيما در دل آسمانخراش نيويورك كه منجر به كشته شدن بيگناهان بسيارى شد و انسان را در مقابل اين خشونت كور شرمنده ميساخت، بى اعتنايى متفرعنانه آمريكا و متحدش انگليس به راى سازمان ملل ،حكم تصادم هواپيماهاى آمريكايى و انگليسى را در دل ساختمان سازمان ملل كه وجدان جهانى را بايد نمايندگى كند، دارد. سازمان مللى كه شعر نوشته شده بر سر درش نداى وجدان همه زمانه بشرى است از زبان سعدى شاعرانساندوست ايرانى :
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
مطالعه قصص قرآن كه چگونگى شكلگيرى فرعونيتهاى تاريخ و زورمداريها و كشتار و غارتهاى نسلها توسط آنان را و نيز پروسه سراشيبى سقوطشان را گزارش ميكند ، امرهاى مستمرى را آشكار ميكند كه نمونههاى عينى آن رااكنون جهانى نظاره گر است و بدان پى به علل درجه خود محورى دولتمردان آمريكايى ميبريم . اين از قوانين قدرت است كه هر گاه در سراشيبى سقوط قرار گرفت ميل به كشتار و تخريب در او فزونى ميگيرد. در واقع زبان قدرت همواره يكى است چه توسط " ولايت مطلقه " خمينى ابراز شود و چه " ولايت مطلقه " بوش. آن زمان خمينى در علن اعلام كرد:"اگر 35 ميليون بگويند آرى من ميگويم نه " و اكنون بوش دم از خدايى ميزند و در مقابل كل وجدان بشرى ايستاده كه " اگر 5 ميليارد بگويند جنگ نه ،من مىگويم آرى!"
آقاى تونى بلر " سوسياليست!!" نيز در پارلمان انگلستان زمانى كه با استعفاى روبرت كوك مواجه شد، فيلش ياد هندوستان كرد كه " اكنون بهترين شانس براى ما بوجود آمده است كه به قدرت زمان استعمارى انگليس باز گرديم! "
قرآن اين قاعده را بدست ميدهد كه لحظه ايستادگى كليه فرعونيتهاى تاريخ در مقابل افكار عمومى و وجدان جمعى لحظه تنهايى و سراشيبى قدرت بسوى سقوطى همه جانبه است.
فاصله گرفتن برخى دول اروپايى از آمريكا و انگلستان نه بعلت دلسوزى آنان بر منافع مردم عراق و برسميت شناختن حق آنان براى تعيين سرنوشتشان بوده و است ، بلكه مواجه شدن با وجدانى جهانى است كه آمريكا و انگليس را متجاوز به حقوق انسان شناخت. اين وجدان جهانى براى اين دول هشدارى بس آشكار بود كه با طناب اين دو قدرت به قعر چاى تاريك محكوم شدن توسط وجدان جهانى فرو نرويد.
اكنون در دنيا، خصوصا در اروپايى كه دچار يك نوع فترت و سستى گرديده بود ،موجهاى انسانى براى دفاع از حقوق انسانها و احترام واقعى به حق تعيين سرنوشت ملل بپا خواسته است و اين امر پديدهاى ميمون و مبارك است.درد آور اما موضعگيرى برخى ايرانيان است كه چون در ذهنيتشان هنوز"قدرت " اصالت دارد از درك اثر و ميمنت بيدارى و هماهنگى وجدان جهانى عاجزند و از پديده جنگ به بهانه " خلاص شدن سريع از دست ديكتاتورهاى ايران و عراق "استقبال ميكنند !
غافل از اينكه هدف وسيله را توجيه نميكند و اينان ذهنيت زور مدار و ضد آزادى خود را در وهله اول نمايان ميسازند. عدم پايبندى دو قدرت آمريكا و انگلستان به قواعد بين المللى و اعلاميه جهانى حقوق بشر كه حق تعيين سرنوشت رافقط حق ملل ،ميداند ،بايد هدف اصلى اين دو قدرت را كه جز تجاوز و سلطه چيزى ديگرى نيست را بر آنان مبرهن كرده باشد.
اين دو قدرت نه براى عراق و نه ايران دموكراسى به ارمغان نخواهند آورد .وسيلههاى بكاربرده شده هدف اصلى را لو ميدهند.طرفداران جنگ در ايران نيز به همين دليل ساده نيت خود را آشكار ميسازند كه در ايران خواهان پاىگيرى مردمسالارى نيستند چرا كه جنگ راهى است كه به تركستان ختم مىشود.برخى از طرفدارن كشيده شدن پاى قدرت امريكا به ايران به بهانه " از سر راه برداشتن ديكتاتور ايران " ،تا همين چند سال پيش خود از كادرهاى اين نظام مخوف بودند. تا آن دوران قدرت نظام ولايت فقيه برايشان فعال مايشاء بود، اكنون جبهه عوض كردهاند ولى اصالت قدرت در ذهن آنان بر سر جايش مانده است . در ذهنيت اينان مردم محلى از اعراب جز زورپذيرى ومنقاد قدرت بودن ندارند. اينان به توانايى مردم و خود باور نداشته و و بى عملى خود را به مردم تعميم مىدهند . مردمسالار كسى است كه به توانايى و بلوغ مردم خود باور داشته باشد و تمامى سعى خود را معطوف ارتقاء اين توانايى كند. وظيفه گروهها و اپوزيسيون مستقل و مردمسالار ايران است كه با بها دادن به همبستگى جهانى ضد جنگ ،بهترين فرصتها را براى استقرار مردم سالارى نه از راه دعوت و استقبال خائنانه و ناقض اصل استقلال از قدرتهاى مهاجم ،بلكه از راه گسترش و بسط توانايى مردم ميهن در بدستگيرى حق حاكميت بدست تواناى خود كند. اكنون زمان رويارويى جبهه مردمسالار و جنگ طلب فرا رسيده است. زمان تشخيص سره از ناسره فرا رسيده چرا فاكتها روشنى و وضوح بى مانندى دارند. نقابهاى تزوير صلح دوستى و دفاع از " حقوق بشر "بر چهرههاى مدعيان دروغين راست و چپ دريده شده و همه در مقابل حقيقت عريان گشتهاند. مردمسالاران بر اين باورند كه ملت ايران همچون ملل ديگر بدان نياز ندارد كه امريكا آنها را آزاد كند. مردم ما بدان نياز دارند كه حقوق آنها بمثابه ملت ،رعايت گردد و قربانى نفعطلبى قدرتها و زدو بند پنهان با ديكتاتورهاى حاكم نگردد. ملت ما خواهان آن است كه ساير دول ، اپوزيسيون وابسته را خارج از ظرفيتشان " باد نكنند " و اپوزيسون مستقل ومردمسالار ايران را سانسور همه جانبه ننمايند!بر جنبش دانشجويى ايران است كه به مثابه جبهه مردمسالار داخل كشور، هيچ امرى را بر خيزش و گسترش جنبش صلحطلبى و نيز خواست تغييرات بنيادين مانع نداند و در نوك پيكان تحولات حضور داشته باشد كه از دست دادن فرصت را نه خود و نه ملت بدانان نخواهند بخشيد.
اكنون بر مردم ايران است كه از تجربه عراق درس بزرگ را بگيرند كه هزينه حضور هر روز ديكتاتورها براى كشور تا چه حد سنگين و نيز هزينه بردن آنها بدست قدرتهاى نظامى و از راه جنگ سنگينتر و نتيجهاش سنگينترين :همانا ،سلطه و دخالت قدرتها در هست و نيست آنها خواهد بود. هر نظامى هر چند مخوف ،تنها بدست آن ملت قابل سرنگونى است وگرنه اصل استقلال نقض خواهد شد و قدرت خارجى خود را شريك در حاكميت ملت خواهد دانست. و مردمسالارى بدون اصل استقلال شيرى بى يال و دم و اشكم است.
مردم ايران بلوغ سياسى خود را در حركت بزرگ و تاريخى خود در "انتخابات " شوراها و " نه " گفتن بزرگ خود به نظام حاكم نشان دادند و نقاب دروغين "اصلاح پذيرى " نظام ولايت فقيه را دريدند .اكنون نيز بايستى آن را پى بگيرند و هدايت آن را تا برداشتن اين رژيم به مثابه مانع استقرار مردم سالارى در ايران خود بدست گيرند و بدانند كه موقعيت كنونى بهترين فرصتها را در اختيار آنان قرار داده است. چرا كه حمايت افكار عمومى جهانى را پشت سر خود خواهند داشت و بهترين درس را به قدرتهايى خواهند داد كه بنام استقرار دموكراسى "حق تعيين سرنوشت را بدست ملتها " نقض كرده و ميكنند.
مشاهده مصاحبه هايى كه خبر گزارىها با سربازان آمريكايى انجام داده بودند كه با ولعى خاص تشنه كشتار بودند و يا خاك عراق را تگزاس فرض كرده و اسلحه بدست چهره"وحشى "آمريكا را به نمايش ميگذاشتند ،بى اختيار تحليل دكتر توماس ليكونا متخصص علوم تربيتى و استاد دانشگاه يو. سى. ال.ا را در كتاب معروف خود "روانشناسى رشد " بياد نگارنده آورد .اين تحليل خود ملاك و سنگ محكى است كه هر ملتى خود را و درجه بلوغ انسانى خود را ميتواند با آن بسنجد. دكتر توماس ليكونا مراحل رشد اخلاقى كودك را به 5 دوره و مقطع سنى درجه بندى ميكند و معتقد است در مرحله 4 كه سالهاى شروع دبيرستان است، جوان در قبال نظام احساس مسئوليت ميكند . در دوران 5 دوره نهادينه شدن وجدان اخلاقى وى فرا ميرسد. ليكونا معتقد است اگر كودك و نو جوان و جوانى كه در مراحل مختلف سنى خود اين مراحل را درست طى نكند و آموزشهاى اخلاقى را بوسيله الگوهاى عملى پدر و مادر و معلمان فرانگيرد، جبران اين آموزشها بسيار سخت و بعضا غير ممكن خواهد بود. وى در خصوص مرحله 4 كه مسئوليت در قبال نظام است ،معتقد است در اين مرحله نوجوان فرا ميگيرد كه مردم بايد از قانون اطاعت كنند وگرنه هرج و مرج ميشود .
بايد ماليات بپردازند و در انتخابات شركت كنند و انسانى با اين خصوصيات شهروند خوب و با وجدانى است. چه بسا به زعم نوجوان مردم مجاز نباشند در مخالفت با سياست دولت تظاهرات كنند و براى دولت ايجاد مشكل نمايند. در مرحله 5 كه مرحله بيدارى وجدان و آگاهى اخلاقى است، جوان به اولويتها نظم جديدى ميدهد و براى قانون بيشترين احترام را قائل است. ولى ميداند كه قانون بايد پاسدار و حافظ حقوق انسانها باشد. و در عين حال ميداند كه چيزى از قانون مهمتر هم وجود دارد كه علت وجودى قانون است يعنى اخلاق و احترام براى مردم . ليكونا در مورد تفاوت مرحله 4 و 5 ميگويد جوان تحت تاثير مرحله 4 خود را نسبت به نظامهاى اخلاقى -اجتماعى كشور مقيد ميداند اما هنوز احساس وظيفه نسبت به حقوق همه ابناء بشر برايش وجود خارجى ندارد. اما جوان در مرحله 5 قدمى فراتر مينهد و ميپرسد "انسان بودن يعنى چه؟" در قبال افراد جامعه و آنها كه خارج از اجتماع من زندگى ميكنند من چه وظايفى دارم ؟در مرحله 4 اين سوال مطرح است كه آيا رفتار من به ادامه فعاليت نظام كمك ميكند؟ اما در مرحله 5 همين سوال به شكل ديگرى مطرح ميگردد: آيا رفتار من براى حق و حقوق همه احترام قائل است ؟در مرحله 5 مردم ميتوانند خارج از نظام اجتماعى به اصل مهم احترام به قضاوت سايرين بها بدهند. در مرحله 4 جوان اگر ببيند كه كشورش در جنگى درگير شده كه به اعتقاد او درست نيست ميگويد به دولت مردان اعتماد دارم و آنهابايد صلاح را تشخيص دهند كه ميدهند! و فرض بر شايستگى نظام قرار ميگيرد كه هر تصميمى كه نظام بگيرد درست است. نداى نظام نداى وجدان است !و پايبندى كوركورانه و پذيرش بى چون و چرا از نظام خاص اين مرحله از رشد است. اما در مرحله 5 كه اخلاق نهادينه ميشود ،جوان در برابر معيارهاى "اخلاقى جهانى "متعهد ميشود و متوجه ميشود كه انتظار اخلاق از وى بيش از قوانين مدون است و هدف وسيله را توجيه نميكند و براى رسيدن به هدف نميتوان به حق و حقوق مردم تجاوز كرد.
در اين مرحله وطن پرستى شكل تازهاى ميگيرد اين منطق كه " درست يا نادرست مملكت من است " ديگر مطرح نيست. جاى آن را فلسفه جديدى ميگيرد كه ميگويد " وقتى كشور من اشتباه ميكند بايد جانب كار درست را بگيرم .بايد به بنيادهاى اخلاقى كه احترام به حقوق مردم را توصيه ميكند احترام بگذارم "در مرحله 5 انسان به فراسوى سرحدات ميرود. مهم نيست كه شمااز نژاد و گروه و مذهب و رنگ و جنس و مليت ديگرى هستيد و مهم نيست كه ميان شما و مردمى كه بايستى به حقوقش احترام بگذاريد ،خصومتى ديرين وجود دارد.در اين مرحله جوان خود را در قبال حقوق ديگران مسئول ميداند و در برابر شديدترين فشارها قضاوت اخلاقى مستقل را فراموش نميكند.
اين توضيحات را از كتاب روانشناسى رشد نقل كردم تا اهميت نتيجهگيرى توماس ليكوناوضوح بيشترى يابد.:" پژوهشهاى بسيارى نشان ميدهند كه در آمريكا تنها معدودى از بالغها به اين مرحله 5 ميرسند. چون مدارس و دبيرستانها اين مرحله را به مثابه الگو به جوان آموزش نميدهند." وى نتيجه ميگيرد كه بى دليل نيست كه مردم آمريكا كمتر از ساير ملل به تجاوزات دولتشان به كشورهاى ديگر حساسيت نشان ميدهند .
ملت ايران كه از اعماق فرهنگ كهن و دينش نداى وجدان جهانى در صلح دوستى و انساندوستى و ديد يگانهاش نسبت به حقوق "بنى آدم يك گوهر " در جهان طنين افكنده است ، آيا به حق شايسته آن نيست كه بار ديگر بلوغ و رشد والاى خود را به جهانيان نشان دهد و بزرگى معنوى را از سر گيرد و الگوى ملتى مستقل و بى نياز از روابط سلطه گردد؟ اين سوالى است كه هر ايرانى با وجدان و انساندوستى بايستى از خود بپرسد و پاسخش را در درون خود جستجو كند.
|
|