* گروه رجوى (سايت همبستگى 13 اكتبر 2003):
«تنها مبارزه قهرآميز و انقلابى براى سرنگونى رژيم مىتواند جهان را به صلح واقعى و مردم ايران را به خواستهاى
خود نزديك كند، تأمين و رعايت حقوق
بشر، حقوق زنان و كودكان و غيره فقط با ادامه راه مبارزات كسانى كه جان خود را بر سر
اين خواست ها گذاشته و مى گذارند، ميسر خواهد بود.»
* يك گروه اعتراض نامهاى با «166 امضاء» به كميته اعطاى صلح نوبل نوشتهاند. در آن، از
جمله آوردهاند:
«شما در بيانيه خود، دم از عدم تضاد ميان اسلام
و حقوق بشر مىزنيد. اميدوار هستيد كه اين سخنان شما موجب شادى و الهام بخش مردم مردم
ايران باشد. شما از الگوى «زن مسلمان» و انجام وظايف دينىاش سخن مىگوئيد.
ما به اين سياست حاكم بر تصميمگيرى شما و
منفعتى كه تحت عنوان اين پيام دنبال مىكنيد، معترضيم. ما همين جا مىخواهيم اعلام
كنيم كه از نظر ما، هيچگونه نزديكى ميان اسلام و قوانين خشونت بار حاكم در كشورهاى
اسلام زده با حقوق مدنى و انسانى مردم وجود ندارد. ما مىخواهيم اعلام كنيم كه قوانين
اسلامى، تماماً، با حقوق زن، حقوق كودك، با بديهىترين حقوق اوليه مردم، كاملاً، در
تناقض است. اسلام سياسى ابزار تحكيم تروريسم و خشونتطلبى، بر عليه زنان، كارگران و
مردم است.
ما عامل خشونت و تحقير بر عليه زنان را، عامل
بى حقوقى و فقر و فلاكت كودكان را، عامل تشديد استثمار و بردگى كارگران را نفس حاكميت
رژيم اسلامى در ايران مىدانيم. ما قانون حجاب اجبارى را نقض حقوق اوليه و پايهاى
بشر در تعيين و آزادى پوشش خود مىدانيم. ما آپارتايد جنسى را منبعث از قوانين اسلام
و ضد بشر مىدانيم. ما تحميل ازدواج اسلامى به كودكان را تجاوز به كودك قلمداد كرده
و آن را جرم مىدانيم. ما قصاص و سنگسار و كليه احكام خشونت بار اسلامى را مغاير با
كليه حقوق مدنى و انسانى بشر معاصر مىدانيم. ما مجازات اعدام را جنايت دولتى مىناميم
و خواهان لغو آن هستيم. ما نفس حاكميت مذهب را ضديت با آزاديخواهى، سكولاريسم و حقوق
مدنى مىدانيم...
از نظر ما، تقسيم اسلام به بد و بدتر، گوشهاى
از تلاشى است كه منجر به حفظ كل اين نيروى ارتجاعى، تروريست و سياه خواهد شد. اسلام
سياسى، خوب و بد، ميانه رو و تند رو ندارد. در مقابل تروريسم اسلامى حاكم، تنها و فقط
يك جنبش آزاديخواهانه و سكولار قادر به ايستادگى و پايان دادن به خشونت است...»
انقلاب اسلامى: عقل زورمدار اولاً با تخريب شروع
مىكند. گمان مىبرد كه با تخريب ديگرى شروع مىكند اما نمىداند كه با تخريب خود شروع
مىكند. ثانياً، به آن بسنده نمىكند كه واقعيت را چنان ببيند كه قدرت حاكم بر عقل
او مىخواهد. بلكه آن را به ضدش بدل مىكند: الف - در بيانيه، كميته اعطاى جايزه صلح
اسلام را به اسلام بد و اسلام بدتر تقسيم نكرده تا خود را ناگزير از گزينش «اسلام بد»
كند. كميته از اسلامى كه با حقوق بشر مغايرت ندارد، سخن گفته و به دارنده اين اسلام
جايزه دادهاست. ب - سكولاريسمى كه در اعتراضيه خود را نشان مىدهد، «ديكتاتورى پرولتاريا»
جاى خود را به «ديكتاتورى سكولاريسم» داده و هدف اسلام زدائى گشتهاست: يك اسلام بيشتر
وجود ندارد و آن هم شر مطلق است و بايد حذف شود. ولو شيرين عبادى بگويد جانبدار جدائى
دين از دولت است (مصاحبه با لوموند 13 اكتبر 2003)، كافى نيست. بايد جانبدار از ميان
برخاستن اسلام باشد! از اين نوع «سكولاريسم» در انگليس (ملكه رئيس كليسا است) و امريكا
(رئيس جمهورى كنونى بنياد گرا است) پيدا نمىشود. يك نوع از آن، در روسيه دوران استالين
وجود داشت كه از مسيحيت ارتدكسى شكست خورد. و ج - اسلام را در اسلام «تروريست» و...،
در دنياى واقعيت، تنها بكار توجيه حكومتهائى چون بوش و شارون مىآيد. و - خشونتى كه
در همين متن كوتاه، اسلام قربانى است، مطلق است (اسلام مطلقا بد است). از كسانى كه
چنين خشونتى را بكار مىبرند، چگونه مىتوان باور كرد مىتوانند جانبدار حقوق انسان
و مردم سالارى و صلح و عدم خشونت باشند؟
فرح و رضا پهلوى دادن جايزه نوبل را شادباش گفتهاند.
«سازمان مشروطه خواهان ايران «خط مقدم»، اين جايزه را «شايد مهمترين گام براى پيش
برد و رسيدن به دموكراسى در ايران عزيز» ارزيابى كردهاست.
با وجود اين، برخى از جانبداران پهلوى اعطاى
جايزه به شيرين عبادى را بديل تراشى ارزيابى مىكنند: خاتمى اعتبار باخته است و چهره
جديدى بايد ساخته مىشد و شد. «تا زمانى كه سيستم اسلامى براه است، منطقه روى خوش به
خود نخواهد ديد» و «خانم عبادى را رئيس جمهورى خواهند كرد» و... (به نقل از ميهن پرستان
ايران، 11 اكتبر 2003)