انقلاب اسلامى: كشورى كه زندان و گورستان آزادگان
بگردد، ناگزير بهشت باندهاى مافيائى مىشود:
پرونده كاظمى و محاكمه برلن و تجاوزها به حقوق بشر:
انقلاب اسلامى: در قسمت اول، گزارشى پيرامون دادگاه
برلين و در قسمت دوم، «رفتن پرونده زهرا كاظمى به دادگاه با يك متهم» و تجاوزها به
حقوق بشر را مىخوانيد. دانشجويان همچنان
قربانى سركوبهاى شديد هستند:
در دادگاه برلين: خلاء انديشه و ارزش راهنما و پوكى
كه زورپرستى مبتلايان خود را بدان گرفتار مىكند:
چهارمين جلسه دادگاه ساعت 30:9 روز چهارشنه 10 سپتامبر2003 تشكيل شد.
در آغاز جلسه، وكيل متهم طى يك تقاضانامه كتبى
از دادگاه درخواست كرد خانم مينو شريف محمدى، مدير رستوران آقاى شريف محمدى كه متهم
در آن جا كار مىكرده به عنوان شاهد در دادگاه حاضر شود.
شهادت نصرت الله جهان شاهلو:
شاهد در معرفى خود گفت پزشك و ساكن برلن هستم.
مطابق تقويم ايرانى، 90 سال دارم اما در آلمان تاريخ تولد را به اشتباه نوشتهاند و
بنا بر اين تاريخ 88 ساله هستم. وى در پاسخ به سئوالات رييس دادگاه گفت: بله من موقعى
كه از اتحاد شوروى به برلن آمدم، احتمالا در سال 1972، يك نفر ديگر مسئول ساواك اين
جا بود. آن آقا از طرف تيمسار نصيرى با من تماس داشت و به من گفت تيمسار نصيرى گفته
كه خاطراتم را بنويسم. بعد آن آقا عوض شد و آقاى صدرى جاى او را گرفت. آقاى صدرى با
من ديدار داشت وى به من گفت: تيمسار نصيرى گفته ما به سركنسولگررى ايران در باكو دستور
داديم براى دختر شما ويزا صادر كنند تا بتواند از آن جا خارج شود و شما مشكل نداشته
باشيد و شاهنشاه محمد رضا پهلوى هم به كار شما توجه مخصوص دارند و گفتهاند خاطراتش
را بنويسد. من هم نوشتم.
من بعد از انقلاب ديگر با آقاى صدرى تماس نداشتم.
تا يك بار ايشان به من تلفن كرد. بله حدود چهار ماه پيش بود كه ايشان به من تلفن كردند.
بله ايشان و آقاى قره خانى مىخواستند با من ديدارى داشته باشند اما چون پليس جنايى
آلمان به من گفته بود هر كسى را به خانه خود دعوت نكن، قرار شد ايشان را در كوچه ببينم
و ببينم چه كارى با من دارند. ايشان با آقاى قره خانى بودند دو نفرى آمدند و گفتند
ما مىخواهيم با والا حضرت رضا پهلوى ديدار كنيم ما را به ايشان معرفى كنيد. بله آقاى
رضا پهلوى به من لطف دارند چون جزو اپوريسيون مشروطه خواه هستم. من ايشان را بارها
ديدار كردم. من آقاى صدرى را مىشناختم و به ايشان مشكوك بودم و به خواهش ايشان مظنون
شدم. بله به خود ايشان گفتم شما بايد يك سازمان تشكيل دهيد و با جمهورى اسلامى مبارزه
كنيد. بعد از اين كه اين كار را كرديد من شما را به ايشان معرفى مىكنم. من در هيچ
يك از كنگرههاى سلطنت طلبان شركت نكردم. من سلطنت طلب نيستم و مشروطه خواهم. بله من
در جلساتى كه در فرانكفورت تشكيل مىشد شركت مىكردم اما آنها فرق مشروطه خواه و سلطنت
طلب را نمىدانستند. بله من "سازمان فرزندان ايران" را تاسيس كردم كه هنوز
هم فعال است. بله هر كجا شاه بودند در فرانسه در آمريكا و در جاهاى ديگر من شركت مىكردم
(قره خانى كه در ميان تماشاچيان نشسته بود داد زد در آن زمان بليط هواپيما مىدادند).
در ساعت
30:10 پايان شهادت جهانشاهلو پايان يافت.
وكيل متهم درخواست كرد قره خانى به جايگاه شهود
خوانده شود. قره خانى بلند شد و گفت من حاضر نيستم حالا جواب بدهم. من مقدار زيادى
مدرك دارم كه همراهم نيست. اين مرد 90 ساله دروغ مىگويد من خويشاوند شاهم و هر وقت
بخواهم ايشان را مىبينم و به سمت در خروجى دادگاه رفت. دادستان با شهادت او مخالفت
كرد.
شهادت سعيد اكبر زاده
در ساعت 35:10 اكبر زاده به جايگاه شهود آمد و،
در پاسخ سئوالات، گفت: من يك آژانس مسافرتى دارم. صدرى دو بار از شركت من بليط سفر
به ايران گرفت اما يك بار بدون آن كه به من خبر دهد از آن استفاده نكرد. بعد شنيدم
در همان زمان به ايران رفته است. او بستهيى به من نداد. بله يك بار آقاى بيژن پور
نزد من آمد و موضوع بسته را گفت. من فهميدم با صدرى از قديم رابطه دارد.
پايان شهادت ساعت 45:10
رييس دادگاه تا ساعت 30:11 تنفس اعلام كرد
شهادت فريدون بيژن پور (فرى كرمانشاهى)
ساعت 30:11، شاهد در پاسخ به سئوالات، گفت: بيكار
هستم و شغل ندارم. كرمانشاهى اسم مستعار من نيست بلكه بعضىها من را اين طور صدا مىكنند.
اما بسته. بسته هيچ ربطى به صدرى ندارد. بسته را خانم ميترا به من داد. نام خانوادگى
او را نمىدانم. اما او بسته را در سال 1998 به من داد. بله بنا بود بسته را به ايران
ببرم و به مادر ميترا بدهم. يعنى آنها بيايند و بسته را بگيرند. من بسته را باز كردم
مقدارى عكس بود و صد مارك پول و يك نامه. من پول و نامه را بردم به ايران ولى عكسها
را نبردم. خير من به عكسها نگاه نكردم فقط يكى يا دو تا از آنها را ديدم، عكس ديوار
بود و ميز و صندلى و اطاق. نه جلسه نبود. بله در عكس تعدادى آدم هم بود. نمىدانم شايد
عكس خود ميترا بود. نه من خودم به اندازه كافى گرفتارى داشتم. بعدا دوسال بعد صدرى
به من زنگ زد و خواست پاكت عكسها را پس بدهم من هم كه مىدانستم ميترا دوست اوست همين
كار را كردم. ياپان شهادت ساعت 45:11
سپس رييس دادگاه تاريخ جلسه بعد 17 سپتامبر
2003 را اعلام كرد.
دادستان تقاضا كرد صدرى به چند سئوال او پاسخ دهد.
او، در پاسخ به سئوالات دادستان، گفت: هر چه جهانشاهلو
گفته دروغ است من هيچگاه نمىخواستم با شاه ملاقات كنم. بله من و قره خانى با او ملاقات
كرديم اما موضوع اين نبود كه به ملاقات شاه برويم. شاه قطعا از طريق يزدى كه با شاه
تماس داشت مىدانست و حتما يزدى به او گفته بود كه من مشكوكم و حتى رييس دفتر او هم
مىدانست. چرا بايد از جهانشاهلو مىپرسيدم. چون من اين گزارشها را نوشتهام اينها
مىخواهند از من انتقام بگيرند. در مورد شريف محمدى واقعيت برخلاف گفتههاى اوست. او
به من گفت مىخواهد به ايران برود اما من به او گفتم نمىتوانم كارى براى او بكنم.
نه من با متقاضيان پناهندگى تماس نداشتم.
دادستان قسمتى از يك گزارش صدرى به واواك را
خواند كه بنا برآن خطائى مىتواند به عنوان مامور مخفى به ايران برود و حاضر است هر
ماموريتى را به عهده بگيرد و به عنوان مامور مخفى در سازمانهاى اپوزيسيون نفوذ كند.
صدرى، در پاسخ، گفت: من نوشتم كه چنين توانايىهائى را دارد اما ننوشتم حاضر است.
دادستان از گزارش مىخواند "نامبرده حاضر
به انجام هر نوع ماموريت است و حاضر است به ايران مسافرت كند. صدرى توضيح داد احتمالاً
خودش گفته كه حاضر است.
بله پدر و مادر تنى من از هم جدا شدهاند و هر
دو ازدواج كردهاند. بله ژنرال وشمگير ناپدرى من است.
من به كسى بدهكارى ندارم تنها كاظم اركيانى كه
در هامبورگ هتل دارد حدود 2 تا 3 هزار يورو به من بدهكار است و برادر زنم سابقم هم
حدود 5 هزار يورو بدهكار است.
دادستان به اطلاع دادگاه رساند كه دو متقاضى
پناهندگى را احضار و از آنها بازجويى كردهاست. وى خواست متن بازجوئى در اختيار وكيل
متهم قرار داده شود تا اگر لازم باشد اين دو نفر براى دادن شهادت به دادگاه بيايند.
براى مطالعه متن بازجويىها توسط وكيل متهم از ساعت 20:12 تا 30:13 تنفس اعلام شد.
بعد از تنفس، صدرى، در پاسخ به سئوالات رييس دادگاه، گفت: من آن دو نفر را، نه به اسم
كوچك و نه به اسم خانوادگى، نمىشناسم. اين دو براى شريف محمدى كار مىكردند. مدتى
بعد از آن كه كارم تمام شد يكى از آنها را در كافه آدلون ديدم و فقط با هم احوالپرسى
كرديم. اين جا نوشته شده من با "اداره كل" آلمان رابطه دارم معلوم نيست اداره
كل چى؟ من چطور مىتوانم چنين ادعايى داشته باشم. من در موقعيتى نيستم كه خانواده كسى
را از ايران بياورم. آقاى شريف محمدى باعث شده كه اين دو نفر اين حرفها را بزنند.
يايان چهارمين جلسه دادگاه ساعت 37:13
پنجمين جلسه دادگاه، ساعت 30:9 روز چهارشنه
17 سپتامبر 2003، شروع به كار كرد.
شهادت محمود صبورى
شاهد در پاسخ سئوالات، گفت: من محمود صبورى سى
و سه ساله در رشته ... در ... كارم خريد و فروش آهن در بازار بودم . حدود پنج ماه پيش
در كافه رستوران آدلون با آقاى صدرى آشنا شدم. چون آقاى شريف محمدى كارگر نداشت، يك
دو بار از من خواست آن جا كار كنم. بله من با دوستم آقاى حيدرى به اين كافه رفتيم پشت
بار يك خانم ايرانى كار مىكرد. بله خانم پروين. بله من با صدرى صحبت كردم، راجع به
مسايل سياسى ايران. من احتياج به كمك داشتم. مشكل مربوط به زن و بچهام بود. او گفت
فتوكپى كاغذ شناسايى كه پليس آلمان صادر كرده است را مىخواهد. بله من حدود يك سال
و دو سه ماه است كه در آلمان هستم، هنوز جواب نگرفتهام. چون شريف محمدى دوست برادرم
بود كه در هامبورگ هتل داشت و اكنون ساكن آمريكا است، پيش آقاى شريف رفتم. نه آقاى
صدرى نيامد با من صحبت كند من با او سر صحبت را باز كردم. بله وقتى مساله دادن فتوكپى
مطرح شد، آخرين بارى بود كه او را ديدم. بله در همين روز بود كه يك خانمى، بله خانم
پروين، به صدرى گفت: پليس براى دستگيرى شما آمده بود چون خانمى عليه شما شكايت كرده
است. بله خانم پروين همان روز به صدرى گفت كه پليس به دنبالش است.
بله صدرى گفت: اداره كل من نمىدانم كدام اداره
كل را مىگفت. من از جريانهاى اين جا خبر ندارم. او گفت رابطه دارد. بله من گفتم فرزندم.
بله درست است نوشتهام يك پسر و يك دختر دادم. بله حدود يك سال پيش همسرم اقدام كرد
به آلمان بيايد اما بعدا منصرف شد. اما كمى قبل بالاخره خانواده همسرم تصميم گرفت كه
همسرم به آلمان بيايد. قاچاقچى به آنها گفته كه شما ممنوع الخروج هستيد. من نمىدانم
قاچاقچى از كجا فهميد همسرم ممنوع الخروج است؟ بله با پرداخت پول مىتوانند از ايران
خارج شوند. قاچاقچى گفته 20 ميليون تومان براى پاك كردن اسم از ليست ممنوع الخروجها
و 15 ميليون تومان براى ويزا مىخواهد و پول بليط را بايد جدا پرداخت شود.
بله پنج ماه پيش، براى اولين بار به كافه آدلون
رفتم. برادرم خيلى هم دوست شريف محمدى نيست. برادر من هتل ساوى را در هامبورگ اجاره
كرده بود و صاحب اين هتل در برلن هم يك هتل داشت. يك بار كه برادرم همراه با شريكش
يك سفرى به برلن كرده بود آقاى شريف را ديده بود. بله يك بار هم به صدرى گفتم كه هوادار
يك سازمان هستم. در اين جا نمىخواهم اسم اين سازمان را بياورم به دليل تماشاچيان كه
اينجا نشستهاند. بله من در ايران عضو يك سازمان بودم اما در اين جا نه.
من از پدرم شنيدم كه همسرم ممنوع الخروج شدهاست.
من نمىدانم چه موقع. يادم نمىآيد چه موقع به من خبر دادند، وقتى كه هوا خيلى گرم
بود. بله حتما بعد از دستگيرى صدرى بوده است.
يايان شهادت 00:14
شهادت خسرو حيدرى
شاهد، در پاسخ سئوالات، گفت: 44 ساله و متقاضى
پناهندگى است اما حاضر نشد شغل قبلى خود در ايران را ذكر كند. بعد از چند بار سئوال
و جواب بالاخره رييس دادگاه گفت به طور كلى مىتوانيد بگويد كارمند دولت ايران بودهايد.
شاهد پاسخ داد بله.
شاهد، در پاسخ سئوالات، گفت: بله حدود سه ماه
نيم پيش با دوستم به يك كافه رستوران رفتيم. او به من گفته بود كه صاحب رستوران با
برادرش دوست است. در آن جا آقاى شريف محمدى محبت كرد و بستنى براى ما سفارش داد. صدرى
هم آنجا بود. آقاى صدرى به دوستم گفت: چرا در هيچ سازمانى فعال نيست؟ بايد فعال شود
و از آن سازمان تاييديه بگيرد و مىتواند قبول شود. او گفت مىتوانم كمك كنم خانواده
شما بيايد اين جا. من با ايشان حرف نزدم. من يك فتو كپى از كاغذهاى شناسائى خودم و
دوستم گرفتم و به او دادم. و بعد قرار شد اگر لازم باشد در قرار بعدى به خانه ايشان
برويم. اين اولين بارى بود كه من ايشان را مىديدم. بله خانواده من در گذشته تحت نظر
بودند ولى به اين شكل نبود كه ممنوع الخروج باشند. حدود پنج ماه پيش كه مىخواستم پسرم
را به اين جا بياورم، ممنوع الخروج نبود اما فكر مىكنم حدود دو ماه پيش ممنوع الخروج
شد. وقتى براى خروج او با يك قاچاقچى صحبت كردند فهميدند ممنوع الخروج شدند. من مستقيم
با همسرم تماس ندارم. من از اقوامم باخبر شدم كه همسرم ممنوع الخروج شده. اين قاچاقچى
گفته كه قبلاً ممنوع الخروج نبوده است. نه هنوز قاچاقچى نگفته چه راههايى هست اما
شايد با پاسپورت ديگر اين كار را بكند. نه هنوز از پول صحبت نكرده است.
يايان شهادت ساعت 30:14
شهادت احمد مجد امين:
شاهد، در پاسخ به سئوالات، گفت: من به علت بيمارى
نمىتوانم به راحتى صحبت كنم 66 ساله و گرافيكر مىباشم. من با صدرى تماس داشتم. با
هم بحث سياسى مىكرديم. او مامور تعقيب و مراقبت اپوزيسيون بود. مىخواست با سازمانهاى
اطلاعاتى ديگر نظير سيا و سازمان امنيت داخلى آلمان و ... تماس بگيرد.
بعد از سقوط ديوار برلن، من مشكل پيدا كردم،
راجع به اين موضع با پليس صحبت كردهام. به پليس سياسى و در دادگاه قول دادم بر خلاف
منافع آلمان اقدام نكنم. بعد پليس سياسى به من گفت مىتوانيد در سازمان يا حزب سياسى
شركت كنيد. چون علاقمند بودم كار سياسى كنم در جلسه انجمن پژوهشگران ايران شركت كردم.
چند روز بعد، صدرى به من تلفن كرد و خواست بداند آن جا چه خبر بوده و چه كسانى حرف
زدند. براى من، با توجه به سوابق صدرى، عجيب بود. من به يزدى تلفن كردم. او گفت لازم
نيست به من خبر بدهى چون صدرى براى سلطنت طلبان مشكوك است. اگر بخواهى حرفى بزنى بهتر
است به پليس سياسى بگويى. بعد از آن ماجراى من، در مقابل دادگاه آلمان قول دادم در
مسايل سياسى آلمان دخالت نكنم. من بعد از انقلاب به كنسولگرى ايران در برلن رفتم و
صدرى را ديدم با هم سلام عليك كرديم. يك بار ديگر او را در همان جا ديدم اما او من
را نديد. يك اطاق بود كه افراد عادى كه براى كارى به كنسولگرى مىرفتند را به آن جا
راه نمىدادند. لاى در باز بود من صدرى را در آن جا ديدم. بله با اين نوشتهيى كه در
اختيارم گذاشتهايد فكر مىكنم همان جلسه انجمن پژوهشگران در 27 نوامبر 2001 بوده است
يايان شهادت ساعت 25:15
سپس متهم به سئوالات دادستان و رييس دادگاه پاسخ
داد. وى گفت صبورى در آشپزخانه كافه آدلون كار مىكرد و نمىتوانست بيايد در كافه بنشيند
و با من حرف بزند. من از او هيچ چيز از جمله فتو كپى نگرفتم. من هيچ صحبتى راجع به
وضع آنها نكردم و اين آقاى حيدرى را براى اولين بار در اين جا ديدم. چون شريف با آنها
كار داده و كار مىدهد اين حرفها را به آنها ديكته كرده. آنها هم به خاطر كار براى
شريف اين حرفها را مىزنند. در مورد مجد امين، من به او تلفن نكردم بلكه او به من
تلفن كرد و اطلاعات در مورد انجمن پژوهشگران را هم براى خودم مىخواستم.
در پايان دادستان ترجمه آلمانى اهداف و برنامه
جلسه انجمن پژوهشگران در 27 نوامبر 2001 را در اختيار دادگاه قرار داد. اين متن در
دادگاه خوانده شد.
پايان پنجمين جلسه دادگاه ساعت 45:15.
دادگاه وارد شور براى صدور رأى شدهاست.