انقلاب اسلامى: گزارش جلسات دادگاهى كه در برلين
تشكيل است، از روابط دو رأس از سه رأس مثلث،
ابهام زدائى مىكند:
در دادگاه برلين، هويت دو رأس مثلث زور پرست آشكار
مىشود:
انقلاب اسلامى: گزارش دادگاهى كه به اتهام ايرج
صدرى رسيدگى مىكند، از هر جهت عبرتآموز است: الف - رژيم ملاتاريا ادامه رژيم شاهاست
و در استخدام جاسوس، همان روش را بكار مىبرد كه آن رژيم بكار مىبرد. ب - پهلوىطلبى
كه ساواكى بوده و واواكى شده و پهلوى طلبهائى كه در دادگاه شهادت دادهاند، نمونههاى
نوعى اين جماعت هستند. ج - آنها كه در رژيم شاه عمله استبداد بودند، در رژيم ملاتاريا
پذيرفته مىشوند و احساس غربت نيز نمىكنند. د - با اينهمه، در همه جا، رژيم ملاتاريا
به حقوق انسان تجاوز مىكند. بنا بر اين، آنها كه فريب وعدههاى چرب مأموران رژيم را
در كشورهاى خارج مىخورند، گزارش اين محاكمه را مىبايد با دقت بخوانند و پيشاپيش،
از سرنوشتى كه در انتظارشان است، آگاه شوند:
پس از ترور و دادگاه ميكونوس و دادگاه حميد خرسند
كه به بفرمان جمهورى اسلامى در سازمان مجاهدين و شوراى ملى مقاومت به خبرچينى مشغول
بود، اينك نوبت ايرج صدرى است تا در برلن به نمايندگى جمهورى اسلامى بر صندلى اتهام
بنشيند.
اسناد مربوط به فعاليت جاسوسى ايرج صدرى در
طيف سازمانهاى مختلف سلطنت طلب به خصوص سازمان مشروطه خواهان ايران در ماه آوريل
2003 در اختيار دادستانى آلمان قرار گرفت. به دنبال تحقيقات دادستانى، وى در ماه ژوئن
دستگير شد.
گزارش دادگاه
دادگاه رسيدگى به اتهام جاسوسى ايرج صدرى ساعت
30:9 سه شنبه 26 اوت 2003 در برلن آغاز به كار كرد.
در آغاز، ادعانامه دادستانى توسط دادستان ارشد يوست
قرائت شد (يوست نماينده دادستانى آلمان در دادگاه ميكونوس و دادگاه حميد خرسند نيز
بود). بنا بر ادعانامه، طبق اطلاعات موجود ايرج صدرى از سال 1991 در ارتباط با وزارت
اطلاعات و سفارت ايران بوده و حداقل در 35 مورد مستند اطلاعات مربوط به اپوزيسيون ايران
در خارج از كشور را در اختيار مقامات اطلاعاتى ايران قرار داده است.
بعد از قرائت ادعانامه متهم در پاسخ به سئوالات
رئيس دادگاه گفت 65 ساله است. بعد از اتمام دبيرستان، براى تحصيل در رشته پزشكى به
اتريش رفته و بعد از 4 سال به دليل ناراحتى معده به ايران باز گشته است. در ايران در
رشته ادبيات آلمانى از دانشگاه فارغ التحصيل شده و به كار در شركت هواپيمايى برداخته
و در همين زمان به استخدام ساواك در آمده و به هامبورگ سفر كرده بعد از چند ماه به
عنوان معاون كنسول و مسئول امنيت كنسولگرى ايران در برلن غربى، به كار پرداخته و تا
انقلاب در اين مقام شاغل بودهاست. فعاليت او در اين دوران جمعآورى اطلاعات از اپوزيسيون
ايران بخصوص دانشجويان ايرانى در آلمان بودهاست. اطلاعات را از ماموران و خبرچينها
جمع آورى مىكردهاست. بعد از انقلاب، به شيكاگو رفته و سال 1980 يا 1981 به برلن باز
گشتهاست. مدتى مدير كافه رستوران آدلون متعلق به مهدى شريف محمدى بوده، بعد از اختلاف
با او، يك مغازه به نام بازارچه در برلن باز كرده، بعد از بسته شدن مغازه، چند ماه
بيكار بوده و سپس به استخدام "درسدنر بانك" در آمده است. بعد از بازنشستگى،
دوباره با شريف محمدى كار كرده است. از همسر اولش دو دختر دارد كه در آلمان دكتر شدهاند.
بعد از طلاق حداقل از سه زن دبگر نام برد. در آلمان با سازمانهاى مختلف سلطنت طلب
كار مىكرده، سازمان "خشم "(حروف اول شعار "خدا- شاه - ميهن")
را همراه با دوستان قديمش خطائى و صارمى در هامبورگ بنياد نهاده و در جلسات و كنگرههاى
سلطنت طلبان فعال بوده و در سارماندهى تظاهرات مختلف در شهرهاى آلمان شركت داشته است.
وى در
مورد اتهام خود گفت در سال 1991 تلفنى والدينم گفتند كه مىتوانند آدرس من را به واواك
بدهند من فهميدم آنها زير فشار قرار گرفتهاند و جمهورى اسلامى از طريق جمال مبينى
شوهر عمهام مىخواهد با من تماس بگيرد. مبينى از همكاران قديم من و عضو ساواك بود.
بعد از انقلاب دستگير شد و پس از شكنجه حاضر به همكارى با جمهورى اسلامى گشت. وى كه
در وزارت اطلاعات كار مىكند واسطه تماس من با يك مقام وزارت اطلاعات به نام حسين اميرى
شد. بعد از صحبت تلفنى با اميرى، من كه نمىخواستم والدينم در ايران در خطر قرار گيرند
بر خلاف ميل قلبيم همكارى با آنها را پذيرفتم و طبق قرارى كه با اميرى گذاشته بودم،
به نيكوزيا (قبرس) رفتم. در فرودگاه نيكوزيا، يك نفر ناشناس از طرف اميرى بليط پرواز
به ايران را به من داد و به ايران پرواز كردم. چند هفته در ايران بودم. من با اميرى
در تهران در اتومبيل او ملاقات كردم و در همان اتومبيل هم مقدار زيادى عكس به من نشان
داد تا من آنها را شناسايى كنم. اميرى به من گفت بايد در مورد اپوزيسيون به خصوص همكاران
قديمم اطلاعات جمع آورى كنم و آنها را به آدرسى كه به من داد بفرستم. او فقط آدرس
يك صندوق پستى در اختيار من گذاشت. بعد از اين كه به آلمان بازگشتم، تلفنى هم با من
تماس داشت. اما من از او شماره تلفنى نداشتم. بعداً به من گفت حسن مرادى از سفارت ايران
با تو تماس مىگيرد، آن چه را كه او مىگويد انجام بده. در اين مدت، در سالهاى
1996 و 97 و 98 به ايران رفتم. در آخرين سفرم به ايران، سازمان قضايى نيروهاى نظامى
من را دستگير كرد و چون اميرى به من گفته بود از رابطه خود با واواك به كسى چيزى نگويم،
من هم به آنها چيز نگفتم. در تمام مدتى كه در ايران بودم بايد هر روز به آنجا مىرفتم.
با اميرى تماس گرفتم. او گفت چيز مهمى نيست. او به من گفت در آلمان به حسين يزدى، رئيس
"سازمان مشروطه خواهان" برلن و خطائى، رئيس "سازمان مبارزان راه آزادى
ايران" در هامبورگ بگو مىتوانى كارى كنى كه آنها بدون ناراحتى به ايران بيايند.
من هم به هر دو نفر گفتم. در آلمان چون يزدى از سفر من به ايران مطلع شده بود به من
گفت ديگر در جلسات مشروطه خواهان ايران شركت نكنم. فكر مىكنم اميرى هم نمىخواست ديگر
من برايشان كار كنم. من هم از اين زمان تماسم با آنها را قطع كردم. در همين زمان است
كه داستان آن خانم هم پيش آمد
سئوالات رييس دادگاه متكى به بازجويىهاى پليس
و يك مجموعه نوشته به خط متهم بود. متهم در مورد نوشتهها گفت اينها گزارشهايى است
كه من براى اميرى به ايران مىفرستادم. من از هر گزارش يك كپى براى خود تهيه مىكردم.
اين كارى اشتباه و غير حرفهاى بود.
دادستان در سئوالات خود از متهم به موارد متعددى
اشاره كرد از جمله نشانههايى داير بر همكارى متهم با كنسولگرى ايران در برلن از سال
1985. تماسهاى مختلف او با مقامات مختلف واواك، ادامه همكارى با واواك تا هنگام دستگيرى،
در ژوئيه 2003، ارسال اطلاعات به ايران از جمله از طريق فاكس، دريافت پول از واواك،
خريدن خانه در ايران از پول دريافتى از واواك. متهم كه در جريان بازجويىهايش فهميده
بود كه پليس مدارك حاوى اطلاعات بيشتر در اختيار ندارد تمام موارد را انكار كرد. او
گفت با واواك ايران فقط از طريق صندق پستى تماس داشته و نمىتوانسته به ايران تلفن
كند. و پول هم از آنها دريافت نكردهاست ولى چون نمىخواسته با آنها كار كند صورت
حساب تهيه مىكرده و مىفرستاده تا آنها به اين نتيجه برسند كه چون مامور پر خرجى
است ديگر از او كارى نخواهند. دادستان از گزارشهاى خود او خواند كه در صورت هزينهيى
كه براى واواك ارسال داشته از جمله مبلغى به عنوان هزينه تلفن به ايران منظور داشتهاست.
از ارسال اين قلم هزينه به ايران مىتوان نتيجه گرفت كه او شماره تلفنهايى از واواك
ايران در اختيار داشته كه در مواقع لازم به آنها تلفن مىكرده و بخشى از اطلاعات را
از اين طريق مىفرستاده است. علاوه بر آن، تعدادى از گزارشهاى موجود نه به صورت پلىكپى
بلكه اصل گزارش است و بايد نتيجه گرفت كه با فاكس فرستاده شدهاست نه توسط پست. متهم
گفت من بعضى از گزارشها را نمىفرستادم به همين دليل اصل آنها نزد من مانده است.
اولين جلسه دادگاه ايرج صدرى در ساعت 50:15 پايان
يافت.
دومين جلسه دادگاه 27 اوت 2003
دومين جلسه رسيدگى به اتهام جاسوسى ايرج صدرى ساعت
30:9 چهار شنبه 27 اوت 2003 در برلن شروع شد.
* شهادت كميسر پليس:
اولين شاهد كميسر پليس جنايى برلن در پاسخ به سئوالات
قضات و دادستانها گفت من مسئول رسيدگى به پرونده شكايت از ايرج صدرى به اتهام تجاوز
جنسى به خانم ميترا م. (اصل اين نام در دادگاه ذكر شد) بودم. من در جريان تحقيق مسئول
تحقيقات پليس بودم. خانم ميترا م. به شدت از مقامات ايرانى مىترسيد. او مقدارى كپى
نوشتههايى به زبان فارسى در اختيار ما گذاشت. گفت اصل نوشتهها در محل اصليش است.
فكر مىكنم او مىخواست به اين طريق براى خودش امنيت ايجاد كند. او به شدت مىترسيد
و حاضر به كمك نبود. او يك آدرس داشت كه در آنجا زندگى نمىكرد. نوشتههايى كه در اختيار
ما گذاشت كپى پاسپورت و تقاضاى صدور پاسپورت و غيره بود. بعد از ترجمه آنها به زبان
آلمانى، متوجه شديم با مقامات ايران رابطه دارد در سالهاى 2001 و 2002 طى 6 يا 8 هفتهيى
كه در ايران بود نه تنها با دوستان و آشنايانش بلكه با مقامات اطلاعاتى ايران هم رابطه
داشته از جمله با جمال مبينى. جمال مبينى افسر مسئول وى، در سال 1997 و 1998 در برلن
بود و در دادگاه شاهد صدرى بوده است. در ايران، در يك حمام سونا با مقامات ايرانى ملاقات
داشته است. بالاخره اصل نوشتهها در اختيار ما قرار گرفت. من با دادستانى موضوع را
مطرح كردم و اجازه گرفتيم خانه او را بازرسى كنيم. در اين بازرسى مقدار زيادى مدرك
از جمله چندين تقويم يافتيم كه كارهاى مهمش را در آنها يادداشت كرده بود. اينها دفتر
خاطرات نبودند و تنها يادداشت مطالب مهم بودند و گاهى طى مدت طولانى در آن هيچ نوشته
نشده بود. او، در بازجويىها، خود را آماده همكارى نشان مىداد. اما در مورد اتهامات
تنها آن چيزهايى را مىگفت كه برايش خوانده مىشد و مىفهميد ما مىدانيم او هيچ اطلاعى
از خودش به ما نداد. او در ايران با شخصى به نام سلمانى كه مسئول پاسدران خارج از كشور
بود تماس داشتهاست. او در اكتبر 99 در يك تظاهرات شركت داشته و در سال 2002 سعى كرده
تلفنى از يك نفر اطلاعاتى در مورد يك جلسه روشنفكران برلن بدست آورد. شاهد در ساعت
30:10 مرخص شد.
* شهادت حسين يزدى رئيس "سازمان مشروطه خواهان"
برلن :
شاهد بعدى حسين يزدى در پاسخ به سئوالات گفت:
من از سال 1996 ژورناليست هستم از 27 سال پيش كه يك بار به كنسولگرى ايران رفتم او
را مىشناسم و نمىدانم در آنجا چه مقامى داشت اما مهم نبود. نمىدانم معاون كنسول
بوده ولى مىدانستم در آن زمان با ساواك كار مىكرد. چون خودم هم كار مىكردم. بعد
از انقلاب، به امريكا رفت و بعد به آلمان باز گشت. او هم مثل ما با انقلاب موافق نبود.
ما جمع شديم و سازمانهاى مختلفى بوجود آورديم كه خيلى بعدتر سازمان مشروطه خواهان
و بعد حزب شد. من نمىدانم چند سازمان سلطنت طلب وجود دارد من فقط از سازمان خودم خبر
دارم وقتى آدم عضو يك سازمان است نمىخواهد از سازمانهاى ديگر چيزى بداند. ما از سفر
او به ايران در سال 1998 به اين طريق اطلاع يافتيم كه يكى از هوادران ما بيمار بود.
در بيمارستان از شخصى كه به عيادتش آمده بود، سراغ ايرج را گرفت او گفته به ايران رفته
زن بگيرد و بازگردد. اين هوادار خبر را به من داد من هم از صدرى خواستم ديگر پيش ما
نيايد. اين گزارشهايى كه در مورد ما داده خيلى مهم نيستند. سازمان ما يك سازمان مخفى
مثل سازمانهاى چپىها نيست. هر چه در درون ما مطرح مىشود را ما خود چاپ مىكنيم.
حتى همراه با عكس. بله آنچه او در گزارشهايش نوشته چيزهايى است كه ما در روزنامههاى
خود چاپ مىكنيم. ما در سالهاى اخير شروع به چاپ روزنامه كردهايم. روزنامه ما همه
چيز را مىنوشت و فقط براى اعضا نبود. بعد از سال 1998 هم گاهى او را مىديدم. با هم
به كافهيى مىرفتيم و آبجويى مىخورديم و راجع به همه چيز جز اين موضوع حرف مىزديم.
ما با هم رابطه دوستى داشتيم. من هيچگاه نديدم زياد خرج كند يا اتومبيل سوار شود يا
لباسهاى فوقالعاده بپوشد. در خانهاش همه چيزش معمولى بود. مثل كسى كه با كمكهاى
اجتماعى زندگى مىكند.
بله من در بازجويى به عنوان شاهد گفتم كه يك
بار در قبل از انقلاب صدرى پول يك خبرچينى را كه برايش كار مىكرد نداده بود. نه اكثر
كسانى كه در سازمان ما هستند افرادى هستند كه از قبل از انقلاب طرفدار سلطنت بودند
بعد هم اعضاى جوان به ما پيوستند ولى همه اعضاى ما اعضاى ساواك نيستند، بعضى هستند.
بعد از اين كه كار كردن صدرى با جمهورى اسلامى رو شد، من گفتم ما بايد مفتخر باشيم
كه ايران براى ما جاسوس فرستادهاست. اگر بىارزش بوديم اين كار را نمىكرد. يعنى از
طرف ايران پذيرفته شدهايم. فكر نمىكنم اين گزارشهاى صدرى به من ضررى برساند من در
ايران آشنايانى ندارم ولى در مورد ديگران كه آشنا دارند شايد. شاهد حسين يزدى، در ساعت
40:11، بدون خوردن سوگند مرخص شد.
* شهادت على رضا قلى پور ساعت 00:13:
وى، در پاسخ به سئوالات، گفت: من قبلاً در ورزش
كار مىكردم و اكنون مدير يك سوپر ماركت آلمانى هستم. من رييس سازمان وطن پرستان سلطنت
طلب راه آريا مهر هستم. آقاى صدرى را فقط يك بار در سال 1995 در خانه خانم آلپانيان
در برلن ديدم. همراه با آقاى صارمى. يزدى هم آنجا بود. من ديگر او را نديدم. در سال
2000، بعد از يك تظاهرات در برلن، تلفن كرد و گفت تظاهرات خوبى بوده و گفت اگر كارى
دارى خبر بده برايت انجام دهم. (در جريان سئوال و جواب، معلوم شد يك بار هم شاهد در
11 ژانويه سال 2002 به او تلفن كرده و خبر تظاهرات 11 فوريه 2002 در برلن را به او
داده و خواسته در تظاهرات شركت كند). ببينيد در طول 24 سال، من او را يك بار ديدم و
يك بار او به من تلفن كرد و يك بار من به او. دليل خاصى ندارد كه او را در اين مدت
نديدم. من گفته بودم كه نظر خوبى راجع به اين افراد ساواكى ندارم. در ساواك يك سرى
افراد خيلى خوبى بودند و اصلاً بدرد ساواك نمىخوردند و حيف آنها بود و ديگران كه
ضعف داشتند به خاطر پول دوستى يا چيزهاى ديگر اين كار را مىكردند و ما سعى كرديم با
اين افراد تماس نداشته باشيم. من با حزب مشروطه خواهان هيچ كنتاكتى (تماسى )نداشتم.
افراد مختلفى كه سابقاً چپى بودند يا ساواكى يا در خدمت اين سازمان بودند من برايم
جالب نبود.
شاهد بدون سوگند مرخص شد.
* شهادت حسن عطائي
حسن عطائى در ساعت 00:14 به عنوان شاهد به همراه
يك خانم كه او را در راه رفتن كمك مىكرد در مقابل دادگاه حاضر شد. متولد سال 1301
هشتاد ساله. ايرج صدرى شوهر خانم منيره (كبرا) عطائى دختر عموى شاهد بوده است.
سئوال رييس دادگاه: شغل شما چيست؟
ج: من را 24 سال پيش گرفتند، در زمان انقلاب، من
را زدند مجروح كردند پاهايم را از بين بردند به بيمارستان فرستادنم بدون اين كه حتى
بدانند من كه هستم. من از بيمارستان فرار كردم.
س: سئوال من چيز ديگرى بود شغل شما چيست؟
ج: من فرارى هستم.
س: اين وظيفه ماست كه شغل شما را بپرسيم. شغل شما
چيست؟
ج: من فرارى هستم.
س: آيا باز نشسته هستيد و حقوق بازنشستگى دريافت
مىكنيد؟
ج: من حقوق دريافت نمىكنم، من فرارى هستم.
س: پس پيش از انقلاب در ايران چه شغلى داشتيد؟
ج: من در اداره اطلاعات شهربانى بودم. (متهم رييس
اطلاعات شهربانى و مدتى رييس كميته مشترك ضد خرابكارى بوده است).
شاهد، در پاسخ به سئوالات دادگاه، گفت: من در
آلمان از نام مستعار هنر فكر استفاده مىكردم اما نه در تماس با مقامات آلمانى. چون
مىخواستند من را بكشند از اين اسم استفاده مىكردم من خبر ندارم كه كوششى عليه جانم
انجام گرفته باشد اما فكر مىكنم اگر بتوانند هنوز هم ما را ترور مىكنند. من از شغل
آقاى صدرى خبر داشتم او هم از شغل من مطلع بود اما رابطه شغلى با هم نداشتيم. بعد از
طلاق دادن همسرش در سال 1995 هم گاهى سلام عليكى يا تلفنى با هم تماس داشتيم. گاهى
به هامبورگ مىآمد. من در هامبورگ رييس "سازمان مبارزان راه آزادى ايران"
هستم كه ثبت شدهاست. صدرى مختصر با من راجع به رفتن به ايران صحبت كرد و گفت از ايران
به من تلفن مىكنند. من مشكوك شدم اول آقاى مبينى تلفن كرد. من مكالمات را ضبط كردم.
نه من صحبت با مبينى را ضبط نكردم چون نمىدانستم چه موقع تلفن مىكند. اما چون او
گفت آن شخص ديگر چه زمانى تلفن مىكند من آن را ضبط كردم.
شاهد نوار ضبط صوت را در اختيار دادگاه گذاشت.
اين نوار در دادگاه پخش و ترجمه شد. در گفتگوى تلفنى فردى كه خود را ناصرى معرفى مىكند
به خطائى مىگفت مىخواهد با او ملاقاتى داشته باشد و از جمله راجع به مطالبى مربوط
به گذشته كه او در جريان آن بوده صحبت كند. خطائى سعى مىكرد بداند طرف از كجا تلفن
مىكند و هر چه بيشتر صحبت را طولانى كند.
شاهد گفت دو روز بعد از اين تلفن نوار را در
اختيار پليس آلمان قرار داده است.
شهادت حسن عطائى در ساعت 25:15 پايان يافت.
بنا به خواست دادستان دو قسمت از حكم قطعى شده
دادگاه ميكونوس در سال 2000 ضميمه پرونده شد.
دومين جلسه دادگاه در ساعت 35:13 پايان يافت
جلسه بعدى دادگاه روز چهار شنبه هفته ديگر
سومين جلسه دادگاه
ساعت 30:9 روز چهارشنه 4 سپتامبر 2003 دادگاه شروع
به كار كرد. آنگاه رئيس دادگاه چند سوال از متهم كرد. در طى سوال و جوابها متهم پذيرفت
كه در سالهاى 2001 و 2002 به ايران سفر كرده است.
* شهادت هانس يواخيم تايس
53 ساله رييس بخش ايران سازمان امنيت داخلى آلمان BfVبه جايگاه شهود آمد بعد از خواندن اجازه شهادتش
گفت در تعقيب و مراقبتهايى خود از سال 1994 نشانههايى از تماس ايراج صدرى با حسن
مرادى به دست آورديم كه مربوط به يك پاسپورت بود. از سال 1996 تماسهاى صدرى با حسن
مرادى براى ما كاملاً مشخص بود. حسن مرادى از سال 92 در كنسولگرى ايران فعال بود و
در جريان مراقبتها مشخص شد كه عضو واواك است و به آلمان فرستاده شده تا سازمانهاى
اپوزيسيون را زير نظر داشته باشد. بعد از اعلام حكم دادگاه ميكونوس او همره با سه نفر
ديگر از آلمان اخراج شد. شاهد در پاسخ سئوالات گفت: صدرى در ميان سلطنت طلبان فعال
بود. سلطنت طلبان انجمنها و سازمانهاى مختلفى هستند كه در آلمان كار مىكنند. مثل
سازمان پرسپوليس و وطن پرستان سلطنت طلب در دوسلدورف و غيره. اين سازمانها در يك سازمان
مركزى جمع شدهاند كه با شاه كه در امريكا ساكن است تماس دارند. فكر نمىكنم سلطنت
طلبان به ا ندازه سازمانهايى كه طرفدار سرنگون كردن رژيم ايران با خشونت هستند در
معرض خطر واواك باشند هر چند مورد تعقيب و مراقبت قرار دارند. من فكر مىكنم رژيم ايران
اپوزيسيون را از نظر خطرناك بودن تقسم بندى و با خطرناكترينها بيشتر مبارزه مىكند.
من چيزى از كمك سازمان اطلاعات داخلى آلمان به ساواك قبل از انقلاب ايران در فوريه
1979 نمىدانم. مىدانم تماس وجود داشته اما نمىدانم صدرى و مقامات امنيتى آلمان در
برلن رابطه داشتند. اسنادى كه او به ايران فرستاد مربوط به شناسايى رهبران و بقيه اعضاى
سلطنت طلبان بود. اين كار براى اين افراد خطر ايجاد مىكند. وقتى اين افراد به سفارتخانه
يا كنسولگرى ايران بروند اين احتمال وجود دارد براى همكارى زير فشار قرار گيرند يا
اگر با خانواده خود ارتباط داشته باشند از طريق آنها واواك سعى كند با آنها تماس بگيرد
و يا اگر خودشان به ايران سفر كردند در موقع بازگشت زير فشار قرار بگيرند تا با واواك
همكارى كنند. از سال 1997 به بعد به دنبال حكم ميكونوس و اخراج 4 ديپلمات از آلمان
و تبليغات در تمام جهان، دولت ايران سعى مىكند مراكز جاسوسى خود را در مراكز دولتى از جمله كنسولگرها و سفارتخانهها
مستقر نكند.
شهادت اولين شاهد در ساعت 15:10 پايان يافت.
سپس متن ترجمه شده مكالمه تلفنى خطائى و ناصرى
كه در دادگاه پخش شده بود ،خوانده شد.
* شهادت خانم الپانيان:
در ساعت 00:11 شاهد بعدى به دادگاه فرا خوانده
شد. خانمى با لباس استتار نظامى و كلاه كار نظامى همراه با مردى كه محافظش بود وارد
سالن شد و در جايگاه شهود نشست. كلاهش را برداشت و روى ميز گذاشت.
وى در پاسخ به سئوالات گفت من متولد 1942 و
خانهدار هستم. در حدود 15 سال پيش با متهم آشنا شدم. ايشان كم و بيش به جلسات مىآمدند.
كمكم اين آشنايى حالت همسنگرى و صميميت به وجود آورد. حدود 7 يا 8 سال پيش كه همراه
با حدود 15 نفر در خانه ايشان بوديم - حدود سه روز از قتل شخصى به نام دكتر مظلومان
مىگذشت - من چون تشنه بودم به اتفاق محافظم آقاى زاكاريان به آشپز خانه رفتم. آقاى
صدرى كه يك بلوز قرمز پوشيده بود به يخچال تكيه داد و گفت مىخواهم با شما صحبت كنم.
من گفتم مىتوانيد صحبت كنيد. ايشان گفتند مايلم با شما تنها صحبت كنم من به آقاى زاكاريان
به زبان ارمنى گفتم از اطاق خارج شود ولى پشت در بايستد. ايشان به من گفت من مىخواهم
به ايران بروم. گفتم چطور؟ گفت از شاه كه خبرى نيست فعلاً كه همه چيز سكوت است. مىخواهم
بروم مادرم را ببينم و در ضمن پسر عمويى دارم در ساواما كه ايشان كارهاى من را انجام
دادهاست. من هيچ چيز نگفتم به اطاق پذيرايى باز گشتيم. يكى يك پيك ويسكى خورديم خداحافظى
كرديم و آمديم بيرون. تا اين كه مدتى گذشت. يك بار آقاى يزدى من را به جلسهيى دعوت
كرد. من ديدم ايشان هم با همان بلوز قرمزنشسته. آقاى يزدى گفت: به به، شاه داماد، زن
گرفته مبارك باشد. در جواب من، گفت: من به ايران نرفتم. عكس ايشان را ديدم پسنديدم
و دعوتش كردم به آلمان و ازدواج كرديم. در حالى كه آقاى يزدى بعداً به من گفت: ايشان
به من گفته رفتم ايران زن گرفتم. يك زن گرفته با يك بچه يعنى يك زن بيوه با يك بچه.
من از آن روز كاملاً محتاط با ايشان رفتار مىكردم. آقاى يزدى به من گفت من تا ناراحتى
از ايشان نبينم نمىتوانم ايشان را به جلسه راه ندهم. در ضمن، ايشان تقاضا كرده مهر
سازمان و كارتهاى عضويت كه صادر مىشود به ايشان واگذار شود. ولى من اين كار را نخواهم
كرد. اما صدرى گفته من جزء هيات 5 يا 7 نفرى سازمان هستم بايد مهر و كارتهاى عضويت
و اين كه چه كسانى عضو هستند پيش من باشد اما من گفتم بايد با صاحب سازمان صحبت كنم.
اين گذشت تا مجدداً من مطلع شدم كه ايشان به ايران سفر كردهاند. البته آقاى يزدى به
من گفتند. بعد از مدتى، من به آقاى يزدى تلفن كردم گفتم كجا هستيد ؟گفت جلسه مخفى در
منزل صدرى داريم من اين جا هستم. من فرياد زدم مگر نگفتيد به ايران رفته، چطور جلسه
مخفى را آن جا گذاشتيد؟ بعد آقاى صدرى به من تلفن كرد و گفت اگر اجازه بدهيد من فردا
مىآيم و مدارك و پاس و ويزا و بليط را به شما نشان مىدهم كه به كانادا يا آمريكا
رفتهام. روز بعد ايشان آمد و پاسشان را از دور به من نشان داد. من قبلاً به آسيستان
خودم آقاى زاكاريان زنگ زده بودم ايشان هم آن جا بودند. من مهر كانادا يا آمريكا بر
روى آن نديدم. گفتم من پاس ايرانيت را مىخواهم ببينم گفت يادم رفته نياوردم. از ايشان
پرسيدم باز هم به ايران مىرويد؟ گفت: به جان دوتا دخترهايم به ايران نرفتم. گفتم:
بگو به جان شاه تا من باور كنم. ايشان به جان شاه قسم خوردند. مدتى گذشت من در بيمارستان
عمل كرده بودم. سال 1998 يا 1999 درست به ياد نمىآورم بايد از دكترم بپرسم. خانم ايشان
را ديدم. گفتم خانم صدرى سلام. به من گفت به من نگو خانم صدرى من از ايشان طلاق گرفتم.
از حال آقاى صدرى پرسيدم گفت ايشان در ايران هستند. من بلافاصله بيمارستان را ترك كردم.
مىترسيدم من را آنجا بكشند. بعد به آقاى يزدى خبر دادم. من ديگر آقاى صدرى را نديدم
تا زمانى كه عليحضرت به برلن آمدند. ايشان به من تلفن كرد. من گفتم همه راجع به جاسوسى
شما صحبت مىكنند. يك هو فرياد كشيد بله مىكنم خوب مىكنم. حدود دو سال پيش عليحضرت
فرح پهلوى به برلن تشريف آوردند من به ملاقات ايشان رفتم. شخصى كه ترتيب اين ملاقات
را داده آقاى يزدى بود. بعداً آقاى صدرى به من تلفن كرد و گفت شنيدم به ملاقات عليحضرت
فرح پهلوى رفتى. در حالى كه ملاقات ما خيلى مخفى بود. گفتم: از كجا مىدانى؟ گفت: آقاى
يزدى گفته و در ضمن شنيدم اعليحضرت رضا شاه هم به برلن مىآيند. گفتم: از كجا مىدانيد؟
گفت: از طرف آقاى يزدى. اين باعث تعجب من بود با اين كه آقاى يزدى در باره ايشان همه
چيز را مىدانست اخبار را از طرف ما به ايشان مىداد. از اين گذشته، يك بار كه روزنامه
نيمروز را ورق مىزدم، ديدم كه نوشته رييس ساواك گذشته و كنسول ايران در برلن بازداشت
شده. بعد نزد پليس رفتم. من سبب شدم كه او اكنون اين جا روى اين صندلى بنشيند.
مدتى قبل، در 14 مرداد اخير كه ما تظاهرات داشتيم،
آقاى حسين جعفر زاده به من گفت: صدرى با يك نفر تماس مىگرفته تا در فرودگاه برلن بستهيى
به او بدهد تا به ايران ببرد و گفته در ايران در فرودگاه يك نفر مىآيد و آن را تحويل
مىگيرد. اين شخص بسته را باز مىكند و مىبيند مقدارى عكس افراد در تظاهرات و غيره
است.
شاهد در پاسخ به سئوالات متعدد دادگاه: شما
از سال 1997 در آشپزخانه و در سال 1998 در بيمارستان از جاسوس بودن آقاى صدرى اطمينان
داشتيد، چرا تا زمانى كه در روزنامه خبر دستگيرى او را خوانديد هيچ كار نكرديد؟ تنها
به تكرار آنچه قبلاً گفته بود بسنده كرد.
شاهد در پاسخ به سئوال دادستان كه آيا درست است
كه خانم فرح پهلوى در سال 2002 به برلن آمد؟ پاسخ داد از ايشان خواهش مىكنم بگويند
شهبانو. بله شهبانو در اين سال به برلن آمد.
در ساعت 05:13 شاهد مرخص شد.
* شهادت فريدون صارمى:
شاهد در پاسخ به سئوالات گفت من فريدون صارمى
64 ساله ساكن هامبورگ .28 سال است صدرى را مىشناسم. من در آن زمان ديپلمات دوم در
كنسولگرى ايران در هامبورگ بودم.
شاهد در آخرين قسمت باز جويى، پس از سئوال و
جوابهاى مكرر بالاخره گفت: ساواكى بودم و در كنسولگرى هامبورگ همان مقامى را داشتم
كه صدرى در برلن داشت به كارم افتخار مىكنم.
شاهد در ادامه پاسخ به سئوالات گفت: صدرى بعد
از انقلاب نقاط مختلفى را براى زندگى انتخاب كرد و سر انجام ساكن برلن شد. او در سال
1998 به هامبورگ آمد و ساكن آن جا شد و چند ماه هم ماند و سپس به برلن بازگشت. آخرين
بار كه او را ديدم در خانه على زاهدى بود. بله درست است كه در بازجويى 13 مه 2003 گفتم
حدود سه هفته پيش او را ديدم. كار راحتى نبود كه بفهمم او براى جمهورى اسلامى جاسوسى
مىكند. نه او قبلاً جاسوس نبود او كارمند بود.
يك بخش از بازجويى او در 13 مه را مىخوانند:
"جمال مبينى يكى از كارمندان قديمى ساواك است حدود 69 سال دارد و بعد از انقلاب
هم يعنى تا سال 2000 براى واواك كار مىكرد و مقام بالايى در واواك داشت و مشاور امنيتى
على خامنهاى بود".
من اين را تأييد مىكنم اين مطلب را من از صدرى
شنيدم و خودم از ايران اين اطلاع را دريافت نكردم. اختلاف من و پسرم فريبرز با آقاى
دكتر يمنى به اين شدت نبود. اختلاف در چهار چوب كار سياسى بود نه خصوصى. او از نظر
سياسى مقام بالاترى از من داشت. در جلسهيى كه سيروس افخمى عنوان كرد كه جمهورى اسلامى
در ما رخنه كرده و آقاى صدرى گفت كه هر كس اين را مىگويد بايد مدرك داشته باشد، تصور
نمىكنم من شركت داشتم. اين جلسه در دوسلدورف بوده بايد از خودشان بپرسيد. پسر من چون
در شوراى مشروطه خواهان آلمان به عنوان دبير تبليغات انتخاب شده بود در آن جلسه شركت
كرد.
س: اين گفته شما در بازجوئى 13 مه 2003 مىباشد:
"حسن خطائى كه اسم خود را ايرج هنرفكر گذاشته مىتواند در مورد فعاليت صدرى اطلاع
دهد. من مطمئن هستم كه حسن خطائى مدت 23 سال است براى جمهورى اسلامى كار مىكند"
پاسخ: بله. من تكرار مىكنم حسن خطائى با سازمان
اطلاعات ايران كار مىكند. جمشيد حسنى كه در گروگان گرفتن كشتى تبرزين در آبهاى آزاد
شركت داشت و از فعالين طرفدار پادشاهى مشروطه در پاريس بود و در دفتر آزاده شفيق دختر
اشرف پهلوى با او كار مىكرد، نشريه ايران آزاد را چاپ مىكرد تصميم مىگيرد به ايران
باز گردد. به هامبورگ مىرود و 11 روز در منزل حسن خطائى مىماند و سپس به ايران مىرود
و معلم دانشگاه مىشود.
س: يعنى خطائى معلم صدرى است؟
ج: او مىتواند معلم همه باشد آنقدر حرفهيى است.
پايان شهادت ساعت 00:14
بعد از تنفس در ساعت 30:14 دادگاه دو شاهد را به
دادگاه فراخواند. توضيحات به هر دو داده شد و از يكى از آنها خواست در بيرون منتظر
باشد.
* شهادت حسين جعفر زاده
شاهد در پاسخ سئوالات، گفت: من حسين جعفر زاده
36 ساله ساكن برلن. من مسئول بخش امنيتى سازمان هستم. يكى از مأمورانم به من اطلاع
داد صدرى به اكبرزاده پاكتى داده كه به ايران بفرستد. من از اكبرزاده سئوال كردم كه
او همان كسى است كه پاكت را گرفته. گفت نه. يك نفر ديگر به نام كرمانشاهى پاكت را از
صدرى گرفته و بسته را باز كرده چندين عكس و غيره در آن ديده. مأمور من به من اطلاع
داده بود كه اكبرزاده پاكت را گرفته و به همين جهت من نزد او رفتم. من آدرس كرمانشاهى
را ندارم. من نمىدانم اين بسته چه زمانى به كرمانشاهى داده شد. من سه چهار هفته پيش
نزد اكبر زاده بودم اما نمىدانم اين بسته كى به كرمانشاهى داده شده است.
پايان شهادت ساعت 40:14
* شهادت مهدى شريف محمدى
شاهد در ياسخ سئوالات، گفت: بله من صدرى را مىشناسم
او مأمور مخفى بود. بعد از انقلاب چند سالى او را نديدم بعد به من زنگ زد و خواست او
را سر كار بگذارم با آن كه كار بلد نبود در رستوران كار كند .استخدامش كردم. شغل او
بپا بود كه مواظب باشد كسى دزدى نكند. همين كار من هم اشتباه بود. او حاضر به كار نبود
اختلاف پيدا شد. من قراردادم را به طور قانونى فسخ كردم و چهار ماه هم حقوق به او پرداختم.
باز چند سال بعد نزد من آمد و گفت از زنم طلاق گرفتهام و مىخواهم يك خانه اجاره كنم.
من يك خانه با وسايل برايش اجاره كردم. حدود ده تا دوازده هزار مارك اثاثيه داشت وكليد
را به او دادم. بعد از مدتى، آمد و كليد را به من پس داد ولى تمام وسايل خانه از بين
رفته بود. مىدانيد آدم فراموش كار است زود بدىها را فراموش مىكند. براى همين برايش
خانه گرفتم. مدتى بعد او را در يك غذا فروشى اسلامى ديدم. به من گفت: سال ديگر باز
نشسته مىشود و مىخواهد با من كار كند. بله فراموش كردم كه با من چه كار كرده بود.
با او مشغول كار شدم. كار او اين بار فرق مىكرد. او را اين بار وكيل تجارى خود كردم.
قرار داد محضرى بستيم. كارش مديريت بود. نه حساب مىكرد و نه پاسخ گو بود. بعد دو ماه
شد رييس و هر چه خواست كرد. حتى براى يكى از مغازهها اعلان ورشكستگى داد. بله من هميشه
فكر مىكردم جاسوس است. مىدانيد اين شغلش است كه جاسوسى كند. وقتى رژيم از بين رفت
بيكار شد. براى من مهم نبود كه جاسوس است وقتى دشمن روبرويم بنشيند نمىتواند از پشت
خنجر بزند. بله با اين كه رابطه ما قطع شده بود چند بار او را سر كار گذاشتم. بله من
مىخواستم بروم مادرم را ببينم. بله او گفت دوستانى در ايران دارد كه مىتوانند كارى
كند كه به ايران بروم و حداقل يك بار مادرم را ببينم. با تهران هم تماس گرفتم. بله
حدود 8 تا 10 ماه پيش بود، آغاز سال 2003. بله به من دو شماره تلفن در ايران داد من
به آن شمارهها تلفن كردم. يك بار با جمال مبينى صحبت كردم و چندين بار به منوچهر خان،
بله به منوچهر اميدوار، تلفن كردم. حتى يك بار با خانمش صحبت كردم. همان وقت دولت آلمان
و پليس آلمان من را دستگير كرد. نه، دستگيرى من به موضوع صدرى ربطى نداشت. اتفاقى بود.
اگر دستگير نشده بودم و به ايران مىرفتم و زندانم مىكردند و صدرى همه اموالم را تصاحب
مىكرد. اگر به ايران رفته بودم الان در زندان بودم. بله او مىخواست من را به ايران
بفرستد تا دستگيرم كنند و اموالم را بخورد. نه من هنوز از او شكايت نكردهام. بله اين
را سال قبل و هم دو روز قبل از دستگيريش گفت كه با سازمان اطلاعات ايران تماس دارد.
او و قراخانى با هم كار مىكنند. وقتى قراخانى به خاطر يك ماشين به دادگاه رفت شاهدش صدرى بود. او به خانه خودش دستبرد زد. قراخانى
شاهدش بود. او به يك زن تجاوز كرد قراخانى شاهدش بود. در آخرين ماهى كه در رستوران
من كار مىكرد، با متقاضيان پناهندگى آشنا مىشد و آدرس آنها را مىگرفت كه براى آنها
در آلمان كارى كند.
پايان سومين جلسه دادگاه ساعت00:16