محمد جعفرى
جليل همدانى
18 مرداد 1382
دانشگاهها را چه كسانى و چرا تعطيل كردند؟:
انقلاب اسلامى: جليل همدانى، در نوشته خود، از فريبكارى
خمينى آغاز مىكند. آنگاه به گروگانگيرى و هدف از آن مىپردازد تا به طرح تعطيل دانشگاهها
و طراحان و هدفشان مىرسد. بخاطر كمبود جا، قسمت اخير از نوشته او را نقل مىكنيم:
نوشته آقاى سروش به منظور دفاع از خويش نه
تنها گرهى از مشكلات عديده ايشان در مسير فاصله گرفتن از فاشيسم مذهبى حاكم نگشود،
بلكه سئوالات و ابهامات بيشترى را هم پيرامون مواضع ايشان بويژه در مقابل رويدادهاى
دهه نخست حاكميت جهل و استبداد مذهبى بر ميهن مان، برانگيخت. البته در همين جا لازم
به ذكر است كه همين اندازه كه آقاى سروش و دوستانشان از فاشيسم مذهبى فاصله گرفته و
تبرى مىجويند، سبب شادمانى همه دلسوختگان آزادى ميهن است. چرا كه ترك اردوى ارتجاع
و فاشيسم در نهايت موجب تقويت جبهه دموكراسى و آزادى خواهد شد. اما هنگاميكه برخى از
اين افراد با استفاده از موقعيت و وجاهتى كه از قبل ترك اردوى سابقشان كسب كرده اند،
به توجيه و بزك نمودن نامردمى هاى واقع شده در زمان حضورشان در مصادر قدرت، مىپردازند،
به بدگمانى هاى موجود دامن ميزنند. توضيحات آقاى سروش بويژه در مورد دلايل حمله چماقداران
به دانشگاه و دانشجويان و تعطيل دانشگاهها در سال 59 و تقسيم گناه آن فاجعه ملى ميان
حكومت و گروههاى مسلح دانشجوى كمين كرده در دانشگاه!! تصويرى وارونه و مجعول از وقايع
آن روزها بدست ميدهد.
من بعنوان يكى از مسئولين سازمان صنفى دانشجويان
دانشگاه اميركبير (پلى تكنيك)، در فاصله سالهاى
و ، از نزديك شاهد آنچه كه در دانشگاهها در آن سالهاى سرشار از اميد وبيم گذشت،
بودم.
...
در فروردين 59 طرح تهاجم به دانشگاهها و تعطيل
آنها ميان جمعى از خط اماميها و مسئولين حزب جمهورى و عناصرى از باند موتلفه به بحث
گذاشته شد. بدليل مخالفت بنىصدر و برخى ديگر از محضورات، تنها راه استفاده از نيروهاى
مردمى (بخوانيد چماقداران ولمپنهاى اجير شده) تشخيص داده شد. قبل از آغاز حمله چماقداران
به دانشگاه اميركبير، در روز ? ارديبهشت سال 59، من متوجه شدم كه برخى از اعضاى انجمن
اسلامى، افرادى غير دانشجو كه رفتارى لمپنى داشتند را به داخل دانشگاه هدايت مىكنند.
بر سر اين موضوع، بين من و عباس عبدى (از
دانشجويان خط امام و عضو انجمن اسلامى پلى تكنيك) جدالى لفظى در گرفت. گفتم:
"خجالت نمىكشيد كه مىخواهيد با همدستى مشتى لمپن و چماقدار دانشگاه را به خاك
و خون بكشيد"؟ پاسخ وى بيان همه واقعيت در چند جمله بود. با لحنى مستأصل و همراه
با نوعى عذاب وجدان گفت: "اگر ما اين كار را نكنيم كه همه چيز را از دست مىدهيم.
مگر نمىبينى كه هر روز از تعداد ما كم مىشود و بر تعداد اعضاى انجمنهاى مخالف اضافه
مىشود."؟ گفتم:" دواى دردتان بستن
دانشگاه نيست. اين انديشه و تفكر ارتجاعى شما است كه دافعه دارد. نقش تو چون آيينه
بنمود راست، خود شكن آيينه شكستن خطاست". پس از آن مجادله ديگر عباس را نديدم.
عباس عبدى و دوستانش به درون حاكميت خزيدند و تعطيل دانشگاهها را با شركت مستقيم و
غير مستقيم در شناسايى و دستگيرى و اعدام هزاران دانشجوى مبارز تكميل كردند.
...
انجمنهاى دانشجويى هر چند بعضاً از سازمان وگروه
سياسى خاصى حمايت مىكردند، اما انجمنهايى مستقل بوده و به شيوهاى دموكراتيك اداره
ميشدند. بستن دانشگاهها هزاران دانشجو را از ادامه فعاليت علمى و سياسى در محيط دانشگاهها
محروم ساخت و دهها سازمان دانشجويى را در هم شكست. هزاران دانشجو سرخورده از رفتار
حاكميت به سازمانهاى سياسى اپوزيسيون پيوسته و به مبارزه نيمه مخفى روى آوردند. دانشجويان
با از دست دادن همه اهرمها و ابزار قدرت و استقلال سياسى به مهره هاى غالبا ضعيفى در
درون سازمانهاى سياسى و بدون امكان تاثير گذارى تبديل گشتند. با حذف دانشگاهها بعنوان
عاملى بسيار مهم در ايجاد نوعى تعادل سياسى ميان نيروهاى مختلف اجتماعى و ترمزى در
مقابل قطبى شدن فضاى سياسى، فضاى سياسى جامعه به سرعت به خشونت گراييد. فاشيسم افسار
گسيخته در بهار سال 60، با بركنارى بنىصدر از رياست جمهورى، تمامى نيروهاى سياسى غير
خودى را در برابر انتخاب ناگزير ميان تسليم مطلق و يا مرگ قرار داد.
بدين نحو بود كه دهشتناكترين ومهيب ترين كشتار
و قتل عام سياسى تاريخ ايران از نخستين روزهاى تابستان 60 آغاز شد و جوخه هاى مرگ جمهورى
جهل و جنايت با موفقيت پروژه استعمارى براى نابودى همه نيروهاى ترقيخواه ايرانى و هموار
كردن راه تسلط مجدد ارتجاع واستعمار را، با قتل عام دهها هزار مبارز و دانشجوى آزاديخواه،
تكميل كردند.
اما آقاى سروش و دوستانشان اطمينان داشته باشند
كه عليرغم همه آن كشتارها و قتل عامها، هستند شاهدينى كه از آن جهنم، و يا بقول ايشان
كوره انقلاب!! جان در بردهاند. بنابر اين كتمان واقعيات و يا تلاش براى تحريف آنها
امكان ناپذير است. كوشش ايشان براى مبارزه با جهالت و ارتجاع تلاشى است در خور تقدير
و پر بار كه چشم بسيارى را گشوده است. بنابراين ايشان براى حفظ چهره خويش نيازى به
قلب واقعيتها ندارد. آقاى سروش اگر روز داورى را باور داريد به عدالت داور نيز باور
داشته باشيد. همه حقايق از جمله خطاهاى خود را بگوييد و در اين راه نيز براى شاگردان
و پيروان خويش، سرمشق خوبى باشيد.
(1) پاورقى
بنابر مدارك و شواهد مسلم، خمينى و يارانش از
حمايتهاى بيدريغ عوامل سابق ساواك و ضد اطلاعات ارتش شاه، براى سازماندهى دستگاه سركوب
خود و شناسايى و به دام انداختن آزاديخواهان برخوردار شدند. اينك ديگر بر كسى پوشيده
نيست كه خوش خدمتى ساواكى ها نه بدليل شدت علاقه و ارادتشان به امام امت بود بلكه آنها
در راستاى تكميل اجراى طرح اهريمنى استعمارگران براى حمايت از عقب مانده ترين و ارتجاعى
ترين گرايش مذهبى جهت سركوبى و قتل عام همه نيروهاى چپ و راديكال و ترقيخواه در ايران
عمل ميكردند.
... با توجه به گرايشات شديد ارتجاعى در ميان
روحانيون وبرخى باندهاى مذهبى نظير باند موتلفه، ساواك با مشكل چندانى در جهت راه اندازى
گروههاى فشار، روبرو نشد. اين گروهها براى اولين بار در جريان تظاهراتهاى ميليونى مردم
در تهران در تاسوعا و عاشوراى 57 به طور سازمان يافته و با شعارهايى نظير "مرگ
بر كمونيست كه ميگه خدا نيست" و "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله"
به صف مستقل نيروهاى چپ حمله كردند. در جمع بندى گزارشاتى كه چند تن از دوستان درباره
مهاجمين و هويتشان تهيه كرده بودند، به اين نتيجه رسيديم كه سه تن از رهبران مهاجمين
از مامورين ساواك بودهاند. اكثريت مهاجمين را چاقو كشها و لاتهاى محلاتى نظير ميدان
غار تشكيل ميدادند. افراد شناسايى شده از اين گروه نه تنها مذهبى نبودند بلكه در محله
هاى خود به باج گيرى، دزدى و جاكشى معروف بودند. استعمار تجربيات گرانبهاى خود را از
كودتاى مرداد 32 و استفاده همزمان از مرتجعين مذهبى و اراذل و اوباشى نظير شعبان بى
مخ و دار و دستهاش براى به انحراف كشيدن جنبش آزاديخواهانه مردم به كار گرفته بود.