١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥۷٨ از ٤ تا ١٨ مهر
سايت ابوالحسن بنى صدر
احمد روناسى‏
در باره كودتاى 28 مرداد 1332 -1:

 

 «زخم خورده و ناتوان و شمشير شكسته،

 زره دريده و بى سپر،

 برجاى ايستاده‏ام، هرچه مى‏خواهى با من بكن‏

 مرا...!!، ولى تسليم نخواهم شد!»

 هنرى لانك فلو

      پرسش و پاسخگوئى پيرامون پنجاهمين سالگرد كودتاى «انگليسى - امريكائى» 28 مرداد، در برنامه‏هاى يك شنبه 17 و 24 اوت 2003، برابر 26 مرداد و دوم شهريور 1382، در راديو بين المللى فرانسه، برگزار شد، به همت خانم فرنگيس حبيبى با «كاظم علمدارى - احمد سلامتيان - پرويز مينا - عبدالمجيد مجيدى - پرويز مجتهد زاده و حميد احمدى، كه برانگيزنده نويسنده به نوشته‏اى شد كه خواننده در پيش چشم دارد.

      تلخى‏ى سخنهاى پاره‏اى از پاسخگويان، نگارنده را برآن داشت تا، هر چند موجز، تكيه بر داده‏ها و بر رسيدن «اجتماعى - تاريخى» ى آن زمان، چگونگى زندگى سياسى آن دوران را بر نمايد. هر چند در اين موردهاى «تاريخى - سياسى»، بسيارانى روشنگرى كرده‏اند. از آن جمله است نگارنده در دفترهائى چون «ملى شدن صنعت نفت در سراسر كشور» - «بزرگداشت 29 اسفند و...» و يا ديگر نوشته هائى درج شده در ارگان و روزنامه‏اى.

     با توجه به ديدگاه سياسى نگارنده، بايسته آمد كه براى جلوگيرى از درازاى بيشتر گرفتن نوشته، فراگشائى را در «سه رده»، رده بندى كند. بدينگونه: 1 - حميد احمدى - احمد سلامتيان و كاظم علمدارى و 2 - دكتر پرويز مينا كه در سامانه‏ى «استبداد سلطنت وابسته به بيگانه»، مدير كل نفت بوده و، خواه و ناخواه، روند پاسخ دهى‏اش آرايش چهره‏ى كريه كودتاى 28 مرداد را با خود دارد. هر چند بنا بر دانشى كه در پهنه‏ى كار خود دارد، ناگزير، با ميانه روى و ارزش دهى به آن «نهضت» و رهبر آن، بيان مى‏كرد. 3 - اردشير زاهدى - عبدالمجيد مجيدى و پيروز مجتهدزاده‏اند. دو تن اولى تا واژگونى آن سامانه‏ى ضد «ملى مردمى»، از مهره‏هاى آن نظام، در جايگاه‏هائى چون وزارت امور خارجه، سفير ايران در امريكا، رياست سازمان برنامه، وزير كار و... و معاون نخست وزير، بوده‏اند. و سومى از اين رده، استاد دانشگاه تهران بوده و زير نام «پژوهنده»، بگونه‏اى سخن گفته و مى‏گويد كه پايوران «استبداد اسلامى»ى چند بار وحشى‏تر از استبداد پيشين را نرنجاند و خوش آيند اين سامانه‏ى شوم سخن راند.

     نوشته روى سخن با سخنان دسته دوم و سوم دارد. فراگشائى بر روى رده اول را بايسته نمى‏داند. چرا كه آنان توانستند، در آن زمان كوتاه، تكيه بر ارزشهاى مردم خواهى و ميهن دوستى‏ى خود، بيان چند و چون «اجتماعى - سياسى» ى كودتا را، كه به زيان مردم ايران و به سود چپاولگران جهانى بود، بنمايند. با اميد كه در لابلاى نوشته، كوشش شود تا آن كاستيهاى تاريخى و يا «اجتماعى - سياسى» جبران شود.

     تاريخ و رخدادهاى آن چركى دست نيست كه آسان بتوان با آب شست  و اثر سود يا زيان بخش آن، براى ملتى، را اينگونه زدود. گونه كارى كه جاى گرفتگان در رده‏هاى دوم و سوم، بويژه و به ترتيب، «اردشير زاهدى» - عبدالمجيد مجيدى و پيروز مجتهد زاده- به خيال واهى، با سخنان خود، در مورد كودتاى 28 مرداد، كرده‏اند. نگارنده، بنا بر روش كار خود، در تاريخ و بر رسيدن پديده‏هاى «اجتماعى - سياسى»، كه همواره بر آن بوده‏است، ناگزير نيم نگاهى دارد به دوران پيش از مشروطيت و بر ميوه‏ى شوم استعمار و بر تاراج منابع ملى سرزمينهائى چون ايران و تجاوز به حقوق ملتهاى آن و ساخت گرفتن «بوميانى» كه در خدمت بيگانه،  به آب و علوفه‏ى «سياسى - اجتماعى» رسيده‏اند و دارنده‏ى «جاه و مال» شده‏اند.

     پاى گرفتن استعمار و سوى‏گيرى آن به ايران در قرن نوزدهم، به دنبال شكستهاى پى در پى ايران در جنگهاى ايران و روس و از دست رفتن سرزمينهاى قفقاز و... و نيز هرات و... با دست اندازى روس و انگليس، نفوذ استعمارى اين دو قدرت بيگانه تاراجگر، همواره، فزونى مى‏گيرد و چهره‏ى سياسى ايران را دگرگون مى‏سازد. دگرگونى از اينگونه كه «حكومت مركزى» براى نگهداشت خود، وارد موازنه‏اى ميان دو قطب استعمارى مى‏گردد. چنانكه اگر امتيازى به يكى داد، ديگرى را نيز با دادن امتيازى مى‏بايست خرسند كند. اين موازنه، موازنه‏ى مثبت نام گرفت. در روند چنين همآوردى كه، بر سر تاراج ايران، ميان دو قدرت استعمارى رخ مى‏دهد، هر يك از اين دو، براى خود، وابستگان درشت و ريز بومى دست و پا مى‏كنند. بوميانى كه به نوكرى در مى‏آيند، بر اثر «نفوذ» اين و آن «ارباب»، به جاه و مالى دست مى‏يابند. مى‏توان گفت كه موازنه‏ى يادشده از دوران ناصر الدين شاه شكل مى‏گيرد. با اين نيت كه از دست اندازى به سرزمين ايران جلوگيرى شود و بنياد سلطنت او آسيب نبيند و با اين امتياز دادنها، بودجه‏اى براى حكومت مركزى بدست آيد.

      كار رفتار استعمارى روس و انگليس، در برابر يكديگر، در تاراج منابع ايران و دست اندازى به حقوق ملت، «تاجرگونه» بود. اگر يكى نسبت به ديگرى، امكانى مى‏يافت، در چپاول و بيش برى، پيشى مى‏گرفت. اگر چنين نمى‏شد، بايكديگر منافع را تقسيم مى‏كردند. بوميان وابسته به هريك نيز، اگر بر سر كار بودند، بسود قدرتى كه بر آن متكى و در پناه آن، به آب و علوفه رسيده بودند، نقش خويش را بازى مى‏كردند. يا از پيش اين به نزد آن كشيده مى‏شدند و تكيه گاه تغيير مى‏دادند و كارگرى قدرتى را مى‏كردند كه افسارشان را بدست گرفته بود. اينگونه سامانه گرفتن استبدادى در پناه استعمار، زندگى سياسى‏شان را در چپاول منابع - منافع و تجاوز به حقوق ملت ايران ناچيز مى‏كرد. بازتاب فقر گسترده، جامعه ايران و شخصيتهاى «سياسى - فرهنگى» را به چاره گرى انداخت تا كه خود را از اين برزخ رهائى بخشند. اينسان، خيزشها و واخواهى‏هاى «ملى مردمى» راه به انقلاب مشروطيت مى‏گيرد.

     يكى از امتيازها كه پيش از انقلاب ناكام مشروطيت به استعمار داده شده، قرارداد 1901 دارسى است. بنا بر فشرده بودن اين نوشته، از چند و چون دست يابى اين «انگليسى زاده» به قرارداد، چشم پوشى مى‏شود. با وجود اين، اين يادآورى در خور است كه فردى بنام «كتابچى» خان سفير انگليس در فرانسه را از وجود نفت در غرب و جنوب ايران آگاه مى‏سازد. سفير انگليس، «سر هانرى دروموندولف» كه با «ويليام ناكس دارسى» - كه بنا بر اتفاق، از ثروتى بهره‏مند مى‏شود - آشنائى داشته، گزارش كتابچى خان ارمنى را به او يادآور  و او را به سرمايه گذارى در استخراج نفت ايران، بر مى‏انگيزد.  بر آيند كار اينكه، در 1901، نماينده‏ى دارسى، همراه كتابچى خان ايرانى، براى كسب امتياز، عازم تهران مى‏شوند. وزارت خارجه انگليس به وزير مختار خود، «هاردينگ» پيشنهاد نفت جنوب را مى‏دهد و به نماينده‏ى دارسى يادآور مى‏شود كه پيشنهاد استخراج نفت در «پنج ايالت شمالى» را ندهد تا از برانگيختن روسها به مخالفت جلوگيرى شود. و نيز، از دادن رشوه به دست اندركاران، بقدر بايسته، دريغ نشود!

      در تابستان 1903، در «چاه سرخ»، واقع در قصر شيرين، در عمق 507 مترى چاه به نفت مى‏رسد. سپس، دومين چاه به نفت مى‏رسد. در همين سال، دارسى شركتى بوجود مى‏آورد و سهامى كه قرار بود به دولت ايران بدهد را مى‏دهد. او، در حوزه‏ى جنوب، در سال 1908، در مسجد سليمان، به نتيجه‏اى چشم گير دست مى‏يابد و پى مى‏برد كه ايران داراى منابع سرشار نفت است. در سال 1909، شركت «نفت ايران و انگليس»، با سرمايه‏ى دو ميليون ليره‏اى، در لندن، به ثبت مى‏رسد.

      در سال 1287، از چاه مسجد سليمان، نفت فوران مى‏كند. در آخر همين سال، شركت «نفت ايران و انگليس»، در لندن، ثبت و سرنوشت ايران در گرو قدرت استعمارى انگليس و هم آوردش، روسيه و سپس امپرياليسم امريكا، قرار مى‏گيرد. اين آنچه است كه آگاهان ميهن پرستى را بر آن مى‏داشت تا رهائى ايران را از بند استعمار، وجهه كوشش خود كنند. در پيشاپيش آنان، «مصدق» و يارانش، در «ملى كردن» صنايع نفت، اين رهائى را مى‏جستند. پس از سالهاى سال، بمانندانى چون نامبردگان در «بند سه» و نام برده در «بند دوم» اگر او را كارشناس نفت بداند، نابكارانه، به درهم برهم گوئيهاى آنچنانى مى‏پردازند تا بگونه‏اى خود را تبرئه كنند. اينها كه از كاربدستان «استبداد سلطنت» هستند كه با كودتاى مرداد «امريكا - انگليس» بر قرار شد و يا در ساختار «استبداد اسلامى» گرفتارند كه راه شوم كودتاى 28 مرداد را، بگونه‏اى چندين بار ايران بربادده‏تر از استبداد پيشين خود، ادامه مى‏دهد.

      ناآگاه خود فروشان كه نمى‏دانند، در پى تشكيل شركت «نفت ايران و انگليس» در 1912، چرچيل كه وزير دريادارى بود، كميسيون ويژه‏اى را بوجود آورد و به «دتردينگ»، يكى از اعضاى آن، تأكيد مى‏كند به اينكه «نفت يكى از كالاهاى فوق العاده اين جهان است كه فروش آن منوط به استخراج و توليد آنست». او بر ارزش اين كالا و بى مانند بودن آن در جهان، تأكيد مى‏كند. آگاهى مصدق و ياران او بر اينكه با «ملى كردن صنعت نفت در سراسر كشور»، مى‏توان استخراج و فروش نفت را، زير نظر مردم زحمتكش و دولت «ملى مردمى» ايران، به چرخش درآورد و دست چپاولگران بيگانه و بومى را از منابع ملى، بويژه نفت، كوتاه كرد و بدينسان به خواسته‏هاى تاريخى‏ى ملت ايران تحقق بخشيد، از توجه به همين واقعيت، سرچشمه گرفته است.

     گره‏ى كار در اينست كه پاسخ دهندگان پرمدعا، يا دست اندر كار آن سياه روزى شدند كه، با كودتا، براى ملت ايران، فراهم كردند همچون اردشير زاهدى و يا مهره‏ى آن سامانه، يا بى سوادان پژوهشگر خوانده شده، يا توأمان به اين دو پليدى گرفتار بوده‏اند كه ادامه‏ى نوشته به آن مى‏پردازد.

      خواننده بياد آورد كه بازتاب اين توسعه‏طلبى‏ها، خيزشهائى شدند كه به صدور فرمان مشروطيت، در 13 مرداد 1285، زمانى پس از آنكه قرارداد دارسى به امضاى مظفرالدين شاه، رسيد، انجاميدند. شايد بتوان ابلاغ «قرارداد 1907»، برابر با اول مهر ماه 1286، از سوى انگليس به دولت ايران را مبنى بر «سه بخش» كردن ايران، بخش شمالى زير نفوذ روسيه و بخش جنوبى زير نفوذ انگليس و بخش مركزى از آن دولت ايران، ناشى از نگرانى دولتهاى استمعارى به اين امر دانست كه با پاى‏گيرى «مشروطيت»، ايران توانائى مى‏يافت از توسعه طلبى دو قدرت استعمارى جلوگيرى كند. چنانكه، دولت نوبنياد مشروطيت در اين زمان، بى درنگ، با پاسخ اعتراض‏آميز خود، يادآور شد كه ايران «استقلال» دارد و كار روندى به خود گرفت كه آن قرارداد به دور انداخته شد.

     مشروطيت اگر چه نه آنچنان، ولى روندى تا اندازه‏اى خرسند كننده بخود مى‏گيرد و كم و بيش مى‏تواند در برابر استعمار گران ايستادگى كند و دولتهاى ملى را بر سركار آورد. بمانندانى چون «مصدق» امكان جلوگيرى از چپاول و برقرارى قوانين سالم كننده، بويژه در برابر «وثوق الدوله» و قرارداد شوم شهرت گرفته او به «قرارداد 1919» را كه بسود كامل «انگليس» بود، بايستد. قرارداد بدور انداخته شد و احمد شاه از امضاى آن سرباز زد كه بسود كامل «انگليس» بود چرا كه ديگر «روسيه تزارى» وجود نداشت و «شوروى جوان» بر پا شده بود.

      گفتنى است كه در پى‏ى مخالفتهاى جانانه‏ى مصدق با اين قرارداد، در «1298»، به سوئيس مى‏رود و در 12 تير 1299، با برگزينى او به وزارت دادگسترى، در كابينه‏ى مشيرالدوله، به ايران باز گشته  و از سوى دولت، والى فارس مى‏شود. شكست در به اجرا درآوردن قرارداد 1919 و پاى گرفتن مشروطيت و انقلاب شوروى، استعمار انگليس را برآن مى‏دارد كودتاى 1299 را تدارك ببيند و با سر كار آوردن «كودتاگران»، خواسته‏هاى خود را به اجرا درآورد.

      نخست وزيرى كودتا، سيد ضياء الدين طباطبائى، سه ماه و اندى به درازا مى‏كشد و با آمدن پرواى كار بدست احمد شاه، او را بركنار و سپس از ايران بيرون مى‏كند. على رغم تلاش انگلستان براى آنكه «رضا خان ميرپنج» را كه فرد دوم كودتا بشمار مى‏رفت، بجاى او بنشاند، زير بار نمى‏رود. احمد شاه ابتدا از كسانى چون مشيرالدوله - مستوفى الممالك و... مى‏خواهد كه نخست وزيرى را بپذيرند. و چون نمى‏پذيرند، از احمد قوام السلطنه مى‏خواهد با اين تعهد كه «... تعهد اينست كه در تحت هيچ صورتى تسليم سياست انگليس نشود و روش خود را با دلخواه آنها همآهنگ ننمايد»، نخست وزيرى را بپذيرد. چون قوام السلطنه چنين تعهدى را به احمد شاه مى‏سپارد، به نخست وزيرى برگزيده مى‏شود. در همان روز، بدستور احمد شاه، تمام دستگير شدگان دوران سيد ضياء الدين طباطبائى، آزاد مى‏شوند. مصدق كه بر اثر مخالفت با كودتاى 1299 و سرپيچى از دستور سيد ضياء، در بختيارى بسر مى‏برد، با اختيارات قانونى، وزير دارائى مى‏شود. سپس، در دولت مشيرالدوله، بسببى، وزارت امور خارجه را نمى‏پذيرد.

     قوام السلطنه به احمد شاه پاسخ مى‏دهد كه «با نهايت افتخار و سربلندى، اوامر شاهانه را مى‏پذيرم». ولى گريز كار خود را در اين مى‏بيند كه با از ميان برداشتن «كنترات مستشاران انگليس» در وزارت دارائى - كه به رياست «آرميتاژ اسميت» و در دوران وثوق الدوله بر قرار شده بود، پايان دهد و جاى آنها را به هيأت امريكائى به رياست دكتر «ميلسپو» بسپارد. و نيز، «امتياز نفت شمال» را هم به امريكا بدهد. با اين خيال خام كه با وارد كردن «قدرت سياسى» ى جهانى ديگر، موازنه‏اى با انگليس و شوروى بوجود آورد.

     خواننده اگر به زمان بنديهاى رخدادهاى تاريخى توجه كند، در مى‏يابد كه ديدگاه قوام السلطنه، انگليس و شوروى را در برابر امريكا، بسوى يكديگر مى‏كشاند. در همين سال است كه «داويد جرج» انگليسى «سقوط بلشويسم» را «بضرب اسلحه» ممكن نمى‏شناسد و مى‏گويد كه «... من معتقدم كه مى‏توانيم به كمك داد و ستد آن كشور را نجات بخشيم» و در بازرگانى خاصيتى مى‏يابد كه «انسان را هوشيار مى‏سازد». او بر اين بود كه «تجارت مسلماً بهتر از هر وسيله ديگرى بدرنده خوئى، غارتگرى و خوش باورى بلشويسم پايان خواهد داد». استعمار انگليس، چنين بينش شيادانه‏اى در باره شوروى، را مى‏پذيرد. و لنين نيز همانند او مى‏گويد: «ما به تجارت محتاجيم، آنها هم محتاجند. ما دلمان مى‏خواهد تجارتى كه مى‏كنيم به نفع تمام شود. آنها هم دلشان مى‏خواهد بنفعشان تمام شود. بنا بر اين، نتيجه مبارزه تا حدودى بسته به مهارت ديپلماتهاى ماست...». با بر قرار شدن اينگونه تجارت ميان آنها، لنين نماينده شوروى را به انگلستان مى‏فرستد و كراسين، نماينده او در لندن، موافقت مى‏كند كه «دولت شوروى از تبليغات ضد انگليسى در ايران دست بردارد»!

      نگارنده، در «جنبشهاى انقلابى»، در بخش «جنبش جنگل»، به چند و چون اين «برقرارى تجارت» پرداخته است و كژى گرفتن «لنين» و «شوروى جوان» و ميوه تلخى كه براى ايران و جهان ببار مى‏آورد را نمايانده‏است. آنچه را كه راه مى‏گيرد به اندرزگوئيهاى ضد «مردمى»ى «لنين» و ديگران به نمايندگان خود و از ميان مردم برخاسته خواندن «رضا خان» و ادامه آن سياست در دوران استالين و ديگر جانشينان او، تا فروريزى‏اش را روشن كرده‏ام. ادامه همان سياست را در سياست روسيه امروز، مى‏توان ديد.

      انگليس «پير استعمار»، با آرام كردن «شوروى جوان»، ادامه راه خود را، در روش كردن «سياست يك طرفه مثبت» مى‏داند. آنچه را كه، بر اثر شكست قرارداد 1919، نتوانست، با تدارك سامانه‏اى خودكامه، با «رضا خان»، فرد دوم كودتا، مى‏خواهد بدست آورد. چه با رساندن او به مقام «رياست جمهورى» و چه با رساندنش به «سلطنت»، در پى بركنارى «احمد شاه» كه حاضر نمى‏شد قرار دادى به زيان «ملت ايران» را امضا كند. پس بر آن مى‏شود سامانه‏اى خودكامه بپا دارد كه بدست او، همه خواستهاى «استعمارى» خود را برآورده سازد. استبدادى را بپا دارد كه از مجلس نمايشى و نمايشيهائى اينگونه هم برخوردار باشد.

 



صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر