بهزاد شيوا
مشاطه گر
تحولات مهم دنيا و بخصوص خاور ميانه و بويژه كشورمان روز بروز و ساعت به ساعت، نواى تازهاى
را در ساز سياست ميدمد و همخوانى افراد وافكار مختلف به مثابه بوته امتحانى و محكى
شده است كه مشتها را باز مىكند و انديشه ها را شفافيت مىبخشد و حجاب لفاظى وحرافى
و سفسطه را مى درد. به يمن اينترنت، سانسورها كم اثر، پوششها پر خبر، و برخورد آراء
پر ثمر شده است.
غرضم از اين چند سطر نه جنگ لفظى و كلامى است كه
در اين ميدان با دراز كردن دست دوستى و همكارى و فهميدن متقابل گام مىنهم. منظور نظرم
نه تخطئه و سركوفت، كه يادآورى معضلاتى است كه گريبان هر انسانى را مىتواند بگيرد.
حقيقتا" اين مطلب كه چه فردى و چه فكرى در
زمينههاى مختلف چه تصميمى ميگيرد، چه تحليلى مىدهد، و چه راهى را مى پيمايد قابل
تفكر و تعمق است.
همه با ناباورى تمام، و با چشمان غمناك، ديديم كه
"انجمنهاى اسلامى "تجاوز قشون خارجى
را به مام وطن موجه دانسته و از آن ناباورانه تر در جوابيه خود به افكار منقد، با بدفهمى
و توجيهات غير منطقى اتفاقات مهم قرن گذشته، حمله امريكا به ايران را داروى درد گريبانگير
ملت مظلوممان قلمداد كردند!
گفت آن دارو كه ايشان كردهاند
خود عمارت نيست، ويران كردهاند
از ته دل آرزو مىكنم كه تا اين زمان كه وضعيت
ملت عراق تحت يوغ ارتش "آزادى بخش "امريكا مشخصتر از چند هفته پيش شده است،
در مواضع خود تجديد نظر كرده باشند و يا ساير دانشجويان نمايندگان را لااقل به چالش
گذاشته باشند.
همه با ناباورى تمام، و با گوشهاى متعجب، شنيديم
كه آقاى حسين خمينى در عراق زير سلطه، طرفدار
حمله امريكا به ايران شده است. نوهء شخصى كه اسمش با قضيه كاپيتولاسيون بر سر زبانها
افتاد و لقب "شيطان بزرگ "ساخته وى در تمام جهان شنيده شد. بگذار تا بگذريم
كه خود او در پيامد معاملات پنهانىاش با شيطانهاى بزرگ و كوچك، كارش به نوشيدن جام زهر انجاميد .
و باز با ناباورى تمام، و با مغزهاى گيج، فهميديم
كه آقاى سروش با چه راحتى وقايع 22 سال پيش دانشگاهها را با قلب غريب، مكرر تكرار مىكند.
متأسفانه مثالهايى از اين باب فراوان فراوانند و
گرنه كتاب تاريخ كشورمان با نثر ديگرى نوشته مىشد.
براستى كدام كميتى لنگ است كه مثالهاى بالا با هدفى شروع و به ضد هدف مىرسند. هدفى، فكرى،
ايدهاى به سيستمى ، نظامى و دستگاهى داده مىشود و وقت تصميم گيرى و هنگام برداشتن
قدمهاى عملى و موقع بزبان آوردن و بروى كاغذ
نگاشتن آنها، با استدلالات ضد و نقيض، برآيندى كه به دست ميدهد، درست مقابل مقاماوليهاش
قرار ميگيرد. انديشه راهنماى غالب به زمينه ذهنى هر كسى، تجلى بخش پندار، گفتار و كردار
او مىشود. اگر آقاى خمينى در پرستيدن بت قدرت در مطلق كردن خويش از خود بيگانه نمىشد
و افرادى كه در جو سانسور آن زمان سوى او را گزيدند و اطرافيان وى، با انديشه راهنمايى
غير موحدانه، در پرستيدن وى و مطلق كردنش
گوى سبقت را از هم نمىربودند، كى ايشان مىتوانست بجايى سقوط كند كه بگويد
"35 ميليون بگويند بله، من مىگويمنه"! و يا از "گفتمان پاريس "دورى بجويد و بجاى رفتن به قم و درس
گفتن به ولايت، آنهم از نوع مطلقهاش هبوط كند. چرا آقاى خمينى واسطه نزد آقاى بنى
صدر مىفرستد كه به ايران باز گردد ولى شرط وى ، كه مىتوانست باعث احياى آقاى خمينى
و ملتى وجهانى بگردد، مبتنى بر اعلام واقعيات و اشتباهاتش را نپذيرفت. لحظهاى تصوركنيم
كه اگر آقاى خمينى به همان 35 ميليون رجوع و اسرار مگو را شفاف از پرده پنهان خارج
مىكرد و به بهانه حفظش، اسلام عزيز را مبدل به اسلام ذليل نمىكرد چه تحول عظيمى در
ايران و منطقه و در دنيا بوجود مىآورد. اگر آقاى احمد خمينى توصيه وصيان را به گوش
عبرت مىشنيد و همانطور كه قبل ازاينكه او را سكته كنند! به كرات تهديد كرده بود، اطلاعاتش
را در اختيار مردم مىگذاشت، حداقل براى خود بيمه عمر مطمئنى ميخريد.
با وجود باز بودن باب محاوره به طرق مختلف، بنظر
ميرسد كه تماس "دانشجويان مسلمان "و بر خورد آراء با ايشان قطع شده است وبعد
از نامه جوابيه مجامع اسلامى ايرانيان، از ايشان خبرى نيست. از دو حال خارج نيست. يا ايشان هنوزآنچه خود داشته
را ز بيگانه تمنا مىكنند و با توجيهات آنچنانى ، كه دستگاه پروپاگنداى سى.آى.اى براى
بزك كتمان كردن جنايتهاى امريكا را به لنگ انداختن وا ميدارد، يورش بيگانه را به وطن،
اسلامى روا مىدانند. كه در اين صورت اميد دارم و حتى استدعا دارم كهطبق روال سابق، تبادل انديشه را ادامه دهند كه براى آينده ايرانى
مردمسالار، تمرين اين مهم بس ضروريست. آرزومندم كه با "تا آخر رفتن" ها و به بهانههاى واهى "حفظ نظام
"و "حفظ اسلام "بيشتر از اين اسلام را از معنى تهى نكنند و "جام
زهر"ها را در خلوت و علن سرنكشند. ولى اگر اين هموطنان عزيزم تغيير عقيده دادهاند، آيا بهتر نيست كه اين تحول مطلوب را به ساير دانشجويان
و به مردم ايران و دنيا اعلام دارند كه در صورت لشكركشى به ايران، سربازان غيور! امريكايى بعداً از خواهر و مادرهاى ما طلبكار دستههاى گل
در خيابانهاى تهران نباشند!!!
بنظر من مسئوليتى كه بر دوش آقاى سروش است بس سنگين
تر و "فربه تر "از دانشجويان است. چه ايشان، درست وبحق و يا نادرست و ناحق،
در موقعيتى خاص قرار گرفتهاند كه بلندگو در اختيارشان قرار ميگيرد. برايشان دعا مىكنم
كه القابى كه توسط مطبوعاتيهاى كم اطلاع به ايشان اهداء مىگردد، مانند "مارتين
لوتر دنياى اسلام" و امثالهم كه، ايشان
با لبخندى براى لبانشان نادر، و با تعارفى مختصر و "فروتنانه "تقريبا"!
رد مىكنند، ايشان را آنقدر به خود غره نكرده باشد كه واقعيات را هم با عينك ابرام
خويش فريبى ببينند و يا از ترس از دست دادن اين موقعيت اجتماعى، خود را هم گول بزنند
و بدين طريق گناهان امثال آقاى لاجوردى و آقاى جنتى ... را منزه نمايند و چنين جفايى را به خون دانشجويان و ديگر بيگناهان روا
دارند. با توجه به اينكه آقاى سروش دين را متعلق به آخرت مىدانند و نه اين دنيا، كه
حاكى از انديشه راهنماى ايشان است، آيا به
نظر ايشان با كمك به آگاهى نسلى كه متصل در خاك و خون و محروميت گذران مىكند و نشان
دادن نحوه پا گرفتن ريشههاى استبداد، توشه آن دنياى خودرا "فربه تر "نمىكنند ؟
آقاى سروش در مكتوبشان به كتاب "سياست - نامه"
اشاره كردهاند و طورى نوشته اند كه بنظر مىرسد تمام اسرار مگو را بر ملا كرده و مشت
سركوبگران را دليرانه باز كرده اند و با ارائه دليل و سند ومدر ك و با ذكر شاهد و حاضر،
از خود تبرى جستهاند. لابد ايشان تصور مىكردهاند كه كسى زحمت مراجعه را بخود نمىدهد. ولى با
خواندن اين كتاب همان ادعاى ايشان تقريبا" بدون كم و كاستى تكرار شده است. در
صفحه 209 اين كتاب آورده اند:"..... همه ما در انتظار روزى بوديم كه انقلاب شود
و كارى براى اين مردم بكنيم. من در حد وسع خود و در حدود خطاپذيرى بشرى، كارى و خدمتى
انجام دادم. و يادتان باشد كه ستاد پس از بستن دانشگاهها و براى گشودنشان ايجاد شد،
نه براى بستنشان!......." آيا طبيب وجدان
معذب آقاى سروش قلم مرحم از دوات سركگبين به كاغذ برده وداروها "ى ...در حد وسع
خود.." و يا "...درحدود خطا پذيرى بشرى..." را تجويز نموده است. ريختن
اين آب بر آتش وجدانى كه آقاى سروش را مجبور به ذكر خلاف وقايع 22 سال پخش كرده است هم چون نفت به مدد آتش جانسوز
عذاب وجدان مىشود. اشخاصى چون آقايان جليل همدانى، مهدى فتاپور، غلامرضا بقايى وابوالحسن
بنى صدر و... هنوز حى و حاضرند و همانطور كه ديديم، به عنوان شاهدان عينى واقع وقايع
را مختصرا" اشاره كردند. 22 سال پيش
هنوز به آسانى به يادها مى آيد. داروى موثرتر، گفتن واقعيت واقعيتهاست كه مىتواند
به ايجاد جرقه لازم براى تحول اجتماعى و كنده شدن شر ملاتاريا كمك كند. با نگاهى كوتاه
به سابقه رژيم آخوندى و ساير سيستمهاى تماميت خواه، مىبينيم كه هر برههاى از فشار
و خفقان، مقدمهاى براى سركوبهاى بيشتر و سختگيريهاى با ابعاد گسترده ترى بوده است.
مسلما" موج بعدى به بسته شدن دفاتر ايشان خلاصه نمىشود و به دستگيرى فقط اطرافيان ايشان منتهى نمىگردد.آقاى خامنهاى
بدون وجود واواك موازى وساير عمله هاى قدرت لحظهاى دوام نمىآورد و هنوز اين سيستم
شرمانگيز مشغول "فرنگى كارى "
و "كاميونى كردن "هر صداى
مخالف است كه انديشه راهنماى قدرت پرست، سياست را جز اين نمى بيند. از صفحه چهار همان
كتاب ميآيد: "....سياست هم چيزى نيست جز تئورى قدرت و عمل قدرتمدارانه..."!
چه تأسفى كه از سياست چنين تعبيرى مىدهند كه از بر كردن مثنوى وديوان شمس و حافظ و...هم
فرياد رس نيست كه:
عشقت رسد بفرياد، ور تو بسان حافظ
قران ز بر بخوانى ، با چهارده روايت
عشق به اسلام، عشق به ميهن، عشق به انسان... بجاى عشق به تريبون و منبر، عشق به شهرت
و القاب آنچنانى، عشق و پرستش قدرت. مانند همتاهاى غربى (به قول خود آقاى سروش
"عاشقان قدرت") چون هانتينگتونها و فوكوياماها و اشتراس ها كه در غرب ، بر
اندام امثال جرج بوش هاو نظامش، تن پوش بى قواره اى از توجيهات فلسفى پوشاندهاند.
آوردن توجيهاتى چون "....ريالى بابت آن خدمات از دولت نگرفتم.... "(همان
كتاب ص 210) هم فرياد رس درد بار گناهى كه به نحوى از انحاء، و به كوچكترين شكلى از
اشكال ساعتى به بقاى رژيم جنايتكار مدد رساند، نخواهد بود. كه در آن ساعت چه صداها
كه خفه نمىشوند و چه قلمها كه شكسته نمىشوند و چه مغزها كه، به گناه عكاسى و... كه
از هم نمىپاشند و چه منابعى از كشورمان به تاراج نمىرود كه "ريالى " كه
آقاى سروش از دولت بگيرند ويا نگيرند، به مانند قطرهاى در مقابل درياهاست. آيا با
اين بزك كردنهاى چهره خود، بار مسئوليتها و گناهها را مىكاهيد؟
آقاى سروش ها! براى لحظه اى خود(از مردم بگذريم)
را فريب ندهيم كه اين آرامشگريها ، مستقيم
و غير مستقيم و در انتها كاملا" و كلا" به پيرايش منظر كريه نظام ذوب شدگان
در ولايت مطلقه مىانجامد.
گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت
بايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم
ابعاد خسرانى كه با ادامهء حضور ملاتاريا در اريكه
قدرت سياسى متوجه وطنمان است را با مقايسه كردن روانشناسى مردم در دورهء انقلاب با
روانشناسى رايج فعلى مىتوان به قسمى ديگر دريافت. متأسفانه اكثر دانشجويان در آن زمان
يا هنوز بدنيا نيامده بودند و يا در سنين پائينى بودند كه مردم ايران را اكثرا" شاد و مهربان، با محبت و شفيق، و فداكار
وايثارگر... ببينند ولى اكنون... هيهات وهزار هيهات...
ولى آقاى سروش با حافظهء خدا دادى ، در آن زمان
و زمان حال حضور دارند. براى ايشان و هزارها نفر ديگر، مقايسه ساده است. هر دو شكل
روانشناسى مردم را در يافتهاند، رايحه آزادى ... و بوى عفونت مسموم خفقان را استشمام
كردهاند، غم غربت را خوردهاند... و طعم شيرين زندگى در مام وطن را چشيده اند، دست پر محبت دوست را... به لمس سيلى
"ذوب شدگان "مرجح احساس كرده اند،
برق اميد به آزادى و رشد و استقلال را در ميليونها ديده ديدهاند...وگرچه چشم
كم سوى زندانى شكنجه شده را در قبل از اعدامش نديدند كه با كيسههاى كثيف كشيده بر
سر آنها پوشانده شده بود كه دل جلادش را به
لرزه در نياورد، صداى خوش شادى و شعف آنروز را شنيده... و از طنين گوشخراش غم و وحشت
بيزارند.
آقاى سروشها! تا ديرتر نشده قلمها برداريد و به
تريبونها برويد و بالاى منبرها بنشينيد كه در مصاف با انصار قمه كش فقط و فقط يك حربه
داريم: برخورد آراء و انتقال همه اطلاعات
و روشنگرى. غرور غيورانه در جان دلير خود
بجوئيد و چون آقاى ابوالقاسم مصباحى ناگفتنىهاى ميكونوس را بگوشها برسانيد، مثل آقاى صادق زيباكلام در درگاه خدا و بنده هاى
خدا توبه نمائيد. زهره شير عارفانه را با روشنگرى و بازگشت به مردم مانند آقاى امير
فرشاد ابراهيمى در انسانيتتان بجوئيد،خنده شويد...زنده شويد... زهره تابنده شويد....كه
اگر حتى دست يك شكنجه گر را در انجام "حدود شرعى "...و يا دست يك لباس شخصى
را در كشيدن زنجير بر روى دانشجويان ...و يا دست يك عضو واواك موازى را در خنجر آجين
كردن پروانه هاى وطنمان سست كنيد، آنوقت است كه از گريه به خنده سوق خواهيم كرد واز
اين مردگى هر روز و شبمان چشم حيات به زندگى مىگشائيم و از طرب آكنده مىكنيم و آكنده
مىشويم.
آقاى سروشها! اگر "اين دنيا فقط يكى از اشكال
ممكن دنياست" ما در شكل گيرى اين شكل فعلى ، چقدر سهم داشتهايم و دركسب شكل بهترى از هزاران شكل بهتر ممكن، چقدر
مىخواهيم نقش داشته باشيم؟