١٣٨٢- آرشيو روزنامه
انقلاب اسلامى در هجرت شماره ٥۷۷ از ٢۰ شهريور تا ٤ مهر
سايت ابوالحسن بنى صدر
بهزاد شيوا
مشاطه گر

 

 تحولات مهم دنيا و بخصوص خاور ميانه و بويژه  كشورمان روز بروز و ساعت به ساعت، نواى تازه‏اى را در ساز سياست ميدمد و همخوانى افراد وافكار مختلف به مثابه بوته امتحانى و محكى شده است كه مشتها را باز مى‏كند و انديشه ها را شفافيت مى‏بخشد و حجاب لفاظى وحرافى و سفسطه را مى درد. به يمن اينترنت، سانسورها كم اثر، پوششها پر خبر، و برخورد آراء پر ثمر شده است.

 غرضم از اين چند سطر نه جنگ لفظى و كلامى است كه در اين ميدان با دراز كردن دست دوستى و همكارى و فهميدن متقابل گام مى‏نهم. منظور نظرم نه تخطئه و سركوفت، كه يادآورى معضلاتى است كه گريبان هر انسانى را مى‏تواند بگيرد.

 حقيقتا" اين مطلب كه چه فردى و چه فكرى در زمينه‏هاى مختلف چه تصميمى ميگيرد، چه تحليلى مى‏دهد، و چه راهى را مى پيمايد قابل تفكر و تعمق است.

 همه با ناباورى تمام، و با چشمان غمناك، ديديم كه "انجمنهاى اسلامى  "تجاوز قشون خارجى را به مام وطن موجه دانسته و از آن ناباورانه تر در جوابيه خود به افكار منقد،  با  بدفهمى و توجيهات غير منطقى اتفاقات مهم قرن گذشته، حمله امريكا به ايران را داروى درد گريبانگير ملت مظلوممان قلمداد كردند!

 گفت آن دارو كه ايشان كرده‏اند

 خود عمارت نيست، ويران كرده‏اند

  از ته دل آرزو مى‏كنم كه تا اين زمان كه وضعيت ملت عراق تحت يوغ ارتش "آزادى بخش "امريكا مشخصتر از چند هفته پيش شده است، در مواضع خود تجديد نظر كرده باشند و يا ساير دانشجويان نمايندگان را لااقل به چالش گذاشته باشند.

 همه با ناباورى تمام، و با گوشهاى متعجب، شنيديم كه آقاى حسين خمينى در عراق زير سلطه،  طرفدار حمله امريكا به ايران شده است. نوه‏ء شخصى كه اسمش با قضيه كاپيتولاسيون بر سر زبانها افتاد و لقب "شيطان بزرگ "ساخته وى در تمام جهان شنيده شد. بگذار تا بگذريم كه خود او در پيامد معاملات پنهانى‏اش با شيطانهاى بزرگ و كوچك،  كارش به نوشيدن جام زهر انجاميد .

 و باز با ناباورى تمام، و با مغزهاى گيج، فهميديم كه آقاى سروش با چه راحتى وقايع 22 سال پيش دانشگاهها را با قلب غريب، مكرر تكرار مى‏كند. 

 متأسفانه مثالهايى از اين باب فراوان فراوانند و گرنه كتاب تاريخ كشورمان با نثر ديگرى نوشته مى‏شد.

 براستى كدام كميتى  لنگ است كه مثالهاى بالا با هدفى شروع و به ضد هدف مى‏رسند. هدفى، فكرى، ايده‏اى به سيستمى ، نظامى و دستگاهى داده مى‏شود و وقت تصميم گيرى و هنگام برداشتن قدمهاى عملى  و موقع بزبان آوردن و بروى كاغذ نگاشتن آنها، با استدلالات ضد و نقيض، برآيندى كه به دست ميدهد، درست مقابل مقام‏اوليه‏اش قرار ميگيرد. انديشه راهنماى غالب به زمينه ذهنى هر كسى، تجلى بخش پندار، گفتار و كردار او مى‏شود. اگر آقاى خمينى در پرستيدن بت قدرت در مطلق كردن خويش از خود بيگانه نمى‏شد و افرادى كه در جو سانسور آن زمان سوى او را گزيدند و اطرافيان وى، با انديشه راهنمايى غير موحدانه،  در پرستيدن وى و مطلق كردنش گوى سبقت را از هم نمى‏ربودند، كى ايشان مى‏توانست بجايى سقوط كند كه بگويد "35 ميليون بگويند بله، من مى‏گويم‏نه"!  و يا از "گفتمان پاريس "دورى بجويد و بجاى رفتن به قم و درس گفتن به ولايت، آنهم از نوع مطلقه‏اش هبوط كند. چرا آقاى خمينى واسطه نزد آقاى بنى صدر مى‏فرستد كه به ايران باز گردد ولى شرط وى ، كه مى‏توانست باعث احياى آقاى خمينى و ملتى وجهانى بگردد، مبتنى بر اعلام واقعيات و اشتباهاتش را نپذيرفت. لحظه‏اى تصوركنيم كه اگر آقاى خمينى به همان 35 ميليون رجوع و اسرار مگو را شفاف از پرده پنهان خارج مى‏كرد و به بهانه حفظش، اسلام عزيز را مبدل به اسلام ذليل نمى‏كرد چه تحول عظيمى در ايران و منطقه و در دنيا بوجود مى‏آورد. اگر آقاى احمد خمينى توصيه وصيان را به گوش عبرت مى‏شنيد و همانطور كه قبل ازاينكه او را سكته كنند! به كرات تهديد كرده بود، اطلاعاتش را در اختيار مردم مى‏گذاشت، حداقل براى خود بيمه عمر مطمئنى ميخريد.

  با وجود باز بودن باب محاوره به طرق مختلف، بنظر ميرسد كه تماس "دانشجويان مسلمان "و بر خورد آراء با ايشان قطع شده است وبعد از نامه جوابيه مجامع اسلامى ايرانيان، از ايشان خبرى نيست.  از دو حال خارج نيست. يا ايشان هنوزآنچه خود داشته را ز بيگانه تمنا مى‏كنند و با توجيهات آنچنانى ، كه دستگاه پروپاگنداى سى.آى.اى براى بزك كتمان كردن جنايتهاى امريكا را به لنگ انداختن وا ميدارد، يورش بيگانه را به وطن، اسلامى روا مى‏دانند. كه در اين صورت اميد دارم و حتى استدعا دارم كه‏طبق روال سابق،  تبادل انديشه را ادامه دهند كه براى آينده ايرانى مردمسالار، تمرين اين مهم بس ضروريست. آرزومندم كه با  "تا آخر رفتن" ها و به بهانه‏هاى واهى "حفظ نظام "و "حفظ اسلام "بيشتر از اين اسلام را از معنى تهى نكنند و "جام زهر"ها را در خلوت و علن سرنكشند. ولى اگر اين هموطنان عزيزم تغيير عقيده داده‏اند،  آيا بهتر نيست كه اين تحول مطلوب را به ساير دانشجويان و به مردم ايران و دنيا اعلام دارند كه در صورت لشكركشى به ايران، سربازان غيور! امريكايى  بعداً از خواهر و مادرهاى ما طلبكار دسته‏هاى گل در خيابانهاى تهران نباشند!!!

 بنظر من مسئوليتى كه بر دوش آقاى سروش است بس سنگين تر و "فربه تر "از دانشجويان است. چه ايشان، درست وبحق و يا نادرست و ناحق، در موقعيتى خاص قرار گرفته‏اند كه بلندگو در اختيارشان قرار ميگيرد. برايشان دعا مى‏كنم كه القابى كه توسط مطبوعاتيهاى كم اطلاع به ايشان اهداء مى‏گردد، مانند "مارتين لوتر دنياى اسلام"  و امثالهم كه، ايشان با لبخندى براى لبانشان نادر، و با تعارفى مختصر و "فروتنانه "تقريبا"! رد مى‏كنند، ايشان را آنقدر به خود غره نكرده باشد كه واقعيات را هم با عينك ابرام خويش فريبى ببينند و يا از ترس از دست دادن اين موقعيت اجتماعى، خود را هم گول بزنند و بدين طريق گناهان امثال آقاى لاجوردى و آقاى جنتى ...  را منزه نمايند و چنين جفايى را به خون دانشجويان و ديگر بيگناهان روا دارند. با توجه به اينكه آقاى سروش دين را متعلق به آخرت مى‏دانند و نه اين دنيا، كه حاكى از انديشه راهنماى ايشان است،  آيا به نظر ايشان با كمك به آگاهى نسلى كه متصل در خاك و خون و محروميت گذران مى‏كند و نشان دادن نحوه پا گرفتن ريشه‏هاى استبداد، توشه آن دنياى خودرا  "فربه تر "نمى‏كنند ؟

 آقاى سروش در مكتوبشان به كتاب "سياست - نامه" اشاره كرده‏اند و طورى نوشته اند كه بنظر مى‏رسد تمام اسرار مگو را بر ملا كرده و مشت سركوبگران را دليرانه باز كرده اند و با ارائه دليل و سند ومدر ك و با ذكر شاهد و حاضر، از خود تبرى جسته‏اند. لابد ايشان تصور مى‏كرده‏اند كه كسى زحمت مراجعه را بخود نمى‏دهد.  ولى  با خواندن اين كتاب همان ادعاى ايشان تقريبا" بدون كم و كاستى تكرار شده است. در صفحه 209 اين كتاب آورده اند:"..... همه ما در انتظار روزى بوديم كه انقلاب شود و كارى براى اين مردم بكنيم. من در حد وسع خود و در حدود خطاپذيرى بشرى، كارى و خدمتى انجام دادم. و يادتان باشد كه ستاد پس از بستن دانشگاهها و براى گشودنشان ايجاد شد، نه براى بستنشان!......."  آيا طبيب وجدان معذب آقاى سروش قلم مرحم از دوات سركگبين به كاغذ برده وداروها "ى ...در حد وسع خود.." و يا "...درحدود خطا پذيرى بشرى..." را تجويز نموده است. ريختن اين آب بر آتش وجدانى كه آقاى سروش را مجبور به ذكر خلاف وقايع  22 سال پخش كرده است هم چون نفت به مدد آتش جانسوز عذاب وجدان مى‏شود. اشخاصى چون آقايان جليل همدانى، مهدى فتاپور، غلامرضا بقايى وابوالحسن بنى صدر و... هنوز حى و حاضرند و همانطور كه ديديم، به عنوان شاهدان عينى واقع وقايع را مختصرا" اشاره كردند.  22 سال پيش هنوز به آسانى به يادها مى آيد. داروى موثرتر، گفتن واقعيت واقعيتهاست كه مى‏تواند به ايجاد جرقه لازم براى تحول اجتماعى و كنده شدن شر ملاتاريا كمك كند. با نگاهى كوتاه به سابقه رژيم آخوندى و ساير سيستمهاى تماميت خواه، مى‏بينيم كه هر برهه‏اى از فشار و خفقان، مقدمه‏اى براى سركوبهاى بيشتر و سختگيريهاى با ابعاد گسترده ترى بوده است. مسلما" موج بعدى به بسته شدن دفاتر ايشان خلاصه نمى‏شود و به دستگيرى  فقط اطرافيان ايشان منتهى نمى‏گردد.آقاى خامنه‏اى بدون وجود واواك موازى وساير عمله هاى قدرت لحظه‏اى دوام نمى‏آورد و هنوز اين سيستم شرم‏انگيز مشغول "فرنگى كارى "  و  "كاميونى كردن "هر صداى مخالف است كه انديشه راهنماى قدرت پرست، سياست را جز اين نمى بيند. از صفحه چهار همان كتاب ميآيد: "....سياست هم چيزى نيست جز تئورى قدرت و عمل قدرتمدارانه..."! چه تأسفى كه از سياست چنين تعبيرى مى‏دهند كه از بر كردن مثنوى وديوان شمس و حافظ و...هم فرياد رس نيست كه:

  عشقت رسد بفرياد، ور تو بسان حافظ

 قران ز بر بخوانى ، با چهارده روايت‏

 عشق به اسلام،  عشق به ميهن، عشق به انسان... بجاى عشق به تريبون و منبر، عشق به شهرت و القاب آنچنانى، عشق و پرستش قدرت. مانند همتاهاى غربى (به قول خود آقاى سروش "عاشقان قدرت") چون هانتينگتونها و فوكوياماها و اشتراس ها كه در غرب ، بر اندام امثال جرج بوش هاو نظامش، تن پوش بى قواره اى از توجيهات فلسفى پوشانده‏اند. آوردن توجيهاتى چون "....ريالى بابت آن خدمات از دولت نگرفتم.... "(همان كتاب ص 210) هم فرياد رس درد بار گناهى كه به نحوى از انحاء، و به كوچكترين شكلى از اشكال ساعتى به بقاى رژيم جنايتكار مدد رساند، نخواهد بود. كه در آن ساعت چه صداها كه خفه نمى‏شوند و چه قلمها كه شكسته نمى‏شوند و چه مغزها كه، به گناه عكاسى و... كه از هم نمى‏پاشند و چه منابعى از كشورمان به تاراج نمى‏رود كه "ريالى " كه آقاى سروش از دولت بگيرند ويا نگيرند، به مانند قطره‏اى در مقابل درياهاست. آيا با اين بزك كردنهاى چهره خود، بار مسئوليتها و گناهها را مى‏كاهيد؟

  آقاى سروش ها! براى لحظه اى خود(از مردم بگذريم) را فريب ندهيم  كه اين آرامشگريها ، مستقيم و غير مستقيم و در انتها كاملا" و كلا" به پيرايش منظر كريه نظام ذوب شدگان در ولايت مطلقه مى‏انجامد.

 گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت‏

 بايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم‏

 ابعاد خسرانى كه با ادامه‏ء حضور ملاتاريا در اريكه قدرت سياسى متوجه وطنمان است را با مقايسه كردن روانشناسى مردم در دوره‏ء انقلاب با روانشناسى رايج فعلى مى‏توان به قسمى ديگر دريافت. متأسفانه اكثر دانشجويان در آن زمان يا هنوز بدنيا نيامده بودند و يا در سنين پائينى بودند كه مردم ايران را  اكثرا" شاد و مهربان، با محبت و شفيق، و فداكار وايثارگر... ببينند ولى اكنون... هيهات وهزار هيهات...

 ولى آقاى سروش با حافظه‏ء خدا دادى ، در آن زمان و زمان حال حضور دارند. براى ايشان و هزارها نفر ديگر، مقايسه ساده است. هر دو شكل روانشناسى مردم را در يافته‏اند، رايحه آزادى ... و بوى عفونت مسموم خفقان را استشمام كرده‏اند، غم غربت را خورده‏اند... و طعم شيرين زندگى در مام وطن  را چشيده اند، دست پر محبت دوست را... به لمس سيلى "ذوب شدگان "مرجح احساس كرده اند،  برق اميد به آزادى و رشد و استقلال را در ميليونها ديده ديده‏اند...وگرچه چشم كم سوى زندانى شكنجه شده را در قبل از اعدامش نديدند كه با كيسه‏هاى كثيف كشيده بر سر آنها پوشانده شده بود  كه دل جلادش را به لرزه در نياورد، صداى خوش شادى و شعف آنروز را شنيده... و از طنين گوشخراش غم و وحشت بيزارند.

 آقاى سروشها! تا ديرتر نشده قلمها برداريد و به تريبونها برويد و بالاى منبرها بنشينيد كه در مصاف با انصار قمه كش فقط و فقط يك حربه داريم: برخورد آراء  و انتقال همه اطلاعات و روشنگرى. غرور غيورانه  در جان دلير خود بجوئيد و چون آقاى ابوالقاسم مصباحى ناگفتنى‏هاى ميكونوس را بگوشها برسانيد،  مثل آقاى صادق زيباكلام در درگاه خدا و بنده هاى خدا توبه نمائيد. زهره شير عارفانه را با روشنگرى و بازگشت به مردم مانند آقاى امير فرشاد ابراهيمى در انسانيتتان بجوئيد،خنده شويد...زنده شويد... زهره تابنده شويد....كه اگر حتى دست يك شكنجه گر را در انجام "حدود شرعى "...و يا دست يك لباس شخصى را در كشيدن زنجير بر روى دانشجويان ...و يا دست يك عضو واواك موازى را در خنجر آجين كردن پروانه هاى وطنمان سست كنيد، آنوقت است كه از گريه به خنده سوق خواهيم كرد واز اين مردگى هر روز و شبمان چشم حيات به زندگى مى‏گشائيم و از طرب آكنده مى‏كنيم و آكنده مى‏شويم.

 آقاى سروشها! اگر "اين دنيا فقط يكى از اشكال ممكن دنياست" ما در شكل گيرى اين شكل فعلى ،  چقدر سهم داشته‏ايم و دركسب شكل بهترى از هزاران شكل بهتر ممكن، چقدر مى‏خواهيم نقش داشته باشيم؟

 


در اين شماره

صفحه اصلى

تريبون آزاد

آرشيو روزنامه‏

اطلاعيه ها

خبرهايى كه در
مجموعه نخوانده‏ايد

آخرين مصاحبه ها با ابوالحسن بنى صدر